Wordpress Themes

بدرود نیمه‌مست :)

مولانا دفتر اول مثنوی معنوی رو با این سه بیت تموم می‌کنه:

سخت خاک‌آلود می‌آید سخُن
آب شد تیره، بُنِ چَه بند کن

تا خدایش باز صاف و خوش کند
آن که تیره کرد هم صافش کند

صبر آرد آرزو را، نی شتاب
صبر کن؛ واللهُ اعلم بالصّواب…

این اون لحظه‌ایه که مولانا بعد از یه عمر درس دادن و سخنوری کردن و مجلس گرم کردن، احساس میکنه که دیگه از گفتن و نوشتن خودش لذت نمی‌بره و سخن خودش رو به آبی که تیره و خاک آلود شده تشبیه می‌کنه؛ از خودش می‌خواد که درِ این چاه رو ببنده و صبر کنه تا زمانی که خدا دوباره این آب سخن رو تمیز و شفاف کنه یا به عبارت دیگه افکارش سر و سامون بگیره. بعد از این سه بیت، مولانا برای دو سال به سکوت مطلق فرو میره؛ نه شعر می‌گه، نه می‌نویسه و نه توی مجلسی حرفی می‌زنه. هرچند بعد از دو سال، یه روزی ناگهان برمی‌گرده و برای ده سال پیاپی شعر می‌گه و پنج دفتر جدید به مثنوی اضافه میکنه، اما هیچ وقت چیزی راجع به اون دو سال سکوت نمی‌گه و اساسن کسی هم هنوز به درستی نمیدونه که توی اون دوران چه می‌کرده و مشغول چی بوده.

و البته برای ساکت بودن، چه دلیلی بهتر از همین که خودت از شنیدن خودت لذت نبری.

* * * * *

مدت‌هاست که من تقریبن دیگه توی این بلاگ نمی‌نویسم و احتمالن دلیلش هم چیزی شبیه همین خاک آلود بودن ذهن و سخنه که مولانا اشاره‌ی کوتاهی بهش کرده. واقعیت اینه که بلاگ نیمه‌مست خیلی وقته کارش تموم شده؛ اما همیشه زمان لازمه تا آدم مرگ عزیزش رو باور کنه و برای منی که نیمه‌مست و نوشتن توش گاهی آخرین سنگرم بوده این زمان کمی از حد معقولش هم عبور کرده.

بعد از نُه سال، خداحافظی رسمی با نیمه‌مست خیلی برای من سخته. مثل وقتی که عزیزی مدت‌هاست که توی کما به سر می‌بره و آدم می‌دونه که اون طرف هیچ وقت برنمی‌گرده و اون آدم سابق نمیشه، اما باز هم ترجیح میده با توهم زنده بودنش ادامه بده و با اون لحظه‌ی مرگ فیزیکی مواجه نشه. برای همین هم هست که هرچند دارم رسمن این بلاگ رو می‌بندم، اما به توصیه‌ی مهناز یه صفحه به همین نام توی اینستاگرام درست کردم که با شناسه‌ی nime_mast@ میتونید پیداش کنید و اگر خواستید فالو کنید. یه مطلب کوتاه نوروزی توش گذاشتم اما فعلن برنامه‌ی خاصی براش ندارم و شاید تا مدت‌ها هم چیزی ننویسم توش (شاید هم زرت و زرت بنویسم، نمیدونم!)، اما به هر حال بودنش ضرر نداره و البته خیلی خوشحال میشم که توش دست کم با دوستانی که توی این نه سال بهم لطف کردن و با خوندن و نظر دادنشون توی نیمه‌مست دنیای منو زیباتر کردن در ارتباط باشم. هرچند یه خرده از اینکه توی اینستاگرام محدودیت کاراکتر هست و مطلب رو باید دو سه تیکه کرد خوشم نمیاد!

توی لینکدین با این پروفایل، توی توییتر هم با آی‌دی Behrooz66x@، و توی تلگرام هم با این آی.دی هستم، هرچند تو هیچ کدوم فعالیت خاصی ندارم اما از ارتباط با دوستان قدیم و جدید خوشحال میشم.  امیدوارم شروع سال نوی خورشیدی برای همه‌ی دوستان دور و نزدیک پر از شادی و هیجان‌های مثبت باشه.

با آرزوی بهروزی،
فعلن خدا نگهدار.

 

 

 

 

 

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 5.0/5 (2 votes cast)
VN:F [1.9.17_1161]
Rating: +4 (from 4 votes)

بر قانون خویش…

از بچگی بساط شعر و ادبیات توی خونه‌ی ما تقریبن همیشه در جریان بود. بابام خودش عاشق شعر بود و صحنه‌ای که یه بیت شعر قشنگ رو با احساسات شدید و هیجان می‌خوند و دستاشو متعاقبش بالا و پایین می‌کرد به کرّات پیش میومد. دفتر‌های جلد قرمزی داشت که توی دوران نوجوونی و جوونیش پرشون کرده بود از شعرهایی که دوستشون داشت یا بعضن خودش سروده بود، از شعرای قدیمی حافظ و مولانا بگیر تا معاصرهایی مثل میرزاده‌ی عشقی و رهی معیری. دفترهای بی‌نظم و دوست‌داشتنی که توی بچگی‌مون دست ما می‌چرخید و هنوزم بعضی از خوشایند‌ترین بیت‌هایی که تو ذهنمه از اونجا میان. یه بار هم مثلن لابه لای خونه تکونی‌ها یه نوار کاستی پیدا شد که ظاهرن مد دوران نامزدی اونا بوده‌، بابام اون قدیما که تو کف مامانم بوده توش نیم ساعت سخنرانی براش پر کرده بود و البته با اشاره به مخالفت پدر و مادر مامانم با ازدواجشون، قطعه‌ای از [فکر می‌کنم] حمید مصدق رو هم توش خونده بود:‌

«چه کسی می‌‌خواهد
من و تو ما نشویم؟
… خانه‌اش ویران باد!»

این علاقه به ادبیات طبیعتن به خواهر و برادر بزرگترم هم سرایت کرده بود و هراز گاهی بساط مشاعره و بعضن جر و بحث به راه بود که مثلن چرا شمس بی خبر گذاشت رفت، یا اینکه وقتی حافظ می‌گه «که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها» ولی مولانا میگه «عشق از اول سرکش و خونی بُوَد / تا گریزد هرکه بیرونی بُود» چرا برداشت اینا از «اول عشق» فرق داره و برای یکیشون اولش آسون بوده و بعدن سخت شده، ولی برای اون یکی از اول سرکش و خونی بوده… طبیعتن این سنت دفتر نویسی و شعر سرایی هم به نسل بعدی سرایت کرده بود و یادم میاد شبی رو که تصادفی یکی از دفترای داداشمو پیدا کردم و بی اجازه تا جایی که فرصت بود خوندمش و تو عالم بچگی از پیدا کردن شعرهای جدید که بعضن کار دست خودش بود کلی حال کردم. حتی این چند بیت رو همین الان از اون دفتر یادمه که احتمالن داداشم توی همون سال اول دانشگاه رفتنش واسه کسی که احتمالن دوسش داشت گفته بود:

«من اسیر ماجراجوی تو ام / خفته‌ی ناگفته‌ی کوی تو ام
من نه صیادم، نه تیرم نازنین / که تو صیادی، من آهوی تو ام
از کمانِ ابرویت تیری فرست / کشته‌ی یک تیر ابروی تو ام
موج گیسویت چو موج آبشار / من غریق موج گیسوی تو ام…»

و بقیه‌ش که دیگه یادم نیست.

این وسط مامانم هم با این که بی علاقه نبود، ولی اون آتیش ادبیاتی بقیه‌ی خانواده رو هم نداشت و این باعث شده بود که من و خواهر دومم، این فرصت رو داشتیم که وقتی مامانم حوصله داشت قصه‌ی کدو قلقله زن یا شنگول و منگول رو بشنویم و وقتی بابام حوصله داشت قصه‌ی «انا‌ الحق» گفتن منصور حلاج بر بالای دار رو، اینکه معنای این حرف چی بود، و اینکه چرا از سنگ زدن مردم عادی ناله نکرد و از گِل انداختن «شبلی» آه کشید. یا شعر «علی کوچیکه‌»ی فروغ فرخزاد رو با تفسیر خط به خطش بشنویم که در عین ظاهر ساده‌‌ش، فضای سیاسی رو با  نمادهای جالب به تصویر می‌کشید و انسانِ غرق در ابتذال روزمرگی رو به یک «انقلاب درونی» دعوت می‌کرد؛ علی کوچیکه‌ که خواب «ماهی» می‌دید و ماهی که نماد چپگرایی بود. چون ماهی همیشه بر خلاف جهت آب شنا می‌کنه و گاهی در دنیای هنر، آدم‌هایی رو که با کلیت‌ کم عقل و سطحی جامعه همسو نمی‌شن و مستقل فکر می‌کنن و مسیر انتخاب می‌کنن، با «ماهی» به تصویر می‌کشن. با جزییات یادم میاد شبایی که بابام با شلوار کُردی اغراق شده‌ش توی اون خونه‌ی درندشت گرگان کنار بخاری نفتی به پشتی تکیه می‌داد، من و خواهرم هم دو طرفش می‌نشستیم و در سن پنج-شیش سالگی به توضیحات بابام در مورد عمیق‌ترین مفاهیم عرفانی و سیاسی و اجتماعی این شعرها گوش می‌دادیم؛ من واقعن به شکل عمیقی به فکر فرو می‌رفتم، هرچند چیز زیادی نمی‌فهمیدم اما یه احساس عمیق اطمینانی داشتم از اینکه «چیزی هست که روزی خواهم فهمید». لذت می‌بردم، اونقدری که شاید هیچ آدمی توی پنج شیش سالگیش لذت نبرده.

« هر که شد محرم دل، در حرم یار بماند
وان که این کار ندانست در انکار بماند »

دو بخش از شخصیت من خیلی خوب شکل می‌گرفت، یکی بخش کاملن کودک که توی مهد کودک و کودکستان با نقاشی و خمیر بازی و شعرهایی مثل «شبا که ما می‌خوابیم / آقا پلیسه بیداره» در حال فرم پیدا کردن بود، و یکی بخش بیش از حد بالغ و عمیق که در سن شیش سالگی از ناپختگی جامعه و داستان ماهی و رودخونه افسوس می‌خورد و با معماهای وادی هفتم عشق و عرفان دست به یقه بود. بین این دو تا هم، اون کاراکتر بینابینِ «آدم نرمال» وجود نداشت و جالب اینکه تا همین امروز هم هنوز وجود نداره و البته هیچ وقت هم نیازی برای ساختنش احساس نکردم. جدای از اینکه دور و برم همیشه پر بوده از آدمایی که اصرار به لازم بودنش داشتن.

یادم میاد یه بار یکی از یکی دوست‌های بابام اومده بود مهمونی خونه‌ی ما؛ من داشتم با تیکه‌های لگو بازی می‌کردم و این بنده خدا هم با صدای مهربون منو صدا کرد و وقتی رفتم پیشش، بعد از یکی دو تا سوال بچه‌گانه مثل «باباتو بیشتر دوس داری یا مامانتو» ازم خواست یع شعر براش بخونم. منم بدون اینکه بدونم دارم کار عجیبی میکنم، خیلی جدی یه ترجیع بند معروف از شیخ بهایی رو شروع کردم:‌‌ «تا کی به تمنای وصال تو یگانه / اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه..» و هنوز به ته بیت اول هم نرسیده بودم که از خنده‌ی حضار بهم برخورد و با تصور اینکه احتمالن اشتباه خوندم و برای همین دارن بهم می‌خندن، با چشمای اشک‌آلود صحنه رو ترک کردم. یا مثلن یه بار که یکی دو تا آشنا داشتن راجع به یه پولی که دست بابام بود باهاش صحبت می‌کردن و سعی می‌کردن به شراکت راضیش کنن، با نیم متر قد و یه ژست عالمانه رفتم وسط و در حین اشاره به اون بندگان خدا، رو به بابام گفتم: «این دغل دوستان که می‌بینی / مگسانند دور شیرینی!» و البته این دفعه چون دقیقن میدونستم چیکار کردم، قبل از اینکه بابام بتونه دست به سلاح‌های سردش ببره از منطقه متواری شدم.

توی تمام سال‌های زندگیم و طی تمام اتفاقاتی که افتاد، جای همه‌ چیز هزار بار بالا و پایین شد و تنها چیزی که همیشه بدون نوسان سر جاش بود و هست همین آرامش و اطمینان هرچند لحظه‌ای و کوتاهیه که غرق شدن توی ادبیات، به ویژه ادبیات عرفانی به من میده. اطمینان از چیزی که هنوزم دقیق درکش نکردم، چیزی که یه لحظه پیداش میکنم و یه عمر گم میشه، ولی همون گوشه‌ی چشمی که هرازگاهی قبل از گم و گور شدنش نشون میده و میره کافیه تا نفسی تازه کنم. هنوز همون بچه‌ای هستم که نمی‌تونم سر در بیارم که این چیه که تا عمق تک‌تک سلول‌های من نفوذ میکنه، اما انگار همینقدر خیالمو راحت میکنه از اینکه چیزی هست، که زمانی خواهم دید و خواهم فهمید… یادمه یکی دو ماه پیش با مهناز کنار رودخونه‌ی دوست‌داشتنی شهر کلگری قدم می‌زدم؛ توی یه غروب خنک تابستونی و کنار غازهای وحشی که کلن حال آدمو خوب می‌کردن. به مهناز گفتم: «شنیدی حافظ میگه:‌ کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست / اینقدر هست که بانگ جرسی می‌آید .. ؟ من فکر می‌کنم این بیت یکی از صادقانه‌ترین بیت‌های تاریخه. دست کم برای من که دقیقن همینه. تمام عمرم نفهمیدم این چیزی که تو ذهن من، تو دل من، یا تو هرجای دیگه‌ام (!) هست که دائم منو انگولک می‌کنه و صدام می‌زنه، چی هست و از کجا میاد؛ چی میگه، چی ‌می‌خواد. من فقط میدونم که چیزی هست و گاهی میاد و تلنگری می‌زنه و میره و برای من جذاب‌تر و رازآلود‌تر از همه چیزه. برای همینم هست که همیشه «کِرم رفتن» دارم. وقتی اینجام دلم می‌خواد برم. وقتی ایرانم دلم میخواد برم. وقتی خونه‌ایم دلم می‌خواد برم، وقتی بیرونیم دلم می‌خواد برم… ولی نمی‌دونم کجا.» برای همینه که واقعن بدنم به لرزش میفته و ضربان قلبم بالا میره وقتی مثلن شعر مولانا رو می‌خونم که میگه فقط دهنتو ببند و بلند شو:

«من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی، جز که به سر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه‌ی پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو …»

همونقدر که توی بچگی پشم به تنم فرفوژه می‌شد وقتی که «علی کوچیکه‌»ی فروغ از اعماق آب حوض خونه، ندای ماهی‌ای رو می‌شنید که دیگران نمی‌شنیدن، ماهی‌ای که دیشب خوابشو دیده بود؛ ماهی‌‌ای که ازش می‌خواست برای همیشه از «این دنیای دل‌مرده‌ی چاردیواری‌ها» کنده بشه و بره به اعماق آب:

«من توی اون تاریکی‌های ته آبم به خدا
حرفمو باور کن علی!
ماهیِ خوابم به خدا …»

یادم میاد استاد شجریان توی یه مصاحبه‌ای راجع به نحوه‌ی انتخاب شعر گفته بود که «وقتی شعری منو جذب می‌کنه، بارها می‌خونمش و بهش فکر می‌کنم. روزی که تصمیم می‌گیرم توی آوازم اون شعر رو بخونم، دیگه اون شعر، شعر سعدی نیست. شعر منه، حرف منه، درد منه.» بخش بزرگی از دنیای درونی من همیشه درگیر همین سندروم بوده، سندروم چیزی که میاد و انگولک می‌کنه و میره و نمی‌دونی چیه و کجاس. حس می‌کنم شعر منو غرق لذت می‌کنه چون حرف خودمه، درد و لذت خودمه؛ که فقط آدم‌های بزرگتری با توانایی بهتری بیانش کردن. کلافگی مولانا وقتی گفت « بگرفت یار گوشم، که تو امشب آنِ مایی / صنما بلی ولیکن تو نشان بده کجایی »، به ستوه اومدن حافظ وقتی گفت « در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود / از گوشه‌ای برون آ، ای کوکب هدایت …»، و حس متناقض و گنگ فرسودگی و در عین حال تماشای چیزی که در درونش بالا و پایین می‌پره:‌ « در اندرون منِ خسته‌‌دل ندانم کیست / که من خموشم و او در فغان و در غوغاست»، تنهایی سعدی بعد از اون همه سفر و دور دنیا زدن:‌ « حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر / به سر نکوفته باشد درِ سرایی را»؛ همه‌ی اینا برای من تجربه‌های دست اول شخصی بوده که اگر گفتنش رو بلد بودم دقیقن، دقیقن به همین شکل می‌‌گفتم و می‌نوشتم.

