Wordpress Themes

دوباره…

راستش دیگه اینقدر از خونه عوض کردن و اسباب‌کشی کردن خسته شدم که دیگه حالم به هم می‌خوره بخوام راجع بش بنویسم. ولی خب همینقدر باید بگم که دوباره چند روز پیش جامو عوض کردم و رفتم یه جای دووور! ولی خب امیدوارم دیگه حداقل یه شیش ماه مثل آدم بتونم سر جام بند شم.

البته این دفعه  داستان اسباب‌کشی یه مقدار متفاوت بود و چون با یکی از بر و بچه‌های گل ایرونی اینجا تصمیم گرفتیم یه زندگی مشترک رو شروع کنیم(!)، این شد که اسباب‌کشی‌مون هم مشترک شد. اول صبح یه کامیون گنده اجاره کردیم و خلاصه پنج درصد وسایل مال من بود و نود و پنج درصدش مال برادر رضا که پدر ایرانیان مقیم پرنس‌جورج هستش با حدود ۶ سال سابقه‌ی درخشان زندگی در این منطقه. به یکی از مناطقی هم کوچ کردیم که احتمالا تنها دانشجو‌های ساکن در این منطقه خودمون دوتا هستیم!

واقعا میدونم شست و شو و تر و تمیز کردن دو تا آپارتمان و جا به جا کردن شونصدتا جعبه و مبل و تخت هیچ چیز خاطره‌انگیزی نداره که من بخوام بنویسم ولی خب تنها قسمت خیلی باحالش واسه من رانندگی کامیون بود (در حالی که گواهینامه‌ی مخصوصشو نداشتم!) که خیلی حال داد. در کل این روزا انواع فسق و فجور و قانون‌شکنی رو در عبور و مرور دارم توی خاک کانادا تجربه می‌کنم؛ رانندگی در حین مستی، رانندگی در حین خواب‌آلودگی اساسی (بعد از نوشیدن ۲ لیتر دوغ کالیفرنیا!)، رانندگی کامیون بدون گواهینامه، رانندگی در حال صبحونه خوردن‌ (اونم صبحونه‌ی کامل!)، آواز خوندن و …! جدای اینا دست به برداشتن یه سری لقمه‌های گنده‌تر از دهن (فارسیش میشه گنده‌گوزی!) هم زدم که حالا اگه نتیجه داد میام اینجا می‌نویسم اگه هم نداد که هیچی.

آپارتمان جدید ما هم که به علت شغل شریف داداش رضا که کارمند با شرافت کارخونه‌ی مشروب‌سازی تشریف دارند،  قراره به زودی بیشتر شبیه بار باشه تا محل زندگی دو تا دانشجو. خلاصه احتمالا در آینده‌ی نزدیک مجبور شم عنوان وبلاگ رو به «تمام مست» تغییر بدم.

پی‌نوشت: امید مدتیه که خونه‌ی ما چتر شده. لامصب خونه هم پیدا نمیشه واسش زودتر ردش کنیم بره…

Exhaust

این اواخر یه پروژه‌ی تحقیقاتی بهم پیشنهاد شد که یه سرش توی دانش کامپیوتر و یه سرش توی روانشناسی هستش. این شد که چند وقتیه با یه پروفسور روانشناسی هم نشست و برخاست دارم که یکی از چیزایی بود که همیشه دوست داشتم اتفاق بیفته. به هر حال بگذریم.

این چند وقت گذشته هی دلم می‌خواست بلاگمو به روز کنم ولی نمی‌شد. واقعا گیج می‌شدم وقتی می‌خواستم بشینم مثل آدم یه مطلب منسجم بنویسم. خلاصه این مدلی بودم تا اینکه همین چند روز پیش با همون جناب پروفسور به طور اتفاقی راجع به همین مسئله صحبت شد و منم گفتم چند وقتیه که مخم بدجوری پراکنده شده و کارای ریز و کوتاه رو خیلی خوب انجام میدم ولی اگه کاری به بیشتر از نیم ساعت فکر کردن یا تمرکز احتیاج داشته باشه اصلا تعطیلم. اونم یه مقاله‌ای رو بهم داد که بخونم. مقاله خیلی جالب بود و راجع به تاثیر اینترنت پر سرعت روی توانایی تمرکز و قدرت حافظه بود. سرتون رو درد نیارم ولی خلاصه‌ی مطلب این بود که چک کردن ایمیل به تعداد زیاد، پرسه زدن توی سایت‌هایی مثل فیس‌بوک یا استفاده از سیستم‌هایی مثل گوگل (تقریبا ابزارهاش!) به شدت به بخشی از مغز که مسئول فعالیت‌های دراز مدت هستش ضربه می‌زنه و توانایی کارهایی مثل کتاب خوندن، مطلب طولانی نوشتن، و حتی برنامه‌نویسی رو توی شخص تضعیف می‌کنه. منم به خودم که اومدم دیدم حداقل در مورد گوگل روزی تقریبا سه چهار ساعت مفید وقتم رو دارم صرف می‌کنم و تقریبا هر نیم ساعت یک بار هم ایمیلمو چک می‌کنم. این شد که یه لحظه به عینه تاثیر این اینترنت پر سرعت رو روی خودم حس کردم و حالا دارم برنامه ریزی می‌کنم برای ترک اعتیاد. پس دوباره از نوشتن شروع می‌کنم…

از فردا قراره با یه پسر کانادایی همخونه بشم برای حدود یک ماه، بعدشم قراره جامو عوض کنم. و از اونجا که از وقتی ماشین خریدم یه مقداری خرج بنزین و پارکینگ و روغن موتور و غیره وارد فهرست مخارجم شده احتمالا یه جای ارزون به درد نخور واسه زندگی پیدا میکنم که یه مقدارش اونطوری جبران شه. ولی خب این بی پولی هم واقعا داستانیه واسه خودش. دو سه ماه پیش که تعمیرکار لپتاپ شدم، چند وقتی هم هست که زدم تو خط مکانیکی. یادمه توی ایران بابام موقعی که با ماشین ور می‌رفت خودشو میکشت که ده دقیقه برم کمکش کنم، ولی اصلا حسشو نداشتم! ولی از وقتی خودم این بچه رو خریدم(!)، دائم دنبال یه بهانه می‌گردم که یه جک بزنم بیارمش بالا، برم بخوابم زیرش باهاش ور برم!! این چند وقته روغن و فیلتر روغن و لنت ترمزشو خودم عوض کردم و یه حرکت شاخ هم برای اگزوزش زدم که مثل قضیه‌ی تعمیر لپتاپم خودم تو کفم هنوز!

روزی که ماشینو خریدم اگزوزش داغون بود ولی خب چون اگزوز به جز خفه کردن صدا نقش خاصی نداره منم به جای دیگه‌م دایورتش کردم و همونجوری ازش استفاده می‌کردم. اینجا هم چون شهر کوچیکه منم خیلی سوار این ماشین نمی‌شم پلیس کاری بهم نداره. خلاصه یه روز که رفتم دانشگاه و ماشینو پارک کردم، یه خورده که دور شدم دیدم اگزوزش انگار داره میفته، خیلی به زمین نزدیک شده. وقتی برگشتم خونه کنار ماشین دراز کشیدم و اگزوز رو با دست دادم بالا که ببینم جای اصلیش کجا بوده، بعد که ولش کردم تالاپ افتاد زمین!! یعنی انگار فقط از یه نقطه اتصالش باقی مونده بود که اونم وقتی من تکون دادم قطع شده بود. مونده بودم چیکار کنم که خلاصه یه بنده خدایی بهم گفت که برو ببین میتونی کف ماشین یه سوراخی چیزی پیدا کنی که اگزوز رو بهش ببندی با یه چیزی، یا نه. منم طبق معمول جک رو بردم زدم زیر ماشین و ته ماشین رو بردم بالا و یه مشت کارتون پهن کردم زیرش و رفتم و دو سه تا حلقه‌ی کوچیک شبیه بست گاز اون زیر دیدم. مونده بودم با چی ببندمش. چون اگزوز اولا خیلی خیلی سنگینه و دوما موقع رانندگی به شدت داغ میشه و هر چیزی تحمل نگه داشتنش رو نداره.

