Wordpress Themes

…Say something I’m giving up on you

چند هفته‌ی گذشته سرم خیلی شلوغ بود، هم از نظر مسائل شخصی و هم مسائل شغلی و حرفه‌ای. شغلم رو عوض کردم و البته کل تغییرش اینه که از میز فعلیم به میز روبرویی منتقل میشم ولی به هر حال امتحان و مصاحبه و روال‌های اداریش استرس خودش رو داشت و زندگی‌ شخصیم هم به شدت درگیر یه زلزله‌‌ی احساسی و پس‌لرزه‌هاش بود. این وسط البته الکس توی مکزیک یه حرکت خفن زد و با یه تتوی پارسی کل استادیوم رو به وجد آورد (لینک عکس، بدون شرح!) و حالا از همه‌ی اینا که بگذریم، یه دو سه ساعتیه آرامش به زندگیم برگشته و قبل از این که باز به فنا بره و تمرکزم بپره، تصمیم گرفتم یه حالی به نیمه‌مست بدم، البته راجع به یه موضوعی که توی همین زلزله‌های اخیر به شدت برام پررنگ شد.

یادمه پارسال، چند ماهی بعد از اینکه توی این محل کارم مشغول شده بودم، اگر اشتباه نکنم یه روزی بازی‌ ایران و کره‌ی جنوبی بود که به وقت پرنس‌جورج میفتاد حدود ساعت یازده ظهر. به صورت شوخی-جدی به مدیرمون گفتم اگر اجازه بدی، من به جای اینکه یواشکی بازی رو توی کامپیوترم نگاه کنم، خیلی قشنگ دو ساعتی کار رو تعطیل کنم و با خیال راحت بشینم بازی رو ببینم و از اونور دو ساعت اضافه وایسم. مدیر دپارتمان ما (میشل) هم که خودش هم خیلی فوتبالیه و هم خیلی چیزا راجع به ایران می‌دونه گفت باشه، برو منم لابه‌لاش وقت کنم یه سری می‌زنم. این وسط یکی دیگه از همکارا که اونم یه نمه تو فوتبال و اخبارش هست گفت منم میام و خلاصه سه نفری رفتیم توی یکی از اتاق‌های میتینگ و با تجهیزات اساسی نشستیم به بازی دیدن.

فکر میکنم دور و بر دقیقه هفتاد بود که آندرانیک تیموریان تعویض شد، و در حالی که داشت از زمین بیرون میومد طبق سنت مسیحی‌ها به عنوان شکر علامت صلیب رو با دست روی سر و سینه‌ش رسم کرد و از زمین خارج شد. اینجا بود که اون همکار دیگه‌مون یه دفعه پاپیون کرد، چشماش گرد شد و بعد از اینکه با همون چهره‌ی متعجب چند بار نگاهش بین من و تلویزیون رفت و برگشت کرد، در حالی که مطمئن نبود سوالی که می‌خواد بپرسه احمقانه‌ست یا نه، خیلی آهسته گفت:
«?Is he gonna be in trouble»
من چون خیلی حضور ذهن نداشتم اول متوجه نشدم منظورش چیه ولی خوب خیلی سریع با یکی دو تا سوال جواب کوچیک فهمیدم که با ذهنیتی که این بابا راجع به ایران داشت، فکر می‌کرد احتمالن آندرانیک با نشون دادن علامت مسیحی‌ بودنش براش دردسر درست میشه و میفته زندان و الی آخر!

در خلال ادامه‌ی بازی آروم آروم چیزایی که فکر می‌کردم لازمه در مورد حقوق مسیحی‌ها توی ایران بدونه براش توضیح دادم، اینکه اونا توی مجلس نماینده‌‌های خودشونو دارن، میتونن دانشگاه برن، و … که البته اینجا گفتنش مسخره به نظر میاد، ولی برای آدمی که هیچی از دنیا نمی‌دونست به جز چیزی که تلویزیون خونه‌ش نشون میداد، هر کدوم این موارد اینقدر عجیب و غیر منتظره بود  که هر ده ثانیه یه بار یه «wow» می‌گفت و با تعجب به میشل نگاه می‌کرد، میشل هم (که خیلی با‌سواد و باشعوره و خودش هم در واقع مهاجره) با یه لبخند عاقل اندر سفیه رو گوشه‌ی لبش بهش می‌فهموند که «خاک بر سر بی‌سوادت».

این ماجرا گذشت، تا همین یکی دو ماه پیش که یه بار با همین آقای مدیر توی تنها رستوران ایرانی پرنس‌جورج رو در رو شدم و نشستیم به گپ زدن. همینطور لابه‌لای حرفا بحث خاطرات شغلی شد و نمیدونم چطوری اما بحث رسید به همون روز فوتبال دیدن. میشل گفت: «بعضی مردم خیلی داغونن. توی دنیایی زندگی می‌کنن که با چار تا کلیک می‌تونی یه کمینه‌ی اطلاعاتی رو راجع به هر کشوری و حتی هر شهری پیدا کنی، بعد یه نفری که خیر سرش چار پنج سال دانشگاه هم رفته یه دفعه میاد یه سوالی می‌پرسه که آدم دلش می‌خواد بزنه تو سرس… راستش اون روز خیلی برام جالب بود که تو اینقدر با حوصله داشتی وقت میذاشتی تا جواب یه سوال احمقانه رو بدی».

از همون سال اولی که من اومدم پرنس‌جورج، توی شهری که مردم بومیش خیلی مهاجر ندیدن و خیلی‌هاشون طبیعتن چیز زیادی هم راجع به کشورای دیگه نمی‌دونن، هرازگاهی با سوال‌های خیلی خنده‌دار مواجه شدم. اینکه با توجه به تبلیغات و احاطه‌ی شبکه‌های خبری روی ذهنیت مردم، یه وقتایی سوال‌های دور از واقعیت راجع به کشوری مثل ایران شنیده بشه خیلی غیر منتظره نیست، اما گاهی این سوال‌ها چنان کاریکاتوری بوده که واقعن باور کردنش سخته. اولین بارش رو دقیقن یادمه، چند ماه بعد از اومدنم با یه بنده‌خدایی توی کافه‌ی دانشگاه همبرگر می‌خوردیم، و طرف یه دفعه پرسید: «تو ایران همبرگر هست؟!» من ناخودآگاه زدم زیر خنده و یه هفت هشت ثانیه‌ای قاه قاه خندیدم و بعدش که دوباره فرمون اومد دستم با لحن تمسخرآمیزی گفتم: «نه، فقط تو کانادا هست!» اون طرف از خجالت سرخ شد، زرد شد، سفید شد، چند بار به خاطر مسخره بودن سوالش عذرخواهی کرد و شب که برگشتم خونه دیدم یه ایمیل عذرخواهی هم بهم زده.

