Wordpress Themes

می‌خورد پارو به آب و می‌رود قایق به ساحل…

چند هفته‌س از ایران برگشتم و نزدیک صدبار این صفحه رو باز کردم و شروع کردم به نوشتن، ولی هر دفعه نشده. از چهارماهی که پدر و مادرم اومده بودن کانادا و ماجراهای جالبش می‌خواستم بنویسم، از ایران رفتن خودم و اینکه بیشتر از همیشه خوش گذشت، از اینکه متاسفانه اون وسط شوهر‌عمه‌م فوت کرد که دوست داشتنی‌ترین پیرمردی بود که می‌شناختم، از ادامه‌ی دست و پا زدنام روی پیانو و هزار تا چیز دیگه می‌خواستم بنویسم، ولی نشد.

هی میشینم پای کیبورد، دو خط می‌نویسم و تا می‌خوام اوج بگیرم، به این فکر می‌کنم که چرا باید مهم باشه برای برای یه رهگذر اینترنتی که من چه غلطی دارم می‌کنم و تو زندگیم چی می‌گذره؛ که چه گه‌گیجه‌ای داره وقتی همه‌ی همّ و غمّت تا چند سال پیش این بود که از خانواده‌ت کنده بشی و مستقل باشی برای خودت، و یه دفعه توی بیست و هشت سالگیت مثل یه بچه دلت می‌خواد که پدر و مادرت یه شب بیشتر توی خونه‌ت بمونن؛ که چه حسی داره وقتی بعد از سال و ماهی میری ایران و می‌بینی توی همون زمانی که ثانیه‌هاش تکراری و روتین برات گذشته‌، این طرف همه‌ چیز با سرعت عوض شده، بچه‌های فسقلی یک و نیم متر قد کشیدن، همبازی‌های بچگیت که باهاشون فوتبال بازی می‌کردی و لامپ می‌شکستی و پس‌گردنی می‌خوردی شدن آدمای بالغی که مثل بنز تمام مراسم ختم اون خدابیامرز رو مدیریت می‌کنن و اون خونه‌ی روستایی که نصف کودکی‌تو رقم زده باز پر شده از توله‌هایی که فوتبال بازی می‌کنن و لامپ می‌شکنن و پس‌گردنی می‌خورن… نمی‌دونم چرا دیگران باید وقت بذارن و شخصی‌ترین خاطرات و برداشت‌های آدم رو بخونن؛ ولی خب به هر دلیلی که هست می‌خونن و بعضیام اونقدر لطف دارن که توی مدتی که نیستم خبری می‌گیرین و انگولکی می‌کنن که بنویس بنویس؛ پس باید چیزی نوشت.

امروز میشه شش سال تمام که من توی کانادا هستم. مهاجرت من از ایران به کانادا هم اتفاق بزرگی‌ نیست که حالا سالگردش مراسم خاصی حتی در حد یه نوشته‌ی نیمه‌مستی بطلبه؛ ولی خب بالاخره باید فرقی باشه بین مهاجرت من و مهاجرت یه لک‌لک یا یه کرگدن[۱]. پس بازم باید چیزی نوشت، شاید از همین مهاجرت.

از منظر روانشناسی یه مهاجر شیش تا مرحله‌ی روانی رو طی می‌کنه که بسته به سن و سال و تحصیلات و تیپ شخصیت و مقصد مهاجر و احتمالن ده‌ها فاکتور دیگه، میتونه طی شدنش از چهار پنج سال گرفته تا بعضن بیست سال طول بکشه. مرحله‌ی اول اون هیجانات اولیه‌س، وقتی مهاجرت هنوز بیشتر شبیه یه مسافرته و آدم درگیر هیجان‌های قشنگ تعامل با محیطه، احتمالن بعد از یه گفت و گوی یک و نیم دقیقه‌ای با یه «خارجی» احساس غرور می‌کنه که چقدر زبانش خوبه و خود مهاجرت حس یه دستاورد رو داره. بعدش چند تا مرحله‌ی دیگه، تا می‌رسه به مرحله‌ی پنجم که در واقع یه بند انگشت نرسیده به کـو‌ن خیاره، جایی که آدم آخرین احساس‌های مجازی رو داره با خودش حمل می‌کنه و فکر می‌کنه دیگه توی جامعه‌ی میزبان جا افتاده، پذیرفته شده و به یه جزء معمولی از محیطش تبدیل شده؛ و مرحله ششم در واقع خود کــو‌‌ن‌ خیاره که تلخه، اونجا که آدم احساس میکنه که ر‌یـد‌‌‌ه و آب هم قطعه. یعنی در واقع متوجه میشه که در اون معنای حقیقی جا نیفتاده و به یه جزء معمولی از محیط تبدیل نشده؛ و بالا بره پایین بیاد باز هم آخرش خارجیه و بخش زیادی از اون حس جاافتادگیش به خاطر برخورد محترمانه و شعور اجتماعی بالای جامعه میزبانه که این فرایند آگاه شدن رو به تاخیر انداخته بوده.

راجع به رفتار‌های انسان‌ها بعد از گذر از مرحله‌ی آخر توی جامعه‌شناسی مطالعه‌های خوبی شده؛ که البته بیشترشون تاکید رو یه نوعی از «بازگشت» دارن. مثلن در مواردی افراد به سرزمین اولیه‌شون برمی‌گردن (که باز غالبن تبعات منفی خودشو داره)، بعضی‌ها داخل جامعه‌ی میزبان به مناطقی که مهاجرهای هم فرهنگشون رو بیشتر داره نقل مکان می‌کنن (یکی از دلایلی که تو خیلی از شهرای بزرگ جهان غرب، برای هر ملیتی یه محله‌ای تشکیل شده)، خیلی‌ها حلقه‌های اجتماعی‌شونو از یه جایی به بعد بیشتر با هم‌فرهنگ‌های خودشون تشکیل میدن؛ و بعضی‌ها شروع می‌کنن به غر زدن و گیر دادن به همه چیز جامعه‌ی میزبان. و البته بعضی‌هام مثل منن که خیلی نسبت به جامعه‌ی اولیه‌شون هم احساس تعلق و یگانگی نمی‌کردن و طی کردن مراحل روحی-روانی مهاجرت خودشون رو بیشتر از بیرون و با نگاه «چی از توش در بیارم تو بلاگم بنویسم» نظاره می‌کنن.

البته برای من هم دست کم یه تعدادی از این مراحل واقعن اتفاق افتاد و وقتی خودم یه نگاهی به مطالب قدیمی‌تر بلاگم میندازم تا حدی می‌تونم طی شدن روندی مشابه اون مراحل رو توش ببینم. فکر می‌کنم پارسال همین موقعا بود که با جرقه‌ی یکی از هوشمندانه‌ترین کامنت‌های توی همین بلاگ و طی جلسه‌های روانکاوی درگیر یه کند و کاو درونی شدم و تا حدی به این نتیجه رسیدم که شیش سال پیش، به عنوان آدمی که فوق‌العاده درگیر ادبیات و موسیقی اصیل و به طور کل تفکر عرفانی شرقی بود با یه ذخیره‌ی فکری و عاطفی خیلی غنی مهاجرتم رو شروع کردم و انگار یه مقدار خیلی زیادی «ریشه» با خودم آوردم؛ و تمام این سال‌های توی کانادا، در واقع چیز جدیدی نساختم و ریشه‌ی جدیدی تولید نکردم و فقط از ذخیره‌ای مصرف کردم که دیگه رو به تموم شدن بود و کم‌کم داشت جای خالی یه «چیزی» حس می‌شد. اون ماجرای پرنسس هم یک دفعه بادکنکی رو که اون فضای در واقع خالی شده‌ رو به شکل فریبنده‌ای پر نشون میداد ترکونده بود و چشم من شاید خیلی یه‌هویی باز شد به یه فضای متروکه‌ی درونی که به شدت نیاز به نوسازی و پرسازی داشت.

شاخه‌ای از روانشناسی به نام روانشناسی تکاملی[۲] هست که شکل‌گیری رفتار‌ها و مکانیزم‌های فکری و ذهنی انسان‌ها رو بر مبنای فرایند تکامل بررسی می‌کنه، در واقع نشون میده‌ که پایه‌ی اصلی بیشتر یا شاید تمام واکنش‌ها و مکانیزم‌های رفتاری ما انسان‌ها، در تقابل با اتفاقات و موقعیت‌های تکراری و در خلال میلیون‌ها سال تکاملمون شکل گرفته. یعنی همونطور که مثلن گیاه کاکتوس برای محاظفت از ذخیره‌ی آبش توی صحرا در مقابل خطر تکراری حیوونایی که گیاها رو برای رسیدن به آبشون می‌شکافن، کم‌کم مکانیزم تیغ درآوردن رو توسعه داده، انسان هم در مواجهه با موقعیت‌های مختلف مثل تهدید‌های تکراری، خطرات تکراری، غم و شادی‌های تکراری، مکانیزم‌های ذهنی مناسب رو توسعه داده و کم‌کم توی یک فرایند تکاملی چند میلیون ساله، اونا رو بهینه‌تر و کارسازتر کرده و در مواقع بروز اون موقعیت‌ها به سادگی از اونا استفاده می‌کنه. مثلن انسان عزیزی رو از دست میده، مکانیزمی برای گریه کردن وجود داره که نوعی جسمیّت دادن به یه احساس بده و باعث برون‌فکنی اون حس می‌شه، در همون زمان مکانیزم رفتاری و اجتماعی جمع شدن دوستان و فک و فامیل و نشون دادن حمایت روحی و روانیشون فعال میشه، مکانیزم‌های مذهبی-اجتماعی مثل خیرات کردن و … و مکانیزم‌های عمیق ذهنی مثل دیدن خواب اون مرحوم و در کل مجموعه‌ای از نکات ریز روانی و اجتماعی این قضیه (که تقریبن همه‌ش ریشه‌ی تکاملی داره)، افرادی که تحت تاثیر اون واقعه قرار گرفتن رو در مدت زمان نسبتن کوتاهی از اون موقعیت سخت به سلامت عبور میده.