خلاصه یه حرکت دانشجویی زدم و ردیفش کردم. یه گشتی توی اینترنت زدم تا دمای حدودی اگزوز ماشین رو موقع رانندگی پیدا کنم و  از چند تا از بچه‌های رشته‌ی مکانیک ماشین هم یه سوال جوابی کردم و  خلاصه با یه سری حساب و کتاب در مورد مدل و سرعتی که معمولا من باهاش میرم و این حرفا، فهمیدم که تقریبا ۱۸۰ درجه‌ی فارنهایت دمای مطمئنیه. رفتم فروشگاه نزدیک خونه و حدود هفت دلار حروم کردم و انواع چسب، باند، ریسمان، طناب و هرچیزی که به قیافش میخورد که میتونه یه کارایی رو بکنه خریدم! اومدم خونه و همشون رو ریختم توی فر، و دما رو گذاشتم روی حدود دویست فارنهایت. یه نیم ساعت بعد اومدم در فر رو باز کردم؛ چنان بوی گند مزخرفی زد خونه رو پر کرد که حالم به هم خورد. خلاصه دود و دمش که خوابید، دیدم فقط یه مدل ریسمان نازک که ترکیب پلی‌استر و کتان بود سالم مونده و فقط یه مقدار رنگش عوض شده. بقیشون یا آتیش گرفته بودن، یا ذوب شده بودن یا به جزئی از در و دیوار فر تبدیل شده بودن!

خوشحال شدم و همون ریسمان رو برداشتم و رفتم دوباره باسن مبارک ماشین رو فرستادم هوا و بساط کارتون و روزنامه رو زیر ماشین برپا کردم و خوابیدم اون زیر و با اون ریسمانه چهل دور پیچوندم دورش و بستمش!!! روش رو هم حسابی چسب لاستیکی زدم و یه صلوات بلند! در حین کار هم خیلی برام جالب بود آدمایی که از دور و بر رد می‌شدن، مثل خر تعجب می‌کردن! ظاهرا اینجا هیچ کس خودش باچیزی که توی تخصصش نیس ور نمیره! حتی یه لحظه، سرمو که آوردم بیرون دیدم یه مرد حدود چهل ساله با چشمای گرد شده زل زده بهم! بعدش با دستش یه چیزی شبیه بیلاخ خودمون نشون داد (که البته اینجا نماد خیلی خوبی هستش، یه چیزی تو مایه‌های دمت گرم و اینا!) و سرشو به نشانه‌ی تایید تکون داد و با یه نگاه تحسین آمیز راشو گرفت و رفت!

اینم یه عکس از « فورد » ناز من که فقط دو سال از خودم کوچیکتره و فکر کنم به خاطر همین هم‌نسل بودنمونه که خیلی خوب میتونم درکش کنم و راه حل مشکلاتش رو پیدا کنم!!

فورد 1989

خلاصه! این شد که فعلا که حدود ۱۵ روز از اون حرکت میگذره، سیستم ابتکاری ما مثل تراکتور داره کار می‌کنه و آخ هم نمی‌گه!  نکته‌ی خیلی جالب اینه که واقعا از وقتی اومدم کانادا ابزاری به نام «فر» داره نقش خیلی حیاتی‌ای توی زندگیم بازی می‌کنه. فعلا که لپتاپ و ماشینمو تعمیر کرده! اونایی هم که نقش فر رو در تعمیر لپتاپ من نمیدونن، توی این پست، شماره‌ی یک رو بخونن!

نوروز نامه!

اینجا که دیگه خیلی حس نوروز و این چیزا باقی نمونده ولی خب خواستم قبل از اینکه نوروز تموم بشه یه چیزی نوشته باشم. اینجا یکی دو روز اول نوروز رو به شدت ترکوندیم و از همه‌ی ابعاد حال کردیم، فرهنگی، تاریخی، جنگولک بازی، خلاصه هرچی بود خیلی متفاوت بود.

همون طور که از پست قبلی مشخصه، بنده سبزه کاشته بودم و خلاصه این پنج-شیش نفر ایرانی که اینجا بودیم هرکی مسئول یکی دوتا از «سین»ها بود تا حداقل روز اول تکمیل باشیم. بساط سال تحویل رو هم توی دانشکده علم کرده بودیم از قبلش. جالب‌ترین قسمتش واسه من این بود که از لحظه‌ای که سبزه رو گرفتم دستم ببرم دانشکده، مجبور شدم تقریبا به ده نفر توضیح بدم که این چیه!

برای سال تحویل هم چند تا مهمون خارجی از آمریکا، کانادا، چین، ارمنستان، و مکزیک داشتیم و خلاصه قبل از سال تحویل، تلاش می‌کردیم به زبون خودشون به اینا بفهمونیم که فلسفه‌ی هفت سین و این برنامه‌ها چیه. یادمه با اون خانوم آمریکایی داشتم صحبت می‌کردم راجع به اینکه سال نوی ایرانی، دقیقا منطبق بر زمان نو شدن طبیعت و زنده شدن دوباره‌ی همه چیزه (بر عکس سال نوی غربی که وسط خواب زمستونی طبیعته) و خلاصه داشتم راجع به این توضیح میدادم که فلسفه‌ی بسیار غنی‌تر و قوی‌تری نسبت به تقویم غربی داره. بعد یک ربع سخنرانی دیدم که زیادی گند زدم بهشون؛ گفتم بیام جمعش کنم! واسه همین گفتم که البته من راجع به زمینه‌ی فرهنگی تقویم شما چیزی نمیدونم، و It should have a philosophy !! اون بنده خدا هم یه خورده فکر کرد و بعد که چیزی به ذهنش نرسید، گفت: I don’t know! It’s come from Roma, we are not responsible و شروع کرد به خندیدن!

خلاصه از لحاظ جنبه‌ی فرهنگی واقا جالب بود؛ شب بعد از سال تحویل هم که توی یه رستوران یه برنامه‌ی بزرگ با حضور کمتر از ۱۵ تا ایرنی و نزدیک ۶۰ تا کانادایی داشتیم(!)، یکی از بچه‌ها ۱۰ دقیقه‌ای راجع به نوروز و کارایی که ایرانی‌ها توش انجام میدن صحبت کرد و بعضی از این مهمون‌ها واقعا تحت تاثیر قرار گرفته بودن!

از لحاظ بعد جنگولک بازی هم ترجیح می‌دم حرف نزنم؛ همین‌قدر بگم که بعد از اینکه هی گفتیم فلان چیز جزو سنت عید نوروزه و فلان چیز این جوریه و اون جوری؛ دیگه این بنده‌ خداها فکر می‌کردن هرکاری که ما اون شب داشتیم می‌کردیم جزو مراسم نوروزه! مثلا بعد از جیغ‌هایی که دخترای ایرانی معمولا در حین رقص می‌کشن(!)، صاحب رستوران واقعا فکر کرده بود که پشت این جیغ کشیدن هم یه تاریخ شش هزار ساله با کلی زمینه‌ی فرهنگی وجود داره!

خلاصه این روزها از لحاظ بعد فرهنگی، دارم واقعا از زندگی اینجا لذت می‌برم، با همه‌ی سختی‌هاش. اینجا آدم فرصت اینو داره که با دید باز به فرهنگ خودش و فرهنگ بیگانه(!) نگاه کنه و اگه چیز خوبی توی فرهنگ خودش می‌بینه با تمام وجود و جدای از هر گونه شعار به هویت خودش افتخار کنه، و اگه چیزی رو در فرهنگ دیگران بهتر می‌بینه، بتونه تعصب رو کنار بذاره و یه چیزهایی رو از فرهنگ دیگران بپذیره. به هر حال امیدوارم قسمت همه بشه!