بگذریم… امروز دور و بر زمان ناهار توی محل کار، لابه‌لای استرس و اعصاب‌خردی‌های مربوط به دعواهای اخیر با مستاجر‌هام و نفرت‌انگیزی فضای فعلی محل کارم و سایر داستان‌های زندگی، گوشیمو در آوردم و همینطوری تخماتیک شروع کردم به خوندن شعر. خیلی بی برنامه، یه غزل تکراری از مولانا توی سایت گنجور. یه بار، دو بار، چند بار خوندمش. عمیق‌ترین و دوست‌داشتنی نفس زندگی‌مو کشیدم و قبل از اینکه اشکم سرازیر شه چشمامو خشک کردم و برای چند ثانیه با نیش باز به کیف کردن ادامه دادم. در اوج خر کیفی، یادم افتاد که برای رقم خوردن همین چند لحظه چه مسیر عجیب و طولانی‌ای طی شده؛ برای تجربه‌ی این یه دونه نفس منحصر به فرد چقدر «ارث پدری» به من رسیده؛ توی این یه قطره اشک چقدر تاریخ، چقدر احساس، چقدر درد تنهایی، چقدر حس شیرین فهمیدن و حس تلخ فهمیده نشدن، چقدر تجربه‌ی درونی مطلقن غیر قابل توصیف انباشته شده و دست به دست به معتمد بعدی رسیده…

آقای پدر، جناب خانواده؛ مرسی که ریشه‌های عمیق به من دادید. از بند بند وجودم ممنونم بابت میراثی که تحویل گرفتید و تحویل من دادید. سپاسگزارم از اینکه که از همون سال‌های اول زندگیم چیزی در من ساختید «که از باد و باران نیابد گزند». به خاطر نفس عمیقی که توی لحظه‌های خفگی بهم می‌ده؛ به خاطر همون چند لحظه‌ای که تمام ریز و درشت این دنیا رو از وجود من جدا می‌کنه و به حس ایمان و اطمینانی که تک تک سلول‌های آدم سخت‌گیری مثل منو خوشحال میکنه. به خاطر احساس معنایی که بهم میده، توی دنیایی که روز به روز خالی‌تر از معنا میشه. آقای مولانا و سایرین؛ مرسی که هستین. جدی می‌گم. ای کاش از دست من هم کاری برای شما بر میومد.

در پایان، این هم تقدیم به شمای خواننده که وقت گذاشتی و همراهی کردی. همون غزلی که امروز منو ساخت، شاید حال شما رو هم بهتر کنه 🙂

در میان پرده‌‌ی خون، عشق را گلزارها
عاشقان را با جمال عشق خونین کارها

عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست
عشق گوید راه هست و رفته‌ام من بارها

عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد
عشق دیده زان سوی بازار او، بازارها

ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق
ترک منبرها بگفته، برشده بر دارها

عاشقان دردکش را در درونه ذوق‌ها
عاقلان تیره دل را در درون انکارها

عقل گوید پا منه، کاندر فنا جز خار نیست
عشق گوید عقل را کاندر تو است آن خارها

هین خمش کن، خار هستی را ز پای دل بکن
تا ببینی در درون خویشتن گلزارها

شمس تبریزی! تویی خورشید اندر ابر حرف
چون برآمد آفتابت محو شد گفتارها

بهروز باشید.

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.1/5 (10 votes cast)

«بهتر از من صدهزار از دست رفت»

گر من از پای اندر آیم، گو در آی
بهتر از من صدهزار از دست رفت…
سعدی

توی دوران تاریخ بشر تعداد انگشت‌شماری از اتفاقای منحصر به فرد افتاده که هرکدومش نقطه‌ی عطفی محسوب میشه و بعد از اونا، بشر به طور کلی دیگه هیچ وقت اون آدم سابق نشده! توی یکی از متون جامعه‌شناسی نوشته بود که در عصر جدید، بشر سه بار «تیر خورده»؛ و هنوز که هنوزه در حال حمل بدنیه که ذره ذره در حال خونریزیه و راهی برای درمونش پیدا نکرده.

اولین تیر رو وقتی خورد که فهمید بر خلاف باور هزاران ساله‌ش، این زمین محل زندگیش مرکز دنیا نیست و تمام بود و نبود آفرینش دورش نمی‌چرخن. بلکه این خودشه که مثل یه دونه‌ی غبار سوار یه تیکه سنگه که خودش دور صد تا چیز دیگه می‌چرخه و اگر هم مرکزی وجود داشته باشه، مال ایشون نیست. دومین تیر رو وقتی خورد که فهمید روز ازل همینطوری با کت و شلوار و کراوات و صورت شیش تیغ از آسمون نیفتاده روی زمین؛ بلکه یه نمونه‌ی صرفن جهش یافته‌ از همین جونوراییه که دور و برش زندگی میکنن و با بعضی‌هاشون کمتر یک درصد تفاوت ژنتیکی داره. سومین تیر رو وقتی خورد که مقوله‌ی ناخودآگاه جمعی رو کشف کرد که حوصله ندارم توضیح بدم؛ اما توی همه‌ی این تیر خوردن‌ها یه چیز مشترک بود: آدمیزاد، اونقدری که خودش فکر میکرد خاص و ویژه نبود. نه خودش، نه ذهنش، نه سیاره‌ش، نه سرنوشتش…

کنار اومدن با یه همچین واقعیتی هم اصلن کار ساده‌ای نیست؛ و به همین دلیله که بعد از کشف هر کدوم از ایناس که فلسفه، هنر، شعر و موسیقی و به طور کلی تمام جلوه‌گاه‌های احساسات انسان‌ها متاثر میشه و حس پوچی و پوچ‌گرایی برای خودش به شکل اساسی جا باز می‌کنه، به خصوص در فرهنگ غرب که در تماس بیشتری با این مدل اکتشافات و نتایجشون بوده.

حالا درس تاریخ‌شناسی رو که بذاریم کنار، این اتفاق توی مقیاس کوچیکتر ممکنه برای آدمای مختلف و به شکل‌های مختلف بیفته. اتفاقی که ظاهرش میتونه به شکل‌های مختلفی باشه، مثل اخراج شدن از محل کار وقتی فکر میکنی که خیلی بهت نیاز دارن، بیرون افتادن از یه گروه دوستی وقتی فکر میکنی اصل کاری خودتی، از دست دادن یه رابطه وقتی ته دلت یه چیزی بهت میگه که طرف بدون تو نمیتونه ادامه بده، و خیلی شکل‌های دیگه؛ که فصل مشترک همه‌شون همینه: تو اونقدرا که فکر می‌کردی مهم نیستی.

بعضی‌ آدم‌ها این شانس رو دارن که هیج وقت با این واقعیت روبرو نشن. مثل مادربزرگ من‌، که همین دو سه هفته پیش فوت کرد. تمام دقایق زندگیش از برنامه‌ی خاصی که خدا برای هر دقیقه‌ی زندگیش تدارک دیده مطمئن بود و هر اتفاق بد و خوبی رو با منطق امتحان الهی و وظیفه‌ای که در قبالش داشت تفسیر می‌کرد، تو هر جمله‌ش اطمینانی بود که نمونه‌شو جای دیگه‌ای ندیده بودم و خلاصه لحظه‌ لحظه‌ی زندگی براش معنا داشت. این بود که وقتی توی دوازده سالگی شوهرش دادن، وقتی هشت-نه تا از بچه‌هایی که توی روستا با بدبختی بزرگ کرده بود دونه دونه توی قحطی و مریضی مردن و یکیشونم از پشت بوم افتاد و مغزش متلاشی شد، وقتی توی یه تصادف از ماشین پرت شد و تمام دنده‌هاش شکست و تا مدت‌ها نمیتونست جم بخوره، بازم هیچ مشکلی برای اینکه پنج صبح بیدار شه و با اطمینان از «هدف زندگی» نمازشو بخونه نداشت.

بعضی‌ آدم‌ها هم با اتفاقی که این واقعیت رو بهشون نشون بده روبرو میشن، اما باز اینقدر شانس یا شایدم ابتکار دارن که مقاومت کنن و فرضن طبق مثال‌هایی که زدم، بیرون افتادن از یه گروه یا ترک شدن توی یه رابطه رو بر مبنای بی لیاقتی طرف‌های مقابل و … توجیه کنن و همچنان توی قصر کاغذی ذهن خودشون، اون آدم خاص و منحصر به فرد باقی بمونن.

اما وای از اون روزی که آدم این واقعیت رو بفهمه و نه شانس گروه اول رو داشته باشه و نه ابتکار گروه دوم. برای اون آدم دیگه هیچ چیزی مثل قبل نیست. اون آدم دیگه دنیا رو از زاویه‌ی اول شخص نمیبینه؛ و گاهی برای نفس کشیدنش هم دلیل کافی پیدا نمیکنه. البته این داستان روی مثبتی هم داره، آدم سیلی خورده آروم‌تر میشه، کم‌آزارتر میشه و کمتر قضاوت میکنه. ولی خب، دیگه هیچ وقت اون آدم قبل نمیشه.

امروز بعد از مدت‌ها همینطوری وبلاگمو باز کردم و دیدم یه دوست عزیزی از ننوشتن ما شکایت کرده و گفته که «کاری نکن که از ازدواج کردنت پشیمون بشیم!» این شد که گفتم یه سری به دست و روی اینجا بکشم و البته خیلی علمی و حساب‌شده توضیح بدم که بابا به خدا تقصیر خانومم نیست. این منم که دیگه برای نوشتن به دلیل واقعی نیاز دارم و گاهی برام سخت میشه خودمو قانع کنم که حرف من، فکر من، نوشتن من، و خلاصه زنده بودن من مهمه. وگرنه فعلن همین نفسی که میاد و میره رو هم به خانم مهناز بدهکاریم…

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.4/5 (5 votes cast)

می‌خورد پارو به آب و می‌رود قایق به ساحل…

چند هفته‌س از ایران برگشتم و نزدیک صدبار این صفحه رو باز کردم و شروع کردم به نوشتن، ولی هر دفعه نشده. از چهارماهی که پدر و مادرم اومده بودن کانادا و ماجراهای جالبش می‌خواستم بنویسم، از ایران رفتن خودم و اینکه بیشتر از همیشه خوش گذشت، از اینکه متاسفانه اون وسط شوهر‌عمه‌م فوت کرد که دوست داشتنی‌ترین پیرمردی بود که می‌شناختم، از ادامه‌ی دست و پا زدنام روی پیانو و هزار تا چیز دیگه می‌خواستم بنویسم، ولی نشد.

هی میشینم پای کیبورد، دو خط می‌نویسم و تا می‌خوام اوج بگیرم، به این فکر می‌کنم که چرا باید مهم باشه برای برای یه رهگذر اینترنتی که من چه غلطی دارم می‌کنم و تو زندگیم چی می‌گذره؛ که چه گه‌گیجه‌ای داره وقتی همه‌ی همّ و غمّت تا چند سال پیش این بود که از خانواده‌ت کنده بشی و مستقل باشی برای خودت، و یه دفعه توی بیست و هشت سالگیت مثل یه بچه دلت می‌خواد که پدر و مادرت یه شب بیشتر توی خونه‌ت بمونن؛ که چه حسی داره وقتی بعد از سال و ماهی میری ایران و می‌بینی توی همون زمانی که ثانیه‌هاش تکراری و روتین برات گذشته‌، این طرف همه‌ چیز با سرعت عوض شده، بچه‌های فسقلی یک و نیم متر قد کشیدن، همبازی‌های بچگیت که باهاشون فوتبال بازی می‌کردی و لامپ می‌شکستی و پس‌گردنی می‌خوردی شدن آدمای بالغی که مثل بنز تمام مراسم ختم اون خدابیامرز رو مدیریت می‌کنن و اون خونه‌ی روستایی که نصف کودکی‌تو رقم زده باز پر شده از توله‌هایی که فوتبال بازی می‌کنن و لامپ می‌شکنن و پس‌گردنی می‌خورن… نمی‌دونم چرا دیگران باید وقت بذارن و شخصی‌ترین خاطرات و برداشت‌های آدم رو بخونن؛ ولی خب به هر دلیلی که هست می‌خونن و بعضیام اونقدر لطف دارن که توی مدتی که نیستم خبری می‌گیرین و انگولکی می‌کنن که بنویس بنویس؛ پس باید چیزی نوشت.

امروز میشه شش سال تمام که من توی کانادا هستم. مهاجرت من از ایران به کانادا هم اتفاق بزرگی‌ نیست که حالا سالگردش مراسم خاصی حتی در حد یه نوشته‌ی نیمه‌مستی بطلبه؛ ولی خب بالاخره باید فرقی باشه بین مهاجرت من و مهاجرت یه لک‌لک یا یه کرگدن[۱]. پس بازم باید چیزی نوشت، شاید از همین مهاجرت.

از منظر روانشناسی یه مهاجر شیش تا مرحله‌ی روانی رو طی می‌کنه که بسته به سن و سال و تحصیلات و تیپ شخصیت و مقصد مهاجر و احتمالن ده‌ها فاکتور دیگه، میتونه طی شدنش از چهار پنج سال گرفته تا بعضن بیست سال طول بکشه. مرحله‌ی اول اون هیجانات اولیه‌س، وقتی مهاجرت هنوز بیشتر شبیه یه مسافرته و آدم درگیر هیجان‌های قشنگ تعامل با محیطه، احتمالن بعد از یه گفت و گوی یک و نیم دقیقه‌ای با یه «خارجی» احساس غرور می‌کنه که چقدر زبانش خوبه و خود مهاجرت حس یه دستاورد رو داره. بعدش چند تا مرحله‌ی دیگه، تا می‌رسه به مرحله‌ی پنجم که در واقع یه بند انگشت نرسیده به کـو‌ن خیاره، جایی که آدم آخرین احساس‌های مجازی رو داره با خودش حمل می‌کنه و فکر می‌کنه دیگه توی جامعه‌ی میزبان جا افتاده، پذیرفته شده و به یه جزء معمولی از محیطش تبدیل شده؛ و مرحله ششم در واقع خود کــو‌‌ن‌ خیاره که تلخه، اونجا که آدم احساس میکنه که ر‌یـد‌‌‌ه و آب هم قطعه. یعنی در واقع متوجه میشه که در اون معنای حقیقی جا نیفتاده و به یه جزء معمولی از محیط تبدیل نشده؛ و بالا بره پایین بیاد باز هم آخرش خارجیه و بخش زیادی از اون حس جاافتادگیش به خاطر برخورد محترمانه و شعور اجتماعی بالای جامعه میزبانه که این فرایند آگاه شدن رو به تاخیر انداخته بوده.