اون شب فکرم خیلی مشغول شد. به این فکر کردم که اون آدم شاید به هر دلیلی این تصور رو داشته که مثلن ایران اینقدر عقب‌افتاده‌س که توش حتی همبرگر هم نیست. می‌تونست تا آخر عمرش اون تصور رو نگه داره، راجع به همه چیز ایران قضاوت کنه، به این و اون هم با اطمینان قضاوت‌هاشو بگه و هیچ وقت هم به من ایرانی این فرصت رو نده که واقعیت رو براش توضیح بدم. ولی وقتی اومده و بدون اینکه بی‌احترامی بکنه یا طعنه‌ای بزنه، خیلی ساده این سوالی که توی ذهنش بوده رو به من گفته، یعنی در واقع این «فرصت» رو دو دستی به من تقدیم کرده تا واقعیت رو در اختیارش بذارم و ذهنیتش رو تصحیح کنم. جدای از اینکه پیش‌فرض ذهنش چی بوده و سوالش چقدر احمقانه بوده، به خاطر اینکه به جای نهایی کردن قضاوتش اول ترجیح داده این فرصت رو در اختیار من بذاره باید ازش سپاسگزار باشم. احتمالن ده‌ها آدم دیگه‌ هم توی این محیط هستن که ممکنه هزار جور تصور عجیب و غریب داشته باشن، اما اونقدر پخته نیستن که قبل از نهایی کردن قضاوتشون احتمال این رو هم بدن که شاید واقعیت چیز دیگه‌ای باشه و بنابراین راجع بهش سوالی بپرسن.

من از اون روز تلاش کردم رویه‌م رو کاملن تغییر بدم. تا همین امروز هم (جدای از آدمای خیلی با سواد و دانایی که توی همین شهر باهاشون آشنا شدم و ازشون چیز یاد گرفتم)، هر چند ماه یه بار توی یه موقعیت تصادفی با سوال‌های خنده‌دار یه آدم جدید مواجه شدم و بدون اینکه حتی لبخند بزنم، خیلی جدی بهشون جواب دادم و تا جای ممکن هم اطلاعات جانبی به پاسخم اضافه کردم و همیشه هم آخرش از اینکه طرف اون سوالو پرسیده (به جای اینکه توی ذهنش نگه داره و قضاوت کنه) تشکر کردم. سوال‌هایی مثل «توی ایران اجازه میدن والیبال بازی کنی؟»، «اسمارت‌فون تو ایران هست؟»، «شماها عربین؟»، «زن‌‌ها حق دارن برن مدرسه؟» و حتی «تو ایران برق هست؟» آره، به جون مادرم این سوال آخری هم یه بار ازم پرسیده شده! واکنش من هم همیشه همین بوده و بعد از این هم همینه، با آگاهی از اینکه احتمالن چیزای زیادی توی دنیا هست که من هم ذهنیت دور از واقعیتی راجع بهشون دارم، اون آدما رو به خاطر دادن این فرصت بهم تحسین میکنم و تا جایی که بخوان اطلاعات در اختیارشون می‌ذارم. معمولن هم جبهه نگرفتن در مقابل سوالشون این اعتماد به نفس رو بهشون میده که پشت هم هی ادامه بدن و بپرسن و بعد از نیم ساعت حرف زدن باهات، احساس کنن که انگار یه کتاب خوندن و کلی ازت متشکر باشن و بعد از اون همیشه کنارت احساس «امنیت» کنن.

من اخیرن تازه یادم افتاده که می‌تونم از اونور قضیه هم همینطوری باشم. یعنی وقتی خودم هم نسبت به کسی ذهنیت بدی دارم، یا دلخوری، یا نگرانی، یا هر چیز دیگه، برم و مودبانه ولی خیلی مستقیم اون ذهنیت رو در اختیارش بذارم. چیزی که در تعامل با کانادایی‌ها واقعن خوب نتیجه میده و متاسفانه در تعامل با ایرانی‌ها نه زیاد. چون معمولن مخاطب ایرانی از خود این نکته که «تو چرا اساسن باید فلان فکر رو بکنی» شاکیه و (مثل رفتار خود من سر قضیه‌ی همبرگر)، این رک بودن رو یه حمله تلقی می‌کنه.

من تازه دارم به عمق این قضیه پی می‌برم که سر همین نکته‌ی ساده که ما توی فرهنگمون رک و مستقیم و (و البته محترمانه) راجع به خیلی چیزا حرف نمی‌زنیم و علاقه‌ای به شنیدنش هم نداریم، باعث میشه چقدر به طرز ناجوری کنار هم احساس ناامنی کنیم؛ اما اینقدر سال‌های سال اینطوری زندگی کردیم که دیگه متوجهش نیستیم. خود من تازه شاید چند ماهیه که می‌فهمم کنار گذاشتن همین یه عادت چقدر می‌تونه ابعاد مختلف زندگی آدم رو تحت تاثیر قرار بده؛ توی همین چند ماه جدای از زندگی شخصی، تاثیرشو توی محیط کارم هم احساس کردم و میدونم که توی هر موقعیت دیگه‌ای هم این نگرش میتونه تغییرات زیادی ایجاد کنه. الان متوجه میشم چرا تو فرهنگ ما اینقدر متلک و تیکه و کنایه و زخم زبون و «رفتار غیر مستقیم» هست و انتقاد مستقیم و منطقی نیست. اینکه چرا توی تمام دوران زندگیم توی ایران، واضح‌ترین نشونه‌ی اینکه خانواده الان داره با یه بحران دست و پنجه نرم می‌کنه این نبود که چند نفر آدم نگران نشستن و منطقی بحث می‌کنن، بلکه این بود که درهای اتاق‌ها زارت کوبیده میشدن به هم و ظرفا شلق شلق پرت میشدن توی سینک آشپزخونه… اعصاب‌های خردی که بعضن همه‌شون میدونن از چی ناراحت و نگرانن ولی نه کسی توانش رو داره که راجع به موضوع حرف بزنه و نه اگر بزنه طرف مقابلش درست استقبال میکنه.

