Wordpress Themes

قارچ خور!

 

بعد از این بر آسمان جوییم یار
زان که بر روی زمین جستیم، نیست…

این تصویر رو خیلی از بچه‌های هم‌نسل من باید بشناسن. یه قسمتی از بازی «سوپر ماریو» (که ما بهش می‌گفتیم قارچ‌خور) روی کنسول‌های قدیمی نینتندو (که باز ما بهشون می‌گفتیم «میکرو»). داستان این آقای سیبیلو که وقتی قارچ می‌خورد گنده‌تر می‌شد و باید  هفت خان رستم رو رد می‌کرد و با انواع و اقسام جک و جونورها در میفتاد و از روی گولّه‌های آتشی و گودال‌ها می‌پرید و دهن اژدها و لاک‌پشت‌های پرنده رو سرویس می‌کرد و تو دریا شنا می‌کرد و می‌رفت و می‌رفت تا می‌رسید به زیر زمین یه قلعه که غول توش بود، غول رو می‌کشت و می‌رفت به انتهای دخمه تا «پرنسس» رو نجات بده و وقتی که می‌رسید اونجا، می‌دید که پرنسسی در کار نیست و به جاش یه عروسک اونجاس؛ و همونطوری که می‌بینید، یه نوشته هم اون بالا ظاهر می‌شد که می‌گفت: «استاد! ‌ر‌یــد‌‌‌‌ی‌، سازمان آب هم اعتصابه… شاهزاده خانوم ما توی یه قلعه‌ی دیگه تشریف دارن…» و بازی همین‌طور سخت‌تر می‌شد و این بدبخت هم جستجوشو از این قلعه به قلعه‌ی بعدی ادامه می‌داد…

Mario_OtherCastle

بچه که بودم عاشق اینجور بازی‌ها بودم ولی بابام بنا به دلایلی (که منطقی هم بودن) مخالف سرسخت بازی‌های کامپیوتری بود و اینقدر در برابر من مقاومت کرد که آخر سر دست به دامن مادربزرگم شدم و ایشون هم به عنوان جایزه‌ی نماز خوندن، یه «میکرو» برام خرید و از اونجا بود که این جناب آقای سوپر‌ ماریو، تبدیل شد به بخش مهمی از کودکی من. صبح تا شب و شب تا صبح دسته توی دستم بود و زل زده بودم به تلویزیون و دست کم تا زمانی که دسته‌های میکرو خراب شد، کلی خوشحال بودم.

توی اون سال‌ها ماریو بخش مهمی از کودکی من بود. یه مدتی گذشت، دسته‌های میکرو خراب شد و کلن جمع شد توی یه کارتن و برای همیشه افتاد توی انباری.  ولی ماریو با زیرکی خاصی از میکرو در اومد، رفت توی جلد من و بعد از اون من در کنار کودک درون و ‌‌تـخـم‌‌ ‌سـگ درون، یه ماریوی درون هم داشتم که هی قارچ خورد و قارچ خورد و بزرگ‌تر شد و کم کم کنترل بخش مهمی از زندگی منو به دست گرفت.

هیجده سالم که بود، ترم اول دانشگاه که بودم، مثل بقیه‌ی پسرای خوب اون دوران دلباخته‌ی یه دختری شدم و کم‌کم دیگه بیست و چهار ساعت بهش فکر می‌کردم. صاف و ساده، عین این احمقای دوست‌داشتنی؛ خوابشو می‌دیدم، شب امتحان به جای درس خوندن غزل تلاوت می‌کردم و تقریبن هشتاد درصد حجم فکری و پنجاه درصد مکالماتم با دوستای نزدیکم به ایشون اختصاص داشت. تنها قسمت این ماجرا که مثل داستان بقیه‌ی نوجوونای احمق دوست‌داشتنی نبود، این بود که من هیچ وقت به این بنده‌خدا چیزی رو ابراز نکردم. هرچند احتمالن نگاهای احمقانه‌م، پی‌ام‌های نصف شبی یاهو مسنجر احمقانه‌م، و بقیه‌ی رفتار‌های احمقانه‌م مثل اسب آبی داد می‌زد که تو او دل صاب مرده چه خبره و رنگ رخساره‌م هم به شدت خبر می‌داد از سرّ درون، و اون بدبخت هم دو سه سال انواع و اقسام سیگنال‌ها رو امتحان کرد و تا بلکه منو به حرکتی وادار کنه ولی خب کلن ناامید شد… با همه‌ی اینا، عملیات سرکوب احساسات طی تمام اون چند سال بالاخره با موفقیت انجام شد؛ اون هم فقط به این دلیل که یه نکته‌ی کوچیکی توی مغز من با بقیه‌ی نوجوونای احمق دوست‌داشتنی فرق داشت. من دیگه دهن آینده‌نگری رو سرویس کرده بودم و از اونجا که شرایط اون دوران زندگیم (که نمی‌خوام وارد جزییاتش بشم) بسیار اسف‌بار و مفتضح بود و من هم هیچ امیدی به درست شدن اونا در آینده‌ی میان‌مدت نداشتم، منطقن فکر می‌کردم که بهتره یه آدم دیگه رو معطل خودم نکنم و نکشم توی راهی که نمی‌تونم تا آخرش ببرمش…

ماریوی درون کار خودشو کرده بود. اون دختر، پرنسس بود توی قلعه، من هم ماریو بودم توی مرحله‌ی اول. بین و من و یه «happily ever after» با پرنسس، دنیایی از مشکلات بود؛ جک و جونور، گلوله‌های آتیشی، گودال و اژدها و غول و کوفت و زهر مار و تمام درک من نوجوون احمق هم همین بود که من باید مثل ماریو راه بیفتم و این مشکلات رو حل کنم، زندگیمو روبراه کنم، با جک و جونور و اژدها در بیفتم، قلعه رو پیدا کنم و غولشو بکشم و  پرنسس رو بزنم زیر بغلم و ببرم خونه و خلاصه بریم سراغ زندگیمون. در عمل همین کارم کردم. دست کم تا یه جاهاییش. بی راه نیست اگر بگم که توی کل این چند سال، تمام این «تند تند زندگی کردن‌ها»، این در و اون در زدنا، از مهاجرت و اقامت و سگ‌جون شدن و خونه خریدن و رو به یکجا نشینی آوردن(!)‌ و اینا، همیشه رگه‌هایی داشت از انگیزه‌ای که آرزوی پرنسس توی مغزم بهم می‌داد. چند سال گذشت و من مرحله به مرحله جلو رفتم و هرچی سر راهم بود کنار زدم. روز به روز ماریو‌ تر شدم و سختی‌هایی که دیگه گفتن نداره کشیدم و ترتیب غول‌های زندگیمو دادم و دست آخر به خیال خودم با سر و صورت خونی ولی دست تقریبن پر، عین احمق‌ها رفتم سراغ پرنسس؛ و درست جایی که قرار بود همه چی خوب و خوش تموم بشه، درست مثل استاد ماریو، مواجه شدم با عروسکی که توی تمام این سال‌ها فکر می‌کردم پرنسسه.

البته اون عروسک هیچ گناهی نداشت. نه اون هیچ وقت ادعا کرده بود که پرنسسه و نه حتی من ازش پرسیده بودم که اصلن منتظر اومدن من هست یا نه؛ ولی خوب کل داستان درد داشت؛ اینکه دیدم کلن از اول قلعه رو اشتباهی رفتم درد داشت. اینکه بعد از این همه سال یه دفعه یه نوشته بالای سرت ظاهر بشه که «داداش ‌ر‌‌یــد‌‌‌ی‌، آب هم قطعه» درد داره. اینکه خیلی دیر بفهمی که اون چیزی که دنبالش می‌گشتی کلن توی یه قلعه‌ی دیگه‌س که اصلن نمی‌دونی کجاس، مثل یه آب سردیه که بریزن رو سرت. بدتر از همه، حتی اینکه ببینی توی این چند سال زندگی ماریویی، یه جورایی اینقدر پیر شدی که دیگه حوصله‌ی عروسک‌بازی نداری هم خودش تلخه.

 * * * * * * * * *

این عکس پایینی، خونه‌ی منه که چند روز پیش بالاخره بعد از چند سال زندگی سخت به سبک اقتصاد مقاومتی، خریدمش و هرچند حالا حالاها باید قسطشو بدم، ولی خوب بازم می‌تونم بگم مال منه. عکس بغلیش هم همون قلعه‌ایه که ماریو بعد از اینکه ماتحتش در کشاکش تلاشش برای پیدا کردن پرنسس آسیب می‌دید، بهش می‌رسید و با هزار امید و آرزو می‌رفت توش و بعدش زرت می‌خورد تو برجکش. می‌دونم برای شما احتمالن معنی نمیده، ولی این روزا واقعن هر وقت میام خونه، قیافه‌ی خونه‌م ناخودآگاه شکل این قلعه و این داستان ماریو و متعلقاتش رو برام تداعی می‌کنه!

palace

یه طنز خیلی تلخی هم هست پشت این قضیه؛ پدر و مادر و فک و فامیلایی که از خونه‌دار شدن من خبر دار شدن و بعضن زنگ می‌زنن تبریک بگن، با یه لحن مثلن کول و در حالی که فکر می‌کنن اولین نفری هستن که این ایده‌ی بی نظیر به فکرشون رسیده، یادآور میشن که «خوب حالا که خونه و ماشین و کار و زندگیت روبراهه و اینا، اگه گفتی نوبت چیه … ؟!!!» منم خیلی خشک و غیر کول میگم:‌ «نوبت یه کم استراحت، یه کم خوش‌گذرونی». بعد از پیدا کردن ماریوی درونم، تازه حس می‌کنم چقدر توهین آمیزه وقتی کسی همچین سوالی ازت می‌کنه و جواب رو هم خودش به زور میده؛ انگار من (و امثال من) تمام جوونیمو گذاشتم و سختی‌هاشو کشیدم تا یه چیزی رو از صفر صفر بسازم و بعد که به یه جای درست حسابی رسید و سختی‌هاش تموم شد، یه دختری که توی همون دوران داشته یه قل دو قل بازی می‌کرده، بیاد مفت و مجانی، «مثل یه پرنسس» شیرجه بزنه وسط خوشبختی من و من هم احتمالن وظیفه دارم تو نشیمنگاهم عروسی بگیرم از خوشحالی.

به جرئت می‌گم، بزرگترین ظلمی که به من (و خیلی‌های دیگه مثل من) شده، جا انداختن این طرز فکر ماریویی از بچگی توی ذهنمون بوده، چیزی که متاسفانه بخش مهمی از سال‌های جوونی منو به بیراهه برد و ده سال طول کشید تا من متوجه عمق ایرادش بشم. و من حالا، در ابتدای بیست و هشتمین سال زندگیم، عمیقن احساس تنهایی می‌کنم؛ احساس رسیدن به کوچه‌ی بن‌بستی که حتی حوصله ندارم ازش برگردم و دلم می‌خواد تهش بشینم، تکیه بدم به دیوار، اولین سیگار زندگیمو روشن کنم و چشمامو ببندم… احساس می‌کنم اینکه این همه سال بدون اینکه آگاه باشم، یه ماریو بودم، یه فاجعه بوده و بدتر از اون، اینکه الان بهش آگاه شدم فاجعه‌تره. نه راه پس هست و نه انرژی بلند شدن…

یادمه ماریو بعد از هفت بار …ر خوردن، بالاخره پرنسس «واقعی» رو توی قلعه‌ی هشتم پیدا می‌کرد. هرچند هیچ کس نمی‌دونه که بعدش دقیقن چی‌ می‌شد. من دیگه حوصله‌ی از این قلعه به اون قلعه دویدن رو برای وقت تلف کردن با یه سری عروسک ندارم. اما اونقدر ماریو شدم که دیگه راه بهتری هم بلد نیستم. ای کاش یکی بیاد و قلعه‌ی هشتم رو همین الان به من نشون بده، تا این سیگارو بندازم زمین، بند کفشمو سفت کنم و بلند شم، یه نفس عمیق بکشم و برای آخرین بار، دوباره راه بیفتم…


پی‌نوشت:

یک. شعر از مولانا.