یکی از چالش‌های روانشناسی و دانش‌های وابسته‌ به اون در دنیای فعلی، تغییر سریع شرایط و موقعیت‌هاست که باعث شده بخش قابل توجهی از بشر در شرایط کاملن جدیدی قرار بگیره که در مواجهه با موقعیت‌های مختلفش، اساسن هیچ تجربه‌ی تاریخی و در نتیجه‌ هیچ مکانیزم ذهنی برای عبور از اون‌ها نداره. این شاید، یکی از پیچیده‌ترین مسئله‌ها برای بشر معاصر باشه؛ انسانی که میلیون‌ها سال با مکانیزم‌های نسبتن روتین خودش از پس اتفاقات سخت ولی نسبتن تکراری برمیومده و حالا در تقابل با ده‌ها و صدها مقوله‌ی جدید قرار گرفته که هیچ مرجعی برای «حالا چی‌کار باید بکنم»شون نداره و باید فقط دست به آزمایش و خطا بزنه. مهاجرت انفرادی، یکی از همین اتفاقات جدیده. این که تا دیروز توی جامعه‌ای بودی که توش بزرگ شدی و زبونشو کلمه کلمه یاد گرفتی و طبق فرهنگش رفتار کردی و حلقه‌ی اجتماعی متشکل از دوستان و فامیل رو ذره‌ ذره شکل دادی، و امروز بعد از مثلن یه پرواز ده ساعته، یک دفعه تمام جامعه‌ عوض شدن، زبانت عوض شده، فرهنگ محیطت تغییر کرده و صد در صد حلقه‌ی اجتماعیت کاملن جدید شده، چیزی نیست که اجداد ما تجربه کرده باشن. چیزی نیست که ما مکانیزم ذهنی‌ای برای رویارویی باهاش داشته باشیم و اینجاس که خیلی چیزها می‌تونه خراب بشه.

من فکر می‌کنم براومدن از پس ابعاد درونی مقوله‌ی مهاجرت، یه هوشمندی خاصی می‌طلبه. داستان یه مهاجر انفرادی چیزی شبیه داستان کسیه که توی یه کلان‌شهر به دنیا اومده، توی آپارتمان بزرگ شده و کارمندی زندگی کرده، بعد یه شب خوابیده و صبح به طرز مشکوکی وسط جزیره‌ی دورافتاده‌ای بیدار شده که توش تنهاس. مهم نیست اون جزیره چقدر خوب یا بد باشه، مهم اینه که این آدم از پدرش نه شکار یاد گرفته، نه کشاورزی، نه شنا، نه آتیش درست کردن. یا باید بمیره و یا باید دست به کار شه و برای اولین بار مکانیزم‌ها و استراتژی‌های مورد نیازش رو شخصن ابداع کنه، توسعه بده و به یه بهینگی نسبی برسونه. و البته توی این مسیر ساختن برای اولین بار که بخش مهمیش از آزمایش و خطا تشکیل میشه، آدم قطعن هزینه میده و درد می‌کشه و خودشو توی خطر میندازه.

برای آدمی که زیاد فکر می‌کنه، مهاجرت مجموعه‌ی جدیدی از واقعیت‌ها رو پرت می‌کنه توی زندگی آدم؛ غم و شادی‌هایی از جنس جدید، حس و احساس‌های که قبلن نمی‌شناختی، امید و نگرانی‌هایی از جنسی که هیچ وقت فکر نمی‌کردی وجود داره. و اونجاس که متوجه میشی بیش از دو میلیون سال تکامل گونه‌ی انسان، هیچ میراثی برای مواجهه با اون‌ها و مدیریتشون به تو هدیه نکرده و تو باید خودت دست به کار شی[۳].

دوست داشتم از جزییات این «تفاوت جنس احساس‌ها بعد از مهاجرت» بیشتر بنویسم؛ اما فعلن زورم نمی‌رسه! این بحث ریشه‌های تکاملی احساس‌ها جدیدن خیلی منو مشغول خودش کرده و با اینکه یکی از چیزاییه که به عمیق‌ترین شکل درکش می‌کنم، هربار می‌خوام برای کسی توضیح بدمش گند می‌زنم (مثل همین الان). این نوشته هم به اندازه‌ی کافی طولانی شده. در آخر باید اعتراف کنم این چند روز دلم می‌خواست به هر قیمتی شده چیزی بنویسم تا دوستان قدیمی فکر نکنن ما دیگه کلن رفتیم. نتیجه‌ی به زور نوشتن هم چیزی بهتر از این نمیشه. ولی خب حفظ ارتباط با مخاطب‌های نیمه‌مست در مقطع حساس کنونی بیشتر از هر زمانی برام مهمه؛ چون در حال حاضر روال‌هایی توی زندگیم در جریان هستش که وقتی به نقاط مورد نظرم برسه خیلی مشتاقم اینجا راجع بهشون صحبت کنم. البته، احتمالن کمی زمان می‌بره و تا اون موقع یه کم باید به همین نوشته‌های درجه دو قانع باشید.

—-

پی‌نوشت:

۱٫ کرگدن‌ها هم مهاجرت می‌کنن آیا؟
۲٫ Evolutionary Psychology

3. بخشی از چیزی که راجع به نداشتن مکانیزم تکاملی مناسب در برخورد با مسائل جدید نوشتم، برگرفته از مطالب مستند و بخشیش صرفن برداشت و تحلیل شخصی بود. من تخصص و تحصیلات آکادمیکی در روانشناسی ندارم و از این لحاظ اگر ایراد علمی به مطلب وارده همینه که هست.

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.4/5 (16 votes cast)
می‌خورد پارو به آب و می‌رود قایق به ساحل..., ۴٫۴ out of 5 based on 16 ratings

۲۵ نظر برای “می‌خورد پارو به آب و می‌رود قایق به ساحل…”

  1. ریحانه گفته:

    تحلیل روانشناسانه و روانشناختی که کردی قشنگ این حسو بمن القا میکنه که لحظه به لحظه این مراحل مهاجرت و حس های جدید و جنسشون رو در مورد خودت موشکافی کردی و صد البته باز بمن القا میکنه که بهروز امروز با بهروز دیروز متفاوته و منظورم ازین تفاوته , پخته ترشدنت هست بهروز…
    اینکه جنس احساسات ادم قبل و بعد مهاجرت فرق میکنه رو تو که تجربه کردی بهتر میتونی قضاوت کنی واگه برای ما هم مثالهای عینی بیاری ممنونت میشیم چون اینجوری ملموس تر میشه,
    آقا بجان خودم ما از نوشته هات لذت میبریم, چرا نباید ببریم؟ چرا دوخط یا ده صفحه خاطرات شخصی که مینویسی مهم نباشه واسمون؟؟! مهمه و منتظر نوشته هات بازم هستیم, هرکدومش از دید بهروز نوشته شده و یه دید تازه به من خواننده میده,
    راستی مشتاق خوندن بقیه روال های زندگیت که قرار بنویسی هم هستیم 🙂


    پاسخ:
    سپاس ریحانه! منم از دیدن شما توی این بلاگ واقعن لذت می‌برم. هنوز که هنوزه نوشتن توی نیمه‌مست و خوندن کامنتاش به اندازه‌ی هشت نه سال پیش که شروع کردم لذت داره!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  2. ریحانه گفته:

    🙂


    پاسخ:
    ها؟!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  3. مهناز گفته:

    چند هفته؟! انگولک کردن؟! فقط انگولک؟! دیده شده بعضن بال بال زدن حتی :))

    میدونی بهروز ته ته مهاجرت غم انگیزه حالا یا دلیلش غم انگیزه یا جریان تطابق و سازگاری با مقصد یا همون حس غربت (به نظر من) ولی صادقانه بگم من و یا امثال من که اقلیت هستن تو ایران به کرات حس غریب بودن رو تو محدوده ی جغرافیایی ای که ملیت و هویتمون توش شکل گرفته داشتیم. تفاوتهای فرهنگی زبانی مذهبی. من کرد زبان تو فارسی صحبت کردن لهجه داشتم و دارم و گاهی در مکالمه ای عادی حس متفاوت بودن و از جنس بقیه نبودنو داشتم. این تجارب متفاوت بودن هم خوب بوده هم ناخوشایند.آدما برای امکانات بیشتر زندگی بهتر و دلایل دیگه ای مهاجرت میکنن بعضیا رویاهاشون یه شبه رو سرشون خراب میشه و مجبور به مهاجرت میشن بعضیام برای رویاهای بیشتر و بزرگتر ولی نمیدونم لامصب این وطن چیه که منم از پلیسرا که چراغای ولایتو میبینم یه لبخند رو لبم میشینه. با این حال اعتراف باید بکنم که همه ی حسی که تو نوشتت هست رو ممکنه نفهمم. ولی من میگم برای رسیدن به اون رویاها اگه فرصت مهاجرت باشه چرا که نه. مگه چند دفعه به این دنیا میایم و زندگی میکنیم و مگه ازمون پرسیدن کجا میخوای زندگی کنی. ولی این مسئله ی ریشه و اینا یه کم جای بحث داره.اینکه اصولن تشبیه این ریشه به ریشه ی گل و درخت درسته یا نه و این ریشه وابسته به مکان و زمان هست یا نه یا اینکه تو فکر و روح ماس.
    در این لحظه احساس کردم باید برم یه دور دیگه بخونمش ببینم اصن حرف حساب تو چیه :))
    ولی قبلش یک سری حاشیه دیگه:
    تو بنویس دیگه کارت دعوت نفرستادی که برای خوانندگان اونایی که میان میخونن قطعن لذت میبرن و استفاده میکنن.
    کرگدنم میتونه مهاجرت کنه چرا که نه؟ مگه کرگدن دل نداره؟! :))
    بازم نظری بود میام مینویسم. : )