از همون روزای اولی که توی این محل کارم استخدام شده بودم، میشل که خودش پونزده سال پیش به عنوان مهاجر اومده بود کانادا و تمام این مسیر پیش روی من رو قبلن طی کرده بود، همیشه روی ریزه‌کاری‌های رفتارام خیلی حساسیت نشون میداد و سعی می‌کرد دوستانه بهم بفهمونه که یه سری از عادت‌هایی که ما از فرهنگ‌های شرقی با خودمون میاریم چقدر خطرناکه. بعضن که تردیدهای ناخودآگاه من رو توی مطرح کردن مشکلات فنی پروژه‌ها می‌دید و از اون طرف می‌دید که دارم شدید زور می‌زنم که مشکل رو «یه جور دیگه» حل کنم، از هر فرصتی استفاده می‌کرد تا از سال‌های اول مهاجرت خودش و رفتار‌های مشابهش و تبعات منفیش به من بگه و یه بار هم علنن گفت که «برای من ده سال طول کشید تا همین یه دونه عادت رو تغییر بدم. تو باهوش‌تر از منی، سعی کن برات ده سال طول نکشه». راجع به جزییات این اتفاق‌ها خیلی دوست داشتم بیشتر بنویسم ولی دیگه مطلب خیلی طولانی شد. حالا شاید بعدن شماره دوی این مطلب رو بنویسم چون واقعن یکی دو تا نکته‌ی اساسیش جا نشد.

هیچی دیگه همین! خدافظ D:

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.7/5 (15 votes cast)
...Say something I'm giving up on you, 4.7 out of 5 based on 15 ratings

۲۰ نظر برای “…Say something I’m giving up on you”

  1. فاطمه گفته:

    منم باید تمرین کنم و کاش کسایی که بام در ارتباطن هم اینو یاد بگیرن.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +3 (from 3 votes)
  2. نوید گفته:

    سلام بهروز
    ممنونم از متن خوبت،
    تاحالا به این موضوع فکر نکرده بودم، برام خیلی خوب بود.
    دستت درد نکنه 🙂


    پاسخ:
    قربونت نوید جان. خوشحال شدم اینورا دیدمت.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +4 (from 4 votes)
  3. خانوم چراغعلی گفته:

    ‫خیلی خوشحالم که آرامش به زندگیت برگشته‬ ‫و امیدوارم این آرامش پایدار بمونه‬. ‫
    در همین حالی که داشتم نوشته تو میخوندم به این فکر میکردم که بهروز چه آدم با هوشیه‬. ‫چقدر خوب از یه اتفاق برداشتهای عمیق میکنه. این کارت شبیه اینه که آدم با یه شعر مواجه بشه ‫و بعد اون شعر رو لایه لایه معنی کنه. ‫بار اول فقط یه معنی سطحی ازش برمیداره. ‫بار دوم یه معنی عمیق تر و همین طور بازم ادامه بده ‫تا به عمق واقعی قضیه پی ببریه. ‫آفرین‬. ‫از این نظر فکر میکنم هوش هیجانی (یا همون هوش احساسی) تو خیلی بالاست. ‫این هوش در روند مهاجرتت وتجربه هایی که تو این مدت کسب کردی بالاتر هم رفته. ‫پس بازم آفرین!‬

    چیز دیگه ای که توجهم رو جلب کرد ماهیت اتفاقیه که برات افتاده‬: ‫واقعا تاسف میخورم از اینکه کسی فکر کنه‬ ‫تو ایران حتی برق هم نیست! به نظرم اینکه تو نشستی رفتار خودت رو در مقابل آقای همبرگردوست تحلیل کردی ‫و ازش یه نتیجه منطقی ساختی‬ ‫و بعدا رفتارت رو تغییر دادی ‫همه درست و خوبن‬ و ای کاش همیشه همین عادت رو ادامه بدی.

    اما یه چیز دیگه: وقتی داشتم نوشته ات رو میخوندم‬ ‫ناخودآگاه به ذهنم رسید که‬ ‫من چقدر توی زندگیم با مردم اطرافم رک بوده ام؟‬ ‫به نظرم خیلی!‬ خیلی وقتها ‫حقیقت رو گفته‌ام‬. من توی زندگیم خیلی با بقیه رک بوده ام ‫ولی ازشون برخورد خیلی خوبی نگرفته‌ام‬ ‫نمیدونم شاید این حرفی که میخوام بزنم‬ ‫برای همه صادق نباشه‬ ‫‫اما برای من‬ ‫یکی از مهم ترین چیزها‬ ‫وقتی با کسی رک حرف میزنم‬ ‫اینه که طرف به احساس من توهین نکنه‬. ‫خیلی برام سخته‬ وقتی کسی احساسم رو مسخره میکنه. واقعا احساس تحقیر میکنم. و از اون به بعد از اون آدم متنفر میشم. این همون «امنیت» است که توی نوشته ات بهش اشاره کردی. اینکه کسی در کنار تو احساس امنیت کنه از اینکه به راحتی حرفشو بزنه و باهات رک باشه. ‬اینکه آقای همبرگردوست در برابر سوالش با یه قهقهه ناگهانی از طرف تو مواجه شده‬ ‫احتمالا اونو از اعتماد به نفس تهی کرده‬ ‫و اینکه تو فهمیده ای که باید بعد از این اینطوری نباشی‬ ‫خیلی خوبه‬. شاید بد نبود تو هم یه ایمیل عذرخواهی بهش میزدی که فکر میکنم زده ای!

