Wordpress Themes

مناظره!

بـه پـیـشگـاه خـداونـــد بنــده‌ای بـردنـد                کـه نامـه‌ی عـمل او تـباه و درهــم بـود!

بگفـت از چـه ز ابـلیـس پیــروی کـردی؟                بگـفــت پـیــروی او  ز  عــهــد آدم بــود!

بگفت بهـر چه ایـنـقدر باده می‌خوردی؟                بگفــت بـاده‌ی گلـگون علاج هر غم بود!

بگفـت در پی زن‌هـای هــرزه می‌رفـتی                بگفت بهر فـقـیـر ازدواج چــون سم بود!

بگفت سد هوس را به جهد نشکستی               بگفت آه زین سد که سخت محکم بود!

بگفـت از چـه نـهادی به راه دزدی پای؟                بگفـت خــرج زیـاد و در آمــدم کـم بــود!

بگفـت بـه کـه  تـرا در  جهـنـم  انـدازم                بگفـت زنـدگـی‌ام بـدتــر  از جهـنـم بود!


* شعر از ابوالقاسم حالت، اگه درست یادم باشه…

Salvation

امروز ترمیناتور ۴ رو هم دانلود کردم و دیدم. بعد از مدتها فکر می‌کنم یه فیلمی دیدم که ارزش دیدن داشت! البته خود حاجی  ( آرنولد شواتزنگر ) دیگه به علت سن بالا و مشغله‌ی سیاسیش توی این فیلم نقش اصلی رو نداره ولی خب حدود یک دقیقه به صورت نمادین بازی می‌کنه. هرچند ترمیناتور بدون آرنولد ترمیناتور نمیشه ولی خب محتوای فیلم و دیالوگ‌هاش واقعا عالیه. یه تلنگر به ما آدما که روز به روز زندگیمون داره «ماشینی‌تر» میشه.

ماشین‌هایی که کم‌کم کنترل «زندگی» رو به دست می‌گیرن…

بعضی دیالوگ‌های فیلم واقعا قشنگه، مثلا وقتی قهرمان داستان از «آدم‌ها» می‌خواد که “!Just stay alive.

یا فرمانده‌ای که در برابر تصمیم‌های خشک مافوقش مقاومت می‌کنه:

They want us to make cold, calculated decisions. But we are not machines. And if we behave like them, then what is the point in winning

و البته آخر فیلم:

What is it that makes us human? It’s not something you can program. You can’t put it into a chip. It’s the strength of the human heart. The difference between us and machines

از لینک‌ مستقیم زیر می‌تونید این فیلم رو دانلود کنید. از اونجا که این کار غیر اخلاقیه، و از طرفی هم ما که از اینجا نمیتونیم این فیلم رو به صورت قانونی خریداری کنیم، بی زحمت ۳ تا صلوات نثار اموات کارگردانش بکنید!!!

Download

لحظه‌ی دیدار نزدیک است…

 

این جهان چون کوزه و دل جوی آب

این جهان حجره‌ ست و دل شهر عجاب

 

چیست اندر خُم، که اندر نهر نیست؟

چیست اندر حجره کاندر شهر نیست؟

 

  

 

  

پانوشت: ۳ سال وقت داشتم، اندوخته‌ی ۲ سال و ۶ ماه، توی ۶ ماه باقیمونده از دست رفت! امیدوارم ببخشه!

(خود چه جای حد بیداری و خواب … دم مزن، والله اعلم بالصواب)

پا نوشت دوم: شعر از مولانا.

 

 

 

یه سوال

فروغ میگه:

ای سوخته از دورویی و نیرنگ!
از مرد، وفا مجو مجو هرگز

او معنی عشق را نمی‌داند،
راز دل خود به او مگو هرگز…

نظر بدین… راست میگه؟!

ظرفت رو خالی کن!

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت. نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ ایستاده‌ بود. مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی.

کاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست .

مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت. و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ که‌ باید.

مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود.

هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.

- سلام مسافر! در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم .

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نکردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!

درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست…

ای کاش منبعش یادم بود!