Wordpress Themes

مرا پرسی که چونی؟ چونم ای دوست…

سلام بر و بچ!

خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم و البته الان هم چیز خاصی برای نوشتن ندارم، ولی خوب به قول دوستان دیدم اینجا تار عنکبوت بسته، گفتم بیام یه عرض ادبی بکنم. با توجه به یه سری از تبادل نظر‌هایی هم که توی کامنت‌های نوشته‌ی قبلی انجام شد ترجیح می‌دادم یه چیز جالب و هیجان انگیز با فضای مثبت برای نوشتن پیدا کنم و به قول دوستان غر نزنم ولی خوب از همون موقع تا حالا واقعن هیچ چیزی که بشه بهش پر و بال داد پیش نیومده. ولی لابه‌لای همین  زندگی زندگی خیلی آروم، یه رشته‌ اتفاق‌های خیلی کوچیک و شاید حتی بی اهمیتی تا حدودی بهم تلنگر زد، و تقریبن تنها چیزی بود که چند هفته‌ی گذشته رو تا حد زیادی بهش فکر کردم.

اول این مقدمه رو بگم امسال هم مثل سال‌های قبل، من و یه سری از دوستان یه تیم فوتبال تشکیل دادیم و برای اولین بار تصمیم گرفتیم لیگ رو خیلی جدی‌تر بگیریم. از چند ماه قبل از شروع لیگ شروع به تمرین و بازی‌های دست‌گرمی کردیم و سعی کردیم از نظر توان فیزیکی خودمونو تر و تازه نگه داریم، روی انتخاب بازیکن‌ها خیلی دقت کردیم و به قیمت ناراحت شدن چند تا از دوستان، یه سری افراد رو از تیم کنار گذاشتیم. همه‌ی اینا کنار هم، امید زیادی داشتیم به اینکه امسال صرفن برای تفریح نریم تو زمین و بریم که نتیجه بگیریم. بعد از شروع بازی‌ها، اوضاع خیلی هم اونطوری که فکر می‌کردیم پیش نرفت و هرچند یکی دو هفته‌ی اولش بد نبود، اما بعدش دور باخت‌ها شروع شد و سه  چهار‌تا بازی رو ردیف باختیم؛ که یکی‌شون هم محض اطلاع شیش‌تایی بود. بعد همون بازی تحقیرآمیز مثل لشگر شکست‌خورده نشسته بودیم دور هم روی زمین، بازیکنای تیم حریف با لبخند از جلومون رژه رفتن و ما هم شروع کردیم به بررسی فاجعه.

از بین تمام صحبت‌هایی که رد و بدل شد، دو تا نکته‌شو می‌خوام برای این نوشته استفاده کنم. اول اینکه لا‌به‌لای حرفایی که هم‌تیمی‌ها می‌زدن، تیکه‌تیکه جمله‌هایی رد و بدل می‌شد مثل اینا: «بهروز چرا اصلن حواست نبود؟»، «سر فلان موقعیت چرا همینطوری واسه خودت زل زده بود به زمین؟»، «اون پاسو که انداختم، اصلن متوجه شدی؟!»… به طور کلی، چیزی که دستگیرم شد این بود که به اتفاق آرا، من «حواسم سر جاش نبود» و ظاهرن «بار اول و دوم هم نبود» که من این اواخر اینجوری رفتار می‌کردم. دومین نکته‌ این بود که بچه‌ها تصمیم گرفتن از بازی‌ بعدی، یه نفر رو بفرستن بالای ورزشگاه تا کل بازی رو از بالا فیلم‌برداری کنه و بعدش به جای اینکه کنار زمین ولو بشیم و برای تحلیل بازی به خاطراتمون متوسل بشیم، بتونیم درست حسابی خودمونو از بیرون نگاه کنیم و بفهمیم چه مرگمونه.