    ‫و اما… ‬
    از اینجا ‫میخوام برسم به یه اصل دیگه‬ و اونم رفتار با فرزنده‬! ‫بچه ها هم دقیقن به دلیل همین برخوردهای نادرست پدر و مادرها‬ گاهی ‫ تصمیم به خودسانسوری میگیرن‬ و تصمیم میگیرن اطلاعات مورد نیازشون رو از راههای دیگه ای بدست بیارن که لزوما راههای درستی نیستن. بنابر این چه خوبه که برخورد ما با بچه ها آسونترین برخورد باشه: ‫یعنی صاف و ساده‬. ‫رک و صریح.

    ‫یه بحث طولانی دیگه هم میخوام راه بندازم و خوشحال میشم بقیه دوستان به خصوص «محمود» نظرشون رو بگن:

    درباره اینکه برخورد رک و صریح‬ ‫توی ایران چطور باید عملی بشه‬ و ‫مثلا منی که با همه رک هستم‬ ‫ولی پاسخ مناسب نمیگیرم‬ ‫چکار باید بکنم‬؟ ‫و یا حتی از اون طرف قضیه: ‫من خیلی وقتها بنا رو بر رک بودن آدمای مقابلم میذارم‬ ‫ولی اونا با من صادق نیستن‬ ‫باورت میشه که من‬ ‫به عنوان یه آدم سی ساله‬ هنوز گاهی‫عین بچه ها اولش گول میخورم؟‬ ‫مثلا یه زمانی من برای پروژه تحقیقاتیم ‫به چند تا استاد پیشنهاد کار دادم‬. ‫یکی یکی‬ عینا ‫همین برخورد رو با من کردن‬: ‫اول گفتن به به چه طرح خوبی‬! ‫ما حتما استقبال میکنیم ‫برو بنویس بیارش. ‫بعد که نوشتم‬ ‫مثلا گفتن ما هفته دیگه نظر میدیم‬. ‫بعد از یه هفته که پیگیر شدم گفتن‬ ‫یه ماه دیگه نظر میدیم و همین طور تا آخر. ‫بعدش کم کم اونقدر منو سر دووندند‬ ‫که فهمیدم جوابشون‬ «‫نه» هست‬ ‫ولی عارشون میشه رک بگن‬! ‫منم فکر میکردم واقعن قراره بازم فکر کنن ‫یا مثلا من باید طرحم رو بهتر کنم‬. چند ماه طول کشید تا قضیه دستم بیاد!‬

    ‫نمیدونم علت این برخورد چیه. و واقعا دوست دارم نظر بقیه رو درباره علت این رفتار بدونم اما خودم حدس میزنم ‫یکی از دلایلی‬ ‫که طرف این برخورد رو با تو میکنه‬ ‫اینه که نمیخواد تو رو از خودش برنجونه‬ یعنی نمیخواد رک و راست بهت بگه‬ ‫طرحت ضعیفه‬ ‫یا من وقت ندارم‬. ‫چرا نمیخواد تو رو برنجونه؟‬ این تو نیستی که براش مهمی بلکه شخصیت خودشه که دوست نداره خدشه دار بشه. ‫برای اینکه دلش میخواد پیش همه محبوبیت داشته باشه‬ ‫و عزیز باشه‬. از جمله توی نوعی. در حالیکه من از کسی که چنین برخوردی باهام بکنه حالم به هم میخوره. ‫ولی متاسفانه فکر میکنم اغلب مردم این طرز برخورد رو بیشتر میپسندن‬! ‫و من نمیدونم چرا؟‬

    ‫و اما یه چیز دیگه! ‫تو رو خدا فکر نکن‬ ‫دارم از آسمون به ریسمون میرسم‬! ‫ولی میخوام بگم همین رک نبودن توی زندگی مشترک چه آفت بزرگیه! ‫وقتی داشتم نوشته ات رو میخوندم‬ ‫یه جا نوشته بودی که توی خانواده‬ ‫وقتی درها رو به هم میکوبن‬ ‫یعنی یه اتفاقی افتاده‬. ‫من با اون تیکه اش خیلی حال کردم‬ ‫چون خودم از بچگی حسش کرده ام‬. ‫اما همون موقع یاد خودم به عنوان یک همسر افتادم‬ ‫من اگرچه با خیلیها رکم‬ٰ، ‫اما در مقابل همسرم بعضی وقتها نمیتونم به راحتی حرف بزنم‬ ‫و بارها دیده ام که این به ضرر جفتمونه‬. ‫مثلا میشینم‬ ‫بق میکنم‬ ‫منتظر میشم‬ ‫تا همسرم بیاد بگه چته‬؟ ‫بعد من بگم مثلا از دستت عصبانیم‬! ‫ولی اون برعکسه: ‫خیلی راحت میاد میگه‬ ‫من از دستت عصبانیم‬ ‫یا از فلان کارت ناراحتم.‬ ‫باورت میشه حتی وسط دعوا‬ ‫یهو میگه‬ یادت باشه که ‫من و تو همدیگه رو خیلی دوست داریم‬ ‫حالا بقیه بحث رو ادامه بدیم! این خیلی هنره‬. ‫هنریه که من ندارم‬ … ‫خیلی از ما نداریم‬.

    ‫در پایان بذار یه چیزی رو بهت بگم: تبریک میگم! ‫تو داری آدم باتجربه ای میشی‬! ‫یه آدم پخته‬. ‫آدم پخته دو تا ویژگی داره‬: ‫اول اینکه توی خیلی از موقعیتهای زندگی گاف نمیده‬. ‫چرا؟ ‫چون‬ ‫قبلا باهاشون مواجه شده‬. ‫دوم اینکه توی خیلی از موقعیتهای جدید هم گاف نمیده‬. ‫چرا؟‬ ‫چون «روش» فکر کردن رو آموخته‬. ‫چون موقعیتها رو میتونه‬ ‫لایه لایه تعبیر کنه‬ ‫نه فقط به صورت ظاهری‬. ‫همین قابلیت توئه که باید بیشتر از هر تجربه ای برات مهم باشه‬ ‫و سعی کن این روشت رو ادامه بدی‬. ‫آفرین‬! ‫

    راستی! ‫یه آفرین دیگه برای تو‬! برای اینکه شروع کردن یه بحث‬ خیلی سخت تر از ادامه دادن اونه‬ ‫و تو این خلاقیت رو داری‬. ‫نوشتن وبلاگ مثل آفرینش کتاب میمونه‬. ‫وگرنه خیلی ها نظرات خوبی دارن‬. ‫ولی نویسنده نیستن‬. ‫پس بازم آفرین‬!