!I did It

توی کشوری مثل ایران که تقریبا هیچ جور آزادی وجود نداره، معمولا تصور بر و بچ اینه که اگه آدم بره یه کشور کاملا آزاد که کسی نباشه بهش گیر بده، مکانش هم کاملا فراهم باشه، کسی هم فیلمت رو پخش نکنه(!)، دیگه شروع می‌کنه ترکوندن و هر کاری که تا حالا نکرده، اونجا می‌کنه! البته من تا همین چند دقیقه پیش با این نظر مخالف بودم ولی خب الان که از یک تجربه‌ی جدید و شیرین و تووووپ برمی‌گردم (که بعد از ۲۲ سال و خورده‌ای بالاخره انجامش دادم!)، می‌خوام بگم که دقیقا همین‌طوره! آدم اینجا هر کار نکرده‌ای رو می‌کنه!!! خیلی راحت‌تر از اون چیزی که قبلا فکرش رو می‌کرد!

می‌دونم که همین اول بسم‌الله همه‌تون حدث زدین این تجربه‌ی جدید چی بوده ولی خب باید بگم که شرمنده، اشتباه کردین! دلیل اینکه خودم هم هنوز گوزپیچ این قضیه‌ام و برای خودم اینقدر بامزه بوده که زرتی بیام توی وبلاگم بنویسمش، فقط همینه که جاتون خالی چند دقیقه پیش به اتفاق برادران هم‌کیش از نماز جمعه برگشتیم!!! قبلن‌ها توی ایران، وقتی با بر و بچ توی خوابگاه سردشت میفتادیم به چرت و پرت گفتن، همش محض شوخی می‌گفتیم که ای بابا، ما مثلا ۲۲ سالمونه هنوز فلان برنامه(!) رو نداشتیم ولی حالا می‌فهمم که ای دل غافل! خیلی کارای دیگه هم هست که ما نکردیم! تازه جالب‌ترش اینه که نماز جمعه رو توی کلیسا به جا بیاری!

خلاصه داستان مربوط به چند روز قبله که این هم‌خونه‌ی به شدت مسلمان ما[۱] پیشنهاد داد که این جمعه باهاش بریم نماز جمعه، منم چند بار گفتم حاجی بکش بیرون ولی بعدش دیدم این بنده خدا که اینقدر هوای ما رو داره کلی بهمون حال میده، حالا دلشو نشکنیم، بریم شاید ۴ تا رفیق هم پیدا کردیم. توی این شهر کلا حدود شصت هفتاد نفر مسلمون زندگی می‌کنن که اکثرشون هم از کشورهایی مثل بنگلادش، موناکو، لبنان، هند و از این قبیل هستن. بالاخره من که به عمرم از این غلط‌های زیادی نکرده بودم موندم تو رودرواسی این برادر ارزشی و بر خلاف اعتقادات، بدو سمت کلیسا!

من نمی‌دونم این مسلمونا چی تو همدیگه می‌بینن که تا یکی مثل خودشون پیدا می‌کنن فوری تو ماتحتشون عروسی می‌شه! هنوز پامو از در کلیسا نذاشته بودم تو که دیدم جماعت هم‌کیش بدو بدو دارن میان سمت ما که ببینن این «مسلمون جدیده که اومده» کیه! محض رضای خدا یه قیافه‌ی درست‌حسابی هم توشون پیدا نمی‌شد؛ خوشگلشون خودم بودم فقط(!)؛ واقعا از وقتی اومدم اینجا دارم مطمئن میشم که اسلام برای قیافه ضرر داره! تازه جالبیش اینه که ماشالله اگه مثلا شصت نفر اونجا بودن، از شصت تا فرقه‌ی مختلف اسلام بودن و طبیعتا اولین سوالشونم این بود که من از کدوم تریپم! حالا فکر کن چند نفر که زبان انگلیسی‌شون مثل خودم داغون بود کلید کرده بودن جزئیات مذهب تشیع رو ازم بپرسن و منم که این روزا همون قدر زبانی رو که توی ایران بلد بودم هم فراموش کردم، باید راجع به چیزی توضیح می‌دادم که نه خیلی راجع‌ بهش می‌دونستم و نه علاقه‌ای داشتم که درباره‌ش صحبت یا حتی فکر کنم، اونم به انگلیسی!

حتی استیل نماز خوندن این صف متحد هم دیدنی بود! با توجه به تفاوت فرقه‌ها، هرکی یه استیلی داشت؛ یکی دستهاشو به هم گره کرده بود، یکی گذاشته بود رو شکمش، یکی یه خورده بالاتر نزدیک سینه‌ش؛ اون وسط من فقط مونده بودم که باید دستامو به کجام بگیرم! خلاصه هرجوری بود ظاهر رو حفظ کرده بودم و دیگه داشت تموم می‌شد که این آخرا یاد ایران افتادم که ملت وقتی نمازشون تموم میشد، به هم می‌گفتن:«قبول باشه!»[۲] این شد که در همون حین فکرم معطوف این شد که الان وقتی تموم شد، من باید چی بگم به اینا؟! بعد به ذهنم رسید که اینا احتمالا به هم دست می‌دن می‌گن:« Acceptable! » خلاصه این همه دووم آورده بودم ۱۰ ثانیه مونده بود تموم شه سر همین فکرا خندم‌گرفت! البته خوشبختانه فقط بغل دستیم فهمید…

بالاخره اینو گفتم به بچه‌هایی که ظاهرا بعضیاشون دارن شروع می‌کنن به اپلای کردن، اینجا اینقدر آزادی هست که ممکنه وسوسه بشید و کارایی که همیشه طبق اعتقاداتتون از انجام دادنشون خودداری می‌کردین، از زیر دستتون در بره و انجام بدین! پس با توجه به شخصیت خودتون، تمام وسایلی که حتی فکرش رو هم نمی‌کنید که به دردتون بخوره با خودتون بیارین، مثل خاک پاک برای تیمم، سجاده، تسبیح، وسایل پیش‌گیری از بارداری(!)، و …!

در ضمن، اگه روزی روزگاری هم گذرتون به شهر مشهد افتاد یه ندا به مادربزرگ ما بدین که حاج خانوم! نوه‌ت بالاخره تو کانادا نمازخون شد! حالا بازم بگو اونجا سرزمین کفره!


1. موندم این پسره یا همه‌ی اسلام مداریش، شب اول وقتی داشتیم راجع به اجاره کردن خونه بحث می‌کردیم، چطوری با اطمینان کامل گفت:«Girl Friend is OK

۲/ البته توی قزوین به هم میگن:«خیلی حال دادی!»

اینجا «پرنس جورج»، منهای سی و سه درجه‌ی سانتیگراد!

با درود.

چند روزیه که توی شهر خودم ساکن شدم ولی خوب نه وقت داشتم برای نوشتن چیزی، نه حوصله. شرایطم واقعاً به هم ریخته بود. حدود یک هفته پیش بالاخره دوره‌ی عشق و حال توی ونکوور و خونه‌ی آبجی تموم شد و ما بار سفر رو بستیم سمت «پرنس جورج». وقتی فرود اومدیم، توی فرودگاه منتظر بودم که استادم طبق قرار بیاد دنبالم. پنج دقیقه‌ای ول معطل بودم تا اینکه بالاخره یه نفر با یه کاغذ بزرگ که روش نوشته بود «Behrooz»اومد سمتم. من تا اون لحظه، طبق اطلاعات و عکسهایی که توی سایت دانشگاه دیده بودم، فکر می‌کردم استادم یه مرد جوون سیه‌چرده‌ی هندیه. اما کسی که کاغذ دستش بود، پیرمرد خندونی بود با پوست سفید و موهای سفیدتر و چشم‌های آبی (اهل یوگوسلاوی)! و این شد که بی‌اختیار قبل از سلام علیک پرسیدم شما سوپروایزر منی؟! طرف هم گفت آره و البته طی یکی دو ساعت بعد متوجه شدم که عکس‌های سایت اون موفع‌ها اشتباه گذاشته شده بوده!