بازی بعدی رسید، فیلم‌بردامون کارشو به خوبی انجام داد و هرچند دوباره باختیم، ولی بعد بازی فقط نگاه کردن دو دقیقه‌ی اول فیلم کافی بود تا بفهمیم بیشتر از اینکه شبیه یه تیم فوتبال باشیم، شبیه یه گله گوسفندیم که عین احمقا دنبال توپ می‌دوئن. خیلی واضح بود که چه چیزایی رو باید توی تیم درست کرد و جالب‌تر این شد که فقط با کمی حرف زدن راجع به اون موارد، بازی بعدی رو دو هیچ و بازی بعدی‌شو هفت هیچ بردیم! به همین راحتی.

اما بعد از این همه داستان گفتن، باید بگم که هدفم اصلن قصه‌ی فوتبالیست‌ها تعریف کردن نبود. همه‌ی اینا رو گفتم که آخرش راجع به مقوله «افسردگی» حرف بزنم و اگر احساس می‌کنید که این نوشته‌ اصلن اون جریان پیوسته‌ و نرمال یه نوشته‌ی به درد بخور رو نداره، دلیلش همین مقوله‌س.

از دوستانی که نوشته‌ی قبلی رو خوندن و از غر زدن من ناراحت بودن، عذرخواهی می‌کنم، ولی باید یه توضیح کوچیک بدم و بگم که اون موقعی که اون مطلب رو می‌نوشتم (و البته از چند هفته قبلش)، درگیر دست و پنجه نرم کردن با این واقعیت بودم که اون بنایی که سال‌ها آروم آروم توی ذهنم شکل گرفته بود و قد کشیده بود، یه دفعه و توی شرایطی که اصلن پیش‌بینی‌شو نمی‌کردم منهدم شد و طبیعتن نتیجه‌ش برای من (مثل هر آدم دیگه‌ای)، عصبانیت، استرس، خشم و همه‌ی احساسات منفی و مخرب بود. هر چیز کوچیکی که می‌تونست یه طوری پل بزنه به خاطرات و خیالبافی‌های گذشته، پتانسیل اینو داشت که داغونم کنه؛ از چراغ روشن آی.دی فلان آدم توی فلان مسنجر گرفته تا فلان دوستی که فلان تیکه رو میندازه و فلان کسی که از فلان طریق به فلانی وصله.

توی اوضاع بی در و پیکر روحی روانیم تنها کاری که – اون هم با درد خیلی زیاد – تونستم بکنم، حذف کردن تمام این «فلان»‌ها بود از زندگیم. از علامت‌ها گرفته، تا افراد، تا آی.دی‌های اینترنتی، هر چیزی که خاطره‌ای رو زنده می‌کرد و هرچند انگار کل این کار هیچ تاثیری نداشت که نداشت، اما این رویه رو حفظ کردم و چند ماه گذشت و بالاخره یه روزی شد که بیدار شدم و دیدم که هیچ حس خاصی ندارم. درست عین حسی که یکی دو بار موقع به هوش اومدن بعد از اتاق عمل داشتم، حس اینکه انگار «ری استارت» شدی و کلن تنها جاییت که خوب کار می‌کنه، تـخـم‌های مبارکته.

سرتون رو درد نیارم چون اساسن خودمم حوصله‌ی نوشتن ندارم؛ اما به طور خلاصه احساس می‌کردم «خوب شدم» و «تموم شد». ولی واقعیت اینه که اون حالت عصبی و اون همه تنش شدید درونی و افکار مخرب قطعن ظرف چند هفته و بدون اینکه اتفاق خوبی افتاده باشه از بین نرفته بودن و «تموم نشده بودن»، صرفن از حالت خشم و عصبانیت آشکار، تبدیل به یه افسردگی خاموش شده بودن که خودم‌ هم هفته‌ها و ماه‌ها ازش بی اطلاع بودم و اگر صحبت‌ها و تذکرهای دوستان دور و برم نبود، شاید تا سال‌ها هم نسبت به این قضیه خودآگاه نمی‌شدم که گاهی وسط جمع یه دفعه ساکت می‌شم و «میرم تو خودم»، یا تو زمین فوتبال سرمو میندازم پایین و وسط بازی واسه خودم دو سه دقیقه قدم می‌زنم…