    پاسخ:
    قبل از پاسخ بگم بابا خیلی باحالی! تمام اون بحثای مربوط به ناشناس بودن و انتخاب اسم مستعار و اینا به کنار، با این همه کدی که توی کامنتت دادی فکر نمیکنی خیلی تابلوئه خودتی؟!
    حالا بریم سر اصل مطلب. اول اینکه بسیار سپاسگزارم بابت چوب کاریت توی پاراگراف اول؛ به خصوص اینکه این نوع نگاه رو به «شعر» ربط دادی جالب بود. کلن ذهنی که با ادبیات تعامل زیادی داشته باشه خواه ناخواه عمیق‌تر میشه و این البته فقط یکی از اثرات جانبی مثبتش هست.

    این که با بقیه رک بودی و معمولن جواب خوبی نگرفتی، خوب همونه که من توی متنم سعی کردم بگم؛ متاسفانه سخت میشه با ایرانی‌ها همچین رابطه‌ای رو برقرار کرد به صورتی که اول به صورت شخصی ناراحت نشن، و دوم واکنششون تحقیر و تمسخر نباشه. که اونم در ادامه‌ی کامنتت گفتی و منم در واقع یکی از نکته‌هایی بود که می‌خواستم بچپونم توی متن ولی نشد. ما از بچگه اینطوری بزرگ شدیم و تقریبن همه‌مون توی دوران نوجوونی به این نتیجه رسیدیم که در مورد مسائل و مشکلات شخصی و درونی، قید کمک فکری خونواده رو باید کلن زد. اینم جزو اون چیزاییه که کسی به ما یاد نداد و … .

    بازم ممنون از اینکه اینقدر تعریف میکنی، ولی همونطوری که خودتم دائم خاطرنشان میکنی، من توی دنیای واقعی اون شخصیت دوست‌‌داشتنی نیمه‌مست نیستم. اینا همه‌ش چیزاییه که می‌نویسم و نه تو نه هیچ کس دیگه هم نمیتونه بفهمه که دروغه یا راست. ولی خب تلاشم در همون سمت و سوییه که تو میگی، پخته‌تر شدن و بیشتر فکر کردن.

    راستش بیشتر میخواستم بنویسم در جواب کامنتت، ولی خب دارم صبر میکنم اول محمود بیاد بعد دوباره ادامه بدم! 🙂

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +7 (from 7 votes)
  4. نيوتيش گفته:

    واقعا که کل استادیومو به وجد آورد !!!

    اوه اوه؛ تا محمود کامنت نذاشته کامنتمونو بذاریم که اینقد طولانی مینویسه که دیگه بهروز فرصت نمیکنه کامنتای ما رو بخونه… !!!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  5. خانوم چراغعلی گفته:

    اولا که چوبکاری نیست. حقیقته. قابلی هم نداره. من که گفتم سعی میکنم آدم روراستی باشم. حتی در تعریف کردن از دیگران.
    این رو هم میخوام اضافه کنم که در موارد مثبت هم باید آدم سعی کنه روراست باشه و این روراستی دو طرفه است: من حقیقتا و نه صرفا به خاطر دوستی با تو از قابلیت های تو تعریف میکنم. تو هم به نوبه خودت سعی میکنی این تعریفها رو بپذیری. من شنیده ام که در فرهنگ غربی وقتی از یه ویژگی مثبت یه نفر تعریف میکنن اون آدم میگه خیلی ممنونم. در حالیکه در فرهنگ شرقی ما اصرار داریم بگیم که نه من سزاوار این تعریفهای شما نیستم. مثلا اگه یکی بهمون بگه چه صورت قشنگی داری میگیم چشماتون قشنگ میبینه.
    در مورد اسم چراغعلی هم چرا تابلو میکنی خوب! برداشتی اول اسم مستعار زیبای من یه خانوم گذاشتی دیگه! بعدشم اینو بگم که تو چون منو میشناسی همه اش تو ذهنت هست که من کیم وگرنه من یه دونه کد بیشتر نداده ام توی متن 🙂
    در پایان از آقای قلی پور تقاضا داریم هرچه زودتر تشریف بیارند کامنت ارزشمندشون رو منتشر کنن و جمعی رو از نگرانی و چشم انتظاری برهانند!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 6 votes)
  6. خانوم چراغعلی گفته:

    خودمونیم این جمله خیلی پرمغز از کار دراومد: من شنیدم که غربیها میگن خیلی ممنونم!
    منظورم این بود که خیلی راحت تعریفهای بقیه را می پذیرند و فقط تشکر می کنند. سعی نمی کنند بگویند من لایق تعریف نیستم.
    (جهت تنویر افکار عمومی گفتم!)