خلاصه این بنده‌خدا چمدونای ما رو برداشت و گذاشت تو ماشینش و ما رو برد سمت خوابگاه. خیال هردومون هم راحت بود که دیگه من مشکل اِسکان ندارم و از قبل خوابگاه ردیف شده! این شد که رفتیم پیش مسئول خوابگاه و کلید سوئیتم رو گرفتیم. چشمتون روز بد نبینه، وارد سوئیت که شدم دیدم این جماعت ساکن که قرار بود هم‌سوئیتی‌های من باشن، انگار ۳ سه ساله نه هیچ ظرفی رو شستن، نه هیچ چیزی رو از رو زمین برداشتن؛ خلاصه چنان بوی گند و کثافتی از در و دیوار می‌خورد تو صورتم که بلافاصله یاد اتاق مجید رادفر اینا توی خوابگاه سردشت افتادم!

اینجا بود که مطمئن شدم که قرار نیست تو این اتاق زندگی کنم و بلافاصله رفتم توی اینترنت و شروع کردم به گشتن دنبال خونه. خوبی کانادا اینه که آدم واقعاً توی دو سه روز میتونه خونه پیدا کنه والبته چون من خوش شانس بودم، توی ۱ ساعت پیدا کردم! و دوباره این پیرمرد بنده‌خدا اومد چمدونای ما رو انداخت پشت ماشینش و بگاز طرف خونه!

حالا فعلاً از لحاظ اِسکان وضعیتم خوبه؛ یک آپارتمان دو خوابه داریم که دو نفریم توش. همخونه‌ی من هم اهل بنگلادشه(!) و داره دکترا می‌خونه. خوبی همخونه بودن با یه بنگلادشی اینه که وقتی ازت می‌پرسه از کجایی و تو میگی از ایران، چشماش گرد می‌شه و میگه:«!wow! Great Country» این بنده‌خدا هم کلی خوشحاله که من مسلمونم(!) چون انگار همخونه‌ی قبلیش که اروپایی بوده، خیلی توی خونه الکل و گوشت خوک مصرف می‌کرده و این بنده‌خدا همش در عذاب الیم بوده! البته این هم از شانس منه که بعد عمری که تونستم از دست سؤال و جواب کردن مامان‌بزرگم راجع به علت نماز نخوندم فرار کنم بیام این سر دنیا، باز باید روز سوم سکونت در خونه با این سؤال مواجه بشم که «?behrooz! Do you pray» خلاصه این هم زندگی باحالیه. دلم هم برای این همخونه یه کم میسوزه. ۴ ماه پیش بچه‌اش به دنیا اومده ولی بلافاصه زنش توی کلگری پذیرش گرفته و از حدود ۲۰ روز بعد از تولد بچه‌ش، دیگه نه زنشو دیده نه بچشو! (آخی!)

ولی خب اینجا، جاییه که برای اولین بار به آدم نشون میده «زندگی سخته»! باید حساب ریزترین چیز تا بزرگترین چیزهای زندگی رو یه تنه داشته باشی. تازه آدم می‌فهمه که حداقل هزار تا چیز ضروری و خیلی کوچیک توی زندگی هست که وقتی در قالب خانواده یا حتی در شعاع هزار کیلومتری خانواده زندگی می‌کنی اصلاً متوجهشون نمیشی ولی وقتی «واقعا» باید تنهایی همه چیو اداره کنی، هی از گوشه و کنار زندگیت سر در میارن. ولی در کل خیلی خوبه، بیاین این‌ورا!

ما بریم فعلا، بدرود…

سال نوی اینا!

این روزا به طور کلی حواسم خیلی به اینجا نیست. بیشتر ذهنم درگیر ایرانه؛ دائما توی سایت‌ها اخبار و فیلم‌های ارسالی از ایران رو مرور می‌کنم و تلاش می‌کنم تا صحنه‌ی رد شدن ماشین پلیس از روی مردم رو اگه شده برای چند دقیقه فراموش کنم


دیشب اینجا سال نو بود و ملت از سر شب تا خود صبح، توی خیابونای منتهی به «ساعت» ونکوور ول می‌گشتن و سعی می‌کردن شاد باشن. دیشب متوجه شدم که این خارجی‌ها(!) با همه‌ی آزادی و شرایط مهیایی که دارن، واقعا شادی کردن بلد نیستن! تقریبا برنامه‌ی همه‌شون اینه که اولا خانوما دامن کوتاه می‌پوشن با کفش پاشنه‌دار(!)، بعد همه‌ی مردم جمع میشن توی یه منطقه توی شهر، و به ساعت نگاه می‌کنن، ساعت ۱۲ شب که میشه یه کم سوت می‌زنن و بعد میرن توی بار می‌شینن و تقریبا تا صبح مشروب می‌خورن!

خلاصه منم که فعلا بیکار، با حدود هشت - نه نفر از بچه‌های ایرانی دیگه که اینجا بودن و تقریبا هیچ کدومشونو نمی‌شناختم حوالی ۱۲ شب رفتیم خیابون «ساعت» ببینیم چه خبره. خلاصه یه نیم ساعتی مثل دسته بیل رو زمین میخ شده بودیم تا ساعت بشه ۱۲! و البته اینجا یه خورده هم به تقویم ایرانی (جلالی) خودمون افتخار کردیم که می‌تونه با دقت بسیار بالا حتی تا صدم ثانیه‌ی زمان تحویل سال رو هم محاسبه کنه؛ چون ظاهرا تقویم اینا حتی ساعتش رو هم به صورت قابل اتکایی حساب نمیکنه و بنابراین رسم شده که همیشه ساعت ۱۲ شب رو به عنوان پایان سال در نظر می‌گیرن. خلاصه ساعت شد ۱۲ و ملتی که یکی دو ساعت داشتن همدیگه رو نگاه می‌کردن، دو سه دقیقه‌ای کف زدن و سوت کشیدن و چند تا «happy new year» به هم گفتن و باز ساکت شدن و شروع کردن به نگاه کردن در و دیوار!

اینجا بود که ما دیدیم این حجم انرژی رو که از ایران ورداشتیم آوردیم اینقدر راحت خالی نمیشه و تصمیم گرفتیم خودمون به سبک ایرانی خودمون مسخره بازی در بیاریم. این شد که توی همون شلوغی یه حلقه زدیم و همدیگه رو از بغل گرفتیم و شروع کردیم به چرخیدن و بالا پایین پریدن و «هوووووووووو کشیدن» و اینا! دو تا پسر ایرانی دیگه هم که اون‌ور تر بودن و اونا هم منتظر بهانه، پریدن وسط حلقه‌ی ما و شروع کردن به رقصیدن! پنج دقیقه‌ای این ماجرا رو ادامه دادیم و بعدش دیدیم که جمعیت بسیار زیادی از این خارجکی‌ها دارن با تعجب به این حرکت ما نگاه می‌کنن و طولی نکشید که توی خیابون، ده دوازده تا دیگه از این گروه‌های هفت هشت نفری تشکیل شده بود که داشتن همین حرکت رو تکرار می‌کردن و از اولین تجربه‌ی مسخره بازیشون به این سبک لذت می‌بردن! وقتی که یه سری از مسن‌ترها رفتن و خیابون کمی خلوت‌تر شد، باز ما ده‌ نفری دست همو می‌گرفتیم و کنار هم مثل وحشی‌ها می‌دویدیم و چون به هم وصل بودیم(!) هرکی وسط خیابون بود یه جیغ همراه با خنده می‌زد و از خیابون می‌دوید تو پیاده‌رو، و آخر خیابون که که می‌رسیدیم و پشت سرمونو نگاه می‌کردیم، می‌دیدیم دوباره چند تا تیم خارجی هم در همین زمینه تشکیل شده و داره یه سمت دیگه از خیابونو خالی می‌کنه!
خلاصه تازه فهمیدم که اینجا چقدر فضا برای شکوفایی استعدادها فراهمه و در واقع باید بگم این کانادا چقدر دیر ما رو پیدا کرده! در کل هرچی توی خیابون نگاه می‌کردی، ایرانی‌ها بودن که داشتن مراسم سال نوی اینا رو گرم می‌کردن وگرنه از خودشون بخاری بلند نمی‌شد! سوالی که ذهن ما رو مشغول کرده بود این بود که قبل از اینکه ایرانی‌ها بیان اینجا، واقعا اینا چیکار میکردن؟

خیلی برام جالب بود که اینا با این همه شرایط توپ واسه ترکوندن چرا اینقدر نسبت به ایرانی‌ها آرومن. البته یه تعداد معدودی هنرمند هم داشتن که سبک اونا دیگه خیلی خاص بود. حالا بماند..! چیزی هم که اصلا برام حل نشده اینه که واقعا سه ساعت نشستن توی بار و پشت هم آب‌جو خوردن می‌تونه جدی جدی کیف داشته باشه؟! حداقل برای من که اصلا نداشت. ولی خلاصه  بچه‌ها هروقت که اینجا فرصتی می‌شه که بریم و یه کم شیطنت بازی دربیاریم، یادم میفته جای شما خیلی خالیه…

خارج!