دو. در ماه‌های گذشته من یه شکست عشقی خوردم البته با گل به خودی، طبق برآورد‌ها دومیش رو هم تا حدود دو ماه و نیم دیگه خواهم خورد، این دفعه توی یه بازی تدارکاتی. اما در مجموع نکته‌ی مثبت این دو تا اتفاق این بود که ابعاد خیلی جالبی از خودم رو کشف کردم، و ارتباط‌های خیلی جالب‌تری بین اتفاقاتی که درگیرشون شدم، با دوران کودکیم. اینه که تا یه چند وقتی [احتمالن] نوشته‌های من یکی در میون حاوی مضامینی از چ‌س ناله‌های عشقی باشه! اگه به قول یکی از دوستان، با خوندن این چیزا کهیر می‌زنید دست کم تا نوروز بعدی این دور و برا پیداتون نشه.

سه. یه بازی دیگه هم بود که در واقع آخرین بازی کامپیوتری‌ای بود که توی ایران تا تهش رفتم، به اسم Prince of Persia، نسخه‌ی Sands of Time که بعدها فیلمی هم دقیقن به همین اسم از روش ساخته شد (هرچند داستان فیلمش کاملن متفاوت بود). توی این بازی برای اولین بار، یه نوآوری در شکل داستان داده شده بود. بر خلاف تقریبن تمام بازی‌های اول شخص غیر اکشن، اینجا شخص اول صرفن یه پسری که تمام زندگیش رو بذاره زمین و به آب و آتیش بزنه تا یه دختر رو «به دست بیاره» نبود. شخص اول پسر بود، همون اول بازی پرنسس رو پیدا می‌کرد و بعد دو نفری باید در طول مسیر می‌رفتن و می‌جنگیدن و معماها رو حل می‌کردن تا وقتی که به هدف نهایی بازی (که شکست یه جادوگر خبیث بود) دست پیدا می‌کردن. این وسط یه خنجری بود که دست هرکسی که بود، میتونست زمان رو باهاش به عقب برگردونه اما به جز اون شخص هیچ کس دیگه چیزی از واقعیت زمان قبلی به خاطر نمی‌آورد. خلاصه این دو نفر با بدبختی به ته بازی می‌رسن و درست در آخرین لحظات، این خنجر و یه سری آت و آشغال جادویی دیگه خیلی تصادفی زمان رو به هم می‌ریزن و دست آخر پسره هرچی زور می‌زنه به دختره بفهمونه که بابا من و تو با هم فلان جاها رو رفتیم، فلان بدبختی‌ها رو کشیدیم و چه و چه، دختره چیزی یادش نمیاد و میگه «آقا مزاحم نشو»، پسره عذرخواهی می‌کنه، راهشو می‌کشه و برمی‌گرده به «پرشیا». حالا چرا یاد این افتادم؟! آخه همونطور که داستان شکست عشقی اولیم شبیه قضیه‌ی ماریو بود، این شکست عشقی دومی که قراره تا چند ماه دیگه بخورم داستانش شبیه این بازی «پرینس آف پرشیا» هستش! اینه که داشتم به این فکر می‌کردم که اگه زندگی من طبق همین فرمول پیش بره، با توجه به اینکه در چند سال اخیر تنها بازی‌ کامپیوتری‌ای که خیلی کردم فوتبال بوده، احتمالن ماجرای شکست عشقی بعدیم اینطوریه که به همراه ده یازده تا پسر احمق دیگه، بدو بدو میفتم دنبال یه «چیزی» که درست در لحظه‌ای که به دستش میارم، می‌فهمم بهترین کاری که میشه باهاش کرد اینه که با تمام قدرت شوتش کنم به دور ترین نقطه‌ی ممکن… نتیجه‌ی اخلاقی اینه که باید بازی کامپیوتری بعدی که قراره معتادش بشم رو با دقت بسیار بالایی انتخاب کنم! پیشنهادی ندارین؟

چهار. حالا جدای از شوخی، به نظر شما بازی‌های دوران بچگی واقعن می‌تونن روی رقم خوردن اتفاق‌های زندگی ما تاثیر بذارن؟

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.5/5 (32 votes cast)
قارچ خور! , ۴٫۵ out of 5 based on 32 ratings

۵۷ نظر برای “قارچ خور!”

  1. سمیه گفته:

    به نظرم کمی بی انصاف هستین در مورد همسر اینده تون چون اولا زندگیتون به این خونه ختم نمی شه و در اینده باید بزرکتر و بهتر و … بکنینی بعدشم این خونه بیشتر از همه به خودتون کمک می کنه که زندگی متاهلی رو با ارامش بیتشری شروع کنین تازه از کجا معلوم خانمه داره یه قل دوقل باری می کنه مگه می خوایی با یه بچه ازدواج می کنین شاید همسر آینده تون الان داره کار می کنه واسه جهیزیش پول جمع می کنه و … در هر حال هیچ منتی نداره اگه خواستین خانمتونو ببرین تو یه خونه اجاره ای با هم کار کنین خونه بخرین والا زن نگرفته دارین منتشو سر عالم و ادم می زارین

    —-
    پاسخ:
    ای کاش میشد یه طوری یه محدودیت سنی یا آزمون ورودی برای کسایی که میان توی این بلاگ گذاشت خدایی! بابا تو رو خدا اول خوندن و نوشتن یاد بگیرید بعد شروع کنید!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +5 (from 17 votes)
  2. محمد گفته:

    برو خدا رو شکر کن که دست کم توی این ده سال یه هدفی تو زندگیت بوده حالا اگه بهش نرسیدی اون دیگه دست تو نبوده. من خودم تازه فهمیدم توی این مدت هیچ هدفی نداشتم و فقط دور خودم داشتم میچرخیدم.داستان من و خیلیای دیگه یه جورایی شبیه به پست قبلیته


    پاسخ:
    آره انصافن به خاطر اون قسمتش واقعن راضی‌ام 🙂 سپاس.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +3 (from 3 votes)
  3. امیرحسین گفته:

    بهروز انصافا حرف دل زدی رفیق یعنی واقعا زندگی خیلی از ما شده فقط سگ دو زدن مثل ماریو به قول تو که عمر و جوونی و بهترین روزامون بذاریم به امید این که اخر سر به چیزی که معلوم نیست واقعی بوده یا نه برسیم…دلم گرفت حرفاتو خوندم خود منم اینجورم برا همین درکت میکنم… دمت گرم


    پاسخ:
    قربونت برادر. این چارچوب فکری‌ای بود که فرهنگ ما کرد توی کله‌مون و قطعن خیلی‌هامون ازش متضرر شدیم. ولی خوب جلوی ضرر رو از هرجا بگیریم منفعته 🙂

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +5 (from 5 votes)
  4. مهناز گفته:

    من در حال حاضر ته یک کوچه بن بست تاریک هستم و بدبختى اینه که از سر تیم بهداشت و درمان بودنم سیگارم نمیتونم بکشم.
    و درمورد مورد چهار باید بگم بازى هاى کامپیوترى که هیچ تمام اتفاقات کودکى روى زندگى و ادامه ى زندگى آدم تأثیر میزاره.


    پاسخ:
    تو دیگه چرا؟ یه کم از بن بستت بنویس جو درد دل راه بیفته اینجا حال میده!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  5. امیرحسین شکیبا گفته:

    بهروز جون سلام، خیلی خوشحالم که به خیلی از اون چیزا که فکر میکردی و براش تلاش کردی رسیدی؟ حالا شاید زیاد ازش راضی نباشی و اونجوری که ۷ -۸ سال پیش فکر می کردی نشده،اما زیادم ازش دور نیست. میتونی ی جور دیگه هم به این قضیه نگاه کنی، این پرنسس هرکی که الان هست باعث شده تو به این چیزا فکر کنی و به این چیزا برسی، حالا نمیخواد و نمی خوای، میتونی با تمام وجودت و به نحو احسن تک خوری کنی و به قول خودت حالا حال و حول کنی! ولی اگه این حال و حول ها رو قبلا میکردی شاید این چیزا رو نداشتی. خوشحالم از بین این هم غر زدنات بازم بوی ی آینده نگری میاد، و بازم دنبال ی بازی جدیدی و داری الان به فوتبال فکر میکنی؟ خدا رو شکر توی دوران بچگیت مثل ما Neverhood بازی نکردی 🙂 که بعد از کلی فکر کردن و گ‌و‌زیـد‌ن مغز به این نتیجه برسی که خیلی از کارهایی که کردی غلطه و فرصت جبران نداری. و تازه ی راه حل هایی جدیدی هم توی ذهنت باشه اما به درستیش شک کنی. اما در کل منم فکر میکنم فوتبال بازی خوبیه 🙂 هر جا هستی خوش باشی و غمتو نبینم رفیق دوران کودکی 🙂


    پاسخ:
    امروز سر کار بودم که این کامنتت رو دیدم، یه دفعه برق از سرم پرید، یاد تمام خاطرات و روزای جالب دوره‌ی راهنمایی افتادم اصلن یه لبخند عمیقی اومد رو لبم که همکارم ده دفعه پرسید «تو چرا اینقدر خوشحالی؟» . این Neverhood رو گفتی به خصوص، یاد اون روزایی که تازه کامپیوتر خریده بودم و به جمع شما کامپیوتر دارها اضافه شده بودم افتادم، به روزایی که من و تو و آرمان وقتی از مدرسه تعطیل می‌شدیم تا خونه راجع به کامپیوترامون کل‌کل می‌کردیم و با چی بدبختی با اون فلاپی‌های صاب مرده بازی‌هامونو به هم میدادیم، و ده بار این رفت و برگشت فلاپی‌ها طول می‌کشید تا بالاخره یه بازی مثل «هرکولز» منتقل بشه… امروز اینقدر یه دفعه این خاطره‌ها برام زنده شد که می‌خواستم از خوشحالی گریه کنم. یه لحظه حس کردم که یعنی واقعن من اینقدر پیر شدم که از پونزده سال پیش خاطره دارم؟ وات د هل ….

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +4 (from 4 votes)
  6. امیرحسین شکیبا گفته:

    راستی خونه نو هم مبارک فقط ی کم به ما دوره وگرنه طبق سنت ایرانیا برات کاسه و بشقاب و کلی ..شر دیگه می آوردم.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  7. حسین گفته:

    بسیار جالب بود….خیلی جالب..اما چیزی که کنجکاوم میکنه اینه که چجوری تونستی رشد کنی و از کجا شروع کردیو تو کدوم کشور رفتی و اونجا چجوری تونستی رو پای خودت وایستی؟اینارو خیلی دوسدارم بدونم یعنی اینکه یه ادم خودساخته چجوری بوده زندگیش..


    پاسخ:
    سپاس دوست عزیز. یه مقدار آرشیو همین بلاگ رو بخونی به اندازه‌ی کافی در مورد این سوال‌هایی که گفتی نوشتم. بهروز باشی 🙂

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  8. مریم گفته:

    همه ش دارم فک میکنم من چقد تحت تاثیر بازیای بچگیم بودم. هرکولس که همه ش در حال دختر بازی بود. لاما هم که یه معجون خورد از امپراتور تبدیل به شتر (لاما) شد اونم یه شتر پر مدعا ولی در نهایت این اتفاقه باعث شد آدم بشه. بازیای بزن بکشم که یه عالمه بازی کردم از هر مدلش. ولی فکرشو که میکنم بیشترین شباهتو الان بین خودم و اون لاماهه پیدا میکنم. در حال حاضر لامایی بیش نیستم. تهش چی بشه خدا عالمه.


    پاسخ:
    من لاما بازی نکردم. نمی‌دونم چیه. ولی الان می‌خوام برم یوتوب ببینم چیزی ازش هست یا نه!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  9. پژمان گفته:

    این داستان شباهت خیلی زیادی به داستان زندگی خیلی از ماها داره فقط تنها تفاوتش حداقل با من اینه اون خونه را ندارم حداقل به قول شما یه کم اخرش خوش میگذشت.