    پاسخ:
    حرفت البته کاملن درسته، ولی خب من منظورم چـس‌‌ کلاس افتادگی غربی نبود. واقعن با خودم خیلی حال نمیکنم!
    راستی، بذار حالا ببینم وقتی محمود اومد میفهمه کی هستی یا نه! محمود اگه اومدی و فهمیدی، اسم طرف رو ننویس ها!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +3 (from 5 votes)
  7. محمود گفته:

    سلام سلام به همگی
    بَه میبینم که بعد مدت ها که گرد و خاک گرفته بود وبلاگتو، آپ کردی. اونم اساسی و چراغونی کردی و آذینبندی‌ای راه انداختی و شلوغ شده حسابی 😀
    چه خبره اینجا ما نبودیم گرد و خاکی راه انداختین و بحث های خوبی راه افتاده. بهروز می بینم بازم یه تجربه و یه متن خوب آماده کردی. خارج از بحث بگم که من شیفته ی این فلش بَکِت تو نوشته‌هات هستم که با پیوستگی معنایی و ساختاری خوبی انجام میشه 😉
    خوب اول از همه خواستم بابت توجهت و تماسی که اون روز گرفتی تشکر کنم. هرچند قضیه اون طور نبود اما توجهت و تماست برام ارزشمند بود ممنون.
    و اینکه مهمون دارمو و به شدت درگیرم الانم یه سر اومدم خونه برا کاری. باید برم بیرون باز. بابت اینکه جای منو خالی کردین و به یادم بودین و لطفی که داشتین ممنون :). در اولین می یام نظر می دم. هر چند که متن و کامنت ها سطحش بالاست جای خالی حس نمیشه 😉

    این کامنت صرفن جهت اعلام حضور و در اوردن جمعی از نگرانی 😀 است.
    من برمی گردم … 😉


    پاسخ:
    حاجی کد دادنت تو حلقم! دمت گرم!
    آقا این فلش‌بک که می‌گی اصلن کلن مدل شخصیتی منه. یه دفعه نشستم یه جا، یه اتفاق کوچیک میفته، طوفانی میشه تو کله‌ی من و یاد یه چیزایی میفتم و وصل میشن به هم و … . اینه که مدل نوشتنم هم ناخودآگاه همونطوریه!
    باشه آقا ما منتظریم برگردی 🙂

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +3 (from 7 votes)
  8. خانوم چراغعلی گفته:

    به به. آقای محمود خان گل. خوشم میاد با تیزهوشی تمام و با ظرافت کامل هویت ما رو لو داده‌ای! باشه آقا ما بازم منتظر نظرات شما هستیم.
    بهروز یادت باشه موضوع جدید رو حتما بنویسی دادا! منتظر اونم هستیم زیاد.


    پاسخ:
    اگه منظورت از موضوع جدید، جواب همون سوال‌هاییه که بهم ایمیل کردی، باید بگم که جوابش چند لحظه‌ پیش براتون ارسال شد!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 3 votes)
  9. حیدر م گفته:

    سلام بهروز جان
    این پیام صرفاً جهت ارادت بوده و نشانه پیگیری حال شما و هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد.
    ایشالا سرفراز باشی


    پاسخ:
    ارادت از ماست برادر 🙂

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  10. مریم گفته:

    خیلی خوب بود. خیلی فهمیده ای! دیگه اینقدم فهمیده نباش!
    من به این چیزی که میگی چند وقتیه که رسیدم ولی تغییر این عادت خیلی سخته. هنوز نتونستم واسه خودم حلش کنم. نه تنها واسه خود آدم سخته بلکه آدمای دور و برم مهمه که چقدر و چجوری قبول کنن.


    پاسخ:
    آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدی؟ 😀
    ولی راست میگی. من خودمم هنوز توش تپق می‌زنم راستش.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  11. نظاره گفته:

    من مدت‌ نسبتن زیادیه بلاگتو میخونم و از موقعی که پیداش کردم تقریبن تمام آرشیوت رو خوندم. مطمئن نیستم ولی فک کنم یکی دوبارم پراکنده کامنت دادم.
    اینو میخواستم بگم. من در طی خوندن آرشیوت از قدیم به جدید، به تاریخاشم توجه میکردم و اتفاقایی که در طول زمان میفتاد و تو یه سریاشو نوشتی. کامنتها رو هم معمولن همه شونو میخونم. خلاصه بگم، سرعت رشد فکریت به نظرم خیلی زیاد اومد و حالا نمیدونم این به خاطر هوش زیادته یا به خاطر اتفاقایی که توی زندگیت افتاده یا هردوش یا اصلن هرچیز دیگه. اینکه خیلی فکر میکنی و توان فکریت هم اونقدر بالاس که از اتفاقای معمولی زندگی برداشت های خارق‌العاده داری خیلی خوبه. آدم گاهی متحیر میشه از ظرافت نگاهت و ارتباطهایی که بین چیزایی پیدا میکنی که از نظر ۹۹٫۹۹ درصد آدما اصلن ربطی به هم نداره.

    نکته‌ای که میخوام بگم که اینه که این مسئله کمی میتونه عواقب بد هم داشته باشه! توی یکی دو تا از نوشته هات دیدم که مردم کامنت گذاشته بودن که برو زن بگیر و ازدواج کن واز این حرفا. شاید نفهمی چی میگم ولی این مدل شخصیتی که تو به نظر میاد داری، اگر توی همین سنی که الان هستی خیلی زود کسی رو پیدا نکنی و بهش عادت نکنی و باهاش رابطه عمیق برقرار نکنی، احتمالن هرچی بره جلوتر برات کار سخت تر و غیر قابل انجام تری میشه چون پیدا کردن کسی که توی دورانی که با تو نبوده به همین شکل پیشرفت فکری کرده باشه خیلی کار آسونی نیست. اون وقت شاید واقعن کسی پیدا نشه توی زندگیت که همصحبتی باهاش ذهن پیچیده تو رو اغنا بکنه. متوجهی؟

    اگر حوصله ام شد شاید بعدن راجع به این مسئله توی زندگی خودم و همسرم برات یه نمونه تعریف کنم.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 3 votes)
  12. محمود گفته:

    سلام مجدد
    خب بعد از منفجر شدن استادیوم(سورپرایز شدن) با اون حرکت انقلابی الکس و هدیه جالب و ارزشمندش از راه دور می ریم سر اصل مطلب 😉
    اول از همه اینکه خیلی خوبه که تجربیاتتو با بقیه به اشتراک می ذاری. تفاوت به نظر یه سطح می یاد بالاتر و تفاوت به نظرم تو قضاوت کردن که ما ایرانی ها عادتمونه که همه رو قضاوت و نقد کنیم بدتر از همه قضاوت های زود هنگام جز فرهنگ ما شده. به رفتار هم ایراد می گیریم هر شخص با ربط و بی ربطی رو قضاوت می کنیم. هر عقیده ای رو که باهاش موافق نباشیم می کوبیم. اگر کسی کاری رو بکنه که بر خلاف میل ما هستش و یا گاهن دیده شده چون خودمون جسارت انجام اون کارو نداریم! (یعنی تو ذهنش طرف حتی دوست داره که خودشم کاش انجام می داد) شروع می کنه به ترور شخصیتی. افکار عمومی اینجا چیزی فراتر از افکار عمومیه! به آزادی های هم تجاوز می کنیم. در مورد هر چیزی نظر می دیم. بدون تخصص و اکثرن غرض ورزانه شروع به نقد همه چی و همه کس می کنیم که بیشتر با عصبانیت و خشم مشاهده میشه! مردم ما فرهنگشون این شده که تلاشی برای بهبود خودشون نمی کنن بلکه سعی می کنن اگه کسی داره پیشی میگیره شروع کنن تخریب و تهمت زدن بهش! مثلا طرف حتمن دزدی کرده که انقدر پول داره . یعنی قضاوت زودهنگامشون همیشه منفی هم هستش! چون اگه تخریب نکنن که چجوری می خوان راکد بودن و انفعال خودشون رو بپوشونن! به خاطر همین راه سرپوش گذاشتن بر ضعف های خودشون رو در تخریب دیگران می بینن!
    اما بر گردیم به صحبت های تو خیلی با برخوردت حال کردم این حرفه ای بودن تو بعضی چیزها واقعن لذت بخش هستش
    آره تو ایران اکثرا تاب انتقاد و ندارن چون شاید به همین دلایلی که گفتم نمی تونن خوش بین باشن و نیت منفی رو پشتش می بینن و رک و مستقیم صحبت کردن رو کنایه و تیکه برداشت می کنن چون با توجه به فضا بدبین شدن چون خودشونم معمولا با همچین اهدافی می رن برا انتقاد! (البته اینجا تعمیم به کل نیست و هستند آدم هایی که اینطوری نیستن و دور و بر خودم می بینم اما به شدت انتقادپذیر نستیم این دیگه واضح هتش)
    اینو از همون تیم فوتبالی که راه انداختی حتی اونجا هم حس کردی احتمالن!
    در مورد جا انداختن و یا تغییر فرهنگ شاید کار تو سطح مدارس باید انجام بشه یعنی آموزش و خانواده ها از اول رو بچه ها کار کنن. اما خودم گاهن سعی کردم که جلو انتقادها و قضاوت های غرض ورزانه رو بگیرم یعنی اگه می بینم یکی از اطرافیان من اینکارو می کنه شروع می کنم اعتراض کردن و اینکه تا موقعی که حرکت اون فرد آزادی شما رو تحت تاثیر قرار نداده شما حق نداری ترور شخصیتی و انتقاد و … راه بندازی و سعی می کنم زشتی این کارا رو نشون بدم (البته نه اینکه خودم همیشه رعایت می کنم هر کس نقاط ضعفی داره و زندگی تو اجتماع روش تاثیر می ذاره منم گاهن ممکن این خطا ازم سر بزنه چون مال اینجام اما خوب می شه در اصلاح خودش آدم بکوشه). تو روابط خودم هم سعی مکنم آشغال هایی که از طرف اطرافیان به سمتم پرتاب میشه رو جاخالی بدم. یعنی آدم هایی که برام مهم نیستن برخوردهای غرض ورزانه و قضاوت هاشون به نادرست روم تاثیری نداره هیچ وقت درصدد دفاع و پاسخ برنمییام چون اینجوری باعث موفقیتشون شدی و انرژیتو سوزوندی! آدم هایی که پالس منفی می دن آدم هایی که می خوان ناامیدت کنن و …
    در مورد رک بودنم همینطور آدم هایی که شرایطشو درشون نمی بینم یعنی می بینم ظرفیت انتقاد رو ندارن یا دوست دارن همیشه به به و چه چه بشنوند اگر مشکلی ببینم بیان نمی کنم مگر اینکه ازم سوال بشه که نظرت چیه؟ اون موقع چون مسئولم هزینشو قبول می کنم و رک جواب می دم و نظرمو می گم گاهن هم به ضررم شده اما خوب من راضیم. در مورد ادم هایی که برام مهم هستند قضیه فرق می کنه سعی می کنم بهشون بفهمونم که غرضی در کار نیست رک حرف زدنم برای حل یه مشکل هستش و انتقادم دلسوزانه هستش و این حسو به مرور زمان در طرف ایجاد کنم. مثلن اصلن نمی تونم با حالت دلخوری با کسی دوست باشم! اینو فیلم بازی کردن می بینم تو این شرایط روابط به سطح کاردار! کاهش پیدا می کنه و مذاکرات شروع میشه! این مذاکرات شاید هزینه بالایی داشته باشه اما خوبیش اینه وقتی هوا آفتابی شد روزهای بهتری در انتظار باشه چون دو طرف به هم نزدیک تر شدن. اینکه بتونی تو یه رابطه جا بندازی که همه چی با صحبت حل می شه و رک و مستقیم صحبت کردن بر اساس اینکه طرف نیتش خیر هستش و بر اساس دلسوزی و علاقه و دوست داشتن طرف داره وقت و زمان و اعصاب هزینه میشه این درک ایجاد میشه که نیت مثبت هستش! گاهن شده طرف مقابلم میگه مثلا این چیز کوچیک ارزششو نداشت که بخوای بیای بگی ناراحت شدی و یا جر و بحث کنی!! در حالی که من ترجیه می دم همیشه کدری ها و تیرگی ها رو زود پاک کنم چون هم هرچقدر بزرگتر شه کاستش بیشتر میشه و پاک کردنش سخت تر هم اینکه چرا مدت مدیدی تو رابطه ای باشی که با حس ۱۰۰ درصد خوب نگذره!
    بالاخره اینجوری هزینش بالاست و من فقط تو رابطه های خیلی نزدیک ان هزینه رو می دم و سعی می کنم اون جو رو ایجاد کنم که راحت بتونیم رک حرفامونو بزنیم و کسی هم گارد نگیره یعنی اگه هم می گیره ولی اساس رو زیر سوال نمی بره و می دونه که نیت چی هستش و براش جا افتاده که هدف بهبود هستش نه تخریب!
    البته اون یرخوردهای غیرمستقیم هم گاهی لازمه ( در اون سطح بالایی که رواج داره نه ها) اما خوب گاهن آدم دوست داره توجه طرفو چک کنه و اینکه طرف بیاد بگه چته براش ارزشمند هستش! اینکه ببینه اصلا طرف براش مهم که چرا من این کارو کردم فقط در این راستا . گاهی هم باز کردن سر صحبت ددلیل می خواد شاید منتظر که طرف بفهمه این یه چیز هستش بیاد بگه چته تا راحت بتونی بزنی بترکونیش! 😀 ( یعنی راحت بتونی رک حرف بزنی)
    خوب من بازم عجله دارم اینارو تند تند نوشتم باز باید برم به مهمونام برسم. ببخشید اگر با تمرکز کم نوشتم. باور کن قصد داشتم نگارشمو بهتر کنم اما اینبارو خرده نگیر که این تایم رو هم به زور جور کرددم این کامنتو دادم گفتم دیگه بحث سرد میشه 😉