راجع به رفتار‌های انسان‌ها بعد از گذر از مرحله‌ی آخر توی جامعه‌شناسی مطالعه‌های خوبی شده؛ که البته بیشترشون تاکید رو یه نوعی از «بازگشت» دارن. مثلن در مواردی افراد به سرزمین اولیه‌شون برمی‌گردن (که باز غالبن تبعات منفی خودشو داره)، بعضی‌ها داخل جامعه‌ی میزبان به مناطقی که مهاجرهای هم فرهنگشون رو بیشتر داره نقل مکان می‌کنن (یکی از دلایلی که تو خیلی از شهرای بزرگ جهان غرب، برای هر ملیتی یه محله‌ای تشکیل شده)، خیلی‌ها حلقه‌های اجتماعی‌شونو از یه جایی به بعد بیشتر با هم‌فرهنگ‌های خودشون تشکیل میدن؛ و بعضی‌ها شروع می‌کنن به غر زدن و گیر دادن به همه چیز جامعه‌ی میزبان. و البته بعضی‌هام مثل منن که خیلی نسبت به جامعه‌ی اولیه‌شون هم احساس تعلق و یگانگی نمی‌کردن و طی کردن مراحل روحی-روانی مهاجرت خودشون رو بیشتر از بیرون و با نگاه «چی از توش در بیارم تو بلاگم بنویسم» نظاره می‌کنن.

البته برای من هم دست کم یه تعدادی از این مراحل واقعن اتفاق افتاد و وقتی خودم یه نگاهی به مطالب قدیمی‌تر بلاگم میندازم تا حدی می‌تونم طی شدن روندی مشابه اون مراحل رو توش ببینم. فکر می‌کنم پارسال همین موقعا بود که با جرقه‌ی یکی از هوشمندانه‌ترین کامنت‌های توی همین بلاگ و طی جلسه‌های روانکاوی درگیر یه کند و کاو درونی شدم و تا حدی به این نتیجه رسیدم که شیش سال پیش، به عنوان آدمی که فوق‌العاده درگیر ادبیات و موسیقی اصیل و به طور کل تفکر عرفانی شرقی بود با یه ذخیره‌ی فکری و عاطفی خیلی غنی مهاجرتم رو شروع کردم و انگار یه مقدار خیلی زیادی «ریشه» با خودم آوردم؛ و تمام این سال‌های توی کانادا، در واقع چیز جدیدی نساختم و ریشه‌ی جدیدی تولید نکردم و فقط از ذخیره‌ای مصرف کردم که دیگه رو به تموم شدن بود و کم‌کم داشت جای خالی یه «چیزی» حس می‌شد. اون ماجرای پرنسس هم یک دفعه بادکنکی رو که اون فضای در واقع خالی شده‌ رو به شکل فریبنده‌ای پر نشون میداد ترکونده بود و چشم من شاید خیلی یه‌هویی باز شد به یه فضای متروکه‌ی درونی که به شدت نیاز به نوسازی و پرسازی داشت.

شاخه‌ای از روانشناسی به نام روانشناسی تکاملی[۲] هست که شکل‌گیری رفتار‌ها و مکانیزم‌های فکری و ذهنی انسان‌ها رو بر مبنای فرایند تکامل بررسی می‌کنه، در واقع نشون میده‌ که پایه‌ی اصلی بیشتر یا شاید تمام واکنش‌ها و مکانیزم‌های رفتاری ما انسان‌ها، در تقابل با اتفاقات و موقعیت‌های تکراری و در خلال میلیون‌ها سال تکاملمون شکل گرفته. یعنی همونطور که مثلن گیاه کاکتوس برای محاظفت از ذخیره‌ی آبش توی صحرا در مقابل خطر تکراری حیوونایی که گیاها رو برای رسیدن به آبشون می‌شکافن، کم‌کم مکانیزم تیغ درآوردن رو توسعه داده، انسان هم در مواجهه با موقعیت‌های مختلف مثل تهدید‌های تکراری، خطرات تکراری، غم و شادی‌های تکراری، مکانیزم‌های ذهنی مناسب رو توسعه داده و کم‌کم توی یک فرایند تکاملی چند میلیون ساله، اونا رو بهینه‌تر و کارسازتر کرده و در مواقع بروز اون موقعیت‌ها به سادگی از اونا استفاده می‌کنه. مثلن انسان عزیزی رو از دست میده، مکانیزمی برای گریه کردن وجود داره که نوعی جسمیّت دادن به یه احساس بده و باعث برون‌فکنی اون حس می‌شه، در همون زمان مکانیزم رفتاری و اجتماعی جمع شدن دوستان و فک و فامیل و نشون دادن حمایت روحی و روانیشون فعال میشه، مکانیزم‌های مذهبی-اجتماعی مثل خیرات کردن و … و مکانیزم‌های عمیق ذهنی مثل دیدن خواب اون مرحوم و در کل مجموعه‌ای از نکات ریز روانی و اجتماعی این قضیه (که تقریبن همه‌ش ریشه‌ی تکاملی داره)، افرادی که تحت تاثیر اون واقعه قرار گرفتن رو در مدت زمان نسبتن کوتاهی از اون موقعیت سخت به سلامت عبور میده.

یکی از چالش‌های روانشناسی و دانش‌های وابسته‌ به اون در دنیای فعلی، تغییر سریع شرایط و موقعیت‌هاست که باعث شده بخش قابل توجهی از بشر در شرایط کاملن جدیدی قرار بگیره که در مواجهه با موقعیت‌های مختلفش، اساسن هیچ تجربه‌ی تاریخی و در نتیجه‌ هیچ مکانیزم ذهنی برای عبور از اون‌ها نداره. این شاید، یکی از پیچیده‌ترین مسئله‌ها برای بشر معاصر باشه؛ انسانی که میلیون‌ها سال با مکانیزم‌های نسبتن روتین خودش از پس اتفاقات سخت ولی نسبتن تکراری برمیومده و حالا در تقابل با ده‌ها و صدها مقوله‌ی جدید قرار گرفته که هیچ مرجعی برای «حالا چی‌کار باید بکنم»شون نداره و باید فقط دست به آزمایش و خطا بزنه. مهاجرت انفرادی، یکی از همین اتفاقات جدیده. این که تا دیروز توی جامعه‌ای بودی که توش بزرگ شدی و زبونشو کلمه کلمه یاد گرفتی و طبق فرهنگش رفتار کردی و حلقه‌ی اجتماعی متشکل از دوستان و فامیل رو ذره‌ ذره شکل دادی، و امروز بعد از مثلن یه پرواز ده ساعته، یک دفعه تمام جامعه‌ عوض شدن، زبانت عوض شده، فرهنگ محیطت تغییر کرده و صد در صد حلقه‌ی اجتماعیت کاملن جدید شده، چیزی نیست که اجداد ما تجربه کرده باشن. چیزی نیست که ما مکانیزم ذهنی‌ای برای رویارویی باهاش داشته باشیم و اینجاس که خیلی چیزها می‌تونه خراب بشه.

من فکر می‌کنم براومدن از پس ابعاد درونی مقوله‌ی مهاجرت، یه هوشمندی خاصی می‌طلبه. داستان یه مهاجر انفرادی چیزی شبیه داستان کسیه که توی یه کلان‌شهر به دنیا اومده، توی آپارتمان بزرگ شده و کارمندی زندگی کرده، بعد یه شب خوابیده و صبح به طرز مشکوکی وسط جزیره‌ی دورافتاده‌ای بیدار شده که توش تنهاس. مهم نیست اون جزیره چقدر خوب یا بد باشه، مهم اینه که این آدم از پدرش نه شکار یاد گرفته، نه کشاورزی، نه شنا، نه آتیش درست کردن. یا باید بمیره و یا باید دست به کار شه و برای اولین بار مکانیزم‌ها و استراتژی‌های مورد نیازش رو شخصن ابداع کنه، توسعه بده و به یه بهینگی نسبی برسونه. و البته توی این مسیر ساختن برای اولین بار که بخش مهمیش از آزمایش و خطا تشکیل میشه، آدم قطعن هزینه میده و درد می‌کشه و خودشو توی خطر میندازه.

برای آدمی که زیاد فکر می‌کنه، مهاجرت مجموعه‌ی جدیدی از واقعیت‌ها رو پرت می‌کنه توی زندگی آدم؛ غم و شادی‌هایی از جنس جدید، حس و احساس‌های که قبلن نمی‌شناختی، امید و نگرانی‌هایی از جنسی که هیچ وقت فکر نمی‌کردی وجود داره. و اونجاس که متوجه میشی بیش از دو میلیون سال تکامل گونه‌ی انسان، هیچ میراثی برای مواجهه با اون‌ها و مدیریتشون به تو هدیه نکرده و تو باید خودت دست به کار شی[۳].

دوست داشتم از جزییات این «تفاوت جنس احساس‌ها بعد از مهاجرت» بیشتر بنویسم؛ اما فعلن زورم نمی‌رسه! این بحث ریشه‌های تکاملی احساس‌ها جدیدن خیلی منو مشغول خودش کرده و با اینکه یکی از چیزاییه که به عمیق‌ترین شکل درکش می‌کنم، هربار می‌خوام برای کسی توضیح بدمش گند می‌زنم (مثل همین الان). این نوشته هم به اندازه‌ی کافی طولانی شده. در آخر باید اعتراف کنم این چند روز دلم می‌خواست به هر قیمتی شده چیزی بنویسم تا دوستان قدیمی فکر نکنن ما دیگه کلن رفتیم. نتیجه‌ی به زور نوشتن هم چیزی بهتر از این نمیشه. ولی خب حفظ ارتباط با مخاطب‌های نیمه‌مست در مقطع حساس کنونی بیشتر از هر زمانی برام مهمه؛ چون در حال حاضر روال‌هایی توی زندگیم در جریان هستش که وقتی به نقاط مورد نظرم برسه خیلی مشتاقم اینجا راجع بهشون صحبت کنم. البته، احتمالن کمی زمان می‌بره و تا اون موقع یه کم باید به همین نوشته‌های درجه دو قانع باشید.

—-

پی‌نوشت:

۱٫ کرگدن‌ها هم مهاجرت می‌کنن آیا؟
۲٫ Evolutionary Psychology

۳٫ بخشی از چیزی که راجع به نداشتن مکانیزم تکاملی مناسب در برخورد با مسائل جدید نوشتم، برگرفته از مطالب مستند و بخشیش صرفن برداشت و تحلیل شخصی بود. من تخصص و تحصیلات آکادمیکی در روانشناسی ندارم و از این لحاظ اگر ایراد علمی به مطلب وارده همینه که هست.

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.4/5 (16 votes cast)

دنیای این روزای من

گر سحر شد دولت شبهای وصل
بگذرد ایـام هـجران نیـز هم …

دنیای این روزای من به صورت زیربنایی متفاوت از اون چیزیه که سال‌های سال بوده و برای همینم هست که به ندرت توی نیمه‌مست می‌نویسم و اگر هم بنویسم خیلی آش دهن‌سوزی نمیشه. دلیلش اینه که عملن دارم حرفامو جای دیگه‌ای می‌زنم و ادامه‌ی دادن جلسه‌های روانکاوی باعث شده یه تعامل پایدار بین ورودی‌ها و خروجی‌های ذهنم شکل بگیره و چیزی اونقدر توی ذهنم انباشته نشه که به حد انفجار برسه و به شکل نوشته در بیاد. این وسط یه دوست عزیزی هم هست که مدتیه سر و کله‌ش پیدا شده و شاید اون هم مزید بر علت شده تا دیگه خیلی چیزی برای به اشتراک گذاشتن با خارج از حلقه‌ی کوچیک زندگیم نداشته باشم. شاید این، «نرمال» فعلی منه و شاید هم این فقط یه دوره‌ی گذار مقطعیه که تموم میشه و برمی‌گرده به نرمال قبلی.

روانکاوی رو امسال توی اوج زمستون پرنس‌جورج شروع کردم، زمانی که ذهنم درست مثل حیاط خونه‌م بود؛ تاریک، سرد، منفی سی، مبتلا به یخبندونی که به نظر نمیومد به این زودیا تموم بشه و کند و کاوهای دردناک من توی ذهنم هم درست مثل فرو کردن دست‌های لخت توی لایه‌ی ضخیم برف و یخ روی زمین بود؛ وقتی که مطمئنی که بالاخره اون زمین صاب مرده، اون خاک لامصب یه جایی اون زیر هست و باید اون برف لعنتی رو کنار بزنی و بهش برسی تا شانس اینو داشته باشی که دوباره بکاری و سبز بشی و جوونه بزنی. برفی که می‌دونی واقعیت حیاط تو نیست و فقط یه لایه‌ی دروغینه. مثل وقتی که انگشت‌های لختت رو توی برف فرو می‌کنی و کنار می‌زنیش، از سرما داد می‌کشی، بلند میشی و دست‌هاتو چند دقیقه‌ای «ها» می‌کنی و میری برای راند دوم…

20150318-20150318-DSC_0228

گاهی هم ناامید میشی و درست لحظه‌ای که می‌خوای بی‌خیال بشی و دست‌هاتو توی جیبت بذای و برگردی، یه دفعه یه چیزی مثل این می‌بینی که انگار تمام تلاشش رو کرده و با تمام قوانین طبیعیت دست به یقه شده تا اندام نحیفشو از زیر یک متر برف به بیرون برسونه و بهت بگه «فلانی! خجالت بکش!»

IMG_20150106_193228

خیلی دوست دارم ریز ریز اونچه که تجربه می‌کنم رو بنویسم، خیلی دلم می‌خواد این زیبا‌ترین سفر زندگیمو دست کم با اونایی که می‌دونم می‌‌فهمنش تقسیم کنم، ولی به دلایلی نمی‌تونم، یکیش اینکه باید کلی گفت‌ و گوهای علمی و فلسفی و از همه‌ مهم‌تر شخصی رو با جزییات بنویسم که نه حوصله‌شو دارم و نه اصلن جاش اینجاس. اما می‌تونم همینقدر ساده و خلاصه بگم که دنیای این روزای من و ذهنم درست مثل دنیای این روزای حیاط خونمه؛ خاک حاصلخیزی که از هر گوشه‌ش یه چیزی سبز شده و جوونه زده و داره قد می‌کشه، و من هم اونقدری که فرصت دارم وقت براش می‌ذارم تا علف‌های هرزشو بکنم و خاکشو زیر و رو کنم به جاش چیزایی رو بکارم که به درد می‌خورن…

 ??????????????????????????????? ???????????????????????????????
   ???????????????????????????????  ???????????????????????????????
 ??????????????????????????????? ???????????????????????????????

از گل‌‌های زرد که نمی‌دونم چرا همیشه مورد علاقه‌م بودن تا بوته‌های گوجه فرنگی و تمشک و ریواس و ذرت و درخت‌های انگور و از همه مهم‌تر، اون نهال جیگیلی که بچه‌ی مورد علاقه‌ی منه و قراره درخت آلبالو باشه، که البته هنوز خیلی کوچولوئه ولی قول داده زود بزرگ شه و با همین سرعت به امید خدا تا آخر تابستون میشه هم قد خودم.

