Wordpress Themes

بی نهایت!

امروز یکی از جالب‌ترین صحنه‌های ممکن رو توی خیابون دیدم. یک پراید که با یه موتور تصادف خیلی جزئی کرد و هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد. نه ماشین و موتور چیزیشون شد، نه خود راننده‌ها حتی یه خراش کوچیک برداشتن. ولی وقتی که پیاده شدن، شروع کردن به فحش دادن و خواهر و مادر همدیگه رو بررسی کردن؛ دست آخر هم با زنجیر و لوله اینقدر همدیگه رو زدن که خون از سر و صورت جفتشون می‌ریخت و وقتی حریف همدیگه نشدن، با همون زنجیر و لوله به جون ماشین و موتور همدیگه افتادن!!!
بلایی سر هم آوردن که توی هیچ تصادفی نه سر خودشون میومد، نه سر موتور و ماشینشون!!!

یاد این جمله‌ی ناپلئون افتادم:‌«تنها چیزی که حد ندارد، خریت است!!»

 

روزها می گذرد.

خیلی وقت است که قید آرزوهایم را زده‌ام. خیلی وقت است رویای شیرین فرداهای بهتر را نمی‌بینم، خیلی وقت است از خدا همین قدر می‌خواهم که فردا بدتر از امروز نباشد. خیلی وقت است دلم برای یک روز «معمولی»، یک زندگی «معمولی»، یک خانه‌ی «معمولی»، و یک آینده‌ی «معمولی» تنگ شده است. «آدمیزاد موجود عجیبی است، گاهی دلش برای چیزی تنگ می شود که اصلا وجود نداشته».

تو را به خاک سپرده‌ام، لا به لای باغچه ی کوچکی که فقط به یکی دو نفر نشانش داده‌ام، آن هم از دور. تو آن را دیده بودی. باغچه‌ای که اگر کسی حوصله داشته باشد که خاکش را زیر و رو کند، چیزهای به درد بخوری پیدا می‌کند. تو را با احترام تمام به خاک سپرده‌ام. اعتراف می‌کنم که بر مزار هیچ کس اینقدر متواضع نایستاده بودم. به احترام تو، یک دقیقه که هیچ، ماه هاست سکوت کرده‌ام.

تو را به خاک سپردم. می دانم روزی دوباره خواهی رویید. به همین زودی‌ها، شاید جایی بهتر از این باغچه.

سکوت سخت است. سکوت تلخ است. شیرینی گذرایش سایه روشن لحظه‌هایی است که یادم می‌رود الان، «الان» است. گاهی می‌روم به روزهای پیش‌تر، روزهایی که فکر می‌کردم تو همه را دوست داری به جز من، به همه تعلق داری به جز من، وقتی که احساس می‌کردم تو با همه ازدواج می‌کنی، به جز من.

از باغچه ام خوشم می آید. خاکش خیلی غنی شده. روزی خودم هم در آن خواهم خوابید…

 

 

سوزش

می‌شینم پشت میز، لپتاپو باز می‌کنم، کلید پاور رو می‌زنم. یه بوق طولانی، ۲ تا بوق کوتاه؛ یه صفحه‌ی سیاه… خدایا! این بوق‌ها چقدر برام آشنائن… یه دفعه یادم میاد از پارسال، و متوجه می‌شم که این بوق‌ها رو کی شنیده بودم. چشم‌هامو می‌بندم، کف دستمو می‌ذارم روی پیشونیم: «دوباره سوخت…»

 

 

وجودم کلا سیگنال منفیه.

طی یک سال گذشته، لپتاپم سوخت، بعدش گوشیم سوخت، بعدش فلش‌ام سوخت، بعدش Mp3 پلیرم سوخت. بماند که هر کدومش چقدر ضرر زد. از چند روز پیش دوباره گوشیم خراب شده، و امروز برای دومین بار لپتاپم سوخت.

دارم دیوونه می‌شم، سعی می‌کنم مثل همیشه بخندم… اما این دفعه واقعا سخت‌تره…

همیشه وقتی اعصابم خیلی به هم ریخته، یا «بیداد» گوش می‌دم، یا «همایون مثنوی». این دفعه اوضاع یه کم فرق می‌کنه؛ چون هیچی ندارم که باهاش اینارو گوش بدم، نه گوشی، نه Mp3، نه لپتاپ. دارم  منفجر می‌شم… ساعت نزدیک ۲ نصف شبه. خوشبختانه امید امشب تو خوابگاهه. لپتاپشو باز می‌کنه، Mp3 خودشو وصل می‌کنه، و «همایون مثنوی» رو میریزه روش. حس می‌کنم شاید برای چند دقیقه، یه کم بهتره. یه نگاه به قیافه‌ی داغونم می‌کنه، یه لبخند، و میگه:«فقط سیگار…!». می‌خندم. یه بالش و یه قلم و کاغذ برمی‌دارم و از پله‌ها میام پایین، به سمت نمازخونه. نه خدا…! هنوز ۱۰ تا پله رو نرفتم که صدای گوشی چپ قطع میشه. هدفون امید هم دست من خراب شد. انگار امشب حق مصرف داروی مسکن هم ندارم.

به همین یه گوشی اکتفا می‌کنم، مجبورم. میام توی نمازخونه. بچه‌ها دارن درس می‌خونن. بر خلاف قبل با هیچ کس سلام علیک نمی‌کنم. یه گوشه می‌شینم فکر می‌کنم. یه کم طنز آمیزه…

این که خودم برای ۷-۸ نفر لپتاپ و گوشی و Mp3 و فلش خریدم و هیچ کدومشون همچین مصیبتی نکشیدن؛

این که چرا هر سال موقع تحویل تمام پروژه‌ها باید این اتفاق بیفته؛

از همه جالب‌تر، اینکه «حالا باید چی‌کار کنم؟»

 

اما جدای از همه‌ی این حرفا، بیشتر ذهنم مشغول اینه که انگار از سر شب، دلم برای حضور چیزی شبیه یه موجودیت «زنانه» تنگ شده. یاد حرف عارفه میفتم:«آدمیزاد موجود عجیبی است؛ گاهی دلش برای چیزی تنگ می‌شود که اصلا وجود نداشته!»

صدای بغض‌آلود شجریان حواسمو میاره سر جاش:

بوَد آیا که خرامان ز درم باز آیی 

گره از کار فروبسته‌ی ما بگشایی

 

نظری کن که به جان آمدم از دلتنگی

گذری کن که خیالی شدم از تنهایی

 

یادم میاد که اومدم اینجا تا یه چیزی بنویسم؛ شروع می‌کنم:«می‌شینم پشت میز…»

انتقاد!

دلم می‌خواست دنیا رنگ دیگر بود؛

            خدا با بنده‌هایش مهربان‌تر بود،

                    از این بیچاره مردم یاد می‌فرمود…

نمی‌گویم به هرکس بخت و عمر جاودان می‌داد،

        نمی‌گویم به هرکس عیش و نوش رایگان می‌داد،

                        همین ده روز هستی را امان می داد!

                        دلش را ناله‌ی تلخ سیه‌روزان تکان می‌داد… *

     

پانوشت:

* گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله‌ی ماست … آنچه البته‌ به جایی نرسد، فریاد است!