نکته‌ی کلی اینه من با همه‌ی اینکه مغزم صبح تا شب مشغول تجریه و تحلیل تمام چیزای کوچیک و بزرگ دنیاس، و به درگیر شدن توی مفاهیم پیچیده اعتیاد دارم، از درک ساده‌ترین شرایط درونی خودم هم عاجزم و حتی نسبت به حس‌هایی مثل خوشحالی، ناراحتی، افسردگی و حتی گرسنگی و تشنگی خودم هم آگاه نیستم. گاهی دو سه سال بعد از یه اتفاق متوجه میشم که فلان جا چقدر خوش گذشته بود، معمولن دیگران بهم توضیح میدن که ناراحتم یا افسرده و بیشتر اوقات فقط از روی دل دردم می‌فهمم که اضطراب دارم. بعضن حتی زمانی می‌فهمم تشنمه که مثلن سردرد گرفته باشم و بدن بیچاره‌م به سردرد به عنوان آخرین روش برای درخواست آب از من متوسل بشه؛ یا بعد از اینکه یه هفته می‌گذره و یادم نمیاد که اخیرن غذای درست حسابی خورده باشم، منطقن نتیجه می‌گیرم که «احتمالن» چند روز گذشته گرسنم بوده! دکتر هلاکویی می‌گه «خوشبختی، خودآگاهی لحظه به لحظه‌ است». من هم همیشه تلاش می‌کردم خیلی عمیق خودمو کند و کاو کنم و ریشه‌ی ریز‌ترین احساساتی که گاهی سر و کله‌شون پیدا می‌شد رو به دست بیارم. توی خیلی از مواردش هم موفق بودم اما این جریانات اخیر باعث شد خیلی از ویژگی‌های درونیم که کاملن ازم پنهان مونده بودن یه دفعه رو بشن.

دلیل گفتن داستان فیلم‌برداری از فوتبال رو هم توضیح بدم و برم. ما با اینکه کل تابستون راجع به استراتژی‌ بازی‌ کردن و پوزیشن و وظایف هر بازیکن بحث و تمرین کرده بودیم، نتونسته‌ بودیم تیم به درد بخوری درست کنیم. به محض اینکه پنج دقیقه از بازی خودمونو از زاویه‌ی بالا توی یه فیلم موبایلی بی کیفیت دیدیم، تمام چیزایی که توی تیم غلط انجام میشد رو به سادگی پیدا کردیم و صرفن آگاه شدن به اونا (بدون اینکه تمرین خاصی بعدش انجام بدیم) خود به خود تمام مسئله رو حل کرد.

درس این ماجرا برای من این بود که گاهی باید به بازخوردی که از بیرون به آدم داده میشه خیلی بیشتر اعتماد کرد تا تمام محاسبه‌ها و تجزیه‌ و تحلیل‌های پیچیده‌ای که آدم خودش می‌کنه. حتی اگر آدم حقیقتن از تمام کسایی که اون بازخورد‌ها رو بهش ارائه می‌کنن باهوش‌تر و منطقی‌تر باشه. خیلی ساده، از بیرون، همه‌ چیز خیلی واضح‌تر دیده میشه.

یه روضه‌ی دیگه هم می‌خواستم بخونم که جدن دیگه حالشو ندارم. فقط بسنده می‌کنم به این نقل قول از یونگ، اگه کسی حسشو داشت بعدن توی کامنت‌ها می‌تونیم راجع بهش حرف بزنیم: «بعضی‌ اشخاص از ترس اینکه با چه اکتشافاتی روبرو شوند، از تجزیه و تحلیل زیاد از حد خود وحشت دارند. ولی‌ باید به درون زخمهایتان بخزید تا با ترس‌هایتان روبرو شوید. هنگامی که خونریزی شروع شود، پاکسازی میتواند آغاز گردد».