    پاسخ:
    من این نوشته رو برای به اتمام رسوندنش فکر میکنم بیشتر از ده-دوازده بار پاک کردم و دوباره نوشتم. اولش تقریبن یه مسیر دیگه داشت ولی کم‌کم اومد اینوری. بر خلاف چیزی که از کامنت‌های دیگه (نه این کامنت تو) برداشت میکنم هم انگار خوب نرسوندم منظورمو؛ انگار اینطوری به نظر اومده که من دارم از مهاجرت و غربت و اینا شکایت می‌کنم در حالی که اصلن این مد نظرم نبود، و مثلن کلن به کلمه‌ی «غربت» اعتقادی ندارم. توی اون مسیر قبلی نوشته، اولش یه نقل قولی از بودا گذاشته بودم که بعد پاک کردم: «… هستی رنج است. زایش رنج است. پیری رنج است. بیماری رنج است. غم و اندوه، ماتم و ناامیدی رنج است. پیوند با آنچه نادلخواه است، رنج است. دوری از آنچه دلخواه است، رنج است. و خلاصه این‌که دل بستن رنج‌آور است…»
    من به طور خیلی خلاصه، میتونم اینو تهش اضافه کنم که «مهاجرت رنج است. همونطور که مهاجرت نکردن هم رنج است».
    فکر می‌کنم باید یه نوشته‌ی دیگه در ادامه‌ی این نوشته بنویسم و یه کم بیشتر شفاف سازی کنم.
    آها راستی، این مقوله‌ی اقلیت‌ها در ایران، زندگیشون، دغدغه‌های پنهانشون و به خصوص کودکیشون این اواخر خیلی برای من مهم شده. امیدوارم بتونم فکرامو راجع بهش کمی سر و سامون بدم و بنویسم در موردش.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +3 (from 3 votes)
  4. ریحانه گفته:

    سلام
    نوشتت بیشتر شبیه کلاس درس روانشناسی بود
    من خاطراتتم دوست دارم خیلی …
    کریسمس مبارک


    پاسخ:
    تعداد ریحانه‌های اینجا هم داره زیاد میشه ها!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  5. آذین گفته:

    خوشتر آن باشد که سرّ دلبران…گفته آید در حدیث دیگران

    دوستی داشتم (و البته دارم!) که وبلاگ نویس خوبیه. (دلایل خوب بودنش رو میتونم بعدا برات بگم). چند سال پیش یه روز ازش پرسیدم که چرا وبلاگ مینویسه. در جوابم چیزهایی گفت که به نظرم کاملا قانع کننده بود. شاید برای تو هم جالب باشه خوندنش 🙂 این جوابشه:
    ((نوشتن بلاگ برای من خیلی «هدف» خاصی نداره؛ صرفن اون قسمتی از منه که بدون کنترل من بیرون می‌زنه و همین طبیعی بودنش رو دوست دارم.
    بذار یه مثال بزنم؛ من فکر میکنم اگر مثلن بری از شجریان بپرسی هدفت از آواز خوندن چیه، جدای از اینکه چی جواب بده احتمالن واقعیت اینه که اون روزی که توی پونزده‌ سالگیش شروع کرده به خوندن خیلی هدف خاصی نداشته، یعنی حتی برنامه‌ش این نبوده که «من بشم اسطوره‌ی موسیقی ایران» یا چه و چه. کاری که توش استعداد داشته، رفته رفته شده بهترین کانال بیرون ریختن «بهترین سویه‌ی شخصیت اون آدم»، کم کم دیگرانی که از خوندنش خوششون میومده دورش جمع شدن و ازش تعریف کردن و اون آدم توجهش به اون تواناییش بیشتر از حالت ناخودآگاه به حالت خودآگاه تبدیل شده و از یه جایی به بعد سیستماتیک روش کار کرده و شده خواننده‌ی حرفه‌ای. حالا بعد که به اونجا رسیده، دیده این تواناییش رو میتونه در راستای خیلی هدف‌ها هم به کار بگیره، پول درآوردن، برای کشورش افتخار آفریدن، تهییج احساسات مردم و به فکر واداشتنشون، ایجاد یه سری تحول توی موسیقی، و … .
    توی زندگی من وبلاگ نوشتن (بر خلاف چیزی که الان هست)، وسیله‌ای برای به اشتراک گذاشتن افکارم نبوده که بعد بقیه بیان زیرش بحث کنن و به نتیجه‌ی خاصی برسه. من سال‌های سال قبل از اینکه اینترنتی وجود داشته باشه می‌نوشتم، خیلی زیاد….
    …اینو میخوام بگم که برای نوشتن، «برنامه‌ریزی» ای نکرده بودم که اساسن بخواد هدفی پشتش باشه. عمیق فکر کردن و تحلیل کردن و نوشتن، یه طوری برام غیر ارادیه، جزء طبیعت منه. واسه همین اینکه می‌پرسی «حالا به هدفت رسیدی؟»، باید بگم توی نه سالگیم که شروع به اینکار کردم اساسن هدفی تعریف نشده بود که الان بخوام رسیده باشم بهش! اما درست مثل مثال شجریان (که پولدار شدن و معروف شدن و فلان و فلان) از بغل یه عادت و توانایی طبیعیش بهش رسیده، منم از بغل نوشتن به یه چیزایی رسیدم که خوب برای یه آدم از بیرون می‌تونه حکم هدف رو داشته باشه. من آدم‌های فرهیخته‌ای رو پیدا کردم، توی بحث‌ها نظراتم به چالش کشیده شده و در حضور منتقد‌ها رشد کردم، بعضی‌ از مطالبم ایمیل به ایمیل پخش شده و معنیش اینه که تفکرم روی محیط (ولو در حد یه اپسیلون) تاثیر گذاشته، دوباره ولو در حد یه اپسیلون معروف شدم، و …. . اما هیچ وقت هدف اوریجینالی توی این کار نبوده. به طور خلاصه، برای من نوشتن یه نیازه تا یه هدف.))

    و اما درباره خواننده ها هم کاملا با مهناز موافقم: تو از کسی درخواست نکردی که بشینه مطالبتو بخونه. هر کس دوست داشت میخونه. هر کس هم دوست داشت نمیخونه. ضمنا اینجا تعهد از پیش تعیین شده ای وجود نداره که بخوای پایبند به اون باشی. مثلا از قبل اعلام نکردی که ملت من قراره در این بلاگ شما رو با نحوه مبارزه با آفات گیاهی آشنا کنم که حالا اگه مطالب بیربط به دفع آفات گیاهی اینجا نوشته بشه مردم عارض بشن و بگن وقتمون پولمون اعصابمون هدر رفت!

    اینکه چرا مردم وقت میذارن و خاطرات شخصی تو و برداشتهای تو رو میخونن هزار دلیل شخصی میتونه داشته باشه. مثلا یکیش اینکه باهات احساس قرابت میکنن و تجربه های تو براشون جالبه چون خودشون مشابه اون تجربه ها و برداشتها رو دارن.
    یه عده دیگه ممکنه فکر کنن از بلاگ تو میشه چیز یاد گرفت. میشه تجربه کسب کرد. میشه همفکری کرد با یه عده آدم دیگه و نتیجه ای که ۴ سال پیش موقع مکالمه تلفنی من و محمود بهش رسیدی هم در نوع خودش جالبه و اون اینکه اینجا کم کم میتونه تبدیل بشه به کولونی کوچیکی از آدمهای هم نظر که اگرچه الزاما از محیط خودشون برتر نیستن اما تو محیط فیزیکی اطرافشون آدمای مشابه خودشون رو کم پیدا می کنن و کمتر میتونن به راحتی بدون ترس از تمسخر یا قضاوت دیگران نظر حقیقی شون رو ابراز کنن. اما اینجا میتونن این کارو بکنن.

    بهروز به نوشتن ادامه بده. نوشتن ذهن آدمو شفاف نگه میداره. آدمو پخته میکنه. آدمو تکامل میده و زندگی رو برای آدم ساده تر میکنه. بسیاری از اتفاقاتی که در زندگی روزمره به نظر اعصاب خرد کن میان وقتی مینویسیشون رنگ میبازن و اهمیتشون از بین میره. بسیاری از مشکلاتی که لاینحل به نظر میرسن روی کاغذ آسون تر میشن و راهی براشون پیدا میکنی.
    نوشتن باعث میشه اونچه تو ذهنته رو با دیگران به اشتراک بذاری و بفهمی که تو درک اتفاقای آزاردهنده و خوشحال کننده زندگیت تنها نیستی. تا به حال از طریق همین وبلاگ چند تا دوست خوب و احتمالا عشق خوب پیدا کردی؟ 😉

    نوشته فعلی تو علاوه بر اینکه مضمون خوب و آموزنده ای داره چند تا نکته مثبت دیگه هم داره:
    اول اینکه به خاطر حس تعهد به دوستانت و کسانی که ازت میخوان بنویسی نوشتی و این قابل تقدیره. پس مرسی 🙂
    دوم اینکه یه موضوع تعیین کردی و سعی کردی حول اون موضوع بنویسی. این هم نکته مثبتیه که نوشته فعلیت رو از یه پست معمولی بلاگ که فقط شامل روایت اتفاقات روزمره است (البته با چاشنی تحلیل) متمایز می کنه.
    سوم اینکه متن خوب و رسایی داره که کاملا منصفانه نوشته شده و شباهتی به متون علمی و آکادمیک داره.
    درباره متن خوب قبلا هم بهت گفته ام اما به وضوح رشد کردن سبک نگارشت رو میشه توی بلاگت دید. الان زمانیه که هر چند خودت از نوشته هات خیلی راضی نیستی و اونا رو به عنوان ((درجه دو)) تلقی می کنی اما نوشته هات به وضوح هر بار بهتر از بار قبل میشن. این ناراضی بودن خودت هم شاید به نوعی نشونه پیشرفت باشه.
    وقتی من کوچیک بودم بابا به من خطاطی یاد میداد. همیشه می گفت که وقتی آدم شروع میکنه به اینکه از خط خودش بدش بیاد یعنی داره پیشرفت می کنه. چون آدمای مبتدی همین که بتونن با قلم نی چار تا کلمه بنویسن به خودشون به به و چه چه میگن. آدمی که از خط خودش بدش میاد یعنی ایراداشو میفهمه و میبینه. بنابر این هر بار سعی می کنه اون ایرادا رو کمتر کنه.