با دورد خدمت همه‌ی دوستان. دهنتون سرویس! هنوز اولین باره اینجا موفق می‌شم لپتاپ روشن کنم تا اومدم کامنت‌های جدید پست قبل رو خوندم نزدیک بود باز برم تو دپرس! بابا ما تو سن رشدیم؛ یک کم کمتر با احساساتمون بازی کنین!

جونم براتون بگه که پنجشنبه ساعت ۴ صبح بود که به اتفاق خونواده زدیم بیرون به مقصد فرودگاه امام، و خلاصه بعد از اینکه کلی باهمون ور رفتن، حدود هشت صبح به مقصد لندن پریدیم. ۶ ساعت پرواز بود و چون همینطور که به سمت غرب حرکت می‌کنی، ساعت میره عقب‌تر، اولین بار بود که گذشت معکوس زمان رو دقیقا می‌دیدم و فهمیدم این چیزایی که انیشتنگ(!) گفته خیلی هم پیچیده نیست!‌

خلاصه تو همون هواپیما با یه دانشجوی دانشگاه شریف هم که داشت به مقصد کلگری میومد کانادا آشنا شدم که این آقا در زمینه‌ی دلقک بازی و اینا رو دست خودم بود؛ خلاصه این شد که وقتی توی فرودگاه لندن فرود اومدیم و باید حدود نیم ساعت پیاده حرکت می‌کردیم تا به ورودی پرواز کلگری برسیم، چنان دهنی از این فرودگاه سرویس کردیم که کف خودمون هم بریده بود! جالبیش این بود که با کلی ادعای نمره‌ی تافل و اینا (تازه این پسره، نمره ۱۰۵ تافل داشت!!) فهمیدیم که به معنای واقعی حتی یک کلمه از حرف‌های مردم بومی انگلستان رو نمی‌فهمیم! جالب‌ترین صحنه این بود که رفتیم جلوی یک باجه تا بلیت ورود به کانادا رو دریافت کنیم و یه خانوم محترمی که پشت باجه بود، با کلی اعتماد به نفس چند تا جمله‌ی احتمالا خوشآمدگویی گفت و بعد هم انگار دو سه تا سوال کرد؛ اینجا بود که من و این پسره برگشتیم به هم نگاه کردیم؛ هرکدوم به امید اینکه اون یکی یه چیزی فهمیده باشه؛ و بعد از حدود ۱۰ ثانیه سکوت یه دفعه بلند زدیم زیر خنده!! طوری که یه لحظه واکنش ناخودآگاه چند تا از پلیس‌های فرودگاه رو به دنبال داشت و یه دفعه با یه حالت تدافعی به سمت ما برگشتن! خلاصه این خانوم بنده خدا خیلی شمرده و با استفاده از لهجه‌ی آمریکایی به ما تقریبا فهموند که باید کجا بریم.

از اون طرف یه خانوم هندی که ظاهرا شوهرش هم ایرانی بود، تو نخ ما بود و فهمیده بود که ما خیلی غاغیم! چند متر اون طرف‌تر اومد که کمکمون کنه، ولی باز شد سوژه‌ی خنده‌مون! بیچاره میخواست بگه که فلان راه رو برید تا برسید به یه سالن خیلی خیلی بزرگ؛ وقتی می‌خواست «بزرگ» بودن این سالن رو به صورت تصویری نشون بده، دست‌هاشو تا جایی که می‌تونست با فشار خیلی زیاد از هم باز کرده بود و همینجوری زور میزد ما هم داشتیم به زور جلوی خنده‌مون رو می‌گرفتیم و وقتی طرف رفت دقیقا ده دقیقه داشتیم قهقهه می‌زدیم!

خلاصه سوار پرواز دوم هم شدیم و چون شماره صندلیمون فرق داشت دیگه کاملا از هم جدا شدیم. این بار بر خلاف پرواز قبلی، تقریبا تمام هواپیما غیر ایرانی بودن و اینجا بود که جدا فهمیدم این خارج که می‌گن یعنی چی! مهماندارهای بیچاره کار همه رو تند تند انجام می‌دادن و هر دفعه من برای اینکه کارم راه بیفته یه پنج دقیقه‌ای مجبور بودم با همه‌ جام صحبت کنم به جز زبونم! به خصوص اینکه دقیقا اهل انگلستان بودن و حتی خودشون هم اصلا با لهجه آمریکایی حرف نمی‌زدن.

توی کلگری که نشستیم، تقریبا ۲۰ ساعت بود که از ایران در اومده بودم. این پسره مقصدش همونجا بود ولی من باز باید هواپیما عوض می‌کردم و می‌اومدم ونکوور. باهاش خدافظی کردم. اونجا از هر ۱۰۰ تا چمدون یکیشو می‌گشتن و از شانس من چمدون من رو هم (البته خیلی سرسری) گشتن. شانس آوردم فقط با دستگاه از بیرون نگاه کردن و اگه باز می‌کردن و کنسرو ها رو توش می‌دیدن به قول خودشون باید «پنالتی» می‌دادم!

تو فرودگاه کلگری یه خانوم دیگه باز به پستم خورد که خیلی سنش زیاد بود و کلی کمک کرد تا فرم‌ها رو درست پر کنم. حدود دو سه دقیقه باهاش حرف زدم و اینجا بود که فهمیدم کانادایی‌ها زبانشون در حد خودمونه! بنده‌ خدا بعد همین دو سه دقیقه معاشرت، واسه خدافظی همچین منو بغل کرد که انگار نو‌ه‌ی تنیش رو بعد ۲۰ سال داره بغل می‌کنه! منم گفتم بیا! این همه خانومای ناز اینجان، حالا ما رو باید این مامان‌بزرگ بغل کنه! البته باز پیش خودم گفتم که بالاخره واسه شب اول پیشرفتمون خوب بوده! ولی گذشته از شوخی اینجا بچه‌های کوچولو خیلی خوشگلن اما بزرگاشون به خصوص دخترا اصلا افتضاحن!

پنج ساعتی رو که تا پرواز ونکوور فاصله بود، توی فرودگاه کلگری الاف گشتم و البته چون الان کریسمسه و اینجا خیلی خوشگله، حوصلم سر نرفت. ولی دیگه تقریبا ۲۵ ساعت بود که کفشا و لباسمو در نیاورده بودم و نخوابیده بودم و داشتم کلافه می‌شدم. خلاصه دست آخر هم با یه پسر هندی دوست شدم که اومده بود کانادا برای تفریح! اولین چیزی که براش جلب توجه کرد سه‌تاری بود که روی دوشم بود. توی همون فرودگاه با کلی اصرار سه‌تارمو از کاورش در آورد و شروع کرد نت‌های بی هدف تولید کردن! اونجا بود که دیدم یکی از گوشی‌های سه‌تارم توی سفر شکسته و یه نمه خورد تو حالم… اما با همین کارش توجه همه‌ی نگهبان‌ها رو به من جلب کرد و باعث شد قبل از آخرین پرواز، پلیس فرودگاه تقریبا منو لخت کنه و فقط به باقی موندن یه لایه لباس رو تنم راضی باشه!

خلاصه الان هم توی ونکوور خونه‌ی خواهرم هستم و این همخونه‌ی چینیش هم خیلی دختر خوب و مهربونیه. بیچاره رفته دوست پسرشو نصف شبی به زور کشونده در خونه تا به قول خودش به من «say hello» کنه!