    پاسخ:
    دیر و زود داره ولی آخرش میشه بالاخره. در ضمن واقعیت اینه که این خونه هم مال بانکه، منم حالا حالاها باید قسط بدم! هاها

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  10. آریا گفته:

    Dragon age بازی کن
    بهت میگه اختیار آینده دست خودته متن بازی ده ها پایان داره.


    پاسخ:
    آره؟! ایول!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  11. نازنین گفته:

    ممنون که حرف دل خیلی از آقایان دنیای امروز را با شجاعت زدید. راستش من به عنوان خانم به خصوص در غرب مردان زیادی را دیدم که دغدغه این را دارند که مبادا داشته هایشان با شریک زندگیشان آینده شان تقسیم شود اما اعتراف به آن نمی کنند (شاید چون می ترسند به بخل متهم شوند) به هر حال تصمیم به تنهایی میگیرند و این ریسک گریزی آنهارا تبدیل به نگهبان اموال بی وارث می کند. این تصمیم مانند کسی است که از ترس تصادف از خانه بیرون نمی رود.


    پاسخ:
    تمام حرف شما درسته به جز جمله‌ی آخرش. یه مقوله‌ی اجتماعی رو با یه همچین تحلیل َآبکی نمیشه توجیه کرد. ریسک یه توازن بین چیزی که به دست میاری و چیزی که ممکنه از دست بدی هستش. قیاس وزن این دوتاس که منجر به تصمیم برای ریسک کردن یا نکردن میشه. وقتی چیزی که می‌بینی، اونقدر ارزش نداره که بخوای براش ریسک کنی، خوب نمی‌کنی دیگه.
    در ضمن، بنده فقط حرف دل خودم رو زدم. هرچند احتمال میدم افراد دیگه‌ای هم قربانی همین طرز فکری که به ما فرو شد، شده باشن.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  12. دکتر هویج گفته:

    یعنی اون خانوم سمیه که کامنت شماره‌ی یک رو گذاشته دقیقن مهر تایید زده به کل این مطلب! هنوز نه میدونه تو کی هستی، نه می‌دونه طرفت کی بوده و طرف بعدیت کی قراره باشه، با قدرت تمام دستور میده که «باید» بیشتر و بهتر از اینی که داری به دست بیاری!
    خدایا. این دخترای ایرانی رو از چی آفریدی دقیقا؟ این همه توقع از کجا میاد؟


    پاسخ:
    منم راستش اول به همین فکر کردم. ولی حوصله دهن به دهن شدن نداشتم. کاملن اون جمله «باید فلان و بیسار کنی» همون اول خورد تو مخم!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +3 (from 3 votes)
  13. مهران گفته:

    دوست عزیز مطلب زیباتون رو خوندم. منم شرایطی مثل شما رو داشتم و الان هم خارج از ایران زندگی میکنم. منو بردی به یاد نوستالوژی های قدیمی و ماریو و… دوست عزیز منم همین شرایط شمارو دارم.تمام جوونی رو صرف کار کردن و ساختن آینده کردم و تفریحاتم همین بازی های کامپیوتری بود. زمانی که دوستان من با پولشون و کمک مامان باباشون ماشین میخریدن و دخترها هم به واسطه ماشین بهشون پا میدادن من به خیال خودم میگفتم اشکال نداره من دارم برای آینده ام سگ دو میزنم و میرم خارج ایران و نتایج زحماتم رو میبینم. غافل از اینکه مانند ماریو عمر گرانمایه رو صرف ساختن آینده کردم و نفهمیدم جوونی چیه. الان که سنم بیشتره فهمیدم چه دورانی رو از دست دادم و جوونی رو هر چقدر هم که خونه پول ماشین داشته باشی دیگه به دست نمیاری.

    در مورد پرنسس هم بگم درسته در ایران به خانم ها کلا جفا میشه ولی حداقل تو قشر متوسط دخترها یاد گرفتن ماهیگیری رو! الان دیگه رابطه تابو نیست و هرکدوم ماشاالله چندتا دوست پسر دارند و تمام هزینه اونها + ماشین و رفت و آمد و رستوران و کافی شاپ و غیره… هم رو پسرها میدن و در قبال یک س/ک/‌س که هزار جور هم ادا و اصول و قدیس بازی درمیارن که یکی نیست بگه س‌/ک‌/س یک چیز دوطرفه است و از لحاظ بیولوژیکی هم خانها بیشتر لذت میبرند پس این معامله نا پایاپای چیه؟

    خارج از ایران هم که زیاد دیدم و شنیدم که تا پاشونو بیرون میگذارند مرد ایرانی بد میشه و میخوان انتقام حکومت رو از ما بکیرند! ولی اگر آقای مو بلند خارجی همون شب اول تو بار ایشونو ببینه و ببره شب خونش و یه پاپاسی هم خرجش نکنه هیچ اشکال نداره آخه خارجیه خووووووو! کلا مرغ همسایه غازه. دوستانی هم که اینجا اومدن و بعد مدتی رفتن به ایران ازدواج کردن یکسریشون وقتی کاز زنشون تموم شد و خرشون از پل گذشت فورا فیلشون یاد هندستون میکنه و…

    دوست عزیز از من میشنوی تا جوونی برو دنبال عشق و حال و جوونی که هیچ ارزش مادی تو این دنیا اونو بهت برنمی گردونه. من حتا خودم رو درگیر قسط خونه و ماشین نکردم و درعوض میخوام با پولم دنیا رو بگردم.خودت رو هم بیخودی گیر این پرنسس های خفته تو قصر نکن که اکثرا عشق و حالشونو کردن و حالا منتظرن یه کیس خوب!!! پیدا شه و اونارو به کاخ امیالشون ببره. خیلی واضح بهت بگم الان تو ایران نه همه و خیلی ها تورو به پاسپورت میبینن نه خودت! پس زندگیت رو قمار نکن. کی گفته و قانون گذاشته همه باس زن بگیرن یا بچه دار بشن؟؟؟
    برو دنبال زندگیت و همیشه طوری زندگی کن که هروقت پشت سرت رو نگاه کردی افسوس نخوری.فقط طوری زندگی کن که حق دیگران رو نخوری یا ضایع نکنی…
    منتظر نوشته های بعدیت هستم!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +3 (from 5 votes)
  14. مریم گفته:

    The empror’s new Groove

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  15. ناهید گفته:

    بنظر من قارچ خام خوشمزه نیست… باید عملش بیاری… توی سوپ بپزیش یا کبابش کنی و یا با پنیر تفتش بدی…
    اون پرنسس رو هم همین تصور کن. باید متوجه بشه قرار نیست خام خام باشه.

    تشبیهت باحال بود. موفق باشی

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  16. mita گفته:

    خیلی از دخترا هم مثل یه بانوی تمام عیار درس خوندن،تلاش کردن، کار کردن تا بتونن اون شاهزاده رویاهاشونو به دست بیارن.
    در صورتی که اکثر شاهزاده‌ی قصه‌ی این دخترا، یا قبلا تو ورطه‌ی اعتیاد گیر افتادن، یا آلوده‌ی گرسنگی س/ک/س شدن. اینم قصه‌ی پرنسس تو قلعه‌ی ماریو بود، که ماریو خودشو به زحمت ننداخت بیاد پیداش کنه…


    پاسخ:
    🙁 آره، این‌طوریش رو هم دیدم…

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  17. مریم گفته:

    سلام. من قلمتونو خیلی دوست دارم. از طرفدارارهای پروپاقرص وبلاگتون هستم. من وقتی بچه بودم هیچ کدوم از این بازی ها رو بازی نکردم چون بابام واسم نمی خرید. پس مطمئنا روی سرنوشتم هم تاثیری نداشتن.
    اما توی زندگی واقعی، من و ماریو خیلی تلاش کردیم تا یه سری از موانع رو کنار بزنیم و تا حدودی موفق بودیم بازهم تکرار میکنم تا حدودی. اما بعداز چند سال، نشد که نشد و نتونستیم به هم برسیم بخاطر موانعی که هنوز به قوت خودشون باقی موندن. پیش خودم فکر میکنم که اگه خیلی پولدار بودم و دستم باز بود میتونستم به تنهایی موانع باقیمونده رو هم کنار بزنم و بهم برسیم. ماریو هم اگه خیلی پولدار بود همین کارو می کرد. مهم نبود که کدوممون کار رو تموم میکردیم، مهم این بود که همدیگرو داشتیم.
    حالا مجبورم بعد از این همه تلاش، صبر کنم تا یه ماریو جدید که شاید اونهم واسه یه پرنسس دیگه یه عالمه تلاش کرده و موفق نبوده، به سراغ من بیاد البته اگه همچین ماریویی وجود داشته باشه. حداقل شما لازم نیست منتظر اومدن کسی باشین، خودتون میتونین یه پرنسس واسه خودتون انتخاب کنید..


    پاسخ:
    آره عملن همین میشه. تویی که انرژی و حس‌های قشنگت رو برای یه نفر گذاشتی و بهش نرسیدی (یا از یه جایی به بعد ترجیح دادی نرسی) آخر سر برخورد می‌کنی به کسی که انرژی و حس‌های قشنگشو برای یکی دیگه گذاشته بوده و بهش نرسیده. نکته‌ی منفیش اینه که اون انگیزه و حس و دیوونه‌بازی‌ها دیگه نیست ولی نکته‌ی مثبتش اینه که هردوتون احتمالن تازه فهمیدین که باید اساسن دنبال چه آدمی بگردین.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +4 (from 6 votes)
  18. مهناز گفته:

    بنظرم کارکن پول درار بعد برو تمام بازیهاى مهم و حساس بایرن.مونیخ و آلمان تو استادیوم ببین و برگرد تو خونت و به این فکر که تو و خونت به هم تعلق دارین.به پرنسس فکر نکن به عشق فکر کن به آدمى که حالتو خوب کنه.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  19. مونیکا - لنگرگاه آرامش گفته:

    سلام ماریو !
    اولاً که خونه مبارک ! با تمام این چیزایی که نوشتی باز هم نمیشه از کنار موفقیت های یه پسر ۲۸ ساله به سادگی گذشت !
    حرف هات من رو به فکر فرو برد ‍! من قطعاً پرنسس نیستم ! اما از اینکه یه ماریو تو این دنیا دنبالم بگرده و برام همه چیز رو محیا بکنه لذتی نمی برم !
    شاید بزرگترین مشکل تو در تمام این سال ها این بود که فکر می کردی همه چیز رو باید تنهایی بسازی ! گرچه حالا برای گفتن این حرف ها دیر شده اما بذار بهت بگم که خیلی وقته دوره ی پرنسس و ماریو ها تمام شده ! گذشته از سرانجام نگرفتن رابطه ای که به هر دلیلی و با هر منطقی بهش دل بسته بودی اولین اشتباه تو همونی بود که سال ها پیش تو دانشگاه دچارش شدی ! ساختن یه زندگی به تنهایی و بعد آوردن یکی که ازش لذت ببره یه ایده ی نخ نمای دهه چهلیه که دیگه جواب نمیده . گرچه هیچ دختری از اینکه تو چنین شرایطی قرار بگیره بدش نمیاد اما یه چیزایی تو این دنیا هست که باید قدم به قدم با هم ساخته بشه . شاید تعبیر بهتر این باشه که به دنیای امروز فکر کنیم و خودمون رو بخشی از سختی های ساختن یک زندگی ایده آل تو محیط اطرافمون تصور کنیم .
    تو چیزی رو از دست ندادی ! گرچه این حرف خیلی ظاهربینانه به نظر می رسه اما درس خوندن ، کار کردن ، اقامت گرفتن و خونه خریدن همش موفقیته حتی اگه برای آوردن یه پرنسس باشه که هیچوقت نمیاد !
    من از ایران رفتم چون دوست داشتم به کسی نزدیک باشم که روحم رو با خودش برده بود ! سعی کردم نزدیک ترین جا رو به اون و حضورش انتخاب کنم و توی سرم پر از ایده بود … راهی که برای من نزدیک به ۲ سال طول کشید و در نهایت وقتی بهش رسیدم فهمیدم که چقدر همه چیز رو دست کم گرفته بودم ! تنهایی من شبیه به یه بار سنگین باهام اومد این سر دنیا و حتی سنگین تر هم شد ! و اون آدم هیچوقت به اون شکلی که من تصور می کردم دنبالم نگشت .. با این وجود هیچوقت نمی تونم ارزش راهی رو که رفتم فراموش کنم ! شاید همش از یه حس کودکانه شروع شد اما در نهایت با وجودی که به راهی که من دنبالش بودم ختم نشد رسیده به اینجا که لااقل قدم مثبت و مهمی بود .
    حالا این سر دنیا من هم به شکلی متفاوت حال تو رو دارم اما نگاهم بهش مثبت تره .
    امروز داشتم از همخونه ی جدیدم و اینکه به نظرم میاد دختر خوبی باشه با مامانم حرف می زدم که یهو وسط حرف هاش بهم گفت ایشالا به زودی همخونه ی واقعی رو پیدا کنی ! شاید هیچوقت نتونم دلیل این همه علاقه و اصرار آدم ها رو مبنی بر تنها نموندن درک کنم اما می تونم نسبت بهش بی توجه باشم !
    فدای سرت که نشد ! از یه جایی به بعد دیگه شکست های عاشقانه هم درست شبیه به روابط عاشقانه رنگ و بو و سختی سابق رو ندارن ! من اسمش رو نمیذارم سختی یا مشکل ! من میگم این بهترین اتفاق زندگی در سال های پایانیه دهه ی ۲۰ سالگیه 🙂
    راستی امروز برای اولین بار بعد از ۶ سال وبلاگ خونی تمام پستت رو با صدای بلند خوندم ! خیلی خوب بود !