این تشبیه حال و هوای ذهن و حال هوای حیاط پشت خونه، شاید تا چند ماه پیش برای من یه تشبیه ادبی بود که ممکن بود دقیقن با همین واژگان و جمله‌ها توصیفش کنم، ولی الان دیگه برام کاملن یه واقعیت عینی و محرزه. اینکه دنیای بیرون و آدم‌هایی که توش پیدا میشن، رنگ‌هایی که به خودش میگیره و اتفاقات «مثلن تصادفی» که توش میفته، چه بازتاب جالببه از اونچه که درون انسان هست. من هنوز هم اول راهم و حالا حالاها کار دارم، ولی تا همین جاش هم میخوام ببینم زمستون بعدی، کدوم برفی تخم داره تو حیاط من پهن شه…

خیلی برای خودم جالبه که منی که تمام گل و گیاه کاریم دست کم توی چند سال گذشته، محدود به نصفه و نیمه‌ آب دادن سبزه‌ی نوروز بوده که اونم فقط از روی «وظیفه» انجام می‌دادم، یه دفعه و صرفن با جابه‌جا کردن یه سری داده‌ها توی ذهنم، چقدر به طرز عجیبی به کاشتن و پرورش دادن گل و گیاه علاقه‌مند شدم و هرروز چند ساعت وقت صرف بیل زدن و نهال کاشتن و کود دادن و باغچه‌داری می‌کنم. اخیرن هم بوته‌های تمشکم اینقدر زیاد شده که نهال‌های جدید و کوچیکشو توی گلدون‌های جداگونه می‌کارم و کادو می‌دم به دوست و رفیقام! توی گل‌خونه‌ی سرپوشیده‌ی توی حیاطم، سیستم صوتی نصب کردم و شب‌ها تا صبح برای گیاهام پیانوی‌ آروم پخش می‌کنم! این چیزی که روانکاو‌ها بهش می‌گن ذهن و شعرا بهش میگن دل، لامصب چیز عجیبیه.

توی اون دوران سرد یخبندون زندگیم، کمی قبل‌تر از اینکه ایده‌ی زیر و رو کردن ذهن با روانکاوی به فکرم برسه، برای فرار از بار سنگین تنش‌هایی که داشتم رفتم یه پیانوی کهنه خریدم و شروع کردم به یاد گرفتن پیانو. تنها چیزی که برام مهم نبود این بود که واقعن پیانو یاد بگیرم. تجربه‌های قبلی فقط یادم بود، که هر وقت مشغول ور رفتن با هر کار هنری‌ای میشی، انگار تمام رابطه‌ت با دنیا و مشکلات و معضلاتش قطع میشه و اون نیم ساعتی که داری ساز می‌زنی، نقاشی می‌کشی، خط می‌نویسی یا هر چیز دیگه، انگار دست هیچ فکر و خیال آزاردهنده‌ای بهت نمی‌رسه. توی اون روزا شاید همون نیم ساعت تلاش روزانه برای خوندن دو خط نت همزمان و پیدا کردنشون روی پیانو برای اولین بار، آخرین سنگر‌های ذهنمو حفظ کرد تا بالاخره روزی دوباره ذهنم احیا بشه و شروع به پیشروی بکنه. الانم که هشت نه ماهی میگذره چیز زیادی بلد نیستم، ولی این تنها چند دقیقه‌ای که از پیانو زدن خودم تا به حال ضبط کردم رو (که ایرادهای فنی‌ هم داره البته) با استناد به بازخورد بسیار مثبت داش محمود عزیز می‌ذارم اینجا (اگه این پلیر به هر دلیلی کار نمیکنه، اینم لینک فایلش). شروع پیانو زدن از سر غم و غصه و به همین حد  ابتدایی رسیدن، خودش حسی شبیه حس گل و گیاه بودن به آدم میده؛ اینکه بتونی آلودگی‌ها رو بگیری و تصفیه کنی و «اکسیژن» بیرون بدی .

مولانا (که شاید از بزرگ‌ترین روانکاوهای تاریخ بوده)، درون یا همون «دل» انسان رو به نهر آب تشبیه می‌کنه و در مقابلش کل دنیا رو به یک کوزه‌ی آب؛ درون انسان رو به یه شهر تشبیه می‌کنه و کل دنیا رو به یه حجره‌ی کوچیک توی اون شهر و بعد از مایی که توی دنیا می‌گردیم تا جواب سوالامونو پیدا کنیم می‌پرسه که چیو میخوای توی کوزه پیدا کنی که توی نهر آب نمیشه پیدا کرد؟

این جهان چون کوزه و دل جوی آب
این جهان حجره‌ست و دل شهر عجاب

چیست اندر کوزه کاندر نهر نیست؟
چیست اندر حجره کاندر شهر نیست؟

باغ‌ها و سبزه‌ها اندر دل است
عکس آن پیدا بر این آب و گل است

باشه که این توفیق رو به دست بیاریم که همیشه، دست کم نیم‌نگاهی به درون داشته باشیم و تصویر بهتری رو به حیاط پشت خونه‌مون بازتاب بدیم… آمین  : )

 —————————-

پی‌نوشت:

* این قسمت آخر از مولانا رو که داشتم می‌نوشتم، یاد داستانک دیگه‌ای از مثنوی معنوی افتادم که مضمونش دقیقن همینه و فقط حیفم اومد اونم ننویسم. داستان مردی که گوشه‌ی باغی آروم گرفته و سفر درون می‌کنه، فضولی بهش گیر میده که چرا به این همه آثار زیبایی خداوند در اطرافت نگاه نمی‌کنی و ایشون هم میگه تنها اثر خدا، «دل» انسانه و هرچه که بیرون هست چیزی نیست جز آثار اون اثر:

صوفی‌ای در باغ از بهر گشاد  … صوفیانه روی در زانو نهاد
پس فرو رفت او به خود اندر نغول … شد فضول از صورت حالش ملول
که «چه خسبی؟ خیز و اندر رز نگر … وین درختان بین و آثار خضر
امر حق بشنو که فرمود «انظرو» … سوی این آثار رحمت آر رو»

گفت: آثارش دل است ای بوالهوس! … آن برون آثار آثار است و بس

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.8/5 (6 votes cast)

۹۴

خویشتن نشناخت مِسکین آدمی
از فزونی آمد و شد در کمی
خویشتن را آدمی ارزان فروخت
بود اطلس، خویش بر دلقی بدوخت
مولانا

یادمه توی پی‌نوشت پست قارچ‌خور نوشته بودم که به علت مسائلی که اونجا تعریف کردم احتمالن تا نوروز بعدی (که میشه الان) نوشته‌هام حاوی مضامین چــس‌ناله‌گونه باشه، که البته از یه نظر میشه گفت یه جور خوش‌بینی هم توش بود چون طبق اون پیش‌بینی دیگه باید حال و روز به هم ریخته‌م به صورت طبیعی تا الان خوب میشد و به قول این خارجیا move on می‌کردم، ولی راستش هنوزم که بعد از چند ماه می‌خوام دست به قلم شم، دلم میخواد غرغر کنم، روی کاغذ داد بکشم، فحش بدم؛ بعد یکی بیاد توی کامنت‌ها بغلم کنه و بگه everything will be ok…  آره خلاصه، سال نود و سه تموم شد و من هنوز بهروزی‌ام که غر می‌زنه و اعصاب نداره.

این برهه‌ی «نزدیکای آخر سال» و اینکه دیگه خونه حسابی به هم ریخته‌س و یه خونه‌تکونی اساسی می‌طلبه، دو تا نکته‌ی جالب با خودش داره. اول اینکه خود مقوله‌ی «به هم ریختگی»، یه فرصته برای باز طراحی کردن و تجدید نظر کردن توی چیدمان اشیا و اجزایی که محیط رو تشکیل دادن؛ چون تا وقتی که حس به هم ریختگی و مزخرف بودن چیدمان به صورت جدی وجود نداشته باشه آدم ترجیح میده به یه ترکیب ثابت که تا حالا کژدار و مریز کار کرده دست نزنه.

و دوم اینکه گاهی لابه‌لای این طراحی دوباره کردن و تکون دادن خرت و پرت‌ها و عوض کردن جاهاشون، چیزایی پیدا میشه که سال‌ها پیش گمشون کرده بودی، بعد فراموششون کرده بودی و بعد جای خالی‌شونو با چیزای دیگه‌ای پر کرده بودی که هیچ وقت اون چیز اولی نمی‌شدن، ولی تو سرت باهاشون گرم بوده چون اون چیز اصلی رو به یاد نمی‌آوردی. گاهی یه عکس قدیمی، یه نقاشی دوران کودکی، یه کاغذی که یه روزی دوستی بهت هدیه داده بود با حرف دلی که روش نوشته بود و بهت اعتماد کرده بود؛ یه چیزی که وقتی پیداش می‌کنی گاهی نیشت باز میشه، گاهی اشک می‌ریزی، گرد و خاک رو آروم از روش پاک میکنی و این دفعه میذاریش یه جای مطمٔن‌تر…

امسال این قصه‌ی خونه‌تکونی برای من با همین مدل کلیشه‌ای اتفاق افتاد، فقط فرقش این بود که خونه، خود من بودم. بعد از همون ماجراهای قارچ‌خور و متعلقات، اون قدر به هم ریخته بودم که واقعن وقت خونه‌تکونی بود. مغزم در آستانه‌ی انفجار بود و توش هیچی سر جای خودش نبود. این یعنی بهترین فرصت برای طراحی دوباره‌ی چیدمان هرچیزی که سال‌های سال اون تو جا خوش کرده بود و من هیچ وقت برنامه‌ی جدی‌ای برای تکون دادنش، دور ریختنش، یا جایگزین کردنش نداشتم.

این به هم ریختگی فرصتی شد تا بالاخره یه اقدام جدی بکنم و به صورت مدون با یه روانکاو حرفه‌ای که از طریق یکی از دوستان بهم معرفی شده بود کار کنم و استارت این خونه‌تکونی ذهنی رو بزنم. تقریبن می‌تونم بگم تا به حال برای هیچ فعالیت مدون فوق برنامه‌ای اینقدر هزینه نکرده بودم و با قاطعیت می‌تونم بگم که تا به حال هیچ وقت اینقدر احساس نکرده بودم که کاری دارم انجام میدم اینقدر مهم و مفیده. مثل خیلی از کارای دیگه‌ای که تجربه کردم، فقط دارم از خودم می‌پرسم چرا اینقدر دیر دست به کار شدم.

لابه‌لای خودکاوی‌هایی که می‌کنم، گاهی خاطراتی پیدا میشن از بچگی، حس‌هایی که گم شده بودن، تجربه‌هایی که فراموش شده بودن؛ و من آروم برشون می‌دارم، گاهی لبخند میزنم، گاهی اشک می‌ریزم، گرد و خاکشونو پاک می‌کنم و میذارمشون یه جای مطمٔن‌تر.

نمی‌خوام توی این بلاگ بحث تخصصی و غیر تخصصی رواشناسی بکنم. صرفن می‌نویسم چون تنها واقعیت جذاب این روزای زندگیم همین سفر درونی هستش که دارم تجربه می‌کنم و حالا‌ حالا‌ هم قصد تموم کردنش رو ندارم، دست کم تا وقتی پول ادامه دادنش رو داشته باشم. به گفته خانم دکتر، ناخودآگاه بسیار فعالی هم دارم و خواب‌های خیلی غنی. خواب‌هایی که مفاهیم به هم ریخته و گم و رها شده‌ی اعماق ذهنمو به شکل سناریو‌های عجیب و غریبی در اختیارم میذارن تا شاید بتونه کمکی بکنه تا قدمی بردارم.

چند هفته پیش توی یکی از همین جلسه‌ها، خانم دکتر ذهن منو به خونه‌ای تشبیه کرد که خیلی در و پیکری نداره، مستحکم نیست و هرچیزی و هرکسی می‌تونه به سادگی واردش بشه. بماند که این یکی از درست‌ترین و دقیق‌ترین حرفایی بوده که تا به حال راجع به جناب من زده شده، اما از همون موقع تا الان، هفته‌ای دو سه بار، نصف شب از رخت‌خواب بیرون میام، توی خونه گشت می‌زنم و آدم‌های جورواجوری رو می‌بینم که ولو شدن توی خونه، حوصله‌شونو ندارم؛ برمی‌گردم توی رخت خواب و این بار توی اون لایه‌ای که ما بهش میگیم «واقعیت»، از چیزی که بعدها می‌فهمم فقط یه «خواب» بوده بیدار می‌شم…  گاهی توی این گشت و گذارهای نیمه شبی توی خونه‌م، حضور «کارما» رو حس می‌کنم. کارما رو هیچ وقت ندیدم و اسمش رو هم نمیدونستم، تا اینکه توی یکی از همین شب‌ها، توی آشپزخونه‌م به این اسم صداش کردم. کارما هیچ وقت دیده نمیشه، یا همیشه توی یه اتاق دیگه‌س، یا نامرییه. وقتی میاد من می‌ترسم، کل خونه به شدت می‌لرزه و وسایل خونه به سمت من پرت میشن، ولی نمی‌تونم ببینمش. حتی یک بار، اون قدر ریسک کردم که باهاش وارد جنگ تن به تن شدم، زدمش، کوبیدمش به دیوار و از شنیدن صدای ناله‌ی درد کشیدنش لذت بردم، اما باز هم نتونستم ببینمش که چیه و چه شکلیه. حس می‌کنم کارما بخشی از منه که هنوز آمادگی رودررو شدن رو باهاش ندارم، چیزی که میتونه اونقدر ترسناک و دردناک باشه که ذهنم ترجیح میده تصویر مستقیمی ازش ارایه نده.

همیشه وقتی که قیلم‌های ترسناک نگاه می‌کردم، از اینکه رفتار‌های شخصیت‌های فیلم اصلن واقع‌گرایانه طراحی نشده بود بدم میومد و وقتی که مثلن طرف نصف شب با یه چراغ قوه‌ی نصفه جون می‌رفت توی زیرزمین تنگ و تاریک تا ببینه چرا مثلن صدای جیغ میاد، همه‌ش این ایراد کلیشه‌ای رو می‌گرفتم که آخه کدوم آدمی همچین کاری می‌کنه. حالا راستش می‌بینم که همچین رفتاری خیلی هم دور از ذهن نیست. سورپرایز‌های ترسناکی که من توی این کند و کاو کردن‌های درونیم باهاشون مواجه میشم، معمولن کمتر از سناریوهای مسخره‌ی فیلم‌های هالیوودی نیست و جالبیش اینجاس که هرچقدر این کند و کاو‌ها و برخورد‌های متعاقبش ترسناک‌تر و ترسناک‌تر میشه، کرم من هم برای انگولک کردن زوایای تاریک‌ترش فعال‌تر میشه و اصلن بعید نیست که با زیاده‌روی خودمو سکته بدم. ولی خب، این مسیر خودکاوی و خودشناسی، از اون مسیر‌هاییه که وقتی پاتو توش گذاشتی دیگه راه برگشتی نیست. باید اونقدر ادامه بدی تا یه روزی، یه جایی، بالاخره یقه‌ی کارما رو بگیری، چاقو رو بذاری بیخ گلوش و بگی:‌ «حرف بزن!»

 همین الان، تقریبن مطمٔنم که این حوصله کردن، تمرکز کردن و چند تا پاراگراف متوسط قلم زدن، بدون کمک جلسه‌های روانکاوی این چند هفته‌ی اخیر حالا حالاها ممکن نبود. در هر صورت ‍شروع آهسته‌ی پیشرفت رو دارم حس می‌کنم، و بعد از این دو قرن سکوتم احتمالن بیشتر این طرفا پیدام میشه.

این نوشته رو دوباره با جمله‌ای از یونگ (روانشناس مورد علاقه‌م) تموم می‌کنم که البته قبلن یکی دو بار توی این بلاگ ذکرش کردم، ولی شاید توی هیچ نوشته‌ی دیگه‌ای اینقدر مصداق نداشته: «بعضی‌ اشخاص از ترس اینکه با چه اکتشافاتی روبرو شوند، از تجزیه و تحلیل زیاد از حد خود وحشت دارند. ولی‌ باید به درون زخمهایتان بخزید تا با ترس‌هایتان روبرو شوید. هنگامی که خونریزی شروع شود، پاکسازی میتواند آغاز گردد».