بازم بابت پراکنده نویسی پوزش میشه. طی دو سه هفته‌ی آینده یه سری برنامه‌های توپ دارم از جمله اینکه میخوام برم یه هفته‌ای مکزیک خونه‌ی الکس اینا زندگی کنم! احتمالن چیزای جالبی برای نوشتن خواهم داشت 🙂

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.5/5 (16 votes cast)

قارچ خور!

 

بعد از این بر آسمان جوییم یار
زان که بر روی زمین جستیم، نیست…

این تصویر رو خیلی از بچه‌های هم‌نسل من باید بشناسن. یه قسمتی از بازی «سوپر ماریو» (که ما بهش می‌گفتیم قارچ‌خور) روی کنسول‌های قدیمی نینتندو (که باز ما بهشون می‌گفتیم «میکرو»). داستان این آقای سیبیلو که وقتی قارچ می‌خورد گنده‌تر می‌شد و باید  هفت خان رستم رو رد می‌کرد و با انواع و اقسام جک و جونورها در میفتاد و از روی گولّه‌های آتشی و گودال‌ها می‌پرید و دهن اژدها و لاک‌پشت‌های پرنده رو سرویس می‌کرد و تو دریا شنا می‌کرد و می‌رفت و می‌رفت تا می‌رسید به زیر زمین یه قلعه که غول توش بود، غول رو می‌کشت و می‌رفت به انتهای دخمه تا «پرنسس» رو نجات بده و وقتی که می‌رسید اونجا، می‌دید که پرنسسی در کار نیست و به جاش یه عروسک اونجاس؛ و همونطوری که می‌بینید، یه نوشته هم اون بالا ظاهر می‌شد که می‌گفت: «استاد! ‌ر‌یــد‌‌‌‌ی‌، سازمان آب هم اعتصابه… شاهزاده خانوم ما توی یه قلعه‌ی دیگه تشریف دارن…» و بازی همین‌طور سخت‌تر می‌شد و این بدبخت هم جستجوشو از این قلعه به قلعه‌ی بعدی ادامه می‌داد…

Mario_OtherCastle

بچه که بودم عاشق اینجور بازی‌ها بودم ولی بابام بنا به دلایلی (که منطقی هم بودن) مخالف سرسخت بازی‌های کامپیوتری بود و اینقدر در برابر من مقاومت کرد که آخر سر دست به دامن مادربزرگم شدم و ایشون هم به عنوان جایزه‌ی نماز خوندن، یه «میکرو» برام خرید و از اونجا بود که این جناب آقای سوپر‌ ماریو، تبدیل شد به بخش مهمی از کودکی من. صبح تا شب و شب تا صبح دسته توی دستم بود و زل زده بودم به تلویزیون و دست کم تا زمانی که دسته‌های میکرو خراب شد، کلی خوشحال بودم.

توی اون سال‌ها ماریو بخش مهمی از کودکی من بود. یه مدتی گذشت، دسته‌های میکرو خراب شد و کلن جمع شد توی یه کارتن و برای همیشه افتاد توی انباری.  ولی ماریو با زیرکی خاصی از میکرو در اومد، رفت توی جلد من و بعد از اون من در کنار کودک درون و ‌‌تـخـم‌‌ ‌سـگ درون، یه ماریوی درون هم داشتم که هی قارچ خورد و قارچ خورد و بزرگ‌تر شد و کم کم کنترل بخش مهمی از زندگی منو به دست گرفت.