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 4 votes)
  20. خانوم گل گفته:

    سلام
    همیشه وبلاگتو میخونم. بهم حال میده نوشته هات. امروز فهمیدم چرا. انگار از دل من حرف میزنی.
    زندگی سخت، تلاش، سگ دو زدن. تازگیا به این فکر افتاده بودم بالا سر زندگیم یک تابلو بزنم “زندگی راحت خر است” و خیال خودمو راحت کنم. نه اینکه خوشبخت و خوشحال نباشما، اگر بهت گفتن ادمی رو پیدا کن که همیشه نیشش بازه میتونی در کمال ارامش رو من حساب کنی 🙂 اما قضیه اصلا این نیست. منم همیشه منتظر اون شاهزاده با اسب سفیدش بودم ولی نمیدونم چرا همه شاهزاده ها اسب که چه عرض کنم الاغم نداشتن. حالا اسب و الاغ که به درک من که داشتم چه گلی به سر بقیه زدم اخه بقیه چیزای لازمه یک شاهزاده رو هم نداشتن. حالا میگی چیکار کنیم؟ هی شکست عشقی بخوریم؟ ولش کن بیا اسمشو بذاریم پیروزی عشقی. کار دیگش نمیشه کرد.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 3 votes)
  21. خانوم گل گفته:

    راستی نگران محمودم. چرا نظر نداده؟

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 3 votes)
  22. علی نیکوان گفته:

    چند سال پیش تلوزیون ملی یه فیلم گذاشته بود به اسم بازی جومانجی “یا یه همچو چیزی”یه چیزی بود مثل تخته نرد که با هر بار تاس ریختن مهره ها که حرکت می کردن یه اتفاقی برای شخصیت فیلم می افتاد.کلا بد نبود.
    من هیچ وقت بازی کامپیوتری یا اتاری نکردم”خب امکاناتش نبود .دهه شصتی از نوع محروم دیگه” واقعا نظری ندارم.اما از بچگی کتاب زیاد می خوندم.
    روزی که برا بار اول و آخر عاشق شدم ۱۸/۱/۸۱ کلی گشتم توی شخصیتای داستانایی که خونده بودم اما هرچی فکر می کردم زندگیم به هیچ کدوم شبیه نبود. ولی یه جورایی دوست داشتم مثل یکی باشم. شاید برا اینکه بتونم آینده رو پیش بینی کنم .آدما برا اینکه حل مسائل رو آسون کنن میان و مشکلاتو با هم شبیه سازی می کنن تا بتونن بهتر حلشون کنن. شاید این حس توام یه چیزی مث این باشه.
    چند وقت قبل تو خیابون یه تصادف کردم.ماشینم خیلی خراب نشده بود ولی چون نو بود و می خواستم همین روزا بفروشمش بد فرم ناراحت بودم.جالبه همکارام که می خواستن دلداریم بدن مدام می گفتن فلانی فلان جا تصادف کرد آبجی ماشینش به گ رفت و از این حرفا.
    چه میدونم.شاید بعضی وقتا بهروز درونت برا اینکه کمکت کنه دنبال یه شبیه نزدیک به خودت می گرده.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  23. محمود گفته:

    سلام بهروز
    سلام به همه ی آشناها و ناآشناهایی که حداقل وجه مشترکمون خوندن بلاگ توست و نظر دادن. امیدوارم اوضاع خوب بوده باشه برا همه و سلامت باشین
    یکی دو بار دیر می رسم به اینجا. به شدت درگیر مشکلات بودم 🙂 موضوع جالبی بود ارتباط جالبی برقرار کرده بودی بین بازی دوران بچگی و استراتژی و روندی که بر اثر اون در زندگی واقعی دنبال شده بود و آینه تمام نمایی از یه گیم شده این وجه زندگیت. شایدم نویسنده ی داستان اون بازی الهام گرفته بوده و اون بازی آینه تمام نمایی از یه زندگی واقعی بوده!
    قضیه ای که تعریف کردی فکر می کنم برای خیلی ها اتفاق افتاده البته هر چقدر جلوتر می ریم به نظرم داره کمتر می شه . نمی دونم شاید من اشتباه کنم اما حس می کنم داره دورانش می گذره! به نظر یه چیزایی مختص دهه ی های قبلی بود و خدارو شکر بچه های نسل جدیدتر کمتر به این مشکلات برمی خورن. سعی می کنن از لحظه هاشون لذت ببرن نه مثل ما هنوز حس با هم بودن و خوش گذروندنو جوونی نکردنو نچشیدیم خودمون و درگیر یه آینده نگری و بعدشم درگیر سرکوب کردن حسمون می کردیم!! الان که بهش فکر می کنم می بینم چقدر ابلهانه بود در حالی که اون موقع ها منطقی به نظر می رسید! شاید چون ما بچه ی جنگ و بعد جنگ بودیم و همیشه نگران آینده با توجه به مشکلاتی که داشتیم. این روزا زیاد نگران ایندم نیستم. بهش فکر نمی کنم بیشتر تو لحظه زندگی می کنم.
    در مورد اینکه یه بازی می تونه همچین اثری تو زندگی بازی کنندش بذاره کاملن موافقم. چون بازی دوران کودکی و انتخاب کودک و گرایشش به سمت یه بازی، شخصیت بچه رو شکل می ده. قهرمانشو انتخاب می کنه و شروع می کنه با توجه به روندی که تو بازی تجربش کرده رویا پردازی می کنه. و بعدها در جهت تحقق اونا تلاش می کنه و ذهنشو بایاس می کنه . البته در مورد اثرش هم یکی نمیه پر لیوان رو می بینه یکی هم نیمه خالی یعنی لزومن دو تا گیمر یه بازی تو بچگی روند یکسانی روطی نمی کنن. چجوری بگم چون خمیرمایه هر شخص منحصر به فرد هستش این بازی ثابت می تونه هر بار یه اثری بذاره.
    اما این فضایی که تعریف کردی به زندگی خیلی هامون غالب بوده و منی که ماریو هم بازی نکردم این مشکلو داشتم پس به نظر بازی بزرگتر در جریان بوده که یه ابزارش مثلن برای تو اون بازی بوده و برای من شاید یه چیز دیگه! مثل شاید من تحت تاثیر کسی بودم که اون ماریو بازی کرده!
    در کل اینا نشون می ده باید حواسمون رو بیشتر جمع کنیم و با ظرافت بیشتری به مسیری که اومدیم و در حال رفتنیم نگاه کنیم و ببینیم آیا تحت تاثیر یه روند اشتباه هستش یا نیستش.
    اما نکته مهمی که شجاعانه بهش اشاره کردی تو ملا عام بیان حسی که گفتی. خیلی ها حس می کنن خودخواهانه هستش و یا زشت و خیلی بد هستش اگه بگن اینجوری فکر می کنن اما دقیقن همینه چه نیازی که حالا که همه چی اوکی هستش یکی بیاری وسط زندگیت. این سوالی که خیلی ها باهاش مواجه میشن. مخصوصن وقتی شرایط جامعه مثل ایران رو می بینی که کم نیست دخترانی که منتظرن دوست پسر یا همسرشون یهو لا تمام موارد مادی که دوست دارن بیاد سراغشون. به همین دلیل حتی سابقه ذهنی خوبی هم وجود نداره برای مثبت نگاه کردن به دختر به خاطر موارد زیادی که دور و برمون دیده شده و خودمون هم به شخصه کم و بیش تجربه کردیم. دخترای زیادی که اموال و دارایی طرف براشون اولویت یکه. البته خوب این جمعیت اکثریت که تو همه چیز وجود داره نباید تو رو صفر و ۱۰۰ ی کنه یعنی هستند دخترهای اقلیتی که شرایط متفاوتی دارن و الویت هاشون متفاوته. امیدوارم بدون منفی نگری بتونی نیمه ی خودتو یه روزی پیدا کنی. اما حواست باشه که از به صرف نیاز به بودن کسی تصمیم اشتباه نگیری. این داستان فکر کنم کمکت کنه که من چی می گم:

    ———————————————————————-

    یک دختر خانم زیبا خطاب به رئیس شرکت امریکائی ج . پ مورگان نامه‌ای بدین مضمون نوشته است:
    می‌خواهم در آنچه اینجا می‌گویم صادق باشم. من ۲۴ سال دارم. جوان و بسیار زیبا، خوش‌اندام، خوش هیکل، خوش بیان، دارای تحصیلات آکادمیک و مسلط به چند زبان دنیا هستم.
    آرزو دارم با مردی با درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلار یا بیشتر ازدواج کنم. شاید تصور کنید که سطح توقع من بالاست، اما حتی درآمد سالانه یک میلیون دلار در نیویورک هم به طبقه متوسط تعلق دارد.
    چه برسد به ۵۰۰ هزار دلار. خواست من چندان زیاد نیست. آیا مردی با درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلاری وجود دارد؟
    آیا شما خودتان ازدواج کرده‌اید؟ سئوال من این است که چه کنم تا با اشخاص ثروتمندی مثل شما ازدواج کنم؟
    چند سئوال ساده دارم:
    ۱- پاتوق جوانان مجرد و پولدار کجاست؟
    ۲- چه گروه سنی از مردان به کار من می‌آیند؟
    ۳- معیارهای شما برای انتخاب زن کدامند؟
    امضا، خانم زیبا و خوش اندام