بهروز باشید. تبریک سال نوی ما رو هم، آدم باشید و با کمی تاخیر بپذیرید!

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.3/5 (12 votes cast)

قارچ خور!

 

بعد از این بر آسمان جوییم یار
زان که بر روی زمین جستیم، نیست…

این تصویر رو خیلی از بچه‌های هم‌نسل من باید بشناسن. یه قسمتی از بازی «سوپر ماریو» (که ما بهش می‌گفتیم قارچ‌خور) روی کنسول‌های قدیمی نینتندو (که باز ما بهشون می‌گفتیم «میکرو»). داستان این آقای سیبیلو که وقتی قارچ می‌خورد گنده‌تر می‌شد و باید  هفت خان رستم رو رد می‌کرد و با انواع و اقسام جک و جونورها در میفتاد و از روی گولّه‌های آتشی و گودال‌ها می‌پرید و دهن اژدها و لاک‌پشت‌های پرنده رو سرویس می‌کرد و تو دریا شنا می‌کرد و می‌رفت و می‌رفت تا می‌رسید به زیر زمین یه قلعه که غول توش بود، غول رو می‌کشت و می‌رفت به انتهای دخمه تا «پرنسس» رو نجات بده و وقتی که می‌رسید اونجا، می‌دید که پرنسسی در کار نیست و به جاش یه عروسک اونجاس؛ و همونطوری که می‌بینید، یه نوشته هم اون بالا ظاهر می‌شد که می‌گفت: «استاد! ‌ر‌یــد‌‌‌‌ی‌، سازمان آب هم اعتصابه… شاهزاده خانوم ما توی یه قلعه‌ی دیگه تشریف دارن…» و بازی همین‌طور سخت‌تر می‌شد و این بدبخت هم جستجوشو از این قلعه به قلعه‌ی بعدی ادامه می‌داد…

Mario_OtherCastle

بچه که بودم عاشق اینجور بازی‌ها بودم ولی بابام بنا به دلایلی (که منطقی هم بودن) مخالف سرسخت بازی‌های کامپیوتری بود و اینقدر در برابر من مقاومت کرد که آخر سر دست به دامن مادربزرگم شدم و ایشون هم به عنوان جایزه‌ی نماز خوندن، یه «میکرو» برام خرید و از اونجا بود که این جناب آقای سوپر‌ ماریو، تبدیل شد به بخش مهمی از کودکی من. صبح تا شب و شب تا صبح دسته توی دستم بود و زل زده بودم به تلویزیون و دست کم تا زمانی که دسته‌های میکرو خراب شد، کلی خوشحال بودم.

توی اون سال‌ها ماریو بخش مهمی از کودکی من بود. یه مدتی گذشت، دسته‌های میکرو خراب شد و کلن جمع شد توی یه کارتن و برای همیشه افتاد توی انباری.  ولی ماریو با زیرکی خاصی از میکرو در اومد، رفت توی جلد من و بعد از اون من در کنار کودک درون و ‌‌تـخـم‌‌ ‌سـگ درون، یه ماریوی درون هم داشتم که هی قارچ خورد و قارچ خورد و بزرگ‌تر شد و کم کم کنترل بخش مهمی از زندگی منو به دست گرفت.

هیجده سالم که بود، ترم اول دانشگاه که بودم، مثل بقیه‌ی پسرای خوب اون دوران دلباخته‌ی یه دختری شدم و کم‌کم دیگه بیست و چهار ساعت بهش فکر می‌کردم. صاف و ساده، عین این احمقای دوست‌داشتنی؛ خوابشو می‌دیدم، شب امتحان به جای درس خوندن غزل تلاوت می‌کردم و تقریبن هشتاد درصد حجم فکری و پنجاه درصد مکالماتم با دوستای نزدیکم به ایشون اختصاص داشت. تنها قسمت این ماجرا که مثل داستان بقیه‌ی نوجوونای احمق دوست‌داشتنی نبود، این بود که من هیچ وقت به این بنده‌خدا چیزی رو ابراز نکردم. هرچند احتمالن نگاهای احمقانه‌م، پی‌ام‌های نصف شبی یاهو مسنجر احمقانه‌م، و بقیه‌ی رفتار‌های احمقانه‌م مثل اسب آبی داد می‌زد که تو او دل صاب مرده چه خبره و رنگ رخساره‌م هم به شدت خبر می‌داد از سرّ درون، و اون بدبخت هم دو سه سال انواع و اقسام سیگنال‌ها رو امتحان کرد و تا بلکه منو به حرکتی وادار کنه ولی خب کلن ناامید شد… با همه‌ی اینا، عملیات سرکوب احساسات طی تمام اون چند سال بالاخره با موفقیت انجام شد؛ اون هم فقط به این دلیل که یه نکته‌ی کوچیکی توی مغز من با بقیه‌ی نوجوونای احمق دوست‌داشتنی فرق داشت. من دیگه دهن آینده‌نگری رو سرویس کرده بودم و از اونجا که شرایط اون دوران زندگیم (که نمی‌خوام وارد جزییاتش بشم) بسیار اسف‌بار و مفتضح بود و من هم هیچ امیدی به درست شدن اونا در آینده‌ی میان‌مدت نداشتم، منطقن فکر می‌کردم که بهتره یه آدم دیگه رو معطل خودم نکنم و نکشم توی راهی که نمی‌تونم تا آخرش ببرمش…

ماریوی درون کار خودشو کرده بود. اون دختر، پرنسس بود توی قلعه، من هم ماریو بودم توی مرحله‌ی اول. بین و من و یه «happily ever after» با پرنسس، دنیایی از مشکلات بود؛ جک و جونور، گلوله‌های آتیشی، گودال و اژدها و غول و کوفت و زهر مار و تمام درک من نوجوون احمق هم همین بود که من باید مثل ماریو راه بیفتم و این مشکلات رو حل کنم، زندگیمو روبراه کنم، با جک و جونور و اژدها در بیفتم، قلعه رو پیدا کنم و غولشو بکشم و  پرنسس رو بزنم زیر بغلم و ببرم خونه و خلاصه بریم سراغ زندگیمون. در عمل همین کارم کردم. دست کم تا یه جاهاییش. بی راه نیست اگر بگم که توی کل این چند سال، تمام این «تند تند زندگی کردن‌ها»، این در و اون در زدنا، از مهاجرت و اقامت و سگ‌جون شدن و خونه خریدن و رو به یکجا نشینی آوردن(!)‌ و اینا، همیشه رگه‌هایی داشت از انگیزه‌ای که آرزوی پرنسس توی مغزم بهم می‌داد. چند سال گذشت و من مرحله به مرحله جلو رفتم و هرچی سر راهم بود کنار زدم. روز به روز ماریو‌ تر شدم و سختی‌هایی که دیگه گفتن نداره کشیدم و ترتیب غول‌های زندگیمو دادم و دست آخر به خیال خودم با سر و صورت خونی ولی دست تقریبن پر، عین احمق‌ها رفتم سراغ پرنسس؛ و درست جایی که قرار بود همه چی خوب و خوش تموم بشه، درست مثل استاد ماریو، مواجه شدم با عروسکی که توی تمام این سال‌ها فکر می‌کردم پرنسسه.

البته اون عروسک هیچ گناهی نداشت. نه اون هیچ وقت ادعا کرده بود که پرنسسه و نه حتی من ازش پرسیده بودم که اصلن منتظر اومدن من هست یا نه؛ ولی خوب کل داستان درد داشت؛ اینکه دیدم کلن از اول قلعه رو اشتباهی رفتم درد داشت. اینکه بعد از این همه سال یه دفعه یه نوشته بالای سرت ظاهر بشه که «داداش ‌ر‌‌یــد‌‌‌ی‌، آب هم قطعه» درد داره. اینکه خیلی دیر بفهمی که اون چیزی که دنبالش می‌گشتی کلن توی یه قلعه‌ی دیگه‌س که اصلن نمی‌دونی کجاس، مثل یه آب سردیه که بریزن رو سرت. بدتر از همه، حتی اینکه ببینی توی این چند سال زندگی ماریویی، یه جورایی اینقدر پیر شدی که دیگه حوصله‌ی عروسک‌بازی نداری هم خودش تلخه.

 * * * * * * * * *

این عکس پایینی، خونه‌ی منه که چند روز پیش بالاخره بعد از چند سال زندگی سخت به سبک اقتصاد مقاومتی، خریدمش و هرچند حالا حالاها باید قسطشو بدم، ولی خوب بازم می‌تونم بگم مال منه. عکس بغلیش هم همون قلعه‌ایه که ماریو بعد از اینکه ماتحتش در کشاکش تلاشش برای پیدا کردن پرنسس آسیب می‌دید، بهش می‌رسید و با هزار امید و آرزو می‌رفت توش و بعدش زرت می‌خورد تو برجکش. می‌دونم برای شما احتمالن معنی نمیده، ولی این روزا واقعن هر وقت میام خونه، قیافه‌ی خونه‌م ناخودآگاه شکل این قلعه و این داستان ماریو و متعلقاتش رو برام تداعی می‌کنه!

palace

یه طنز خیلی تلخی هم هست پشت این قضیه؛ پدر و مادر و فک و فامیلایی که از خونه‌دار شدن من خبر دار شدن و بعضن زنگ می‌زنن تبریک بگن، با یه لحن مثلن کول و در حالی که فکر می‌کنن اولین نفری هستن که این ایده‌ی بی نظیر به فکرشون رسیده، یادآور میشن که «خوب حالا که خونه و ماشین و کار و زندگیت روبراهه و اینا، اگه گفتی نوبت چیه … ؟!!!» منم خیلی خشک و غیر کول میگم:‌ «نوبت یه کم استراحت، یه کم خوش‌گذرونی». بعد از پیدا کردن ماریوی درونم، تازه حس می‌کنم چقدر توهین آمیزه وقتی کسی همچین سوالی ازت می‌کنه و جواب رو هم خودش به زور میده؛ انگار من (و امثال من) تمام جوونیمو گذاشتم و سختی‌هاشو کشیدم تا یه چیزی رو از صفر صفر بسازم و بعد که به یه جای درست حسابی رسید و سختی‌هاش تموم شد، یه دختری که توی همون دوران داشته یه قل دو قل بازی می‌کرده، بیاد مفت و مجانی، «مثل یه پرنسس» شیرجه بزنه وسط خوشبختی من و من هم احتمالن وظیفه دارم تو نشیمنگاهم عروسی بگیرم از خوشحالی.

به جرئت می‌گم، بزرگترین ظلمی که به من (و خیلی‌های دیگه مثل من) شده، جا انداختن این طرز فکر ماریویی از بچگی توی ذهنمون بوده، چیزی که متاسفانه بخش مهمی از سال‌های جوونی منو به بیراهه برد و ده سال طول کشید تا من متوجه عمق ایرادش بشم. و من حالا، در ابتدای بیست و هشتمین سال زندگیم، عمیقن احساس تنهایی می‌کنم؛ احساس رسیدن به کوچه‌ی بن‌بستی که حتی حوصله ندارم ازش برگردم و دلم می‌خواد تهش بشینم، تکیه بدم به دیوار، اولین سیگار زندگیمو روشن کنم و چشمامو ببندم… احساس می‌کنم اینکه این همه سال بدون اینکه آگاه باشم، یه ماریو بودم، یه فاجعه بوده و بدتر از اون، اینکه الان بهش آگاه شدم فاجعه‌تره. نه راه پس هست و نه انرژی بلند شدن…

یادمه ماریو بعد از هفت بار …ر خوردن، بالاخره پرنسس «واقعی» رو توی قلعه‌ی هشتم پیدا می‌کرد. هرچند هیچ کس نمی‌دونه که بعدش دقیقن چی‌ می‌شد. من دیگه حوصله‌ی از این قلعه به اون قلعه دویدن رو برای وقت تلف کردن با یه سری عروسک ندارم. اما اونقدر ماریو شدم که دیگه راه بهتری هم بلد نیستم. ای کاش یکی بیاد و قلعه‌ی هشتم رو همین الان به من نشون بده، تا این سیگارو بندازم زمین، بند کفشمو سفت کنم و بلند شم، یه نفس عمیق بکشم و برای آخرین بار، دوباره راه بیفتم…


پی‌نوشت:

یک. شعر از مولانا.

دو. در ماه‌های گذشته من یه شکست عشقی خوردم البته با گل به خودی، طبق برآورد‌ها دومیش رو هم تا حدود دو ماه و نیم دیگه خواهم خورد، این دفعه توی یه بازی تدارکاتی. اما در مجموع نکته‌ی مثبت این دو تا اتفاق این بود که ابعاد خیلی جالبی از خودم رو کشف کردم، و ارتباط‌های خیلی جالب‌تری بین اتفاقاتی که درگیرشون شدم، با دوران کودکیم. اینه که تا یه چند وقتی [احتمالن] نوشته‌های من یکی در میون حاوی مضامینی از چ‌س ناله‌های عشقی باشه! اگه به قول یکی از دوستان، با خوندن این چیزا کهیر می‌زنید دست کم تا نوروز بعدی این دور و برا پیداتون نشه.

سه. یه بازی دیگه هم بود که در واقع آخرین بازی کامپیوتری‌ای بود که توی ایران تا تهش رفتم، به اسم Prince of Persia، نسخه‌ی Sands of Time که بعدها فیلمی هم دقیقن به همین اسم از روش ساخته شد (هرچند داستان فیلمش کاملن متفاوت بود). توی این بازی برای اولین بار، یه نوآوری در شکل داستان داده شده بود. بر خلاف تقریبن تمام بازی‌های اول شخص غیر اکشن، اینجا شخص اول صرفن یه پسری که تمام زندگیش رو بذاره زمین و به آب و آتیش بزنه تا یه دختر رو «به دست بیاره» نبود. شخص اول پسر بود، همون اول بازی پرنسس رو پیدا می‌کرد و بعد دو نفری باید در طول مسیر می‌رفتن و می‌جنگیدن و معماها رو حل می‌کردن تا وقتی که به هدف نهایی بازی (که شکست یه جادوگر خبیث بود) دست پیدا می‌کردن. این وسط یه خنجری بود که دست هرکسی که بود، میتونست زمان رو باهاش به عقب برگردونه اما به جز اون شخص هیچ کس دیگه چیزی از واقعیت زمان قبلی به خاطر نمی‌آورد. خلاصه این دو نفر با بدبختی به ته بازی می‌رسن و درست در آخرین لحظات، این خنجر و یه سری آت و آشغال جادویی دیگه خیلی تصادفی زمان رو به هم می‌ریزن و دست آخر پسره هرچی زور می‌زنه به دختره بفهمونه که بابا من و تو با هم فلان جاها رو رفتیم، فلان بدبختی‌ها رو کشیدیم و چه و چه، دختره چیزی یادش نمیاد و میگه «آقا مزاحم نشو»، پسره عذرخواهی می‌کنه، راهشو می‌کشه و برمی‌گرده به «پرشیا». حالا چرا یاد این افتادم؟! آخه همونطور که داستان شکست عشقی اولیم شبیه قضیه‌ی ماریو بود، این شکست عشقی دومی که قراره تا چند ماه دیگه بخورم داستانش شبیه این بازی «پرینس آف پرشیا» هستش! اینه که داشتم به این فکر می‌کردم که اگه زندگی من طبق همین فرمول پیش بره، با توجه به اینکه در چند سال اخیر تنها بازی‌ کامپیوتری‌ای که خیلی کردم فوتبال بوده، احتمالن ماجرای شکست عشقی بعدیم اینطوریه که به همراه ده یازده تا پسر احمق دیگه، بدو بدو میفتم دنبال یه «چیزی» که درست در لحظه‌ای که به دستش میارم، می‌فهمم بهترین کاری که میشه باهاش کرد اینه که با تمام قدرت شوتش کنم به دور ترین نقطه‌ی ممکن… نتیجه‌ی اخلاقی اینه که باید بازی کامپیوتری بعدی که قراره معتادش بشم رو با دقت بسیار بالایی انتخاب کنم! پیشنهادی ندارین؟

چهار. حالا جدای از شوخی، به نظر شما بازی‌های دوران بچگی واقعن می‌تونن روی رقم خوردن اتفاق‌های زندگی ما تاثیر بذارن؟

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.5/5 (32 votes cast)

…Say something I’m giving up on you

چند هفته‌ی گذشته سرم خیلی شلوغ بود، هم از نظر مسائل شخصی و هم مسائل شغلی و حرفه‌ای. شغلم رو عوض کردم و البته کل تغییرش اینه که از میز فعلیم به میز روبرویی منتقل میشم ولی به هر حال امتحان و مصاحبه و روال‌های اداریش استرس خودش رو داشت و زندگی‌ شخصیم هم به شدت درگیر یه زلزله‌‌ی احساسی و پس‌لرزه‌هاش بود. این وسط البته الکس توی مکزیک یه حرکت خفن زد و با یه تتوی پارسی کل استادیوم رو به وجد آورد (لینک عکس، بدون شرح!) و حالا از همه‌ی اینا که بگذریم، یه دو سه ساعتیه آرامش به زندگیم برگشته و قبل از این که باز به فنا بره و تمرکزم بپره، تصمیم گرفتم یه حالی به نیمه‌مست بدم، البته راجع به یه موضوعی که توی همین زلزله‌های اخیر به شدت برام پررنگ شد.