    و اما مهاجرت
    ای کاش! آدمی وطنش را همچون بنفشه می شد با خود ببرد هر کجا که خواست…

    ببین من اگرچه تجربه مهاجرت ندارم اما با بخش زیادی از نوشته هات موافقم چون حس می کنم منطقی و صحیحن. اما یه چیزایی هست که دلم میخواد اضافه کنم.
    به نظر من تطابق یافتن با مهاجرت قبل از هر چیز بستگی به این داره که هدف آدم از مهاجرت چی باشه. و دوم اینکه تصوری که آدم از سرزمین موعود داره چی باشه. سوم اینکه این طرف یعنی توی وطن خودت چی بیشتر از همه آزارت بده. و البته فاکتورهای بینهایت دیگه ای که میشه شمرد مثل اینکه چقدر آدم احساساتی و وابسته به خانواده و فامیل باشی، خانواده ات چقدر بتونن بدون تو راحت زندگی کنن، چقدر بتونی در مدتی که از وطنت دوری به اونجا رفت و آمد کنی و… و… و…

    ببین من همینجا توی ایران در یه مدت کم مجبور شدم بعد از ۲۵ سال زندگی کردن در یک شهر، در مدت کمی به چند شهر که آخریش به اندازه یک کشور از شهر خودم فاصله و با اون تفاوت داره (حتی تفاوت اقلیم و آب و هوا و زبان!) نقل مکان کنم. همیشه این حس رو داشتم که به قول تو ((من خیلی هم نسبت به جامعه‌ی اولیه‌م احساس تعلق و یگانگی نمی‌کردم)) اما فقط بیرون اومدن از اون جامعه است که بهت نشون میده تا چه حد به اون وابسته بوده ای و فقط ترک کردن مادر و پدرت بهت ثابت میکنه که بعدا چقدر آرزو میکنی یک شب بیشتر بتونی کنارشون باشی. وقتی نزدیک تری یه جورایی ته دلت قرصه. حتی اگه ماهی یکبار هم نبینی شون مطمئنی که هر وقت بخوای میتونی که بری بهشون سر بزنی. اما وقتی دوری همین که میدونی به این زودیا نخواهی تونست عزیزانتو ببینی آزارت میده.
    در مورد این تفاوت با جامعه اطراف هم قبلا برات زیاد گفته ام. فکر می کنم بیشتر از اینکه یه دلیل حقیقی باشه یه مکانیسم دفاعی ناخودآگاهه که البته ریشه هایی هم در واقعیت داره. دوستی دارم که ۷ سال پیش داشت با ویزای یکبار-ورود میرفت آمریکا. یادمه ازش پرسیدم تو درباره رفتن خیلی تحقیق کرده ای. میگن هر قدرم جا بیفتی اونجا ته تهش بازم یه خارجی هستی. آیا اونجا با خارجیا متفاوت رفتار نمیشه؟ جوابی که بهم داد این بود: ((ما که تو مملکت خودمون هم باهامون متفاوت رفتار میشه. بذار حداقت دلمون خوش باشه که از این به بعد این برخورد یه دلیل واقعی داره!))
    حالا از تو می پرسم: با تجربه ای که تو این شیش سال بدست آوردی آیا با حرف دوست من که فکر میکنم نظر خیلیای دیگه از جمله خود من و از جمله مهناز هم هست موافقی؟ یعنی آیا میتونی با دیدن برخوردهای متفاوت مردم (هر چند خیلی اندک و نادر) دلت رو به این خوش کنی که : ((ای بابا! ما که تو مملکت خودمونم همین بساط بود، پس بیخیال!))؟

    و اما درباره تکامل رفتارها:
    بحثش خیلی مفصله. یادمه توی کتاب زیست شناسی پیش دانشگاهی ما دو تا نقاشی درباره تکامل رو کنار هم چاپ کرده بودن که یکیش نظریه لامارک رو نشون میداد و یکی دیگش نظریه داروین رو. تو نقاشی لامارک تصویر زرافه هایی دیده می شد که گردن همه شون کوتاه بود. اونا برای تغذیه از برگ درختا مجبور بودن گردن خودشون رو بالا بکشن تا دهنشون به برگ درختا برسه. زرافه های اولیه گردنهای کوتاهی داشتن. اما اونقدر در طی سالیان دراز مجبور شدن گردنشون رو بکشن تا نهایتا همه زرافه ها گردن دراز شدن و اینی شدن که الان میبینیم!
    نقاشی داروین تصویر زرافه های اولیه رو نشون میدن که بعضی گردن دراز بودن و بعضی گردن کوتاه. همه اونا ناچار بودن از برگ درختا تغذیه کنن و نتیجه چی شد؟ کم کم زرافه های گردن کوتاه از گرسنگی مردن و اونچه باقی موند فقط زرافه های گردن دراز بودن. اونا زاد و ولد کردن و نتیجتا ما الان روی کره زمین فقط زرافه های گردن دراز داریم. این ((حذف شدن به دلیل عدم تطابق با محیط)) اسمش نظریه انتخاب طبیعیه و چیزیه که الان بیشتر مورد قبوله. دلیلش هم واضحه و اون اینکه مثلا اگه من از کودکیم برم ژیمناستیک کار کنم و بازوهای قوی ای به هم بزنم هر گلی زده ام به سر خودم زده ام! من که نمیتونم موقع بچه دار شدن ژن بازوهای قوی رو به بچه ام انتقال بدم!
    من میخوام بگم درسته که خیلی از سیستم های حمایتی و رفتارهای اجتماعی حاصل قرن ها زندگی نوع بشر در کنار همه اما اینطور نیست که ما تمام رفتارهامون رو از اجدادمون کسب کرده باشیم و به عبارتی یه برنامه نویسی از قبل برای ماشین ذهن ما شده باشه که بر اساس اون بدونیم در هر موقعیتی باید از کدوم دستورالعمل خاص استفاده کنیم. اگرچه که نظریه لامارک رو هم نمیشه صد در صد رد کرد و همین نظریه باز هم یه نور امیدی تو خودش داره و ان هم اینکه: ((ما خودمون بر طبق غریزه یاد می گیریم که باید گردنمون رو بکشیم!)) بسیاری از رفتارهای انسان و جانوران حتی اگر در محیطی ایزوله از همنوعاشون بزرگ بشن باز هم برقراره. مثل آواز خوندن بلبلی که از اول عمرش صدای هیچ بلبلی رو نشنیده.
    مهاجرت هم مثل خیلی از پدیده های دیگه کنونی یه موضوع نسبتا جدیده که باید یاد بگیریم باهاش چطور کنار بیایم اما به نظر من کنار اومدن ((تو)) الزاما به معنای این نیست که ۵۰ سال دیگه یه بهروز جوان دیگه از ایران که هیچ نسبتی با تو نداره بتونه بعد از ورود به کانادا راحت تر خودشو آداپته کنه. نهایتا چیزی که اتفاق خواهد افتاد اینه که در همه کشورها بیشتر به تازه واردها فکر کنن و براشون سازوکارهای جدیدی درست کنن که بیشتر حمایتشون کنه. اما آیا احساسشون رو هم میتونن زودتر عوض کنن؟ بعید میدونم!

    راستی! خیلی ازت ممنونم بابت اینکه نوشته جدیدت و اصرارت بهانه ای شد برای اینکه بعد از مدتهای مدید دوباره بنویسم. امیدوارم خیلی بیربط ننوشته باشم 🙂

    مثل همیشه منتظر جوابت و البته نظر آقای مهندس محمود هستم…


    پاسخ:
    این کامنتت خیلی طولانیه، برای همین جوابشو میذارم زیر کامنت بعدیت (کامنت شماره‌ی شیش).

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +3 (from 3 votes)
  6. آذین گفته:

    راستی یه سوال دیگه:
    آیا هرگز فکر کرده ای که برگردی ایران زندگی کنی؟


    پاسخ:
    همونطور که گفتم جواب کامنت شماره‌ی پنج شما رو هم می‌ذارم همین‌جا. البته قبلش، راجع به سوال یه خطی توی این یکی کامنتت خیلی خلاصه بگم «نه» که البته الان به تفصیل توضیح میدمش:

    خب اول اذعان کنم که این حرکتت که یه نقل قول از خودمو بعد از سال‌ها آوردی و به خودم برگردوندی، بسیار حرکت شیرینی بود و من هم تاکید می‌کنم که: خوشتر آن باشد که سرّ دلبران / گفته آید در حدیث دیگران!
    برای خودم جالب بود این حرفایی که یادم نمیاد چند سال پیش گفته بودم.
    راجع به مزایای نوشتن هم کاملن حق با توئه و من چیز خاصی ندارم بهش اضافه بکنم اما فقط در تکمیلش، اینو بگم که در خلال آشنایی با روانشناسی و روانکاوی متوجه شدم که انسان متفکر برای جلوگیری از منهدم شدن(!) نیاز به مکانیزم‌هایی داره برای به اصطلاح «برون‌فکنی» (انگلیسیش میشه Externalize کردن). من بدون اینکه بدونم تقریبن از هشت نه سالگی از این مکانیزم به شکل نوشتن استفاده می‌کردم. حالا بگذریم.

    ببین من یه چیزی رو راجع به چند پاراگراف آخر کامنتت که در مورد مهاجرت هستش بگم اول؛ فکر می‌کنم من و تو داریم راجع به دو تا موضوع متفاوت صحبت می‌کنیم و دقیقن هسته‌ی بحثمون یکی نیست. البته احتمالن مقصر بیشتر منم چون فکر می‌کنم نوشته‌م طوری داره القا می‌کنه که انگار دارم از چیزای کلیشه‌ای مثل «غریبی» و «دوری از وطن» و غیره و غیره شکایت می‌کنم. خیلی خلاصه بگم، اصلن منظور من اون نبود. منظورم اصلن ناتوانی در «تطابق با محیط» نبود، کما اینکه من توی ایران به مراتب، به مراتب بیشتر از کانادا مشکل تطابق با محیط داشتم. آرامش و همگام بودنم با کلیت جامعه‌ی کانادا بسیار بسیار بیشتر از جامعه‌ی ایرانه. این رو هم تاکید کنم (و اگر نکنم بی انصافی نسبت به مردم کاناداس)،‌که از روزی که وارد کانادا شدم به شخصه‌ هیچ گونه تجربه‌ای از اینکه به عنوان شهروند درجه دو باهام برخورد بشه نداشتم. از روز اول تمام فرصت‌هایی که در اختیار کانادایی‌ها بوده در اختیار منم بوده و من هم نسبتن خوب ازشون استفاده کردم و اگر از مقوله‌ی خانواده و دوستان خوبم توی ایران بگذریم، دلم برای «خود ایران» هیچ وقت اونقدر تنگ نشده. پس پرونده‌ی این رو ببندیم همین جا!