    و اما جواب مدیر شرکت مورگان:
    نامه شما را با شوق فراوان خواندم. در نظر داشته باشید که دختران زیادی هستند که سوالاتی مشابه شما دارند. اجازه دهید در مقام یک سرمایه‌گذار حرفه‌ای موقعیت شما را تجزیه و تحلیل کنم :
    درآمد سالانه من بیش از ۵۰۰ هزار دلار است که با شرط شما همخوانی دارد، اما خدا کند کسی فکر نکند که اکنون با جواب دادن به شما، وقت خودم را تلف می‌کنم.
    از دید یک تاجر، ازدواج با شما اشتباه است، دلیل آن هم خیلی ساده است: آنچه شما در سر دارید مبادله منصفانه “زیبائی” با “پول” است. اما اشکال کار همین جاست: زیبائی شما رفته‌رفته بعد ده سال آرام آرام به کل محو می‌شود اما پول من، در حالت عادی بعید است بر باد رود.
    در حقیقت، درآمد من سال به سال بالاتر خواهد رفت اما زیبائی شما نه ، و چین و چروک و پیری زود رس زنانه جایگزین این زیبائی خواهد گردید و اثری از این جوانی و زیبائی باقی نخواهد ماند.
    از نظر علم اقتصاد، من یک “سرمایه رو به رشد” هستم اما شما یک “سرمایه رو به زوال”.
    به زبان وال‌استریت، هر تجارتی “موقعیتی” دارد. ازدواج با شما هم چنین موقعیتی خواهد داشت. اگر ارزش تجارت افت کند عاقلانه آن است که آن را نگاه نداشت و در اولین فرصت به دیگری واگذار کرد و این چنین است در مورد ازدواج با شما.
    بنابراین هر آدمی با درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلار نادان نیست که با شما ازدواج کند به همین دلیل ما فقط با امثال شما قرار می‌گذاریم اما ازدواج هرگز.
    اما اگر شما علاوه بر جوانی و زیبائی کالایی داشته باشید که مثل سرمایه من رو به رشد باشد و یا حداقل نفع آن از من منقطع نشود کالاهایی با ارزش مثل “انسانیت، پاکدامنی، شعور، اخلاق، تعهد، صداقت، وفاداری، حمایت، دوست داشتن، عشق و … ” آن وقت احتمالا این معامله برای من هم سود فراوانی خواهد داشت چون ممکن است من حتی فاقد دارایی هایی با ارزش با مشخصات شما باشم و برای داشتن آنها پول زیادی خرج کنم. چون بعد چند مدت از ازدواج، بیش از زیبائی، اندام و هیکل، مواردی که بیان کردم برای زندگی مشترک لازم بوده و من شدیدا به آنها نیاز پیدا خواهم کرد.
    در هر حال به شما پیشنهاد می‌کنم که قید ازدواج با آدمهای ثروتمند را بزنید. بجای آن شما خودتان می‌توانید با کمی تفکر و تلاش و با داشتن درآمد سالانه ۵۰۰ هزار دلاری، فرد ثروتمندی شوید. اینطور، شانس شما بیشتر خواهد بود تا آن که یک پولدار احمق را پیدا کنید.
    امیدوارم این پاسخ کمکتان کند.

    ———————————————————————-
    در کل سعی کردم جوابی که به نظرم درسته با این داستان ارائه بدم نه جواب خودم رو! چون هنوز یک جمله هست از یه نفر تو گوشم که هنوز آزارم می ده


    پاسخ:
    آقا بالاخره کسالت برطرف شد تشریف آوردی یه جماعت از نگرانی در اومدن. خوشحالیم!

    حقیقتش رو بخوای یه چیزی حدود سه تا پاراگراف تایپ کردم راجع به کامنتت ولی بعدش همه‌شو پاک کردم و ترجیح دادم بعدن اگر فرصتی شد خصوصی صحبت کنیم 🙁 واقعن پوزش می‌طلبم ولی خب اینطوری شد دیگه…

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +6 (from 6 votes)
  24. محمود گفته:

    به خانم چراغعلی—> عذرخواهی بابت اینکه بعد من کامنت دادین و یه سوال کردین و بی جواب موند گفتم اینجا عذرخواهی کنم.

    خانوم گل –> ممنون. خوشبختانه الان خوبم . ممنون که به یادم بودید خوشحالم کرد

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  25. امیر گفته:

    سلام
    طرز تفکر نسل ما بسیار شبیه بازی قارچ خور بوده! تا حالا بهش فکر نکرده بودم.
    بعد خواندن مطالبتون خیلی خندیدم و نمی دونم چرا مجبور شدم ساعت هایی رو درباره زندگیم فکر کنم.
    یک جایی گفته بودی که ماریو بودن فاجعه بوده و بدتر از اون، اینکه نه راه پس هست و نه انرژی بلند شدن…
    به این فکر کردم که اگه راه پس داشتی چیکار می کردی؟ و اینکه اگه انرژی بلند شدن داشتی چی می شد؟
    و اما زندگی من.
    پرنسس من نه عروسکی بود نه تو یه قلعه دیگه. بدون اینکه ماریو بودن رو تجربه کنم پرنسسمو بدست آوردم. نمی دونم شانس بود یا زیرکی خودم.
    به هر حال اوچیزی رو که می خواستم و دنیای ذهنیمو اشغال کرده بود بدست آورده بودم. دیری نپایید که دنیای ذهنیم عوض شد و اگر نگم جای پرنسس رو گرفت، باید بگم دنیای ذهنم بزرگتر شد و جای تازه ای رو برای اشغال شدن چیز جدیدی باز کرد که باید به اونم می رسیدم.
    این زمان مصادف بود با ماریو شدن من. ماریو قسمت دوم.
    الیته اینجا پرنسس من کنارم بود ولی مثل من ماریو نبود بلکه دوست داشت، من همیشه مثل ماریوها باشم.
    در این قسمت ماریو حرکت نمی کرد بلکه فقط مانند نگهبان قلعه ای بود که وظیفه اش محافظت و حفظ قلعه بود. و البته تعمیر و نگهداری و رنگ زدن قلعه. و در مواقعی ابتکاری برای دکوراسیون داخلی قلعه.
    نمی شه گفت که ماریو از این کار لذت نمی برد ولی وقتی بالای برجک قلعه برای نگهبانی می رفت، دلش برای بیرون قلعه تنگ می شد.


    پاسخ:
    برادر تو دیگه دهن تشبیه و استعاره و حسن تعلیل و سایر آرایه‌های ادبی پارسی رو سرویس کردی! من جدن گم شدم وسط داستانت، الان دقیقن چه اتفاقی افتاد؟ D:

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +3 (from 3 votes)
  26. خانوم گل گفته:

    برای محمود:
    راستش اگر بخواهیم امتیازبندی کنیم من ۵۰% به خاطر خوندن مطالب خود نیمه مست و ۵۰% به خاطر خوندن نظرات شما در جوابش میام اینجا. جالب نیست؟

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  27. آذین گفته:

    آقای محمود خان:
    ارادتمندیم.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 3 votes)
  28. maisa گفته:

    من خیلی وقته وبلاگ شما رو می خونم، الان احساس کردم تو این شرایط باید بهتون بگم دنیا دو روزه و تا میتونین خوش باشین! غم این چیزها رو هم نخورین

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  29. خانوم چراغعلی گفته:

    توضیح نیمه‌مست: خوب سرکار دکتر چراغعلی! ممنون از اینکه نظرتو خصوصی فرستادی و ملاحظه‌ی احتمال ناراحت شدنم رو دادی ولی من ترجیح دادم با کمی تصرف منتشرش کنم چون اولن من کامنت‌های به چالش‌ کش(!)‌ رو بیشتر از کامنت‌های «وای چقدر درست می‌گی و چقدر حق با توئه» دوست دارم، دومن وقتی شما یه حرف به درد بخور می‌زنی حیفه که خیلی‌های دیگه نبینن و بهره‌مند نشن. یه ضرب‌المثل اروپایی هم هست که می‌گه: شما در جمع مشوقین لذت می‌برید، ولی در جمع منتقدین رشد می‌کنید. پس نگران نباش، کامنت‌های منفی رو هم عمومی بذار 🙂 حالا برای اینکه این کامنت و توضیحاتش منسجم‌تر باشه، من تیکه‌های کامنت شما رو به صورت کج (ایتالیک) و توضیح‌های خودم رو به صورت معمولی در ادامه‌ی هر تیکه قرار می‌دم.

    سلام بهروز. خوبی؟
    پست آخرت رو خوندم. سبک نوشتنت خیلی خوب و روانه. واضحا پیشرفت کرده ای. میشه گفت داری داستان نویس خوبی میشی 🙂 اما متاسفانه نمیتونم در مورد پست آخرت کامنت بذارم. واسه همین تصمیم گرفتم بهت ایمیل بزنم. اگه دوست داشتی میتونی همینا رو عینا توی کامنتا کپی کنی. اما یه چیزی رو بگم: حتما به حرفام فکر کن و حتما جواب منو بده. اگه شده در حد یه کلمه!

    • البته من حرفای شما رو نتونستم «عینن» کپی کنم چون یه جاهاییش اسم افراد و … بود. ولی خب محتوا رو به طور کامل حفظ کردم! حالا بفرمایید!

    بهروز راستش رو بخوای حس میکنم با این پست آخرت ارتباط نمیتونم برقرار کنم. یه جورایی هم لجم میگیره ازت! واسه اینکه حس میکنم این بحث تکراری شده. پست قبلیت هم تقریبا اساسش همینه: تو تلاش کرده ای. به یه سری چیزایی که از بیرون اسمشون موفقیته هم رسیده ای. اما راضی نیستی! تو حس میکنی جوونیت تلف شده. قلعه رو اشتباهی اومدی. اما من نمیفهمم قرار بوده توی این مدت و به قول خودت جوونی چه کاری انجام بدی که ندادی؟ از چه چیزی محروم شدی؟ اگه بگی دلم برای کودکیم و نوجوونیم تنگ شده حرفتو قبول میکنم. اما آیا ۲۸ سال سن زیادیه؟ نه! اصلا! خب حالا هر کار میخواستی بکنی بکن!

    • حقیقتشو بخوای، من خودم بیشتر از خودم لجم می‌گیره. من هرروز دارم به این فکر می‌کنم که با همه‌ی اینکه خیلی تلاش کردم و زحمت کشیدم، اما شانس هم به شدت توی زندگیم تاثیر مثبت داشته و واقعن بخش زیادی از شرایط خوب زندگی فعلیمو مدیون شانس، یا شاید منصفانه‌تر کمک خدا بودم. از اینکه همه چیز هی داره توی زندگیم بهتر میشه و من هی همینطوری گیج و ویج این وسط با احساساتم درگیرم از خودم بدم میاد!

    در مورد شاهزاده [بووق] هم قطعا خودت اینو میدونی که همینجوری از دور و بدون معاشرت عاشق شده بودی. به قول خودت احمقانه! حالا اصلا فرض کن توی ترم یک شرایط ازدواج رو داشتی. میخواستی بر اساس این عشق ازدواج کنی؟ یا اینکه با [بووق] معاشرت میکردی و بعد میفهمیدی به درد هم نمیخورین؟
    • ببین این تیکه رو یه کم غلط رفتی. یعنی بعد زمان رو توش کلن نادیده گرفتی. اینکه تو مثلن یه چیزی رو هفت سال قبل می‌فهمیدی، بهتر نبود از اینکه اون هفت سال رو بدون دونستن اون (و با هدر دادن موقعیت‌های خوب دیگه) بگذرونی؟ یعنی طبق این منطق، اگر مثلن تو امروز چیزی رو بفهمی فرقی با اینکه مثلن یه ربع قبل از مرگت بفهمی نداره؟ فکر نمی‌کنی خود اون دونستن یه تاثیر خیلی شدید روی جهت‌دهی و کیفیت زندگیت می‌ذاره؟

    بهروز واقعا ببخش نمیخوام تلخ باشم. اما حس میکنم تو بی دلیل دلت برای خودت می سوزه. اطرافیان هم دل به دلت میدن و این حس دلسوزی رو تشدید میکنن. توی وبلاگت کامنت میذارن و میگن آخی! راست میگی! حق با توئه!
    • من این تضمین رو بهت بدم که از این مدل کامنت‌های این به قول تو اطرافیان که بهش اشاره کردی هیچ گونه لذتی نمی‌برم و صرفن یه پاسخی می‌نویسم محض خالی نبودن عریضه. دلیل اینکه کامنت خصوصی شما رو هم منتشر کردم و دارم این همه براش وقت می‌ذارم همینه. من به قول اون بابا، ترجیح می‌دم واقعیتی آزارم بده تا اینکه دروغی آرومم کنه. اما راجع به این مقوله‌ی دلسوزی. نه باور کن من الان ننشستم تو خونه واسه خودم نوحه بخونم! برنامه‌های بعدی و بعدی و بعدی من از همین الان شروع شده و با همه‌ی بی‌انگیزگی زندگی بنده ده دقیقه‌ هم به حالت تعلیق در نمیاد 😉 ولی خب مواردی مربوط به این نوشته‌ی فعلیم هست که خوب آره، دلم برای خودم راجع به اونها می‌سوزه ولی ترجیح می‌دم بعدن خصوصی برات توضیح بدم. بیشتر حول این محور که من چرا با همه‌ی خصوصیات سازنده‌م برای زندگیم، اینقدر اسگل بودم که موقعیت‌های خیلی خوبی رو کاملن دایورت کردم به امید «روزی که برسم به قلعه». حالا بعدن بیشتر برات می‌گم.