دیگه خواهرم نمیذاره نوشتن رو ادامه بدم کلید کردن منو ببره بچرخونه! فعلا روز خوش…

بچه بازی!

این روزا به شدت درگیر طی مراحل اداری و سازمانی لازم برای گرفتن معافیت تحصیلی واسه اعزام به خارج هستم. تقریبا همه جور مشکل سر راهم به وجود امده تا اینجا.

حالا بگذریم؛ امروز نیما جمالی خودمون بعد از مدت‌ها از تبریز اومده بود تهران. مثل همیشه رفتیم جلوی همون مسجد «کذایی» و بعدش هم یه ذره گل‌گشت! لابه‌لای همین ولگردی‌ها رسیدیم به یه پارک؛ از این پارک‌ها که کلی وسیله‌ی ورزشی و بدنسازی توش گذاشتن. آقا نیما هم که مدتیه به ناچار توی تبریز زندگی می‌کنه و ظاهرا اونجا همه چیز فرق داره و به خاطر پارسی زبون بودنش محل سگ بهش نمیذارن، با دیدن وسیله‌‌ی شکل زیر که حتما توی پارک‌ها دیدید، کف کرد! با حالت التماس آمیزی گفت که توی تبریز چند بار توی پارک‌ها این وسیله‌ رو دیده ولی هر وقت پرسیده این به چه درد می‌خوره، بهش گفتن که هر وقت ترکی یاد گرفتی بیا بپرس! البته این توضیح رو اضافه کنم که عکس کاملا منطبق بر اون وسیله رو پیدا نکردم، ولی خب یه چیزی شبیه همین بود، با این تفاوت که ارتفاعش خیلی بیشتر بود و دایره‌هاش هم مثل این عکس مایل نبود، بلکه کاملا عمودی بود!!!

خلاصه منم حقیقش نمیدونستم دقیقا به چه درد می‌خوره، فقط ته ذهنم یه صحنه‌ای بود از یه انیمیشن، که توش یه بچه‌ی کوچولویی رفته بود روی دایره‌ی این وسیله، چهار دست و پاش رو محکم گذاشته بود روی پره‌های این دایره و با این دایره به صورت عمودی می‌چرخید! خلاصه صاف و ساده همینی که می‌دونستم رو گذاشتم کف دستش و البته چند بار تاکید کردم که اون بچه‌ خیلی کوچیک بود و احتمالا این کار با هیکل خرس‌گونه‌ی شما امکان‌پذیر نیست! نیما هم کلید کرد که نه، این مال ورزش کتف هستش و باید بگیری هی به چپ و راست بچرخونی تا زورت زیاد بشه! منم دیدم انصافا حرف نیما منطقی‌تره ولی خوب از طرفی کم‌کم وسوسه‌ی رقم زدن یه خاطره‌ی باحال بهم سیخ می‌زد که روی نظریه‌ی خودم پافشاری کنم!

خلاصه این بنده‌خدا پذیرفت و چون خودشم معمولا خیلی می‌خاره، تصمیم گرفت حداقل یه دور بچرخه! دست راست رو گذاشت روی پره‌ی اول، دست چپ رو گذاشت روی پره‌ی دوم، پای راست رو گذاشت روی پره‌ی سوم، و اینجا بود که اون دو مثقال شعورش یه خورده تلاش کرد که منصرفش کنه، ولی خوب حریف نشد! خلاصه پای چپ رو هم با یه حرکت سریع روی پره‌ی چهارم گذاشت؛ اینجا بود که یه با توجه به وزن سنگین آقا نیما این دایره یه دفعه با سرعت زیاد شروع به چرخیدن کرد و دقیقا وقتی هنوز فقط ۱۸۰ درجه چرخیده بود، یعنی وقتی نیما سرش سمت زمین و [عذر می‌خوام] ماتحت مبارکش رو به خورشید قرار گرفته بود، ناخودآگاه ترسید و دایره رو ول کرد!!! دیگه خودتون می‌تونین پیش‌بینی کنین که چه بلایی سرش اومد! خیلی شرمنده که یه ذره بی ادب شدم ولی خوب واقعا بهترین توصیفی که میشه کرد اینه مثل ان پخش شد رو زمین!!! بنده خدا اگه دستاشو محکم نذاشته بود زمین، الان مغز بی خاصیتش ولو شده بود. ولی خب دست راستش به شدت ضربه خورد و ناجور درد گرفت جوری که تا یک ساعت همش می‌کردش تو دهنش تا آروم بشه!

خلاصه من هم که این صحنه رو دیدم، مجبور شدم بیشتر از قبل رو نظریه‌ی خودم پافشاری کنم. اونم ما رو کشوند تو خیابونا تا یه پارک دیگه پیدا کنه که روی وسیله‌هاش نوشته باشه باید چجوری ازش استفاده کرد! بالاخره توی پارک فدک موفق شد نظر خودشو اثبات کنه و هرچند این کار در مورد درد دستش تاثیری نداشت، ولی خب حداقل دلش خنک شد! به خصوص وقتی که مجبور شدم در ازای باختن شرط براش بستنی بخرم!

خلاصه، کل اون صحنه‌ی افتادنش چند ثانیه بیشتر طول نکشید، ولی خب هرچی بود باعث شد بعد از مدت‌ها هفت هشت دقیقه از ته دل بخندم! الان که دارم این متن رو می‌نویسم، نیما احتمالا توی اتوبوس تهران-تبریزه و امیدوارم دستش حالاحالاها خوب نشه تا بفهمه با این شعور اندکش لیاقت ارشد خوندن نداره!!

* اگه میتونین برام دعا کنین…

امیرخان

الان که بعد مدت‌ها اومدم به روز (نه بهروز) کنم، تصمیم گرفتم حالا که دیگه دانشگاه تموم شده و خوشبختانه دیگه چشممون به خیلی‌ از دوستای جون‌جونی نمیفته که بخوایم تو رودربایستی‌شون قرار بگیریم، یه کم از بعضی کثیف‌بازی‌های دوران شیرین مثل زهرمار دانشجویی بنویسیم تا هم اعتراف کرده باشیم و بار گناهانمون سبک‌تر بشه، هم بقیه بفهمن که آدم‌هایی مثل امیر توانا، به جز درس خوندن کارای دیگه‌ای هم بلد بودن!

داستان مربوط میشه به اولین جلسه‌های درس مهندسی نرم‌افزار ۱، موقعی که پنجاه-شصت نفری ریختیم توی کلاس منصوری و اونم همون جلسه‌ی اول چنان پاشید تو صورتمون که نفهمیدیم از کجاش پاشیده! خلاصه استاد عزیز فرمودن که هر کسی باید بره برای یه سازمان یا شرکت یا هر قبرستون دیگه‌ای یه نرم‌افزار مدیریتی تولید کنه. نکته‌ی مهم هم این بود که هیچ دو نفری نباید موضوع یکسان یا حتی شبیه به هم داشته باشن! بالاخره همه افتادن تو تکاپو، چون که واقعاً توی نگاه اول به جز بیمارستان و فروشگاه و چیزایی شبیه اینا، جای دیگه‌ای به ذهن کسی نمی‌رسید و به جز چند نفر اول که موضوعشونو زود اعلام کردن (اولیش خود من)، بقیه به شدت توی مخمصه افتاده بودن. واسه همین هم هرکسی اگه موضوعی به ذهنش می‌رسید اصلاً رو نمی‌کرد تا مبادا کسی زودتر بره اونو ارائه بده! این وسط آقای امیر محضرنیا بین اکیپ پسرونه‌ی ما بدون موضوع موند خلاصه یکی دو روز بچه‌ها به خودشون فشار آوردن و فلان آموزشگاه رانندگی رو بهش معرفی کردن که بره اونجا و تاییدش رو بگیره و بیاد اعلام کنه.