    چیزی که من می‌خواستم بگم واقعن همونیه که عینش رو نوشتم توی مطلبم؛ این که انسان از میراث و ذخیره‌ی احساسی-تجربی‌ای که در طول میلیون‌ها سال اندوخته برای مواجهه با بسیاری از مسائل و هضم کردن و درونی کردنشون استفاده میکنه، و زمانی که توی دنیای مدرن با مقوله‌های کاملن جدید مواجه میشه، گاهی دچار «فقدان مکانیزم مناسب» میشه و این میتونه نقطه‌ی شروع خیلی از اختلالات توی زندگی آدم باشه؛ ولو اینکه اون مقوله‌ی جدید اصلن یه اتفاق مثبت و خوب باشه.

    اون تیکه‌ی نظریه‌های تکامل رو خیلی خوب شروع کردی… ولی روم به دیوار وسطش یه کم خرابش کردی به نظرم! بذار توضیح بدم نظرمو. اول اینکه ممنون از توضیح نظریه‌ی لامارک و داروین، خیلی جالب بود. راستش من مورد لامارک رو دقیقن نمی‌دونستم اما الان که فکر می‌کنم -صرفن به عنوان یه نظر شخصی تحلیل نشده- به ترکیبی از دو نظریه بیشتر می‌تونم اعتقاد داشته باشم تا صرفن یکی رو بگم درسته و یکی غلط. اینجاس که میگم یه کم زدی جاده خاکی؛ اینکه تو با ورزش کردن نمی‌تونی بازوی قوی به بچه‌ت بدی خیلی مثال نقض مستحکمی نبود، همونطور که می‌دونی روال‌های تکاملی به ده‌ها هزار و بعضن صد‌ها هزار سال زمان نیاز دارن تا تغییرات محسوس ایجاد کنن؛ نه یه نسل و دو نسل. به عنوان مثال ازت دعوت می‌کنم تا یه نمونه‌ی واقعی که امروز وجود داره رو در لینک زیر ببینی و بخونی؛ که ثابت می‌کنه تکامل چیزی فراتر از صرفن انتخاب طبیعی هستش و کامپوننت بسیار مهم دیگری درش هست که بهش میگن «تغییر تطبیقی» (به انگلیسی: Adaptive Change). این مورد خاص یه ماهیه که در تمام آمریکای شمالی وجود داره اما تعدادیشون خدا سال پیش توی یه غار آبی زیرزمینی که کلن هیچ نوری درش وجود نداره گیر افتادن، و جالبه که حالا امروز، این ماهی که زمانی از نظر ژنتیکی هیچ فرقی با برادر رودخونه‌ایش نداشته، دیگه چشم نداره (چون به کارش نمیاد) و به جای چشم اعصاب جدیدی توسعه داده که بهش کمک می‌کنه تغییر شرایط آب رو بهتر از برادر رودخونه‌ایش تشخیص بده. این یکی از صدها مثالیه که نشون میده شرایط یه سری نسل (البته سری خیلی طولانی) کم‌کم نسل‌های آینده رو تغییر میده. جدن توصیه می‌کنم کل این مطلب رو بخونی توی این لینک:

    http://io9.gizmodo.com/how-the-cavefish-lost-its-eyes-1481689405

    این می‌تونه یه جورایی بیانگر این باشه که اگر بشر به همین شکل زندگی کنه، مثلن دوهزار سال بعد یه انسان مکانیزم‌هایی رو از بدو تولد برای مواجهه‌ با ‌گــو‌‌ز‌پـیـچـی‌های احساسی مهاجرت در خودش داشته باشه. در ضمن، قطعن حرف شما درسته که ذهن ما مثل یه ماشین برنامه‌نویسی شده نیست که هر اتفاقی رو مثل یه دیکشنری، مستقیم وصل کنه به یه عکس‌العمل مشخص و ما اونطوری رفتار کنیم، اما روانشناسی توی بیست سال اخیر اثبات کرده که بخشی از ذهن ما که مسئول مدیریت احساسات هستش، در مواقع حساس که از نظر منطقی میلیون‌ها گزینه برای انتخاب کردن «منطقی» وجود داره وارد عمل میشه و با فانکشن‌های تکاملی محدوده‌ی انتخاب رو بسیار کوچک می‌کنه و به بخش منطقی مغز اجازه میده با سرعت بیشتر و از بین گزینه‌های کمتر انتخاب کنه (این قسمت آخر زیادی علمی شد، اما لازم بود بگم چون جالبه بدونی سنگ بنای تز کارشناسی ارشد من همین نظریه بود و صحت تحلیل و نتیجه‌گیریش توسط دو تا پروفسور روانشناسی اینجا چک شد. اگر توضیحم نامفهوم بود میتونم بعدن دقیق‌تر توضیح بدم).

    راستی! خیلی ممنون که از در علمی اومدی تو بحث! واقعن حال کردم. این لامارک و داروین رو باید بیشتر بخونم. من فکر می‌کنم نظریه‌ی داروین باید این تغییر تطبیقی رو یه جا توش داشته باشه. فکر نمی‌کنم خلاصه بشه به انتخاب طبیعی و جهش. بیا ادامه بده اگر توضیحی داری لطفن. سپاس.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +5 (from 5 votes)
  7. یوسف گفته:

    دیدگاهت نسبت به مهاجرت و مسئله تطابق فرد با شرایط جدید جالب بود . البته فکر می کنم شرایط مهاجرت امروزی با مثلن خوابیدن و یهو افتادن تو یه جزیره زیبا فرق داره . چون اینبار خودت تصمیم به زندگی تو جزیره می گیری، میگردی و بهترین جزیره را انتخاب می کنی و کلی در مورد آداب و رسوم زندگی تو جزیره اطلاعات جمع می کنی و ….
    در اینصورت دیگه جزیره یه محیط کاملن ناشناخته نیست.
    ولی می دونی به نظر من بدترین قسمت مهاجرت کجاست؟ اونجا که به آدم حس شتر مرغی میده !! یعنی دیگه نه شتری و نه مرغ . یه حس ” با تو بودن نتوانم ، بی تو بودن نتوانم”
    یعنی وقتی تو کانادا هستی دلت برای صمیمیت ها و گرمی های زادگاهت تنگ میشه و وقتی یه سفر میری به زادگاهت ، هنوز دو هفته نشده دلت برای آرامش و امنیت و قانونمندی کانادا تنگ میشه . و این سیکل تا آخر عمرت همراهته و نمی دونی بالاخره به کجا تعلق داری.


    پاسخ:
    من -همون طور که در جواب بعضی کامنت‌های قبلی گفتم- اصلن منظورم شکایت از مهاجرت و غربت نیست، خیلی هم راضی‌ام! دیگه وارد جزییات نمیشم اما با اون قسمت شترمرغی خیلی موافقم. گاهی احساس می‌کنم خوشحال‌ترین زمان زندگیم وقتیه که توی هواپیمام! حالا چه از ایران برم کانادا، چه از کانادا بیام ایران!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  8. محمود گفته:

    Reserved. I am comming soon 😉


    پاسخ:
    اگه خواستی بعدن کامنتتو برام بفرست جای همین بذارمش (اگر نمیخوای بره پایین‌تر!)

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  9. نوید گفته:

    سلام بهروز
    خیلی خوشحال شدم که دیدم بازم نوشتی و خوشحالتر میشدم اگه میدونستم ایرانی و میدیدمت 🙂


    پاسخ:
    سفرم واقعن کوتاه بود و برای کار خاصی هم اومده بودم؛ مضاف بر اینکه شوهر عمه‌م فوت کرد و بخشیش در راستای اون داستان گذشت. به زودی دوباره خواهم اومد و این دفعه حتمن در خدمتت هستیم!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  10. ریحانه گفته:

    صرفا جهت اطلاع بهروزخان
    من نظر اول رو ثبت کردم ولی دیدم نشون نمیده چیزی, برای اینکه امتحان کنم نظرم ثبت شده مجبور شدم یه شکلک خنده بذارم,بخدا همین بود:)

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  11. ریحانه گفته:

    سلام دوباره
    من که نظر ۴ رو گذاشتم همکلاسیت تو اراک هستم از ایمیلم هم میتونی بشناسی از این به بعد


    پاسخ:
    بله بله همون اول از روی ایمیلت شناختم 🙂

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  12. آذین گفته:

    سلامی دوباره.
    آقا من فکر کنم منظورمو بد رسوندم. ببین در حال حاضر هیچکدوم از دو نظریه ای که گفتم رو نمیشه صد در صد رد یا قبول کرد و من هم کاملا موافقم که در طول سده‌ها و هزاره‌های متوالی آداپتیشن های ما با محیط به نسلهای بعدیمون منتقل میشه. مکانیسم بیولوژیکش هم تا حدودی قابل توضیحه. اما منظورم بیشتر این بود که این اتفاق اولا به این زودیها نمیفته. ثانیا (این قسمتش کاملا عقیده شخصیه و اطلاع علمی دربارش ندارم) چیزی مثل آداپت شدن با مهاجرت اونقدر عینی و فیزیکی نیست مثل شکار کردن که ما بخوایم از نسل قبلمون یاد بگیریم.
    بیشتر یه روال احساسی و منطقی ذهنیه تا یه مهارت قابل اکتساب عملی.