یادمه پارسال، چند ماهی بعد از اینکه توی این محل کارم مشغول شده بودم، اگر اشتباه نکنم یه روزی بازی‌ ایران و کره‌ی جنوبی بود که به وقت پرنس‌جورج میفتاد حدود ساعت یازده ظهر. به صورت شوخی-جدی به مدیرمون گفتم اگر اجازه بدی، من به جای اینکه یواشکی بازی رو توی کامپیوترم نگاه کنم، خیلی قشنگ دو ساعتی کار رو تعطیل کنم و با خیال راحت بشینم بازی رو ببینم و از اونور دو ساعت اضافه وایسم. مدیر دپارتمان ما (میشل) هم که خودش هم خیلی فوتبالیه و هم خیلی چیزا راجع به ایران می‌دونه گفت باشه، برو منم لابه‌لاش وقت کنم یه سری می‌زنم. این وسط یکی دیگه از همکارا که اونم یه نمه تو فوتبال و اخبارش هست گفت منم میام و خلاصه سه نفری رفتیم توی یکی از اتاق‌های میتینگ و با تجهیزات اساسی نشستیم به بازی دیدن.

فکر میکنم دور و بر دقیقه هفتاد بود که آندرانیک تیموریان تعویض شد، و در حالی که داشت از زمین بیرون میومد طبق سنت مسیحی‌ها به عنوان شکر علامت صلیب رو با دست روی سر و سینه‌ش رسم کرد و از زمین خارج شد. اینجا بود که اون همکار دیگه‌مون یه دفعه پاپیون کرد، چشماش گرد شد و بعد از اینکه با همون چهره‌ی متعجب چند بار نگاهش بین من و تلویزیون رفت و برگشت کرد، در حالی که مطمئن نبود سوالی که می‌خواد بپرسه احمقانه‌ست یا نه، خیلی آهسته گفت:
«?Is he gonna be in trouble»
من چون خیلی حضور ذهن نداشتم اول متوجه نشدم منظورش چیه ولی خوب خیلی سریع با یکی دو تا سوال جواب کوچیک فهمیدم که با ذهنیتی که این بابا راجع به ایران داشت، فکر می‌کرد احتمالن آندرانیک با نشون دادن علامت مسیحی‌ بودنش براش دردسر درست میشه و میفته زندان و الی آخر!

در خلال ادامه‌ی بازی آروم آروم چیزایی که فکر می‌کردم لازمه در مورد حقوق مسیحی‌ها توی ایران بدونه براش توضیح دادم، اینکه اونا توی مجلس نماینده‌‌های خودشونو دارن، میتونن دانشگاه برن، و … که البته اینجا گفتنش مسخره به نظر میاد، ولی برای آدمی که هیچی از دنیا نمی‌دونست به جز چیزی که تلویزیون خونه‌ش نشون میداد، هر کدوم این موارد اینقدر عجیب و غیر منتظره بود  که هر ده ثانیه یه بار یه «wow» می‌گفت و با تعجب به میشل نگاه می‌کرد، میشل هم (که خیلی با‌سواد و باشعوره و خودش هم در واقع مهاجره) با یه لبخند عاقل اندر سفیه رو گوشه‌ی لبش بهش می‌فهموند که «خاک بر سر بی‌سوادت».

این ماجرا گذشت، تا همین یکی دو ماه پیش که یه بار با همین آقای مدیر توی تنها رستوران ایرانی پرنس‌جورج رو در رو شدم و نشستیم به گپ زدن. همینطور لابه‌لای حرفا بحث خاطرات شغلی شد و نمیدونم چطوری اما بحث رسید به همون روز فوتبال دیدن. میشل گفت: «بعضی مردم خیلی داغونن. توی دنیایی زندگی می‌کنن که با چار تا کلیک می‌تونی یه کمینه‌ی اطلاعاتی رو راجع به هر کشوری و حتی هر شهری پیدا کنی، بعد یه نفری که خیر سرش چار پنج سال دانشگاه هم رفته یه دفعه میاد یه سوالی می‌پرسه که آدم دلش می‌خواد بزنه تو سرس… راستش اون روز خیلی برام جالب بود که تو اینقدر با حوصله داشتی وقت میذاشتی تا جواب یه سوال احمقانه رو بدی».

از همون سال اولی که من اومدم پرنس‌جورج، توی شهری که مردم بومیش خیلی مهاجر ندیدن و خیلی‌هاشون طبیعتن چیز زیادی هم راجع به کشورای دیگه نمی‌دونن، هرازگاهی با سوال‌های خیلی خنده‌دار مواجه شدم. اینکه با توجه به تبلیغات و احاطه‌ی شبکه‌های خبری روی ذهنیت مردم، یه وقتایی سوال‌های دور از واقعیت راجع به کشوری مثل ایران شنیده بشه خیلی غیر منتظره نیست، اما گاهی این سوال‌ها چنان کاریکاتوری بوده که واقعن باور کردنش سخته. اولین بارش رو دقیقن یادمه، چند ماه بعد از اومدنم با یه بنده‌خدایی توی کافه‌ی دانشگاه همبرگر می‌خوردیم، و طرف یه دفعه پرسید: «تو ایران همبرگر هست؟!» من ناخودآگاه زدم زیر خنده و یه هفت هشت ثانیه‌ای قاه قاه خندیدم و بعدش که دوباره فرمون اومد دستم با لحن تمسخرآمیزی گفتم: «نه، فقط تو کانادا هست!» اون طرف از خجالت سرخ شد، زرد شد، سفید شد، چند بار به خاطر مسخره بودن سوالش عذرخواهی کرد و شب که برگشتم خونه دیدم یه ایمیل عذرخواهی هم بهم زده.

اون شب فکرم خیلی مشغول شد. به این فکر کردم که اون آدم شاید به هر دلیلی این تصور رو داشته که مثلن ایران اینقدر عقب‌افتاده‌س که توش حتی همبرگر هم نیست. می‌تونست تا آخر عمرش اون تصور رو نگه داره، راجع به همه چیز ایران قضاوت کنه، به این و اون هم با اطمینان قضاوت‌هاشو بگه و هیچ وقت هم به من ایرانی این فرصت رو نده که واقعیت رو براش توضیح بدم. ولی وقتی اومده و بدون اینکه بی‌احترامی بکنه یا طعنه‌ای بزنه، خیلی ساده این سوالی که توی ذهنش بوده رو به من گفته، یعنی در واقع این «فرصت» رو دو دستی به من تقدیم کرده تا واقعیت رو در اختیارش بذارم و ذهنیتش رو تصحیح کنم. جدای از اینکه پیش‌فرض ذهنش چی بوده و سوالش چقدر احمقانه بوده، به خاطر اینکه به جای نهایی کردن قضاوتش اول ترجیح داده این فرصت رو در اختیار من بذاره باید ازش سپاسگزار باشم. احتمالن ده‌ها آدم دیگه‌ هم توی این محیط هستن که ممکنه هزار جور تصور عجیب و غریب داشته باشن، اما اونقدر پخته نیستن که قبل از نهایی کردن قضاوتشون احتمال این رو هم بدن که شاید واقعیت چیز دیگه‌ای باشه و بنابراین راجع بهش سوالی بپرسن.

من از اون روز تلاش کردم رویه‌م رو کاملن تغییر بدم. تا همین امروز هم (جدای از آدمای خیلی با سواد و دانایی که توی همین شهر باهاشون آشنا شدم و ازشون چیز یاد گرفتم)، هر چند ماه یه بار توی یه موقعیت تصادفی با سوال‌های خنده‌دار یه آدم جدید مواجه شدم و بدون اینکه حتی لبخند بزنم، خیلی جدی بهشون جواب دادم و تا جای ممکن هم اطلاعات جانبی به پاسخم اضافه کردم و همیشه هم آخرش از اینکه طرف اون سوالو پرسیده (به جای اینکه توی ذهنش نگه داره و قضاوت کنه) تشکر کردم. سوال‌هایی مثل «توی ایران اجازه میدن والیبال بازی کنی؟»، «اسمارت‌فون تو ایران هست؟»، «شماها عربین؟»، «زن‌‌ها حق دارن برن مدرسه؟» و حتی «تو ایران برق هست؟» آره، به جون مادرم این سوال آخری هم یه بار ازم پرسیده شده! واکنش من هم همیشه همین بوده و بعد از این هم همینه، با آگاهی از اینکه احتمالن چیزای زیادی توی دنیا هست که من هم ذهنیت دور از واقعیتی راجع بهشون دارم، اون آدما رو به خاطر دادن این فرصت بهم تحسین میکنم و تا جایی که بخوان اطلاعات در اختیارشون می‌ذارم. معمولن هم جبهه نگرفتن در مقابل سوالشون این اعتماد به نفس رو بهشون میده که پشت هم هی ادامه بدن و بپرسن و بعد از نیم ساعت حرف زدن باهات، احساس کنن که انگار یه کتاب خوندن و کلی ازت متشکر باشن و بعد از اون همیشه کنارت احساس «امنیت» کنن.

من اخیرن تازه یادم افتاده که می‌تونم از اونور قضیه هم همینطوری باشم. یعنی وقتی خودم هم نسبت به کسی ذهنیت بدی دارم، یا دلخوری، یا نگرانی، یا هر چیز دیگه، برم و مودبانه ولی خیلی مستقیم اون ذهنیت رو در اختیارش بذارم. چیزی که در تعامل با کانادایی‌ها واقعن خوب نتیجه میده و متاسفانه در تعامل با ایرانی‌ها نه زیاد. چون معمولن مخاطب ایرانی از خود این نکته که «تو چرا اساسن باید فلان فکر رو بکنی» شاکیه و (مثل رفتار خود من سر قضیه‌ی همبرگر)، این رک بودن رو یه حمله تلقی می‌کنه.

من تازه دارم به عمق این قضیه پی می‌برم که سر همین نکته‌ی ساده که ما توی فرهنگمون رک و مستقیم و (و البته محترمانه) راجع به خیلی چیزا حرف نمی‌زنیم و علاقه‌ای به شنیدنش هم نداریم، باعث میشه چقدر به طرز ناجوری کنار هم احساس ناامنی کنیم؛ اما اینقدر سال‌های سال اینطوری زندگی کردیم که دیگه متوجهش نیستیم. خود من تازه شاید چند ماهیه که می‌فهمم کنار گذاشتن همین یه عادت چقدر می‌تونه ابعاد مختلف زندگی آدم رو تحت تاثیر قرار بده؛ توی همین چند ماه جدای از زندگی شخصی، تاثیرشو توی محیط کارم هم احساس کردم و میدونم که توی هر موقعیت دیگه‌ای هم این نگرش میتونه تغییرات زیادی ایجاد کنه. الان متوجه میشم چرا تو فرهنگ ما اینقدر متلک و تیکه و کنایه و زخم زبون و «رفتار غیر مستقیم» هست و انتقاد مستقیم و منطقی نیست. اینکه چرا توی تمام دوران زندگیم توی ایران، واضح‌ترین نشونه‌ی اینکه خانواده الان داره با یه بحران دست و پنجه نرم می‌کنه این نبود که چند نفر آدم نگران نشستن و منطقی بحث می‌کنن، بلکه این بود که درهای اتاق‌ها زارت کوبیده میشدن به هم و ظرفا شلق شلق پرت میشدن توی سینک آشپزخونه… اعصاب‌های خردی که بعضن همه‌شون میدونن از چی ناراحت و نگرانن ولی نه کسی توانش رو داره که راجع به موضوع حرف بزنه و نه اگر بزنه طرف مقابلش درست استقبال میکنه.

از همون روزای اولی که توی این محل کارم استخدام شده بودم، میشل که خودش پونزده سال پیش به عنوان مهاجر اومده بود کانادا و تمام این مسیر پیش روی من رو قبلن طی کرده بود، همیشه روی ریزه‌کاری‌های رفتارام خیلی حساسیت نشون میداد و سعی می‌کرد دوستانه بهم بفهمونه که یه سری از عادت‌هایی که ما از فرهنگ‌های شرقی با خودمون میاریم چقدر خطرناکه. بعضن که تردیدهای ناخودآگاه من رو توی مطرح کردن مشکلات فنی پروژه‌ها می‌دید و از اون طرف می‌دید که دارم شدید زور می‌زنم که مشکل رو «یه جور دیگه» حل کنم، از هر فرصتی استفاده می‌کرد تا از سال‌های اول مهاجرت خودش و رفتار‌های مشابهش و تبعات منفیش به من بگه و یه بار هم علنن گفت که «برای من ده سال طول کشید تا همین یه دونه عادت رو تغییر بدم. تو باهوش‌تر از منی، سعی کن برات ده سال طول نکشه». راجع به جزییات این اتفاق‌ها خیلی دوست داشتم بیشتر بنویسم ولی دیگه مطلب خیلی طولانی شد. حالا شاید بعدن شماره دوی این مطلب رو بنویسم چون واقعن یکی دو تا نکته‌ی اساسیش جا نشد.

هیچی دیگه همین! خدافظ D:

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.7/5 (15 votes cast)

۴

هفته‌ی گذشته تعطیلات کریسمس و سال نوی ما بود و در ضمن پایان چهارمین سال زندگی من توی کانادا. بعد از اون سال اول، معمولن خیلی کار خاصی توی این تعطیلات نمی‌کردم تا اینکه امسال به همت یه سری از دوستان، تعطیلات از همیشه بیشتر خوش گذشت. با چهار تا از دوستای دوران دانشجویی ایران که حالا هرکدومشون توی نقاط مختلف آمریکای شمالی پراکنده شدن، تصمیم گرفتیم توی ونکوور جمع بشیم و دیداری تازه کنیم. یکی دو تاشونو از همون چهار سال پیش دیگه ندیده بودم و یکی دوتاشون رو هم از یکی دو سال پیش. خلاصه اینکه دو تاشون از آمریکا و سه تامون ازکانادا دور هم جمع شدیم و هرچند جای دو سه نفر دیگه واقعن خالی بود، اما خیلی خیلی چسبید.

فکر می‌کنم اون زمانی که توی دانشگاه اراک یه مشت «بچه» بودیم کنار هم، شباهت‌هامون به مراتب بیشتر بود. مشکلات، انگیزه‌ها و شرایطمون به هم نزدیک‌تر بود و حالا که بزرگ‌تر شده بودیم، فاصله رو بینمون بیشتر حس می‌کردم؛ که خب نکته‌ی مثبتی بود چون از نشونه‌های همین «بزرگ شدن» اینه که آدم اهداف و افکارش منحصر به فردتر میشه و متمایزتر از دیگران.