داستان داشت با یه رقابت سالم و عادلانه بین همه پیش می‌رفت که سوتی تاریخی اینجانب، باعث شد یه خاطره‌ی باحال رقم بخوره. قضیه این بود که اون طرف، یعنی توی خانوم‌ها، یه خانومی بدون موضوع مونده بود و شدیداً داشت دست و پا می‌زد و چون یه مقدار هم از بقیه‌ی خانوم‌ها تیزتر بود، تصمیم گرفت بیاد با پسرا مشورت کنه که یه سر و گردن تو این چیزا بالاترن! اسم ایشونو نمیارم چون درست نیست فقط همین‌قدر بگم که اول اسمش هدی بود! خلاصه ایشون تشریف آوردن و گفتن که ما موضوع نداریم؛ چیزی به ذهن شما نمی‌رسه؟ منم که ۹۰ درصد اوقات اصلاً تو دنیای فیزیکی زندگی نمی‌کنم، یه دفعه بدون اراده گفتم آموزشگاه رانندگی!!! و حتی تا یکی دو ساعت بعدش هم نگرفتم که تخم چه فتنه‌ای رو کاشتم!

خلاصه اون روز بین بچه‌های خودمون کلی مجبور به عذرخواهی شدم که چرا موضوع امیر محضرنیا رو پروندم. اما این اصلاً مهم نبود، مهم این بود که فرداش کلاس نرم ۱ بود. این شد که امیر نشست با بچه‌های اتاق ۳۰۴ بلافاصله یه پروپوزال آماده کرد و حتی یه روز قبل از کلاس رفتن که موضوع رو واسه امیر ثبت کنن؛ اما استاد بزرگ فرمود که فقط توی کلاس! خلاصه فرداش این دو نفر تقریبا همزمان با هم پروپوزال‌هاشون رو دادن به استاد و وقتی استاد بزرگ دید که دو نفر، موضوع یکسان دارن، خیلی خفن جدی شد و یه چیزی شبیه جلسه‌ی رسمی دادگاه برگزار کرد. گفت من نمی‌دونم، فقط بگم تا هفته‌ی آینده یکی‌تون باید از این موضوع انصراف داده باشه! این شد که از همون لحظه مذاکرات بین دو طرف به طور جدی شروع شد. البته این امیرخان ما که اصلاً اهل مذاکره نبود و خیلی صریح اعلام کرد که موضوع از اول مال اون بوده و به هیچ وجه کوتاه نمی‌یاد! حتی احتمال استفاده از گزینه‌ی نظامی رو هم رد نکرد! البته در طرف مقابل، یه سیاستمدار بزرگ حضور داشت که بیشتر به دیپلماسی معتقد بود و راه به راه بسته‌های پیشنهادی خودش رو ارائه می‌کرد تا شاید بتونه امیرخان ما رو متقاعد به تعلیق غنی‌سازی بکنه.

خلاصه این امیر هم که اصلاً عادت نداشت با دختر جماعت حرف بزنه، اصلاً برای مذاکره راه نمی‌داد و اوضاع به شکل گره‌خورده‌ای جلو می‌رفت تا اینکه‌ خانوم محترم تصمیم گرفت از طریق دوستان این آقا اقدام بکنه. اینجا بود که پای تخم سگی به نام «امیر توانا» به موضوع باز شد! خلاصه وقتی فهمید که این خانوم می‌خواد بیاد و باهاش صحبت کنه، بلافاصله توی خوابگاه جلسه‌ی اضطراری گروه کامپیوتر رو با حدود ۱۰ نفر برگزار کرد که بدجوری یه جاییم می‌خاره که اسم هر ده نفرمون رو بنویسم! ولی فعلاً نه! خلاصه پیشنهاد‌هایی مطرح شد.

روز بعد، امیر توانا داشت توی راهرو به سمت سایت راه می‌رفت که خانوم محترم صداشون زد و موضوع رو مطرح کرد و بعدش خواست که این امیر بره با اون امیر صحبت کنه و راضیش کنه که موضوع رو بسپاره به ایشون! امیر توانا هم نامردی نمی‌کنه و به حالت کاملاً جدی که تخصصشه، توضیحاتی راجع به ایشون میده:«راستش من می‌خوام کمکتون کنم، ولی باور کنین اصلاً با این آدم نمی‌شه کاری کرد… »

- چطور؟!

- آخه این پسره دائم‌الخمره، روزی ۴-۵ تا بطری عرق می‌خوره، همیشه مسته، اصلاً توی خوابگاه تو حالت عادی نیس که بشه باهاش حرف زد.

- [استرس، بهت!]

- همین چند روز پیش اومدم برم اتاقشون، یه دفعه دیدم یه دسته‌ی بازی پرت شد بیرون خرد و خمیر شد، بعد رفتم ببینم چی شده، دیدم بازی رو باخته، زده همه چیزو شکونده، داره به هم اتاقیاش فحش خواهرمادر میده!!!

- [دهان نیمه باز... چشم‌های گنده!]

- تنها کسیه که جرأت داره تو خوابگاه تریاک و این چیزا بکشه، آخه میدونین، خیلی پشتش گرمه…

خلاصه این آقای شاگرد اول چنان تصویری از این بچه ساخت که این خانوم محترم دیگه جرأت نکرد وارد ادامه‌ی مذاکرات مستقیم بشه! البته در ادامه به ایشون گفت که آقای ممد حیدری بزرگ اتاقه(!) و اگه به ایشون بگی، ممکنه امیرمحضرنیا به حرفش گوش کنه! وهرچند که جزئیات رو به طور کامل یادم نیست، اما ظاهرا نقش ممد حیدری هم این بود که ارجاع بده به نفر بعدی و این دور تسلسل ادامه داشته باشه!  تا اینکه چند روز بعد که این بنده خدا از بقیه‌ی دوستای این آقا هم خیری ندید (بالاخره تیم یه دله دیگه!)، تصمیم گرفت دل به دریا بزنه و تکلیف همه‌چیو یه سره کنه.

یه شب ما تو خوابگاه طبق معمول تو اتاق ممد دهقانپور اینا جمع بودیم و داشتیم Pro Soccer می‌زدیم که یه دفعه صدای اس.ام.اس گوشی آقای محضرنیا در اومد و در شرایطی که دیگه فکر می‌کردیم حریف بازی رو واگذار کرده، دیدیم که به‌به! خانوم محترم که معلوم نبود شماره رو از کجا آورده، پیامکی با این عنوان ارسال کرده که آقای محترم، من خانومم و بالاخره میدونی که این‌ور و اون‌ور رفتن توی جامعه‌ی ما برای پیدا کردن یه جای دیگه، برای یه خانوم چقدر مشکلات داره و غیرتتون کجا رفته و …[۱] ! البته جمله رو دقیق یادم نیس، نقل به مضمون کردم. خرد جمعی بچه‌ها هم دست به کار شد و هرچی به این بچه گفتن که مثل یه آدم مست لایعقل عمل کن و چند تا فحش بده(!)، این بشر به خوردش نرفت که نرفت. خیلی ریلکس جواب داد که «ببخشید، شما؟!» به هر حال یادم نیست چی جواب داده شد، اما بعد از سه چهار بار تعامل پیامک، امیرخان جواب آخر رو داد و گفت که من عمرناش کنار نمی‌کشم. آخرین جمله‌ی خانوم محترم هم این بود که:«واقعا فهمیدم که کاملاً حق با آقای تواناست و هرچی راجع به شما میگن درسته!!! باشه، من می‌رم کنار…»

بعد از این لحظه، واقعاً یه جو عجیبی فضای اتاقو گرفته بود! از طرفی حق دوستمون رو گرفته بودیم، از طرفی هم دلمون پیچ و تاب می‌خورد و هرچی هم دستشویی می‌رفتیم درست نمی‌شد…

آخرین بخش این خاطره‌ی قشنگ، این بود روز بعدی که کلاس نرم‌افزار ۱ بود، درست سر صحنه، امیرخان یه حرکت مردونه‌ی بزرگ زد و در اقدامی غیر قابل پیش‌بینی، اعلام کرد که دیگه این موضوع رو نمی‌خواد و این فرصت رو به خانوم محترم میده و خودش می‌ره دنبال یه موضوع دیگه!