    پاسخ:
    راجع به اینکه این اتفاق به این زودی‌ها نمیفته درست، حرف منم همین بود. هرچند توی مطلبم اصلن بحثم این نبود که کی بیفته و که نیفته، بحثم این بود که ما الان نداریمش. راجع به قسمت دوم، باید بگم روانشناسی نتیجه‌ی متفاوتی گرفته (البته خودت هم گفتی نظرت شخصی بود). کلن برای مدت‌ها نگرش روانشناسی به این سمت بود که فاکتورهای خوب بودن حال انسان‌ رو پیدا کنه و بعد سعی کنه راه‌هایی برای بازسازی همونا در زندگی انسان ارائه بده ولی این اواخر بیشتر داره روی این تاکید میشه که حتی ابعاد احساسی ما ریشه‌های به شدت تکاملی داره و نمیشه در جهت مخالف مسیر دو میلیون ساله‌شون حرکت کرد و هزینه‌ی روانی-احساسی نداد.
    وای چقدر ما خفنیم :))

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +3 (from 3 votes)
  13. آذین گفته:

    مرسی از روشنگریت درباره این موضوع دوم. واقعا برام جالب بود. میدونی حالا یه چیزی به ذهنم رسید نخندیا!
    میگم اگه اینجوری که تو گفتی ((حتی ابعاد احساسی ما ریشه های به شدت تکاملی داره و نمیشه در جهت مخالف مسیر دو میلیون ساله شون حرکت کرد)) آیا به نظرت ما انسانها اسیر جبر هستیم؟ یا دارای اختیار؟!
    اگه قرار باشه چیزی مثل احساسات من هم جبرا از نسلهای پیشینم به من رسیده باشه آیا من هنوز هم یک انسان مختار هستم؟!


    پاسخ:
    ایول، یعنی قشنگ یه پورتال باز کردی به یه فضای جدید برای بحث. همونطور که گفتم این چند ماه اخیر خیلی به این مقوله دارم فکر می‌کنم و جسته و گریخته مطالعه هم می‌کنم راجع بهش؛ دقیقن یکی از توجه‌برانگیزترین نکاتش برای من هم همین بود. از دوستی که تا حدی مذهبی هم بود نقل قولی شنیده بودم که بعد از اینکه شروع به تحصیل در مقاطع بالا در رشته‌ی ژنتیک کرده، خیلی بنیان‌ها و ساختارهای فکریش دچار زلزله شده؛ از اونجا که با این واقعیت مواجه شده که تقریبن تمام اون خصوصیاتی که سیستم اداره‌کننده‌ی جامعه و تعریف‌کننده‌ی اخلاق ازشون برای قضاوت کردن آدم‌ها و بعضن تنبیه و تشویقشون استفاده می‌کنن، خیلی وابسته به ژن‌هایی هستن که انسان‌ها صرفن به ارث می‌برنشون (و حق انتخابی در موردشون ندارن). مثلن به این لینک و این لینک نگاهی بنداز (هرچند مطمئنم خودت می‌دونی)؛ که توضیح میدن خصوصیاتی مثل «تنبلی» و «شجاعت» بخش عمده‌ش ژنتیکیه. و بعد به تمام انسان‌هایی فکر کنن که توی جامعه به خاطر کم‌کار بودن، ترسو بودن، خجالتی بودن، و … مورد قضاوت و سرزنش و تمسخر قرار گرفتن با این فرض که «خودش نمی‌خواد فلان کنه و بیسار وگرنه چرا اون یکی فلانی میتونه؟ …»

    یادمه اولین جلسه‌های روانکاویم بود و کمی تا قسمتی گوزپیچ بودم و حال و روزم اصلن خوب نبود، خانم روانکاو داشت برام توضیح میداد که بر مبنای یه سری از ساختارهای ذهنی تکاملی، چیزی در ته روان زن‌ها وجود داره که باعث میشه به صورت طبیعی گرایش به مرد‌هایی داشته باشن که باهاشون برخورد تحقیرآمیز دارن و حس بی‌ارزشی و بی لیاقتی رو بهشون القا می‌کنن؛ حتی درست در زمان اتفاق افتادن یه خشونت یا تحقیر روحی یا کلامی اکثریت زن‌ها دچار برانگیختگی جنسی نسبت به فرد تحقیرکننده میشن و اینا صرفن فانکشن‌هاییه که بدون انتخاب انسان فعال میشه و طبیعتن بسته به توانایی انسان‌ در مهار و هدایتشون (که باز خودش می‌تونه ژنتیکی باشه!)، تاثیراتی روی تصمیم‌گیری‌های انسان میذاره (صحبت از این مورد خاص توی جامعه‌ی محافظه‌کار ایرانی ممکنه خیلی به جایی نرسه چون در مقابل پذیرش چنین چیزی مقاومت زیادی میشه، اما مثلن اینجا توی کانادا اینقدر این مورد طبیعی محسوب میشه که اساسن توی بخشی از جوک‌ها و ضرب‌المثل‌ها هم دیده میشه: Nice girls date a.s.s.holes و …)

    به گفته‌ی بزرگان علم و فلسفه و روانشناسی، بشر سه بار ضربه‌ی سهمگین روحی و روانی خورده (که هربار باعث و بانیش علم بوده، بازتابش خیلی زود توی فلسفه دیده شده و مسئولیت تجزیه و تحلیلش رو روانکاوی عهده‌دار شده). یه بار وقتی بشر فهمید که زمین مرکز دنیا نیست و کل کائنتات دور زمین نمی‌چرخن و ما مرکز ثقل هیچ چیزی نیستیم، بلکه اصلن کل سیاره‌مون در عظمت کائنات عین یه ذره‌ی غباره که بود و نبودش هیچ فرقی نداره. دفعه‌ی بعد، وقتی که فهمید اونقدرایی هم که فکر میکنه در آفرینش تافته‌ی جدا بافته نیست و از بهشت هولوپی نیفتاده پایین، بلکه صرفن بوزینه‌ایه که شانس چند تا جهش ژنتیکی کوچیک رو داشته. و سومین بار وقتی که -تا حدی- فهمید که اونقدرا که خودش فکر می‌کنه، مالک فکر و ذهن و تصمیماتی که می‌گیره نیست (دلیل اینکه میگم «تا حدی»، اینه که این مقوله‌ی «ناخودآگاه جمعی» و «ابعاد تکاملی منطق و احساس» هنوز اونقدر برای عوام شناخته شده نیست که مثلن چرخش زمین به دور خورشید یا تکامل داروینی و … هست؛ در واقع، ضربه‌ی سوم تو راهه و هنوز به اون شدتی که پتانسیلش هست خورده نشده!!).

    الان متوجه شدم که این واژه‌ی «ناخودآگاه جمعی» (collective unconscious) رو باید زودتر به کار می‌بردم. این اون چیزیه که فروید و یونگ دنیای روانشناسی مدرن رو باهاش پایه گذاری کردن. مدل یونگیش که بهتر و کامل‌تره و اتفاقن آزمایش‌های علم ژنتیک هم داره بیشتر و بیشتر تاییدش می‌کنه، اینه که ما حتی خاطرات رو هم به ارث می‌بریم. شما می‌تونی توی خواب، تصویری رو ببینی که هیچ وقت ندیدی؛ ولی مثلن یکی از اجدادت چهارصدهزار سال پیش دیده. شوخی هم نیست، ثابت شده دقیقن! فکر کن!!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +5 (from 5 votes)
  14. مهناز گفته:

    نمیدونم برا چی خیلی با این بحث تکامل حال نمیکنم یا یه جورایی واژش غلط اندازه برام. به نظرم موجودات و به خصوص انسانها اگر مجبور باشن برای بقاشون در لحظه هر رفتاری که نیاز باشه از خودشون بروز میدن و اینجوری میشه که باهوشترا میمونن و بهتر تطابق پیدا میکنن. پیاژم هوش رو تو میزان تطابق و سازگاری با شرایط تعریف میکنه. البته اینجا منم دقیقن مثل آذین سمت جبر و اختیاره میرم که آخرم به نتیجه ی روشنی توش نمیرسم. کاش محمود زود بیاد کامنت بده بحثو جمش کنیم توام کامنت‌دونیتو ببندی شیفت بدیم رو یه موضوع دیگه. اصن بد جور خاطرات پیش دانشگاهی و کنکور داره زنده میشه. :))


    پاسخ:
    بخشی از پاسخی رو که می‌خواستم اینجا بدم ترجیح دادم لا به لای پاسخی که برای کامنت شماره‌ی چهارده آذین گذاشتم بنویسم تا پیوستگیش حفظ بشه، برای همین ازت خواهش می‌کنم اونو بخونی حتمن. هرچند راجع به قسمتاییش قبلن صحبت کرده بودیم.
    اما، یه چیز جالب بگم راجع به اینکه گفتی واژه‌ی «تکامل» غلط‌ اندازه برات. می‌دونی چرا غلط اندازه؟ چون دقیقن غلطه این واژه!! همونطور که می‌دونی Evolution واژه‌ی اصلی هست که در پارسی «تکامل» ترجمه شده، در حالی که «تکامل» در واقع ترجمه‌ی Perfection هستش. به خود روند به اصطلاح تکاملی هم که نگاه کنی، اثری از «تکمیل» شدن یا «به سوی کمال رفتن» نمی‌بینی، بلکه صرفن سازگار شدن با محیط و مطابقت با تغییرات رو می‌بینی. پس «کامل» شدنی در کار نیست که حالا ما بخوایم اسم روندش رو بذاریم تکامل؛ کما اینکه توی مثالی که زیر کامنت شماره‌ی شیش زدم، اون ماهی‌ای که یک میلیون سال پیش چشم داشت به مراتب از گونه‌ی امروزیش که چشم نداره «کامل‌تر» بود.
    ببخشید میشه بپرسم چرا خاطرات پیش‌دانشگاهی و کنکور داره زنده میشه؟
    بعد، اون وقت کُردا به پیاز میگن پیاژ ؟! (:

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 4 votes)
  15. آذین گفته:

    واوا! یعنی بازم واو! جدا حال کردم با این توضیحت. هر چند که با زیرکی خاصی از جواب دادن به سوال اصلی سر باز زدی (و این دقیقا همون کاریه که قرنهاست روحانیون و فلاسفه و دانشمندان دارن میکنن، یعنی پاسخ روشنی به اینکه آقا بالاخره جبر یا اختیار؟ نمیدن) اما خیلی خیلی برام جالب بود.
    حالا یه چیز دیگه و اون اینکه یکی از ضربه های مشابه رو روانپزشکی مدرن به آدم میزنه وقتی ثابت میکنه افسردگی یا شیدایی چیزی نیستن جز بالا و پایین شدن یه سری ماده شیمیایی تو مغز انسان. از طرفی حتی روی این موضوع هم خیلی کار شده که عشق چیزی نیست جز همین تغییرات شیمیایی که اونا هم گذرا هستن و حتی یه نظریه هست که میگه عمر عشق ماکسیمم ۲ ساله!
    ولی آدم دلش میخواد فکر کنه میشه مقوله احساس رو از مادیات و مواد شیمیایی جدا بدونه. دلش میخواد که فکر کنه با انگیزه و اراده میتونه حال خودش رو بهتر کنه. میتونه تا آخر عمر عاشق بمونه و… خیلی چیزای دیگه.
    به نظر خود منم (هرچند به عنوان یک پزشک باید دیدگاه دیگه ای داشته باشم) خیلی حیفه که فکر کنیم فقط اسیر ژنهامون و نوروترنسمیترهامون هستیم!ولی مثل اینکه واقعا هستیم ؛ )
    راستی یه چیز باحال دیگه! دیدی وقتی یه نفر یه بیماری مزمن میگیره بعضا با چه انگیزه و اراده ای باهاش میجنگه طوری که حتی از افراد سالم هم موفق تر میشه تو خیلی کارها؟
    باز یه نظریه هست که میگه این اتفاق هم محصول تغییرات شیمیایی همون نوروترنسمیترهاست که خود این تغییر به نوعی محصول جنبی همون بیماریه به خصوص در بیماریهایی که سیستم مغز و اعصاب رو درگیر میکنن. مثلا در ام اس این موضوع تا اندازه ای نشون داده شده.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +4 (from 4 votes)
  16. مهناز گفته:

    ببین کم گوی و گزیده گو چون خودم : )) اون توضیحات کامنت بالایی که گفتی برم بخونم طولانیه سر فرصت میخونم چشم. در ضمن ما به پیاز میگیم پیاز به ژان پیاژم میگیم ژان پیاژه. همشم تقصیر آذینه ازلامارک و داروین گفت من همش احساس میکنم کتاب زیستو باز کردم باید زیست بخونم : ))

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  17. مهناز گفته:

    خوندم : ) جالب بود!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  18. نیوتیش گفته:

    بهروز، منم دارم خارجکی میشم
    میخام مهاجرت کنم
    یادمه وقتی نوشته هاتو میخوندم میگفتم کاش میشد منم برم، بهرحال گویا داره اوکی میشه…
    :دی


    پاسخ:
    خیلی هم خوب رفیق. کجا ایشالا؟

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  19. محمود گفته:

    سلام. اول از هم عذرخواهی منو پذیرا باشید برای تاخیری که ایجاد شد. این چند روز سرم حسابی شلوغ بود. باید عرض کنم که کاملن با نظر آذین موافقم در این قسمت:
    «متن خوب قبلا هم بهت گفته ام اما به وضوح رشد کردن سبک نگارشت رو میشه توی بلاگت دید. الان زمانیه که هر چند خودت از نوشته‌هات خیلی راضی نیستی و اونا رو به عنوان درجه دو تلقی میکنی اما نوشته‌هات به وضوح هر بار بهتر از بار قبل میشن. این ناراضی بودن خودت هم شاید به نوعی نشونه پیشرفت باشه. وقتی من کوچیک بودم بابا به من خطاطی یاد میداد .همیشه می گفت که وقتی آدم شروع میکنه به اینکه از خط خودش بدش بیاد یعنی داره پیشرفت می کنه .چون آدمای مبتدی همین که بتونن با قلم نی چار تا کلمه بنویسن به خودشون به به و چه چه میگن .آدمی که از خط خودش بدش میاد یعنی ایراداشو میفهمه و میبینه. بنابر این هر بار سعی می کنه اون ایرادا رو کمتر کنه».

    منم نظرم اینه که با دنبال کردن سیر زمانی نوشته هات کاملن میشه پختگی و پیشرفت و بهبود رو مشاهده کرد. هم از لحاظ انسجام نوشته هات و ساختارشون و متناسب بودن سبک نوشتت با محتوایی که قراره ارائه بده .منظورم اینه که محتوای طنزت سبک نگارش خودش رو داره و محتوای فلسفی و علمی و اکادمیک و …هر کدوم متناسب انتخاب میشه و نوشته میشه. و از طرفی در مورد محتوا نیز به نظرم هر چقدر جلو رفتیم تو این بلاگ پختگی رو میش تو طرز تفکر و نگرش و جهان بینیت کاملن مشاهده کرد.

    یه توضیح دیگه اینکه به صورت غیر مستقیم تو آنالیز متونت می تونم بهش اشاره کنم اینه که خوب من نظرمو بر اساس شواهد غیر مستقیم میدم. کارشناسی مستقیم خوب اصلن هیچ تخصصی توش ندارم. اما ببین من از روز اول بلاگت تا امروز یکی از معیارهایی که می خوام امتیاز بدم به نوشتت در نظر میگیرم اینه که میزان خستگیم در پایان خوندن نوشتت چقدره؟ !و بعدی اینکه با شروع خوندنم هر چقدر که به پایان نزدیک میشم آیا به عطش خوندنم افزوده میشه یا کاسته .این دو تا از پارامترهای اصلیمو برای نظر دادن در مورد بهبود نگارشی و محتوایی و جهان بینیت تو اون حوزه رو تشکیل میده و به نظرم در کل این نمودار صعودی بوده هر چند جاهایی هم بوده که تنزلی داشته .اما می تونم بگم این متنت به جرات یکی از متن های خوبی بود که نوشتی .مساله اصلی در واقع اینه که قراره تمرکز روی چه موضوعی باشه. مثلن برای خواننده ای که اومده روزمرگی ها و اتفاقات زندگی تو رو بخونه خب ممکنه خسته کننده و کسالت آورم باشه مقداری .اما اگر هدف استفاده از تجربه شخصی، تفکر و تامل و بهبود جهان بینی باشه کاملن این متن می تونه متفاوت و فوق العاده باشه. به نظرم تو سهم خودت رو هر بار تو نوشتن خوب انجام میدی و سهم دیگران رو به خودشون بسپار. به نظرم آره آدم های زیادی هستن که براشون مهمه آدم هایی مثل تو بنویسن و تولید محتوا کنن .به شخصه برای من که خیلی مهمه که بتونم با آدمی که یه مسیری رو رفته که من به رفتنش فکر می کنم همزادپنداری کنم و بتونم بر اساس تجربیاتش و تجزیه و تحلیلش که قالبن سعی می‌کنه مشاهده گرانه باشه نه نظر کاملن شخصی تصمیم گیری کنم.

    در مورد مباحث روانشناسی که مطرح کردی به نظرم به اندازه کافی بحث شد و آذین و دوستان دیگه هم نظرات خوبی دادن. منم یه موضوعاتی که به ذهنم میرسه که شاید گفتنش خالی از لطف نباشه عرض میکنم. اولن مهاجرت تو فکر می کنم بیشتر به دسته‌ی مهاجرت کرگدن‌ها نزدیک باشه تا لک‌لک‌ها! به نظر من تو مهاجرت اساسی ترین چیزی که ریسک مهاجرتو می تونه کم کنه و تحمل سختی هایی که تو مسیر و بعدش پیش میاد رو برامون راحت تر کنه و قابل تحمل، هدف داشتنه .اینکه بدونی چی میخواستی از مهاجرت . اینکه دنبال چه هدفی رفتی و کجا بودی و کجا قراره بری و الان کجا وایستادی. مهاجرت یه تردآفه به نظرم. یعنی کاملن یه شمشیر دو لبه هستش. یه اتفاق و یه رخداد پرفکت نیست و نقاط مثبت و منفی فراوانی داره .بلکه بحث اولویت ها مطرحه. کلن مثل خیلی از تصمیمات تو زندگی، یه داد و ستد هستش. اینکه چی میدی و چی به دست میاری .میدونی کرگدن ها مجبور میشن مهاجرت کنن .اما لک لک ها ذاتشون مهاجرته و غریزه و طبیعتشونه! کرگدن‌ها اگر شرایط محیطی و زندگیشون برای بقا مهیا نباشه با اینکه سختشونه اما یه روزی تصمیم به رفتن میگیرن با تمام پوست کلفتیشون! در مورد بحث روانشانسی قضیه و بحث هایی هم که شد من نظرم یه خورده متفاوته و شاید توضیحاتشو و جزییاتش تو این مقوله نگنجه.

    اما من اعتقاد به تناسخ دارم و فک می کنم اون چیزی که در مورد انتقال از طریق ژن رو مطرح کردی و بحث اختیار و عدم اختیاری که آذین مطرح کرد رو من میتونم اینجوری توضیح بدم. البته کاملن نظر شخصیه و بخشی از یه ایدیولوژی شخصی و خیلی تعصب خاصی روی اینکه بخوام به کسی ثابت کنم درسته یا نادرست ندارم. حتی هیچ اصراری هم ندارم که واقعن درسته یا نه. در واقع اینجوری بگم جهان بینی من بر اساس اون جوری بنا نهاده شده که در هر دو صورت، برای من فرقی نمی کنه. من استفاده ای که ازش می خوام رو می کنم همین. یه جورایی بیشتر برام مثل اون داستانیه که یه بنده خدایی یه شب تو یه اتاق تاریکی گیر افتاده بود و احساس خفگی میکرد حس میکرد هر لحظه ممکنه خفه بشه و هوا داره تموم میشه. پا میشه و کورمال کورمال اطراف اتاق رو جستجو میکنه و بالاخره یه پنجره پیدا می کنه و اونو میشکونه و تا صبح راحت می خوابه. صبح که نجاتش میدن متوجه میشه اون چیزی که شکسته بود شیشه پنجره نبود بلکه شیشه کمدی دیواری بوده. به نظرم اون چیزی که مهمه اینه که اون طرز تفکر اونو تا صبح زنده نگه داشت! بعضی از ایدیولوژی ها اینطوری هستن.