یکی از مجموعه سوالایی که من مدت‌هاست هی باید جواب بدم، اینه که «تو چرا پرنس‌جورج زندگی می‌کنی؟»، «مگه پرنس‌جورج چی داره؟» و چیزایی از این قبیل. معمولن خواهرم توی بازه‌های مختلف اینو می‌پرسه، ایران که رفته بودم پدر و مادر و برادرم هم بعضن با عصبانیت(!) همینو می‌پرسیدن و حتی اینجا هم استادم و خانومش که یه جورایی منو مثل بچه‌ی خودشون می‌دونن بعضی وقتا سر این قضیه سوال می‌کنن. روال کلی زندگی دانشجوهای غیر بومی پرنس‌جورج هم همینه که میان اینجا و تا موقعی که فارغ‌التحصیل بشن غر می‌زنن و بعدشم فلنگ رو می‌بندن به سمت ونکوور. با این دوستای قدیمی هم که همه‌شون از همین شهرای خفن بزرگ میومدن، طبیعی بود که همین بحث‌ها و سوال‌ها گوشه‌ و کنار پیش بیاد.

ونکوور بزرگه و بی‌نهایت زیباست. شهر ساحلیه و ساختارش طوریه که که کشتی میاد دقیقن تا وسط شهر؛ برج‌های سر به فلک‌کشیده‌ و پل‌های آبی بی‌نظیری داره که وقتی از دور بهشون نگاه می‌کنی با پس‌زمینه‌ی اقیانوس و کشتی‌های بزرگ و کوچیکش که در حال رفت و آمدن، از نگاه کردن سیر نمی‌شی. ملیت‌های مختلفی رو توی خودش جا داده و تو هر گوشه‌ایش یه خبری هست؛ توی این کافه موسیقی زنده‌ی مکزیکی اجرا می‌کنن و دو قدم پایین‌تر، رقص ترکی و اونور خیابون غذای ژاپنی و … . جمعیت جوونش خیلی زیاده و مردم تا یازده دوازده شب توی خیابون می‌پلکن و شهر همیشه زنده‌س؛ٰ از خونه‌ که بیای بیرون کلی آدم می‌بینی و توی هر ساعتی از شبانه روز اگر تصمیم بگیری که مثلن بیلیارد بازی کنی، میتونی جایی رو پیدا کنی که باز باشه. توی پرنس‌جورج معمولن هیچ خبری نیست. توی زمستون از ساعت هفت و نیم شب به بعد به ندرت آدمی توی خیابون دیده میشه. رستوران‌های غیر کانادایی تعدادشون خیلی کمه و همون چندتایی هم که هست چون تمام مشتری‌هاشون کانادایی‌ان، سبک پخت و پز و طعم غذاشون بیشتر بی‌مزگی کانادایی رو داره تا مزه‌ی چینی و ژاپنی. خیابون‌ها خلوته و اگر حوصله‌ت سر بره و دوستات توی اون لحظه‌ی در دسترس نباشن، هیچ کار خاصی برای کردن نیست و تو باید هی پشماتو بخارونی و به در و دیوار فحش بدی.

همه‌ی اینا باعث میشه که به خصوص توی اون هفته‌ای که با چند تا دوست قدیمی برای تعطیلات رفتی ونکوور و کار و زندگی خاصی نداری و داری صرفن به جینگولک‌بازی و عشق و حال فکر می‌کنی، جواب دادن به این سوال که «چرا نمیای ونکوور زندگی کنی» خیلی آسون نباشه.

پارسال من یه هفته مونیخ بودم. مونیخ هم شهریه قابل مقایسه با ونکوور، خیلی بزرگ، پر از جمعیت جوون و مردمی تقریبن از تمام کشورهای دنیا. همه جور کاری میشه توش کرد و بیست و چهار ساعت خیابوناش پر از مردمیه که انگار خواب ندارن و دارن خیابون متر می‌کنن. و جالبه‌ که اینجا توی پرنس‌جورج، به کرات آلمانی‌هایی رو می‌بینم که از مونیخ و سایر شهر‌های بزرگ آلمان اومدن اینجا تا تعطیلاتشون رو بگذرونن. توریست‌هایی که چندهزار دلار خرج می‌کنن و میان توی در و داهات اطراف پرنس‌جورج چادر می‌زنن و چند شب می‌مونن تا بتونن چند تا دونه خرس رو از نزدیک ببینن و طوری ازشون عکس بگیرن که خودشونم توی کادر باشن و بعدشم برگردن برن! یا مثلن برن توی قسمتایی از جنگل که هیچ آدمیزادی توش نیست و سه روز توی سکوت مطلق سر کنن. همین تابستون گذشته خودم با چند تاییشون تصادفی توی اتوبوس همصحبت شدم و با یه لحن مسخره ازشون پرسیدم که یعنی شما خداییش از آلمان پا شدین اومدین تعطیلاتتون رو اینجا بگذرونید؟ با یه هیجان خاصی دوربینشون رو در‌اوردن و عکس‌هایی که از خودشون با خرس‌ها و گوزن‌ها گرفته بودن رو نشون دادن و با چنان آب و تابی از تجربه‌ی این سفرشون حرف می‌زدن که انگار تو کو‌نـشـون فستیوال بود. حتی یکیشون یه عکس از یه اتوبان خارج از پرنس‌جورج گرفته بود که تا چشم کار می‌کرد توش هیچ ماشینی نبود، و این عکس برای اون آلمانی که توی کشور کوچیک و پرجمعیت خودش هیچ وقت یه اتوبان خالی از ماشین ندیده بود اونقدر هیجان انگیز بود که داشت به همه نشونش میداد!

من یه دوستی هم دارم که توی لاس‌وگاس زندگی می‌کنه. لاس‌وگاس پایتخت عشق و حال دنیاس و از هر کشوری هرکی که می‌خواد دیگه حق مطلب رو در زمینه حالی به حولی ادا کنه، حداقل یه سفر تعطیلات میره وگاس. وگاس پر از تفریح، کلاب، کاباره، کازینو، مشروب، ‌‌سـک‌س‌‌ و خوش‌گذرونیه و هیچ مسافری نیست که خاطره‌ی خوبی از تعطیلاتش توی اون شهر نداشته باشه. ولی من وقتی با این دوستم که ساکن اونجاس صحبت می‌کنم معمولن از وضعیت شهر عصبانیه، از اینکه اونجا محل خوشگذرونی بقیه‌س و چون آدما توی چند روز تعطیلات معمولن خیلی به قوانین و مسئولیت‌ها پایبند نیستن، خیلی چیزا بی حساب و کتابه. اینکه مسافر‌ها از این که مست کنن و تو خیابون راه بیفتن و بلند بلند اراجیف بگن ابایی ندارن یا از اینکه تو حالت مستی پشت فرمون بشینن و دیوونه بازی در بیارن و خیلی دیگه از کارایی که احتمالن توی محل زندگی خودشون نمی‌کنن رو اونجا بکنن همیشه اعصابشو خرد می‌کنه. اینه که شهر در طول سال پر از آدماییه که چون به اونجا تعلق ندارن، مسئولیتی هم احساس نمی‌کنن و برای اونا فقط یه هفته دیوونه‌بازیه، ولی برای کسی که اونجا زندگی می‌کنه تمام سال شهر پر از آدمای بی‌مسئولیت و دیوونه‌س. همین دوستم، پارسال برای تعطیلات یه کلبه اجاره‌ کرده بود وسط یه جنگل که دور و برش هیچ سکنه‌ای نبود و تمام تطعیلات رو با نامزدش اونجا گذروند!

از تمام این اراجیف، دو تا نکته رو می‌خوام استخراج کنم. نکته‌ی اول اینکه زمانی که با قصد تفریح و با هدف گرفتن یه سری سرگرمی‌های خاص یه نقطه رو انتخاب می‌کنی، در هر صورت لذت می‌بری. برای آدمی که در و داهات‌های منقرض‌شده‌ی اطراف پرنس‌جورج رو هدف گرفته برای تعطیلات، دیدن چهار تا خرس و شیش تا گوزن و حتی یه اتوبان کاملن خالی کلی هیجان‌انگیزه؛ ولی این نمی‌تونه ملاکی باشه برای اینکه اونجا لزومن جای خوبی برای زندگی طولانی‌مدت هم هست. برای آدمی که در طول سال از شلوغی و به هم ریختگی یه شهر توریستی خسته میشه، یه کلبه‌ی زپرتی وسط جنگل هم کلی عشق و حال و جذابیت داره، ولی معنیش این نیست که میتونه یک سال تمام اونجا باشه. من هم وقتی برای یه هفته‌ میرم ونکوور خیلی حال می‌کنم، ولی صرفن چون اون چند روز فوق‌العاده خوش می‌گذره خیلی چیز خاصی رو اثبات نمی‌کنه. به خصوص به خاطر نکته‌ی دوم، که اونم اینه که معمولن توی این جور مسائل، بسیاری از چیزایی که در لحظه به صورت جذابیت‌ها و زیبایی‌ها به نظر میاد، در درازمدت تبدیل به نقطه‌ضعف میشه، و البته گاهی اوقات برعکسش هم اتفاق میفته.

ونکوور بزرگه و بی‌نهایت زیباس؛ جمعیت خیلی زیادی داره و برج‌های سر به فلک‌کشیده. این یعنی تو همیشه توی ترافیکی و برای رسیدن از نقطه‌ی آ به نطقه‌ی ب، باید ساعت‌ها وقتت رو هدر بدی. یعنی اگر بخوای نیم ساعت توی یه کافه بشینی و یه چایی بخوری، قبلش باید برای پیدا کردن یه جای پارک چهل و پنج دقیقه از این خیابون به اون خیابون بالا پایین کنی و بعدشم استرس داشته باشی که نکنه کارت ده دقیقه بیشتر از اون زمانی که پول پارکینگ براش دادی طول بکشه و روزت به فاک فنا بره. یعنی اگر به اندازه‌ی هشت ساعت کار در روز حقوق می‌گیری، در عمل باید یازده ساعت وقت براش بذاری چون رفت و آمدت خودش کلی زمان می‌بره. و اینجاست که تمام این جذابیت‌های مربوط به تعطیلات، برای آدمی با تیپ شخصیتی من تبدیل میشه به نقطه‌ ضعف. برای منی که شغلم برنامه‌نویسیه و تفریحم هم توی خونه دوباره برنامه‌نویسی، صدهزار تا ماشین و آدم توی خیابون فقط باعث کند شدن زندگی میشه. برای من که برنامه‌ی آخر هفته‌م اینه که فلان کتاب رو بخونم یا یه مشت قطعه‌ی الکترونیکی بگیرم و فلان دستگاه رو بسازم، اینکه الان هر گوشه‌ی شهر یه خبری باشه یا نباشه میشه پشم. واسه منی که توی اتاق خودمم آهنگ گوش نمیدم، اینکه هزار جور کنسرت و سمفونی و … دور و برم باشه میشه جوک. برای منی که دلم می‌خواد پس‌انداز کنم و به زودی خونه بخرم و زندگیمو طبق برنامه‌هام جلو ببرم، اینکه انواع و اقسام مخارج زندگی توی یه شهر بزرگ رو (که برام جذابیتی هم نداره) به زندگیم تحمیل کنم فقط میشه یه ترمز. و در مقابل، خیلی از چیزای مزخرف و بد پرنس‌جورج در راستای این سبک زندگی می‌شه نقطه قوت. پرنس‌جورج مثل شهر زامبی‌هاس، آدما تو خیابون ولو نیستن و جمعیت خیلی کمه. این یعنی خیابونا خلوته و من ظرف شیش دقیقه از خونه می‌رسم به محل کار و برعکس. یعنی برای کارایی که می‌خوام بکنم، کتابایی که می‌خوام بخونم، زبون‌های برنامه‌نویسی‌ای که می‌خوام یاد بگیرم کلی وقت و انرژی دارم. تازه به علت محدودیت و مزخرف بودن بیشتر رستوران‌ها و فست‌فود‌های اینجا، تهدید رو تبدیل به فرصت کردم (!)‌ و عادت غذای سالم پختن تو خونه رو هم پیدا کردم! در واقع این سبک زندگی یه آدمه که جای مناسب رو براش تعیین می‌کنه و هرچقدر چیزای جذاب برای اون آدم، درونی‌تر باشه، محیط اهمیت کمتری پیدا می‌کنه.

اما موقعی که داشتم به اینا فکر می‌کردم، متوجه شدم این مسئله میتونه خیلی راجع به رابطه با آدم‌ها هم صادق باشه. آدم‌هایی که می‌تونن جذابیت‌هایی داشته باشن و به صورت مقطعی لذت‌های زیادی رو وارد زندگی ما کنن، اما در درازمدت همون جذابیت‌هاشون کم‌کم میره رو اعصاب و تازه اونجاس که آدم می‌فهمه «تعطیلاتش» با اون آدم تموم شده و الان نوبت زندگیه. و در مقابل، آدم‌هایی هستن که وقتی باهات صمیمی میشن لزومن لذت‌های مقطعی برات به وجود نمیارن، صرفن به این دلیل که باهات دوستن از تمام رفتارات دفاع نمی‌کنن، مخالفت می‌کنن، انتقاد می‌کنن و در مجموع خیلی باهاشون خوش‌ نمی‌گذره، ولی تاثیری که در درازمدت روی زندگیت می‌ذارن سازنده‌ و پایداره. من خوشحالم که از این «آدم‌های مدل پرنس‌جورجی» توی دوست‌های قدیمی و جدیدم زیاد دارم و کلن شخصیتم طوریه که به این مدل آدما بیشتر هم جذب میشم. فکر می‌کنم خودم‌ هم کم و بیش این مدلی‌ام. در مجموع اینکه حتی توی انتخاب دوست هم نگاه آدم میتونه نگاه «تعطیلاتی» باشه یا نگاه «زندگی».

من طبق معمول با هدف پرداخنن به یه موضوع دیگه نوشتن رو شروع کردم و اصلن نمیدونم چی شد که رسید به اینجا. یه اتفاقایی اخیرن توی زندگیم افتاده که اینقدر زیاد توی ذهنم حرف راجع بشون دارم، که هر کاری کردم نتونستم سر هم بندی‌ کنمشون برای یه نوشته. راستش اینقدر ذهنم پراکنده‌س که همین نوشته هم، باور بکنید یا نه تقریبن شیش ساعت وقتمو گرفت. شاید دفعه‌ی بعدی به چیزی که امشب می‌خواستم بنویسم بپردازم. شاید هم نه. تا بعد…

* * * * * *

پی‌نوشت: بعد از این همه وراجی توی این پست، احتمالن خیلی ضایس اگر بگم بنا به دلایلی دارم احساس می‌کنم که مجبورم به نقل مکان به ونکوور فکر کنم! اصلن حس خوبی نیست اما دارم مجبور میشم که یه برنامه‌ی هفت‌هشت ماهه بریزم برای این کار، که در صورت نهایی شدن طرح حتمن اینجا توضیح می‌دم که چرا مجبور شدم. البته در صورت امکان سعی می‌کنم مقصدم جایی باشه حداقل کوچیکتر از ونکوور. تمام توضیحاتش بماند برای وقتی که طرح نهایی شد…

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.8/5 (21 votes cast)

در دل و جان خانه کردی عاقبت…

از وقتی از ایران برگشتم (نزدیک دو ماه پیش) همه چیز زندگیم عوض شده. قبل از اینکه برم ایران و از شر اون مشکل استرس‌زای سربازی خلاص بشم، از نظر فنی زندگیم دقیقن همین چیزی بود که الان هست و واسه همین نمیفهمم این همه تفاوت از کجا داره میاد. اون موقع هم ساعت هفت و نیم صبح می‌رفتم سر کار و چهار بعد از ظهر برمی‌گشتم، غذا درست می‌کردم و ظرفا رو می‌شستم و خونه رو تر و تمیز می‌کردم و تقریبن بعد از همین کارا ساعت شده بود یازده شب و دوباره باید می‌خوابیدم! الان هم دقیقن همون کارا رو دارم می‌کنم، فقط فرقش اینه که وقتی تموم میشه ساعت تازه پنج و نیمه و من تا یازده شب از شدت حوصله سر رفتگی و احساس بیهودگی و پتیارگی و مفید نبودن همه‌ش به خودم دری‌وری می‌گم. این خونه‌ی جدیدی که گرفتم دو‌خوابه‌س و هدف از اول این بود که یه همخونه بگیرم تا مخارج سبک‌تر شه، ولی نمی‌دونم چرا بی‌دلیل یه حس بدی نسبت به این قضیه دارم و فعلن هیچ اقدامی نکردم.