ما هم کفمون برید و یه درس بزرگ گرفتیم و اون هم این بود که «تو که نمی‌تونی گه بخوری، گه می‌خوری گه بخوری!» یعنی ما که آخرش دلمون رضا نمی‌ده کسی رو اذیت کنیم، غلط می‌کنیم پزش رو بدیم! [۲]

صلوات!

پی‌نوشت:

۱- نمیدونم چرا دخترها فقط موقعی که می‌خوان یه کار مفید انجام بدن یادشون میفته خانومن. مواقعی که تفریحی باشه، هیچ کاری تناقضی با خانومی نداره!

۲- با تشکر از آقای ولایتی که بعضی از جاهای این خاطره رو که یادم رفته بود تا حدودی اصلاح کرد.

اصفهان

 

دو سه روزی اصفهان بودیم؛ جاتون خالی خوش گذشت.

داستان این بود که چند روز قبلش بابامون زنگ زد که اگه میای اصفهان، راهمونو کج کنیم از اراک بریم که تو هم بیای. منم گفتم بفرمایین! خلاصه ۵ شنبه صبح که زنگ زدن و گفتن که ما جلوی مجموعه‌ی سردشتیم، بدو بیا. وقتی رفتم دیدم ماشاالله! ۳ تا ماشین مملو از فک و فامیل از گرگان و تهران تشریف آوردن دم در! خلاصه تو دلم گفتم ای روزگار! ۴ سال تونستیم این خرابشده رو مخفی نگه داریم نذاریم کسی بفهمه این دانشگاه ما چقدر آبرو ریزیه، این دم آخری بالاخره لو رفت! بدترش هم این بود که برای دور زدن، باید حتما میومدیم از داخل «طرح جامع دانشگاه اراک» رد می‌شدیم! یادمه دختر عمه‌ام با چشمای گرد شده پرسید:«یعنی واقعا اینجا زندگی می‌کنین؟ نصفه شب جک و جونور نمیاد تو خوابگاتون؟»…

خلاصه بلافاصله موقع راه افتادن بابامو هدایت کردم به سمت صندلی شاگرد و خودم نشستم پشت فرمون. حالا این مقدمه رو بگم که من اگه توی کل زندگیم فقط یه دونه کارو با حساب کتاب کامل انجام بدم، اون یه کار رانندگیه! هنوز یادم نمیاد یک کیلومتر بیشتر از سرعت مجاز رفته باشم یا مثلا یه دونه پیچو بدون راهنما پیچیده باشم یا ۵ دقیقه کمربند ایمنی رو باز کرده باشم (۱) ! نقطه‌ی مقابل من بابامه فکر نمی‌کنم با ۳۵ سال سابقه‌ی رانندگی اصلا بدونه که سرعت یه کران بالایی هم داره یا مثلا اون دو تا چراغ نارنجی که دو طرف ماشین هستن و یه وقتایی چشمک می‌زنن، به یه دردی هم می‌خورن (۲) !

خلاصه خمین رو رد کردیم و طبق معمول من با همون شخصیت قانونمندانه به کارم ادامه می‌دادم و دقیقا با سرعت ۹۵ کیلومتر می‌رفتم که بیشینه‌ی سرعت مجاز اون منطقه بود. از طرف دیگه، این بابای نازنین ما همیشه به طور پیشفرض توی زندگیش عجله داره! از بچگی یادم میاد کلماتی مثل «بجنب»، «عجله کن»، «بدو دیگه»، «شل نباش!»، «سریع‌تر» و عباراتی از این دست رو بسیار بسیار زیاد از ایشون شنیدم! خلاصه ایشون هم طبق روال خودش، یه نیگا به ساعت می‌کرد، یه دیالوگ می‌گفت:«بجنب دیگه شب شد! گاز بده!»

خلاصه چندتای اولیش رو با خویشتنداری تحمل کردم ولی بالاخره خام شدم و فشار پامو روی گاز یه کوچولو بیشتر کردم. هنوز دو ثانیه از این اتفاق نگذشته بود که یه آقا پلیس خوشگل که یه گوشه قایم شده بود، تیز پرید بیرون و با اون مگس‌کشش اشاره کرد که بزن کنار! یه نگاه چپ به بابائه کردم و زدم بغل و پیاده شدم رفتم پیش یارو. فوری دوربین کنترل سرعتشو بهم نشون داد و یا یه کم عصبانیت گفت:«می‌بینی؟ ۱۰۳ تا داشتی می‌رفتی! سی‌هزار تومن جریمته. گواهینامه‌تو بده ببینم…» منم تصمیم گرفتم با خونسردی از تکنیک‌های آقای «دیل کارنگی» استفاده کنم تا حداقل یه کم مجازاتم سبک بشه! یه لبخند ندامت‌آمیز زدم (۳)  و گفتم: «کاملا درسته؛ حق با شماست! اشتباه از بنده بوده ولی اگه می‌شه یه لحظه ببینید من چی می‌گم، اگه منطقی نبود، بنویسید.» اخماش باز شد، با نگاهش سر تا پامو ورانداز کرد، گفت: بفرمایید! یه دونه از اون لبخندهای کثیف به سبک خودم زدم و گفتم:«خداییش ۵-۶ تا دونه اختلاف اصلا دست راننده نیست که، منم که نمی‌تونم دائم چشمم به سرعت‌سنج باشه، یه لحظه کوچکترین فشار رو پدال ۹۵ تا رو میکنه ۱۰۰ تا دیگه! اگه من می‌خواستم سرعت برم که نمیومدم به خاطر ۵-۶ تا خودمو خراب کنم! حداقل اگه می‌خواستم ریسک کنم ۱۴۰ تا می‌رفتم که به ریسکش بیارزه! »

در همین حین بابام هم کم‌کم از ماشین پیاده شده بود و رسیده بود نزدیک من و آقا پلیسه. یارو که تازه داشت رام می‌شد، یه نگاه به بابام کرد و از من پرسید: باباته؟! گفتم آره. اونم که دیگه حالا خیلی مهربون شده بود، گفت: «خوب پسرجون! الان که بابات کنارت نشسته داری ۱۰۰ تا میری، اگه این بابات پیشت نباشه جلوتو بگیره که ۱۸۰ تا هم میری!» توی دلم دهنم سرویس شد! رفتم بگم به خدا اگه ایشون نباشه من دست از پا خطا نمی‌کنم، این آقا هی منو انگولک می‌کنه که تند برو تند برو! ولی خوب فقط توی دلم اینو گفتم!

حالا بابام هم که فرصت رو مغتنم شمرده بود، یه لبخند حرفه‌ای‌تر از خودم زد و گفت:«آره دیگه جناب سروان! تا این جوونا بخوان راننده بشن، پدر من و شما در میاد!!! هی باید بهشون بگی چی کار کن چی کار نکن!» اصلا دیگه کفم بریده بود! گفتم بابا تو دیگه کی هستی! البته اینم تو دلم گفتم! هنوز تو شوک دیالوگ بابام و جناب سروان بودم که آقا پلیسه گفت: بیا جوون! به احترام این بابات که خیلی باهاش حال کردم، پنج تومن بیشتر نمی‌نویسم! برو دیگه به حرف بابات گوش کن از این به بعد!

خلاصه سرمو انداختم پایین و گفتم چشم! بعدش مثل اینایی که از زندان آزاد شدن ندامت‌وار رفتم نشستم پشت فرمون!

همین! تموم شد!

 


پانوشت‌ها:
۱/       البته می‌دونم، پسر نباید خیلی «خوب» باشه! ولی همینه که هست!
۲/       البته یه خورده اغراق جزو الزامات نویسندگیه!
۳/        بعضی وقتا واقعا احساس اون کسی رو که کامنت شماره‌ی ۸ پست قبلی رو گذاشته، می‌فهمم و بهش حق می‌دم! ولی خب واقعا هیچ وقت هیچی تو دلم نیست! راستی کتاب «آیین دوستیابی» این آقای «دیل کارنگی» واقعا خوندنیه.