    حالا بر اساس همین نظریه من فکر می‌کنم این خود ما هستیم که موقغیت‌های مختلف رو تجربه کردیم و در واقع از تجربیات خودمون که بر اساس زندگی تو شرایط مختلف و تو زمان های مختلف به دست آوردیم ناخودآگاهمون استفاده میکنه پس من به اختیار معتقدم هرچند خیلی از تصمیمات رو چون قبلن گرفتی گاهی شاید الان به صورت جبر دیده میشه اما در واقع یه روزی انتخاب خو دت بوده. و من فک می کنم اینجوری ذات ما تو مسیر کمال حرکت میکنه و هر بار سعی می‌کنه بهبود بده خودشو.

    همچنین از یه جنبه‌ی دیگه هم که باهاتون موافقم. خیلی از تصمیمات و شرایط و راهکارهای آنها بر روی ژن و دی ان ای کد شده و در اختیارمون قرار گرفته و من فکر می‌کنم زندگی مثل یه زنجیره و تمام اجداد و نیاکانمون و نسل های آیندمون به صورت تیم ورک داریم جلوش میبریم. نمی دونم چرا این ناراحتتون کرده که کاملن مستقل نیستین! من که دوست دارم این کار تیمی و اینکه اجدادم دستاوردهاشون رو در اختیار من قرار دادن. در واقع کاملن این قضیه مثل دوی ۴ در ۱۰۰ متر میمونه که موفقیت تیم به موقیت تک تک اون ۴ نفر بستگی داره. موفقیت ما هم مینطور به تمام اون زنجیر وابسته هستش  و مسولیت ما رو سنگین میکنه. امیدوارم کوتاهی نکنیم. من فکر میکنم در واقع تو یه زنجیر ما تیکه‌هایی از یه روح واحد هستیم. امیدوارم هر کسی سهم خودشو خوب انجام بده. هر چند خیلی هم حالا احساس مسولیت زیاد نکنید بعد خوندن این متن!!! الان تعدادمون اونقدر زیاد شده که اگه چندتا هم گند بزنن اونقدرها هم اشکالی نداره. در کل من فکر میکنم همه انسان ها تو یه تیم هستیم. و در پایان نتیجه اینگونه خواهد بود: این بشره که یا برنده خواهد شد و یا بازنده. مثلن ممکنه کارمون رو ۶۴% کمال به پایان برسه! در حالیکه که اگه بهتر کار میکردیم شاید این عدد رو افزایش میدادیم و اثر اون هم در واقع روی زنذگی خودمون دیده خواهد شد چون ما همیشه هستیم!


    پاسخ:
    محمود جان ببخشید که راجع به این کامنت ارزشمندت اینجا چیزی نمی‌نویسم. یه کم دلیلش شخصیه. اما واقعن ممنونم که بالاخره حضور پیدا کردی.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +5 (from 5 votes)
  20. maisa گفته:

    سلام،من واقعا لذت بردم از طرز بیانت و کامنت بازی هایی که انجام شده
    همچنان منتظر نوشتنت هستیم، مخصوصا اگر اون سنگ بنای تز ارشدت رو بیشتر برامون توضیح بدی،من یکی واقعا کنجکاو شدم…!!!
    اگر وقت کردی کتاب دنیای سوفی رو یه نیگا بنداز بابت قضیه لامارک و داروین

    موفق و پیروز باش

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +3 (from 3 votes)
  21. رضا گفته:

    اینکه می‌شینی یه سری مواردی که تو زندگیت اتفاق افتاده رو تحلیل می کنی و بعدش نتیجه ای که می گیری رو ذخیره بقیه زندگیت می کنی خیلی خوبه. اصلا گذشته و خاطرات فقط به همین درد می خوره ولی می شه یکم از آیندت بنویسی. الان با سابقه زندگی تو دوتا کشور با دو فرهنگ متفاوت ( حداقل روی کاغذ متفاوت) ، با تجربه تحلیلی امروزت، به چی فکر می‌کنی؟ این تحلیلا کجا قراره به کارت بیاد؟ قراره بشینی مثل مفسر ورزشی هی تحلیلای مختلفی راجع به اتفاقات زمین بنویسی؟


    پاسخ:
    سپاس از کامنت خوبت دوست عزیز. این «امروز به چی فکر می‌کنی» خوب سوال خیلی گسترده‌ایه؛ میتونه ساعت‌ها راجع بهش صحبت بشه. اما اینکه این تحلیل‌ها کجا قراره به کار بیاد، میشه به طور خلاصه گفت اولن هدف از نوشتنشون لزومن این نیست که جایی به کار بیان. در واقع هیچ هدفی پشت این نوشتن نیست و من هرازگاهی باید این توضیح رو تکرار کنم. صرفن وقتی چیزی توجهو جلب می‌کنه می‌نویسم و به اندازه‌ی درک خودم تحلیلش می‌کنم و گاهی یه رهگذر اینترنتی مثل شما با دیدن نگاه تحلیلی توی نوشته‌هام احساس میکنه که حتمن باید هدفی پشتش باشه. نیست. به همین سادگی.
    اما این نوشتن برای خودم فایده‌های ضمنی داره. مهم‌ترینش اینه که طبیعت من طوریه که از نظر ذهنی فقط زمانی خشنود و راضی هستم که فکرم درگیر تحلیل باشه. تحلیل چیزی که ارزش تحلیل داشته باشه. بیشتر وقت من در کنار دوستان نزدیکم هم اگر به بازی و شوخی نگذره، به بحث و گفتمان تحلیلی و به قول خودمون حل کردن مشکلات دنیا می‌گذره. این نوشتن مثل رکاب زدن روی دوچرخه‌س. اگر ننویسم (در واقع اگر فکر و تحلیل نکنم) می‌خورم زمین. یه تیپ شخصیته صرفن.
    و در پاسخ به پرسش آخرت، نه؛ قراری نذاشتم مبنی بر اینکه بشینم مثل مفسر ورزشی تحلیل بنویسم. اما اگر درون‌مایه‌ی حرفت اینه که «اگر مستقیمن به کارت نمیاد بهتره ننویسی»، خب نگاه ما متفاوته.
    در انتها هم عرض کنم که چشم، به امید خدا اگر شد از آینده‌م هم می‌نویسم.
    بهروز باشید.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  22. adel گفته:

    سلام
    من اولین باره که وبلاگتو می خونم، خیلی لذت بردم از نوشته هات (چندتاشونو خوندم) یه طنز خوبی تو نوشته هات هست و اینکه این همه سال داری وبلاگ می نویسی خیلی خوبه. راجع به جبر و اختیار یه نظر شخصی می خواستم بدم، چون زیاد راجعبهش فکر کردم، من نه به جبر مطلق معتقدم نه به اختیار مطلق، همونطوری که محمود گفت زندگی یک معامله هست، یعنی همیشه ما چیزی می دهیم و چیزی به دست می آوریم در این جبر هست، ولی در این که چه چیزی بدهیم و چه چیزی به دست بیاریم اختیار هست، در اینکه ژن هایی به ما ارث برسند جبر هست ولی در اینکه چطور از این ژن ها استفاده کنیم اختیار هست در اینکه عشق در اثر فعال شدن یک هرمون ایجاد میشه جبر هست ولی در اینکه کجا این هرمون رو فعال کنیم اختیار هست و …

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +4 (from 4 votes)
  23. سین گفته:

    اولین بار است که کامنت میگذارم. چون کامنتها و بحث زنتیک برایم بسیار جالب و آموزنده بود.و چون تا حدی این بحث را دنبال میکنم، میخواستم ، من هم نکاتی را که با مطالعه متوجه شده ام را بازگو کنم.
    در واقع سه نوع نظریه روانشناسی در بحث و گفتگو با یکدیگرند. خصوصا در حیطه روانشناسی اجتماعی و تبیین رفتار اجتماعی انسان و خصوصا انسان امروز.
    ۱- گروهی که به الگوهای زنتیکی معتقدند. ۲- گروه رفتار گرایان، که معتقد به شرایط زیست و محیط تربیت هستند. که به نظریه پاوولف و انعکاس شرطی معتقدند. ۳- گروهی که فاکتورهای زنتیکی را عامل اصلی، برای ایجاد یک رفتار نمیدانند ، اما آن را بالقوه در ایجاد یک رفتار بسیار موثر میدانند.
    و ایجاد یک رفتار را مجموع استعدادهای زنتیکی و انعکاس شرطی یا همان ، رفتار یاد گرفته شده میدانند. یک تئوریسین معروف هم هست که اسمش یادم نیست! اما سرچ میکنم و اگر بخواهید در کامنت بعدی مینویسم. این تئوریسین که روانکاو هست در مرحله کلینیکال با همین تئوری ثابت کرده که انواع بیماری ” آبسشن ” که متخصصین آن را یک بیماری زنتیکی و اختلال عصبی میدانند ، یک رفتار یاد گرفته شده است. و با همان روش های انعکاس شرطی تا حد زیادی بیمار ی آبسشن را میتوان درمان کرد. ضمنا من عادت به کامنت نوشتن آنهم اینقدر طولانی ندارم. امیدوارم که دوستان به بحث ادامه بدهند ، منهم خیلی یاد میگیرم و دانسته های خودم را هم مرور میکنم. و ذهن خودم هم مرتب و دسته بندی میشود!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +4 (from 4 votes)
  24. سین گفته:

    اسم روانکاو و تئوریسین : Damiaan Denys

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +3 (from 3 votes)
  25. ترنم گفته:

    دست نوشته های خوبی دارید.حیف که ندیدم و حال که دیدم خیلی از حرفهای گذر زمان ام را در وبلاگ شما یافتم

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)

محل نوشتن نظرات