    میدونم میدونم خیلی سختی کشیده ای تا به اینجا رسیدی و بهت حق میدم نخوای اونو با یه موجودی که یهو از راه میرسه قست کنی اما به من بگو اگه نمیخواستی این کارایی که تا الان کردی بکنی اون وقت چیکار میکردی؟! الان دقیقا حسرت کدوم تجربه ها رو میخوری که میس کردی؟
    • زندگی رو دایورت می‌کردم و بدون نیاز به برنامه‌ریزی برای فردا‌ها (که طبیعتن نگرانی و … رو با خودش میاره) از لحظه‌ لذت می‌بردم.

    بله. میشد سناریو از این قشنگ تر هم نوشته بشه. مثلا تو همون ابتدا دست یه پرنسس رو میگرفتی و بعد با هم همه غولای زندگی رو میکشتین و به یه قلعه قشنگ میرسیدین و توش happily ever after با هم زندگی میکردین. اما این سناریوی تو نبوده. سناریوی که خیلی رویاییه. اما مال خیلی از آدمای دیگه هم نیست. نمیفهمم چرا باید نشست و حسرت خورد؟! اگه پرنسس باعث شده تو به چیزایی برسی که الان رسیدی چرا باید فکر کنی کلا از بیخ قلعه رو اشتباهی اومدی؟ خوب بود همون اول بسم الله پرنسس زرت بهت میگفت نه و تو برای رسیدن به این جایی که الان هستی هیچ تلاشی نمیکردی؟
    • ببین یه پیشفرض بدی داری دکتر! من الان زندگیمو نذاشتم زمین که بشینم حسرت بخورم! از نود درصد «آنچه گذشت» هم کاملن راضی‌ام و از بخش زیادی از ماحصل کل این سال‌ها! هر روز هم دارم خدا رو شکر می‌کنم. ولی نمی‌دونم اشکالش چیه اگر بخوام بشینم و همون ده درصدی که به انحراف رفته بود رو آنالیز کنم و حتی گاهی غمگین بشم راجع‌ بهش؟!

    بهروز یه بار برای همیشه اینو قبول کن که تو آی کیوت بالاتر از نرم عادی اطرافیانته. و این یعنی اینکه بیشتر از سنت میفهمی. پس طبیعیه که زودتر از دیگران یه سری چیزا رو تجربه کنی. توی سن پایین تر از دیگران. من اسم اینو موفقیت میذارم. اینکه آدم بتونه سالهای عمرشو save بکنه موفقیته. چون تنها چیزی که هرگز امکان نداره به کسی پس بدن یه سال عمر رفته اشه. نمیفهمم چرا حرص میخوری که زودتر از بقیه به رشد و تکامل رسیدی؟! تو فکر میکنی عوض شده ای؟ آدم دیگه ای شده ای؟ خب آره! معلومه که عوض شدی! تو رشد کرده ای! در مورد عشق دومت هم (اگه اشتباه نکنم الکس؟) اگه فکر میکنی به جایی نمیرسی نمیفهمم چرا داری ادامه میدی؟!
    • آخ آخ ای کاش الان بابام اینجا بود این تیکه‌ آی‌کیو رو می‌خوند! 😀 تمام حرفت درست، فقط اون دومی الکس نیست! اشتباه کردی‌! دومی جدن فقط یه بازی تدارکاتیه بیشتر برای تقویت خط حمله به خصوص پرس از زمین حریف! اگه فوتبالی بودی الان همچین توضیح می‌دادم فر بخوری!

    بهروز تو موفقیتای زیادی رو بدست آورده ای اما هنوز اول راهی. مطمئن باش توی این دنیا چیزهای زیادی چه مادی چه معنوی وجود داره که هنوز برای رسیدن بهشون باید کلی تلاش کنی. این قسمت راهو بذار با پرنسس آینده با هم تلاش کنین! الزاما هم اون دختر تا حالا یه قل دو قل بازی نکرده! کم نیستن دخترایی که عین خودت خودساخته باشن و تا رسیدن به اینجایی که الان هستن کلی تلاش کرده باشن. من امیدوارم بتونی یکیشون رو پیدا کنی 🙂

    • آره اون تیکه‌ی متن رو فکر کنم کمی بد بیان کردم. یعنی اصلن منظورم این نبود که بخوام تعمیم بدم این خصلت رو به دخترا. عذرخواهی می‌کنم از جامعه‌ی زنان! ولی یه ایراد فنی هست که نمی‌ذاره دو تا آدم این مدلی همدیگه رو پیدا کنن! چند وقت پیش یه دفعه وسط یه مهمونی این نکته خورد تو مغزم، دلم می‌خواد بعدن بتونم بیشتر توضیحش بدم.

    شاید اگه من جای تو بودم جواب اولین کامنت رو اونجوری نمیدادم. رسمن از روی طرف رد شده ای! به نظر من حرفش بیراه نیست. حالا بیچاره شاید اهل نوشتن نبوده و مدل حرف زدنی نوشته. بهتر بود نفله اش نمیکردی! در این مورد شما رو ارجاع میدم به پست Say something, I’m giving up on you!!
    • اینو بگم البته من جوابم رو به محتوای حرف ایشون ندادم. منطق حرفش شاید، شاید کمی درست باشه. اما دلیل اینکه از کوره در رفتم این بود که واقعن در حد هالک عصبانی می‌شم از دست آدمایی که مثلن دوزاده سال مدرسه و چهار سال دانشگاه و … رفتن و آخرش چهار خط مطلب که به زبون مادریشون می‌نویسن، توش پنج تا غلط املایی و شیش تا غلط دستور زبانی دارن(«بزرکتر»، «بکنینی»، «می‌خوایی با بچه ازدواج می‌کنین»، «می زارین»؛ همه‌ی اینا توی کمتر از چهار خط مطلب) . زشته به خدا. بعدشم همونطوری که همکار شما توی کامنت شماره‌ی دوازده گفته، طرف نه گذاشته نه برداشته، نسخه‌ی چیزای بعدی که من «باید» برای همسر آینده فراهم کنم رو پیچیده! راجع به خود این قضیه هم باید بعدن یه پست جدا بنویسم!

    در آخر بازم ببخشید که این قدر ساز مخالف زدم و یه جورایی موعظه کردم. راستش رو بخوای منظورم این نیست که به خاطر شکست عشقیت ناراحت نباشی و دلت برای خودت نسوزه. هر آدمی حق داره برای شکست عشقی ناراحت باشه و به قول تو چس ناله کنه! شکست عشقی یکی از تلخ ترین تجربه ها توی زندگی آدمه. منم در این مورد باهات موافقم و همدردی میکنم. اما برای بقیه چیزا؟
    راستش نه!

    • بقیه‌ی چیزا؟ من که دیگه چیزی نگفتم! D:

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +8 (from 8 votes)
  30. خانوم چراغعلی گفته:

    سلامی دوباره
    خب. اولا منونم از تعریفهایی که کردی و خوشحالم که نظرم رو به دردبخور تلقی میکنی 🙂 حالا بریم سر جوابا!

    ۱) درباره نادیده گرفتن بعد زمان باهات کاملا موافقم و قبول میکنم که نظرم در این زمینه درست نبود. به خصوص که توی این مدت ممکنه تو موقعیتهای خیلی خوبی رو به خاطر ندونستن اینکه شاهزاده خانوم دلش با تو نیست یا به درد آینده همدیگه نمیخورین از دست داده باشی. شاید بتونم بگم اون چیزایی که نوشتم بیشتر جنبه دلداری دادن داشت! نه از این نظر که زمانت از دست نرفته، بلکه از این نظر که بهت یادآوری کنم در مورد این آدم خاص چیزی تغییر نکرده و تاکید کنم که اگه الان به درد هم نمیخورین اون موقع هم نمیخوردین و چه بسا اگه با هم ازدواج می کردین happily ever after نمیشدین!

    ۲) ببین تو میگی من الان افسوس میخورم که چرا رو نادیده گرفتم به امید روزی که برسم به قلعه. از طرف دیگه میگی اگه برمیگشتم به گذشته زندگی رو دایورت میکردم و بدون نیاز به برنامه ریزی و نگرانی برای فردا از لحظه لذت می بردم. بالاخره اگه برمیگشتی عقب چیکار میکردی؟! من فکر میکنم این دو تا حرفت با هم تناقض دارن. نه؟!

    ۳) بهروز تو حق داری اتفاقای ناخوشایند گذشته رو آنالیز کنی و براشون افسوس بخوری و غمگین باشی و من خوشحالم میبینم اونقدری که من فکر میکردم در حال نوحه خوندن نیستی و اگه این کار فقط غصه خوردن نیست و کنارش آنالیز کردن هم وجود داره بد که نیست هیچی خوب هم هست.
    ولی یه نکته ای این وسط وجود داره: با اینکه من تو رو بیرون از بلاگت هم میشناسم اما قبول کن این روزا اصلی ترین راه ارتباطی من با تو مثل اغلب خوانندگان دیگه بلاگت، از طریق همین بلاگه. اگه نسبت خوشبختی هات تو زندگی و چیزایی که به خاطرشون شکر میکنی به چیزایی که غصه شون رو میخوری ۹ به ا است، چرا نوشته های توی این بلاگ ۹ به ۱ شکرآمیز و شادی بخش نیست؟! مثلا میتونستی یه پست قشنگ و پر از خوشحالی و انرژی بذاری و بنویسی ملت من خونه خریدم! اینم عکسشه. از داشتنش خیلی خوشحالم. به خاطرش خدا رو شکر میکنم. هر چند حالا حالاها باید قسطشو بدم اما همینکه از اجاره نشینی و move کردن های مداوم خلاص شدم بازم تو یه منطقه خاصی از بدنم عروسیه (اینجاش رو با ادبیات ویژه نیمه مست نوشتم ) 😀
    اینطوری بهتر بود یا اینکه خبر خونه دار شدنت رو از لابلای یه پست چس ناله آمیز دیگه بدی؟!

    ۴) عصبانیت در حد هالک هم اصطلاح باحالیه ها! تا حالا نشنیده بودم. همینجا اجازه میخوام بگم جمله اول پاسخ خودت هم اشتباهه: «ملاحظه‌ی احتمال ناراحت شدنم رو دادی» غلطه! ملاحظه کردن درسته نه ملاحظه دادن! البته میدونم که با «احتمال دادن» قاطی کردی 🙂

    * در آخر یه چیزی بگم: به نظر تو من هنوز ناشناس هستم؟ هنوز چراغعلی ام؟ یا خانوم دکتر چراغعلی ملقب به آذین ؟! باید یه اسم مستعار جدید پیدا کنم. ولی یادم باشه این بار دیگه به خودت هم نگم که لو نره 🙂

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +5 (from 5 votes)
  31. حیدر م گفته:

    سلام دوست خوب من
    همه ما به نوعی گرفتار همین مسایل در عین حال ساده، ولی در حقیقت مشکل هستیم. گاهی خودمم نمیدونم این مسایل عاطفی مهمن یا مادیی؟ ماریو وضعش خوب بود. حداقل می دونست چکار داره میکنه.ما نمیدونیم. بسه زیاد حرف نزنم
    خدایی دوست داشتنی منی بهروز جان خونتم مبارک.
    اینجا آپارتمان ۱۸۰ میلیون میخریم. توم لابد خبلی پولدار شدی(شوخی)

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +3 (from 3 votes)
  32. خانوم چراغعلی گفته:

    با عرض پوزش توی شماره دوم متن، جمله: من الان افسوس میخورم که چرا “موقعیتهای بهتر”رو نادیده گرفتم…
    دو کلمه اش جا افتاده بود. در ضمن من از تعریفایی که کردی ممنونم، “منون” نیستم! 🙂

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +5 (from 5 votes)
  33. نیمه‌مست گفته:

    دکتر چراغعلی، اون تیکه‌ی تناقض رو نفهمیدم چی میگی. به ویژه اینکه فکر کنم یه کلمه‌ی خیلی کلیدی رو توی یه جمله‌ت جا انداختی. مسئولین رسیدگی کنن!