خلاصه اینکه مدتی بر این منوال گذشته که نصف روز بیکارم و چون می‌دونم که قطعن چند سال دیگه که [احتمالن] خیلی سرم شلوغ‌تر از الانه، به خودم فحش‌ خواهم داد که چرا «اون روزا» به جای یه قل دو قل بازی کردن یه کار مفید انجام ندادم، شروع کردم به یاد گرفتن یه سری چیزا به روش خود‌آموز که الان و شاید حتی در آینده به هیچ دردی نمی‌خورن، ولی خوب از عذاب وجدانم کم می‌کنن؛ مثلن زبون اسپانیایی، مباحث جامعه‌شناسی مربوط به نمادهای فراماسونری، یه پلت‌فرم برنامه‌نویسی جدید، دفتر پنجم مثنوی معنوی که نمی‌دونم چرا هیچ وقت قسمت نشده بخونمش و ظاهرن تمام داستانای کمر به پایینش هم همونجاس، و چیزای باری به هر جهت دیگه که تو لحظه حسش باشه.

منتها چند روز گذشته فشار بیکاری باعث شد یه حرکت باحال هم بزنم که بعد از مدت‌ها یه خورده با خودم حال کنم! دیدم الان که هم‌خونه ندارم و شاید حالا‌ حالاها هم نداشته باشم (و اصلن داشته باشم، کــون لقش)، بیام یه خورده فضای خونه رو ایرانی کنم! من کلن آدم هنرمندی نیستم[۱] ولی خوب کاری رو که بخوام انجام بدم در نهایت انجام میدم. این شد که نشستم فکر کردم و با اون مقداری که شعور هنری نداشته‌م قد می‌داد، یه ایده زدم و کارو شروع کردم. اول یه فونت نستعلیق از توی اینترنت پیدا کردم و دانلودش کردم و بعد شروع کردم به نوشتن یه سری شعر‌هایی که خیلی دوستشون داشتم، بیت‌هایی که هرکدمشون لحظه‌های توصیف‌ناپذیری از زندگیمو رقم زده بودن، لحظه‌هایی که معمولن آخر شب یا نزدیک صبح توی یه گوشه‌ی تنهایی و تاریک اتفاق افتاده بودن [۲].

شعر‌ها رو روی کاغذ آ۴ پرینت کردم و شروع کردم به قدیمی‌سازی کاغذ‌ها! اول یه قهوه‌ی سیاه درست کردم و گذاشتم خنک شه، بعد یه ظرف پیرکس آوردم و قهوه رو خالی کردم کفش. اولین کاغذ رو انداختم توش و حسابی که قهوه به خوردش رفت، برش داشتم و گذاشتم توی فر با دمای دویست درجه! خشک که شد، رنگ قهوه‌ای حسابی به خوردش رفته بود و واقعن به نظر میومد هفتصد هشتصد سال پیش نوشته شده! آوردمش بیرون و با یه تیکه ابر روی قسمت‌هایی که شعر نوشته بود رو قشنگ خیس کردم و حاشیه‌های کاغذ رو خشک گذاشتم. بعد توی بالکن یه آتیش کوچیک غیر قانونی روشن کردم و کاغذ رو انداختم توش. حاشیه‌های کاغذ به صورت بی نظم سوخت و وسطش چون خیس بود سالم موند. منتها به دلیل نامعلومی بعد از سوزوندن کاغذ به شدت مچاله شده بود، این شد که مجبور شدم یکی دو دقیقه هم اتو بزنمش و خلاصه کار که تموم شد خودم واقعن خوشم اومد:

IMG_20130910_011458

البته قشنگیش تو عکس واقعن معلوم نیست، از نزدیک اصلن یه چیزیه! خلاصه وقتی متد با موفقیت آزمایش شد، مراحل مشابه رو روی یه تعداد دیگه‌ای کاغذ هم انجام دادم و برای هرکدومشون هم مقدار قهوه رو کم و زیاد کردم که سن و سالشون متفاوت باشه! منتها بعد از تولید هفت هشت تا از اینا، بوی آتیش توی بالکن یه مقدار زیادی پیچید و از اونجا که حوصله‌ی جر و بحث با مدیر ساختمون رو نداشتم تصمیم گرفتم عملیاتو متوقف کنم و بقیه‌شو بذارم واسه وقتی که جای درست حسابی واسه آتیش روشن کردن پیدا کنم. منتها همین چند تا دونه هم خیلی باحال در اومدن و منم همینطوری چسبوندمشون گوشه و کنار خونه. کلن از اون روز هم جو سه‌تار زدن تو نور شمع راه افتاده اساسی!

اما از همه‌ی اینا که بگذریم، این کاغذبازی‌ها منو یاد یه سری احساس‌های دوران نوجونیم انداخت که اصلن خوب نبود. حسی که مشابهش توی دوستای هم‌سن و سالم اصلن وجود نداشت و واسه همین اصلن نمیشد ریختش بیرون: حس نفرت از معلم‌های ادبیات! قشری که نمی‌دونم همه‌شون اینطوری بودن یا نه، ولی دست کم اونایی که توی دوره‌ی راهنمایی و دبیرستان به پست من خوردن سطح درک و فهمشون از ادبیات پارسی (و غیر پارسی) حتی به اندازه‌ی کرم روده هم نبود و بدون اغراق نصف دوران نوجوونی من صرف حرص خوردن سر این نکته شد که خداییش چرا آقای ایکس و ایگرگ این شغل رو انتخاب کردن. چند سال دوره‌ی راهنمایی، این امید واهی رو داشتم که «سال دیگه» ایشالا یه معلم ادبیات میاد که حالیشه و من سر کلاسش می‌تونم کلی حال کنم، واسه همین در مقابل چرند و پرند‌هایی که این معلم‌ها موقع «معنی کردن شعر» سر هم می‌کردن فقط ساکت می‌موندم و به سال دیگه فکر می‌کردم! سال بعدش، یه کـسخـل دیگه میومد و بزک نمیر بهار میاد…

به دبیرستان که رسیدیم وضع بدتر هم شد. هر بار با کلی امید و آرزو می‌رفتم سر کلاس ادبیات و با کلی خشم و نفرت میومدم بیرون. فکر می‌کنم سال دوم بود، دقیقن یادمه یه بار بغل دستیم گفت: «تو چرا زنگای ادبیات اینقدر لبتو می‌جویی؟» باور نکردنی بود، هر سه تا معلم ادبیاتی که توی دوره‌ی دبیرستان داشتم نه تنها اندازه‌ی گاو از معنی و مفهوم شعر‌های کهن سر در نمی‌آوردن، بلکه حتی توی روخونی هم به شدت مشکل داشتن. سال سوم دبیرستان گل سرسبد این معلم‌ها افتاده بود به ما. آقای «قاصدی»، که کتاب مسخره‌ای به اسم «ره‌ آورد قاصد» (!!!) نوشته بود که توش مثلن تمام شعر‌های کتاب ادبیات رو معنی کرده بود! من هیچ وقت این مقوله‌ی «معنی کردن شعر» رو نتونستم بفهمم، هیچ دلیلی وجود نداشت برای اینکه زبون مادری یه آدم رو به زبون مادری همون آدم «معنی» کرد!

کلاس‌های ادبیات دبیرستان که بیشتر وقتش به معنی کردن شعر می‌گذشت برام شبیه آزمایشگاه بررسی رفتار گوریل‌ها بود، با یه کـسخـلی که اون بالا یه بیت شعر رو نمی‌تونست درست روخونی کنه و یه چرندی هم به عنوان معنیش سر هم می‌کرد، و یه مشت کـسخـل دیگه که تند تند اون اراجیف رو زیر هر بیت می‌نوشتن و هر دو دقیقه هم صدای التماس‌گونه‌ای از یه گوشه می‌اومد که: «آقا تو رو خدا صبر کنید…»، چون یه نفر توی نوشتن عقب مونده بود و اگر نمیتونست خودشو برسونه، بعدن ممکن نبود بتونه بفهمه که «چنین گفت رستم به اسفندیار» معنیش چی میشه.

سال سوم دیگه یه مقدار تهاجمی شده بودم. مستر قاصدی اون بالا یه بیت شعر می‌خوند و معنیشو توضیح می‌داد، تمام کلاس توی سکوت کامل می‌نوشتن و من در حالی که حوصله‌م سر رفته بود و با جاسوئیچیم ور می‌رفتم یه دفعه می‌گفتم: «غلطه»، و بچه‌ها می‌زدن زیر خنده. ایشون عصبانی می‌شد، از جاش بلند می‌شد و با یه اخم تخمی داد می‌زد: خب شما که بلدی معنی درستشو بگو ببینم؟ من در حالی که همچنان با جا سوئیچی ور می‌رفتم، می‌گفتم: فقط معنیش نه، روخونیتون هم غلط بود، و بچه‌ها دوباره می‌زدن زیر خنده. بعد ایشون هم با همون منولوگ تکراری «فلانی خفه شو… باشه؟» قضیه رو تموم می‌کرد و بچه باز هم می‌زدن زیر خنده و بعد وضعیت برمی‌گشت به حالت عادی تا اشتباه بعدی.

همون سال، توی مدرسه‌مون مدیری داشتیم به اسم آقای بلوکات، که هرجا هست من دست‌بوسشم. از معدود آدمایی که واقعن توی ذهنم برام محترمه؛ هرچند همیشه توی همون دوران و حتی بعدش که طی دوران دانشجویی هرازگاهی بهش سر می‌زدم، تقریبن توی همه‌ چیز با هم اختلاف نظر داشتیم. ایشون آدم خیلی افتاده‌ای بود و اصلن ابایی نداشت از اینکه توی زنگ تفریح بیاد تو حیاط و با چندتا بچه دبیرستانی گپ دوستانه بزنه. یکی از چند نفری بود که از نزدیک ملاقات کردم که واقعن توی ادبیات کارش درست بود. یادمه یه شعری توی کتاب ادبیات بود راجع به مقاومت جلال‌الدین خوارزمشاه در مقابل حمله‌ی مغول. شعر خیلی طولانی‌ای بود. یکی از بند‌هاش این بود:

شبی را تا شبی با لشکری خُرد
ز تن‌ها سر، ز سرها خود افکند

چو لشگر گرد بر گردش گرفتند
چو کشتی بادپا در رود افکند

سر کلاس ادبیات، وقتی آقای قاصدی داشت این شعرو می‌خوند و معنی می‌کرد، به اینجا که رسید واژه‌ی «خود» رو به صورت khod تلفظ کرد (باید به صورت khood تلفظ بشه، به معنی کلاه‌خود)، و چند بار هم تکرار کرد. من طبق معمول غلط گرفتم و جواب «فلانی خفه شو» تکرار شد و اونجا بود که تمام بغض شیش‌ساله‌ی من از دست معلمای مشنگ ادبیات توی یه جمله خلاصه شد:‌ «یعنی واقعن عقلتون نمی‌رسه که khod رو  نمیشه با rood قافیه کرد…؟ اصلن khod معنی میده اینجا؟» پریدن این جمله از دهن من کلن فضا رو به فـا‌‌ک داد؛ ایشون از جاش بلند شد و با دستش در کلاسو نشون داد و بلند‌ترین دادی که توی زندگیم شنیدم رو زد: «فلانی گورتو گم کن بیرون قبل از اینکه جنازه‌ت بره بیرون…» زنگ تفریح، کتاب ادبیات یکی از بچه‌ها رو قرض گرفتم و با کلی بغض، بدون هماهنگی رفتم توی دفتر آقای بلوکات! کتاب رو گذاشتم روی میزش و گفتم و «معنی» شعر‌ها رو بخونه. حس اون لحظه رو هیچ‌ وقت فراموش نمی‌کنم، تلاش بیش از حد برای اینکه اشک از چشمم نیاد، در حالی که داشتم آخرین شانسو برای پیدا کردن آدمی که «بفهمه» امتحان می‌کردم. آقای بلوکات در حالی که چشماش گرد شده بود و داشت کتاب رو ورق می‌زد، پرسید: «جدن این اراجیف رو فلانی گفته؟» و من گفتم تازه باید روخونی‌شونو ببینید… قول داد که با این «مسئله»، «برخورد» می‌کنه، و بعدش نزدیک به ده دقیقه طبیعت منتقد من و علاقه‌ی دیوونه‌وارم به ادبیات رو تحسین کرد و خلاصه حالم خیلی بهتر شد، یکی از بهترین ده دقیقه‌های زندگیم… اونچه که بین ایشون و اوشون گذشت رو نمی‌دونم، ولی نتیجه‌ش این بود که من به کلاس برگشتم و استاد بزرگ هم از اون به بعد دیگه اصراری به تکرار اونچه که خودش بهش می‌گفت «درس دادن» نداشت…

من هنوزم با بیشتر هموطنان عزیز سر این قضیه مشکل دارم، فقط دیگه هم یه مقدار دموکرات‌تر شدم و هم طبیعت تهاجمی‌مو از دست دادم. وگرنه هنوزم نمی‌فهمم چرا بیشتر ایرانی‌هایی که می‌بینم (که معمولن هم خیلی تحصیل‌کرده‌ان) اگه یه جمله‌ی پارسی رو بهشون بگی می‌فهمن، ولی اگر همون جمله‌رو نصف کنی و وسطش رو یه کم خالی بذاری تا شبیه یه بیت شعر بشه و بعد بهشون بگی، مثل گاو نیگات می‌کنن، انگار که داری به زبون قبایل بومی ماداگاسکار حرف می‌زنی [۳]. واقعن بعد از گذشتن چند سال از مهاجرت و این مختصر تجربه‌ای که توی زندگیم به دست آوردم، به شخصه تنها نکته‌ی مثبتی که توی ایرانی بودن می‌بینم همینه که آدم می‌تونه ادبیات بی‌نظیر پارسی رو راحت بخونه و بفهمه. اینو درک می‌کنم که هر آدمی علایق و سلایقش متفاوته، ولی در عین حال فکر می‌کنم اگر آدمی ایرانی باشه، پارسی رو بلد باشه و در طول عمرش و به خصوص جوونیش، اون قسمت‌های  برگزیده‌ی ادبیات ایران رو هرچند گذرا مطالعه نکرده باشه، واقعن رفته تو پاچه‌ش، اونم تا دسته….



پی‌نوشت:
۱٫ من هنرمند نیستم، ولی هنرمندا رو دوس دارم.
۲٫ با تو ای عشق در این دل چه شررها دارم … یادگار از تو چه شب‌ها، چه سحرها دارم …
۳٫ در جریان هستم که خیلی از شعرها فهمیدنشون سخته و نیاز به توضیح و تفسیر دارن، خودمم پروفسور نیستم. ولی اینجا منظورم شعرایی در حد ابیات گلستان سعدیه مثلن.

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.8/5 (13 votes cast)