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 4 votes)
  13. یوسف گفته:

    متن جالبی بود. من هم از این تجربه ها داشته ام. یه بار یکی از من پرسید که اگه بخوام مسافرت برم ایران ، اونجا هتل داره؟؟؟
    ولی در مورد اینکه جرا ما ایرانی ها نمی تونیم رک باشیم به نطرم بر میگرده به همون احساس امنیت که تو توی متنت خیلی خوب بهش اشاره کردی. اینکه ما ایرانی ها همیشه در حال قضاوت دیگرانیم. سعی نمی کنیم به طرفمون این امنیت را بدیم که بدون ترس از مورد قضاوت قرار گرفتن چیزی که تو ذهنشه بگه . همون کاری که شما برای اولین بار و در جواب اون سوال در مورد همبرگر انجام دادی.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +3 (from 3 votes)
  14. سر لیونل گفته:

    مثل همیشه عالی بود داداش.برگرد ایران و کلاس شرق زدایی برامون بزار.خودم میام سر کلاست! اما بی شوخی استنباط هات کیمیا هستند. به این در زبان پارسی گفته میشه: خرد


    پاسخ:
    رفیق این واژه خرد همیشه ناخودآگاه منو یاد فردوسی میندازه. نمیدونم چرا:
    نخستین فطرت، پسین شمار
    تویی! خویشتن را به بازی مدار!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  15. مامان آوا گفته:

    سلام آقای نیمه مست.امروز با وبلاگتون آشنا شدمو از یه چیز متعجبم.اینجوری که از حرفاتون تو پستای قبلی بر میومد انگار شما تقریبا با دست خالی رفتین کانادا. میخوام بدنم واقعا همین طوره یا نه؟ آخه منم فکر مهاجرت به سرم زده اما به خاطر هزینه بالای زندگی تو کانادا و اینکه پشتوانه مالی زیاد میخواد فعلا مسکوتش گذاشتم.ممنون میشم راهنمائیم کنین.


    پاسخ:
    درود بر شما. آره من تقریبن با دست خالی اومدم. یعنی در حدی که فقط رسیدم اینجا و شهریه ترم اولمو دادم. دیگه پشتوانه نداشتم. اما به شما توصیه نمیکنم اینکارو بکنید. من مجرد بودم, بچه نداشتم, بیست و دو سالم بود و چیز خاصی هم برای از دست دادن نداشتم. ولی شما ظاهرن بچه دومتون هم تازه به دنیا اومده و اساسن استراتژی زندگیتون قطعن با من فرق داره و نمیتونید بی گدار به آب بزنید.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +3 (from 3 votes)
  16. بابک گفته:

    یه بار هم یه دانشجو دکترای کامپییوتر از من پرسید که تو ایران بستنی هست!؟! تا حالا بستنی خوردی!؟!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  17. ریحانه گفته:

    سلام
    اینکه این پست خیلی جالب بود به کنار آما….
    میگم نکنه بازم(مثل پارسال )نوروز یادت رفته !!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  18. مهناز گفته:

    سلام.کل آرشیوتو بالأخره خوندم.امیدوارم دوباره و حالا حالاها بنویسى.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  19. سودابه گفته:

    جالب بود تجربه ی شما ..

    یاد دوستای خودم افتادم وقتی شنیدن توی ایران حجاب اجباریه ! براشون قابل هضم نبود!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  20. علیرضا گفته:

    یاد یه چیز جالبی افتادم..
    اگه فرصت کردی نظرت رو راجع بهش بم ایمیل کن..
    دیل کارنگی توی آیین دوستیابی میگه باید وقتی رو که میخواید صرف انتقاد کردن از دیگران بکنید به تحسین کردنشون و بولد کردن نقاط قوتشون(هر چند کم باشه) بپردازید چون انتقاد کردن در ۹۹ درصد حالات باعث نمیشه طرف به اصلاحِ خودش بپردازه و در نهایت تنها به کاشنِ بذر کینه و انزجار در دلِ طرفِ مقابل منجر میشه.. و این قضیه رو حسابی تفت میده و روضه ها می خونه در موردش و یکی از داستان های جالبی که تعریف می کنه داستان زنی هست که از شوهرش خواست ۶ خصلتی که حس می کنه داره و نیاز به تغییرش هست رو بهش یادآوری کنه و شوهره هم در حالی که می تونسته شونصد تا صفت رو نام ببره به جای این کار ۶ تا گل سرخ براش می خره و بهش میگه من تو رو همینجوری بدون هیچگونه تغییری دوس دارم و اثرات شگفتی که این رفتار بر روی زنه می گذاره.فک می کنم خودت خونده باشی این کتاب رو.در کل حرفِ کارنگی اینه که انتقاد ممنوع و اگه خیلی مردین خودتون رو اصلاح کنین جای انتقاد کردن.
    این حرف با حرفای تو در تناقضه..؟
    کودومش درسته..؟

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: 0 (from 0 votes)

محل نوشتن نظرات