    VN:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  34. خانوم چراغعلی گفته:

    ببین تو از یه طرف میگی:
    اینقدر اسگل بودم که موقعیت‌های خیلی خوبی رو کاملن دایورت کردم به امید «روزی که برسم به قلعه».
    یعنی حرص میخوری که چرا موقعیتهای خیلی خوب رو نادیده گرفتی و فقط دنبال قلعه بودی. پس فکر میکنی موقعیتای بهتر هم وجود داشت که ارزش تلاش کردن رو داشته باشن.
    از طرف دیگه در جواب سوال من که: اگه نمیخواستی این کارایی که تا الان کردی بکنی اون وقت چیکار میکردی؟! میگی:
    زندگی رو دایورت می‌کردم و بدون نیاز به برنامه‌ریزی برای فردا‌ها (که طبیعتن نگرانی و … رو با خودش میاره) از لحظه‌ لذت می‌بردم.
    به نظر من این دو تا حرف با هم نتاقض دارن!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +3 (from 3 votes)
  35. نیمه‌مست گفته:

    راستش به نظر من تناقض ندارن!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: 0 (from 2 votes)
  36. الناز گفته:

    حرفایی که می خواستم بزنم رو دیگران خیلی زیبا بیان کردن فقط اینکه من به سرنوشت اعتقاد دارم و به حکمت خداوندی (البته شما مجبور نیستین اعتقاد داشته باشین 😉 )معتقدم مسائل و آدم هایی که تو زندگی باهاشون مواجه میشیم و تصمیماتی که به دنبال اون مواجهه گرفته میشه و کارهایی که به دنبالش انجام می دیم یه جورایی برنامه ریزی شده است و باور کنید “الخیر فی ما وقع”
    این رو به عنوان آدمی ننوشتم که از همه کارها و تصمیمات و اتفاقات زندگیش راضیه بلکه به عنوان کسی نوشتم که به آینده و زندگی بهتر امیدواره.

    به خاطر تمام دستاورد هاتون (از جمله خانه جدید) تبریک می گم.
    شاد و پیروز باشید

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +3 (from 3 votes)
  37. محمود گفته:

    خانوم گل –> ممنون نظر لطفتونه 🙂
    خانم چراغعلی –> ما هم ارادت داریم خدمتتون. از بهروز جویای احوالتون هستم 🙂
    کامنتت بسی عالی و لازم بود. لازم بود یکی این بهروز و یه خورده اَتَک کنه به خودش بیاد. هر چند یه جاهایی رو گردن نگرفت اما از بیرون چیز دیگه ای نشون می ده ( در مورد ۱۰% و …)

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +3 (from 3 votes)
  38. admin گفته:

    test

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  39. آهنگر گفته:

    میدونی من یه جورایی وسطای راهیم که تو رفتی.هم با پست و هم با نظراته بچه ها خیلی حال کردم.دارم به این فکر می کنم اگه تو ۲۸ سالگیم،امروزه تو باشم( الان ۲۳ سالمه)خوشحالم یا ناراحت.
    دارم به این فکر می کنم که بشم ماریو و مسیرمو تنها برم یا بشم همون زن ومرده تازه وارده ایرانی که تو پست های قبلیت بهشون اشاره کرده بودی،دوتایی کنار هم دارن تو پرنس جورج دنباله یه زندگیه بهتر می گردن یا اصلا موازی کنار هم هر دو تاشو جلو ببرم
    به اینم دارم فکر می کنم تو۲۸ سالگیم شاید به جایه بازیای بچگیام ، وبلاگه نیمه مست اتفاقای زنگیمو رقم بزنه

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  40. باران گفته:

    آدما برای رشد زندگی خودشون تلاش می کنند می تونند از رشد خودشون و مسیری که رفتند و تجربه های شکست و پیروزی که به دست آوردند خوشحال باشند یا ناراحت ،ما یه استادی داشتیم می گفت: روشنفکر ها به دو دسته تقسیم میشند، روشنفکر چه می خواهم ؟ و روشنفکر نمیخواهم. هر دو دسته تلخی ها رو میفهمند، ولی دسته اول به سمت بالندگی خودشون و جامعه های بزرگتر رو می یارند و فعال می مونند ولی دسته دوم با وجود درک تلخی ها و تلاش برای بازتاب منشا تلخی ها به جامعه خودشون رو توی تلخی ها حل می کنند شاید روح شون به اندازه کافی برای تحمل وحل و فصل غم های بشری هیچ وقت به بلوغ نرسه و خودشون رو قربانی کنند .مثل صادق هدایت .
    این چیزهایی که نوشتی به قول خودت ” چس نال های عاشقانه ” به نظرم داره تو رو به سمت دستۀ دومی که گفتم میبره . به مرور هم باعث میشه درجا بزنی و توی یه مقطع فرز بشی .
    نکتۀ مثبت نوشته ات قلم خوب ات هست .زندگی تو زندگی خیلی های دیگه هم هست و فقط قلم ات خوبه برای بیانش و باعث میشه دیگران رو تو موقعیت مشابه قرار بدی و راجع به زندگی شون به فکر واداری .

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +4 (from 4 votes)
  41. یکتا گفته:

    سلام
    وبلاگت رو می خونم و ازش کم و بیش لذت می برم به خاطر سبک نوشتنت
    ممنون که می نویسی ، چون چند قسمت از نوشته هات بهم ایده داده برای یه سری از کارا
    یه چیزی میگم و اون اینکه شما طور دیگه ای نمی تونستی زندگی کنی
    زندگی من از خیلی جهات شبیه زندگی شماس البته باطن قضیه نه ظاهرش
    اینکه خیلی زود رو مسائل زوم کردم ، تلاش کردم برای رسیدن به خیلی از اهدافم قبل از اینکه بقیه از خواب بلند شن ، و خیلی از مسائل دیگه
    شانس یا اقبالی که داشتم و جور شدن شرایط و بدست آوردن موقعیت ها و گیج زدن من بین این همه اتفاق خوب
    نظرمو می گم ولی دوست ندارم کسی رو قضاوت کنم ، بحث شما اصلا پرنسس و قلعه ش نیس
    بحث ایده ال هاست ، کمال گرایی هست ، انقد کمال گرا باشی از ذهن و فکر و زندگی و کار و درس گرفته تااااااااااااااا
    دائما تو ذهنت به سطحی بودن بقیه خندیدن به زندگی خیلی خیلی عادی شون این دردسرارم داره
    حالا بحث عشق و پرنسس رو بذار کنار
    چقدر دلت می خواست اون به قول خودت احمق دوست داشتنی باشی؟که این همه فکر تو کله ت نچرخه ، که این همه ولع نداشته باشی برای رسیدن و وقتی رسیدی بگی اخرش همین ؟
    حرف تو ذهنم زیاد بود ولی حوصله م نکشید
    ولی متاسفانه یه حقیقتی هست که نمی تونی احمق دوست داشتنی باشی و بازم متاسفانه با کسی که ازدواج می کنی که عکس خودت هست و اصلا اون موضوعاتی که برا تو مهمه برا اون نخواهد بود
    همون قضیه حرف مشترک و برای تو ایده آل گرایی
    تو تیک هاتو رو می زنی و وقتی بازی شروع می شی قضیه ای دل غافل خواهد بود
    نصحیت مادربزرگانه : زیاد بهش فک نکن سعی کن عادی باشی که البته نمی تونی

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  42. امیر گفته:

    سلام
    کدوم آرایه‌های ادبی!
    داستانم پیچیده نبود که گفتی توش گم شدی!
    به هر حال منظورمو با یک دیالوگ ماندگار از فیلم عوارض جانبی خلاصه می کنم:

    مهم نیست جزء کدوم گروه باشی، همیشه توی اون یکی بیشتر خوش میگذره…!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 3 votes)
  43. مریم گفته:

    فرق قلعه هشتم با بقیه چیزی نبود جز اینکه تو بخاطر اون قلعه زحمت کشیده بودی….تلاش کرده بودی…مطمن باش اگه از اول هولت میدادن تو هشتمی بازم یه عروسک میدیدی
    مطلب جالبی بود کلا….


    پاسخ:
    مطلبو نخوندی مجبوری کامنت بذاری؟! قلعه‌ی هشتم چی شده؟ من زحمت کشیدم براش؟! خوبی؟! مطمئنی پاراگراف آخر (و پاراگراف‌های قبلشو) درست خوندی؟

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  44. لیلا گفته:

    اووووووووووووووووووووو. چقدر آدم بیکار هست. چقدر بحث کردن و نوشتن

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: -3 (from 3 votes)
  45. ف.ف گفته:

    سلام اقا بهروز
    خوبی آیا؟
    میشه خواهش کنم یه چیزی بنویسی
    سپاس

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  46. یوسف گفته:

    بهروز جان یه سوال داشتم
    اگه بعد از این همه تلاش و ماریو شدن، وقتی به قلعه می رسیدی به جای عروسک پرنسست را می دیدی، باز هم از ماریو بودن ناراحت بودی؟


    پاسخ:
    نه خوشحال میبودم.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  47. یوسف گفته:

    اول از اینکه تو کامنت قبلی دو بار دکمه ” ارسال نظر ” را کلبک کردم عذر می خوام.
    به نظر من تو پستت دو موضوع برجسته وجود داشت :
    اول اینکه سعی داشتی فرهنگ “ماریو پروری” جامعه ما را به چالش بکشی . اینکه خانواده و جامعه سعی داره به ما بگه که باید زمان حال را فدای آینده کرد تا بتونیم پرنسس مورد نظر را راحت تر بدست بیاریم
    دوم اینکه چرا بعد از این همه تحمل سختی و مشقت و ماریو شدن ، هیچ تضمینی وجود نداره که قلعه را درست رفته باشیم و به پرنسسمون برسیم؟

    به نظر من شما با قسمت اول قضیه و وجود این فرهنگ مشکلی نداری ( حد اقل انقدر که سعی کرده ای تو متنت از این موضوع انتقاد کنی) ، مشروط بر اینکه بخش دوم قضیه ( داشتن تضمین برای رسیدن به هدف) حل شده باشه.
    ابن موضوع به صورت پر رنگی تو پاراگراف آخر دیده میشه. اونجا که حاضر شدی دوباره شال و کلاه کنی و با موجودات بیشتری بجنگی ، مشروط بر اینکه یکی آدرس قلعه هشتم را بهت بده!!!
    راستش بعد از خواندن متنت انتظار داشتم تو پاراگراف آخر آدرس باری را میخواستی که پاتوق ماریو ها بود و اونها هر شب خسته از تلاش روزانه به اونجا می رفتند و به سلامتی خودشون لبی تر می کردند.
    می دونی؟…. بین ماریو تو بازی و ماریو زندگی دو تا فرق اساسی وجود داره :
    اول اینکه تو بازی وقتی ماریو به قلعه هشتم می رسه و پرنسس را پیدا می کنه بازی تموم میشه. ولی تو زندگی ، این تازه اول بازیه. زندگی مسایل و مشکلات جدیدی داره که همیشه سر راهت سبز میشه.
    دوم اینکه تو بازی وقتی ماریو پرنسس رو پیدا می کنه بازی رو میبره . ولی تو زندگی تو این مرحله ماریو بازی رو باخته !!!
    چرا؟ چون به پرنسسی رسیده که یه عمر گوشه قلعه نشسته بوده تا یه ماریو از راه برسه و نجاتش بده. اون دیگه به این نشستن عادت کرده. حالا هم فقط جاش عوض شده. از گوشه قلعه اومده به گوشه قصری که ماریو براش ساخته . باز هم اون کسی که باید با مشکلات بجنگه ماریو است.و این ماریو بودن تا ابد ادامه داره.
    به خاطر همین انتظار داشتم به جای گشتن دنبال پرنسسی که قلبتون را به هم بدین ، دنبال ماریو ای بودی که به هم دل ببندین و در ادامه راه با هم به جنگ مشکلات بعدی برید . و البته اینبار با چاشنی عشق و نه فقط امید.
    ارادتمند


    پاسخ:
    اول اینکه عرض پوزش از اینکه دیر پاسخ رو می‌نویسم. حرفتون واقعن به جا و منطقیه و از خوندنش لذت بردم.
    به جای اینکه راجع به تک تک جمله‌هاتون بحث کنم، فقط همینقدر می‌گم که در حال حاضر دقیقن دارم همون کاری رو که توی پاراگراف آخر فرمودید انجام می‌دم، و بسیار از خود مسیر لذت می‌برم‌ 🙂
    با سپاس

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +4 (from 4 votes)
  48. گندم گفته:

    اووووف!چقدر طولانى اند این کامنت ها:)
    سلام!امروز داشتم فکر میکردم تقریبا دو ساله من اینجا رو پیدا کردم!تو این دو سال شما چقدر تویى که میخوندمت چقدر فرق کردى!چقدر پیشرفت کردى
    من اما فقط رفتم دانشگاه!!!
    بعضى وقت ها حسرت میخورم که چرا به یکى از رشته هاى مهندسى علاقه مند نبودم که راهمو بکشم برم از ایران !

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: 0 (from 2 votes)
  49. انه گفته:

    سلام
    خودم ورودمو خوشامد میگم،،،،بعد اینکه خوبه عشق باعث شده کلی تلاش کنین این نکته مثبتشه….
    ولی در کل با عرض پوزش وشرمندگی فااااااااک لاو

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  50. ریحانه گفته:

    سلام
    چقدر چقدر چقدر قشنگ بازی دوران کودکی رو به وضعیت واقعی زندگی تشبیه کردی…واقعا لذت بردم
    بهروز جان فرهنگ ما خیلی جاها بهمون ظلم کرد.خود دخترا هم باورشون شده که باید تو قلعه بمونن تا ماریو بعد از اینکه دهن خودشو سرویس کرد بیاد و پیداشون کنه وبه آرزوهاشون برسونتشون.هرچند هستند عده قلیلی از دخترها که به ساختن زندگی مشترک به معنای واقعی کلمه معتقدند.من که جزو همین عده قلیل هستم خیلی وقتا مورد تمسخر قرارگرفتم

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  51. ریحانه گفته:

    سلام
    من با نظر ایمیلی خانم چراغعلی موافقم خیلی
    موفق باشی

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  52. shevre گفته:

    کجایید شما؟ حالتون خوبه؟؟

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  53. محمد گفته:

    باسلام و خداقوت
    من امشب برای ائلین بار وبلاگ شما رو دیدم و همینطور قسمتی از نطرات رو
    واقعا برای من جالب بود هم مطالب شما و هم دیدگاههای دیگران
    موفق باشید
    مرد را دردی اگر باشد خوشست درد بی دردی علاجش آتش است

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  54. جواد گفته:

    تاحدود خیلی زیادی حرفات قابل لمسه برام. البته با اینکه تقریبا ده سالی ازم جوونتری ولی خیلی از نظر اقتصادی جلوتری ماشالا.
    این توهم کشته دخترای ایرانی رو و مدام هم تبلیغ میشه. اماده ان مثل ملکه برن روی تختی که اقاشون براشون فراهم خواهد کرد جلوس اجلال کنن و همین که طرف ایشون رو داره خیلی هم از سرش زیاده!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  55. حمید گفته:

    سلام
    دوست عزیز منم دقیقا مثه خودتم با این تفاوت که ۲۲ سالمه ولی حدوده ده سالی میشه که با مشکلات درگیرم سال سوم دبیرستان بودم که به دختری علاقه مند شدم ولی هیچوقت نرفتم جلو تا به قول خودت مشکلات ماریوییمو حل کنم ولی درنهایت که همه مشکلات کم کم حل شدو و تا حدودی به ثبات رسیدم با اینکه همیشه میخندمو همه فکر میکنن بی غمم غم تنهایی اذیتم میکنه با اینکه تو دانشگاه و بقیه جاها دخترای زیادی میان سمتم ولی من با هیچکدوم حتی نمیتونم یه ارتباط کوچولو برقرار کنم فقط همونیو میخوام که خودم از دستش دادم
    ولی در عوض داداشم برعکسه من بودو بیخیال الانم ازدواج کرده و خداروشکر با همسرش با هیچ پولی دوتایی دارم کارو زندگی میکنن
    حسادت که نه ولی میبینمشون به احمق بودن خودم پی میبرم

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  56. علیرضا گفته:

    از یه جای پرتی به وبلاگت منتهی شدم،اتفاق دوس داشتنی ای بود چون لذت بردم از چیزی که نوشتی.
    حرف زیاده..ذهنم هزار جا هست و قلمم همین یک جا،تا جایی که “بکشه” می نویسم.
    اول می خوام بگذرم از داستان تو و داستان خودم رو بگم،چون حرفهات من رو یاد تموم چیزهایی که گذروندم تو یک سال گذشته انداخت.به طورِ اتفاقی یه رابطه ای شکل گرفت که منِ آس و پاس یک سرش بودم و دختری که صمیمانه دوستش داشتم(عشق نبود) و فی نفسه ماریو بود یا پرنسس یا کسی که همه چیز داره و هر چی بخوای می تونی اسمش رو بگذاری در سرِ دیگه ش.بر خلافِ نصیحتِ دوستان که ذکر “بگیرش،بگیرش” ورد زبونشون بود من علاقه ی چندانی به گرفتنش نداشتم چون حس می کردم از دو جبهه ی ناسازگاریم و عاقبت متلاشی خواهیم شد.نکته ی بسیار بسیار جالبی که وجود داشت و حرفهای تو من رو با مغز انداخت در اون میون بعضی حرفهای اون دختر بود.دختری که حقیقتن مادی گرا نبود(بم اعتماد کن) واقعن خانواده دار بود و از بسیار جهات با دخترهای این دوره و زمونه فرق داشت(و در اثبات این مدعا همین بس که صادقانه و خالصانه با منی که نه قیافه داشتم و نه چیزِ مادی دیگه و ویژگی هام به یک سری ارزش های درونی منتهی می شد که توی این دوره و زمونه خریداری نداره یک سال رفاقت کرد).ویژگی هاش رو گفتم تا بدونی این حرفها رو دختری مثل بقیه ی دخترها نمیزد،بلکه کسی این حرفها رو می زد که به زعمِ ما بچه معمولی ها یه دخترِ خوب بود.اما اون حرفها چی بود..؟گاه و بی گاه از خواستگاراش برام می گفت،از این می گفت که چقدر بیزاره از کسانی که با جیب خالی به خواستگاری میرن به بهونه ی اینکه بالاخره اول زندگی هست و با هم خواهیم ساخت و خواهیم داشت و در نهایت به اتفاق خواهیم برداشت.بر اساسِ این حرفها این دختر که خیلی ویژگی های خوبی هم داشت همون پرنسسی بود که معلوم نبود توی کودوم قلعه منتظر شاهزاده ش بود(و چقدر این دردناکه..).در کنار این حرفها گاهی از خواستگاراش می گفت و کسانی رو “همه چی اوکی” می دونست که شغل خوب داشتند و درآمد خوب و نیز پسران خوبی بودند.من همیشه به این فکر می کردم که خدای من،این دختر که اینقدر انسانه وقتی اینطور فکر می کنه،بقیه شون چطور فکر می کنن..؟اون مادی گرا ها..!من همیشه به این فکر می کردم که اگر منی که دوستم داشت پا پیش می گذاشتم با جیب های خالیم و نهایتن با وعده های رنگارنگ چه جوابی می شنیدم..!من همیشه به این فکر می کردم که منِ جلبک در چه شرایطی هستم در منظرِ چنین دختر خانم هایی..!و ذهنم به این سمت میرفت که در آخر زندگی همینه و آدمها با هم نه،که با شرایطِ هم ازدواج می کنند.قیافه و ثروت و وجهه ی اجتماعی بخش اعظم این شرایط رو تشکیل میدن و در تهه لیوان هم جرعه ای انسانیت.و من همیشه به این فکر می کردم که چقدر دلم می گیره از این دنیای شرایط..!خوب که فکر می کنم می بینم نداشتن های من یک حسن داشت،و اون اینکه از بودن با کسی که به نداشته های من بی اهمیت بود بسیار لذت می بردم..و این لذت رو فقط کسی که نداره می تونه تجربه کنه.
    بیشتر از اونکه نظر بدم شرح حال گفتم،دلم خیلی گرفت با خوندن مطلبت.حقیقتش من احساس می کنم راه رو اشتباه اومدی.و خودت دنیات رو بر اساس الگویی که ماریو در ذهن تو ساخته بود ساختی،در حالی که خیلی ها خلافِ این الگو رفتار می کنن و نتیجه هم میگیرن.بهتر بود در زمانِ نداری کسی رو انتخاب می کردی،چون اون موقه می تونستی مطمئن باشی کسی که هست بخاطر خودت هست که هست نه بخاطر شرایط.و الان دیگه دیر شده و تنها دو راه داری.ماریو باشی و هر چی بدست اوردی رو به اشتراک بگذاری،یا بگردی دنبال کسی که مثل تو به موفقیت هایی رسیده و حالا موفقیت هاتون رو با هم تقسیم کنین،که یه جورایی هر دوش حال به هم زنه.اولی رو که خودت شرح دادی،دومی هم یه جورایی مثلِ معامله ی پایاپای می مونه.
    بدرود دوستِ من.


    پاسخ:
    خیلی سپاس از کامنتت. بسیار لذت بردم 🙂 جای حرفی نیست و از آشناییتون خوشحالم!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  57. hasti گفته:

    می‌دونین چی جالبه. اینکه فقط شما نیستید. سوپر ماریو، سوپر هیرو و الگوی ذهنی خیلی از ماست.
    تقریبا هم سنیم با این تفاوت جزئی که من زنم. اما نه اون زنی که توی قلعه نشسته بود. من اون زنی هستم که با ماریو میدوید. بعدا که بزرگتر شدم و بازی رو گذاشتم کنار، ماریو هنوز توی من می‌دوید. میباخت و بلند می‌شد و باز می‌دوید.
    تلاش کردم و بهترین رتبه کنکور شهر رو آوردم. رفتم دانشگاه و تازه دیدم ئه! این قلعه‌ای نیست که دنبالش بودم اما خب کسی راه دیگه‌ای نشون نداده بود. من حق انتخاب نداشتم. ماریو می‌گفت عیب نداره بدو. شاید قلعه بعدی درست باشه. برو دانشگاه بعدی، کار بعدی… “به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل”
    عاشق شدم(واقعا و نه از روی اشتباه) اما جرئت نکردم بهش بگم. چرا؟! چون فکر می‌کردم کامل نیستم. چون همیشه یه مرحله از بازی مونده بود که نمی‌تونستم ببرم. چون یه روز دیدم کسی که دوستش دارم عاشق پرنسس توی قصره نه یه زن خسته.
    منطقی که نگاه می‌کنم، هرچند هدفم اون بود اما در حقیقت داشتم از بازی لذت می‌بردم. عشق فقط بهانه ای بود که درس مسخره‌م رو تموم کنم. افسرده و معتاد نشم و با هرکسی نگردم. مثل سیبی که جلوی اسب آسیاب آویزون می‌کنن. من به هدف آسیابان رسیدم اما سیب…


    پاسخ:
    از کامنت شما هم بسیار سپاسگزارم. میفهممتون و ترجیح میدم سخنرانی نکنم. از آشناییتون خوشحالم.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: 0 (from 0 votes)

محل نوشتن نظرات