هیجده سالم که بود، ترم اول دانشگاه که بودم، مثل بقیه‌ی پسرای خوب اون دوران دلباخته‌ی یه دختری شدم و کم‌کم دیگه بیست و چهار ساعت بهش فکر می‌کردم. صاف و ساده، عین این احمقای دوست‌داشتنی؛ خوابشو می‌دیدم، شب امتحان به جای درس خوندن غزل تلاوت می‌کردم و تقریبن هشتاد درصد حجم فکری و پنجاه درصد مکالماتم با دوستای نزدیکم به ایشون اختصاص داشت. تنها قسمت این ماجرا که مثل داستان بقیه‌ی نوجوونای احمق دوست‌داشتنی نبود، این بود که من هیچ وقت به این بنده‌خدا چیزی رو ابراز نکردم. هرچند احتمالن نگاهای احمقانه‌م، پی‌ام‌های نصف شبی یاهو مسنجر احمقانه‌م، و بقیه‌ی رفتار‌های احمقانه‌م مثل اسب آبی داد می‌زد که تو او دل صاب مرده چه خبره و رنگ رخساره‌م هم به شدت خبر می‌داد از سرّ درون، و اون بدبخت هم دو سه سال انواع و اقسام سیگنال‌ها رو امتحان کرد و تا بلکه منو به حرکتی وادار کنه ولی خب کلن ناامید شد… با همه‌ی اینا، عملیات سرکوب احساسات طی تمام اون چند سال بالاخره با موفقیت انجام شد؛ اون هم فقط به این دلیل که یه نکته‌ی کوچیکی توی مغز من با بقیه‌ی نوجوونای احمق دوست‌داشتنی فرق داشت. من دیگه دهن آینده‌نگری رو سرویس کرده بودم و از اونجا که شرایط اون دوران زندگیم (که نمی‌خوام وارد جزییاتش بشم) بسیار اسف‌بار و مفتضح بود و من هم هیچ امیدی به درست شدن اونا در آینده‌ی میان‌مدت نداشتم، منطقن فکر می‌کردم که بهتره یه آدم دیگه رو معطل خودم نکنم و نکشم توی راهی که نمی‌تونم تا آخرش ببرمش…

ماریوی درون کار خودشو کرده بود. اون دختر، پرنسس بود توی قلعه، من هم ماریو بودم توی مرحله‌ی اول. بین و من و یه «happily ever after» با پرنسس، دنیایی از مشکلات بود؛ جک و جونور، گلوله‌های آتیشی، گودال و اژدها و غول و کوفت و زهر مار و تمام درک من نوجوون احمق هم همین بود که من باید مثل ماریو راه بیفتم و این مشکلات رو حل کنم، زندگیمو روبراه کنم، با جک و جونور و اژدها در بیفتم، قلعه رو پیدا کنم و غولشو بکشم و  پرنسس رو بزنم زیر بغلم و ببرم خونه و خلاصه بریم سراغ زندگیمون. در عمل همین کارم کردم. دست کم تا یه جاهاییش. بی راه نیست اگر بگم که توی کل این چند سال، تمام این «تند تند زندگی کردن‌ها»، این در و اون در زدنا، از مهاجرت و اقامت و سگ‌جون شدن و خونه خریدن و رو به یکجا نشینی آوردن(!)‌ و اینا، همیشه رگه‌هایی داشت از انگیزه‌ای که آرزوی پرنسس توی مغزم بهم می‌داد. چند سال گذشت و من مرحله به مرحله جلو رفتم و هرچی سر راهم بود کنار زدم. روز به روز ماریو‌ تر شدم و سختی‌هایی که دیگه گفتن نداره کشیدم و ترتیب غول‌های زندگیمو دادم و دست آخر به خیال خودم با سر و صورت خونی ولی دست تقریبن پر، عین احمق‌ها رفتم سراغ پرنسس؛ و درست جایی که قرار بود همه چی خوب و خوش تموم بشه، درست مثل استاد ماریو، مواجه شدم با عروسکی که توی تمام این سال‌ها فکر می‌کردم پرنسسه.

البته اون عروسک هیچ گناهی نداشت. نه اون هیچ وقت ادعا کرده بود که پرنسسه و نه حتی من ازش پرسیده بودم که اصلن منتظر اومدن من هست یا نه؛ ولی خوب کل داستان درد داشت؛ اینکه دیدم کلن از اول قلعه رو اشتباهی رفتم درد داشت. اینکه بعد از این همه سال یه دفعه یه نوشته بالای سرت ظاهر بشه که «داداش ‌ر‌‌یــد‌‌‌ی‌، آب هم قطعه» درد داره. اینکه خیلی دیر بفهمی که اون چیزی که دنبالش می‌گشتی کلن توی یه قلعه‌ی دیگه‌س که اصلن نمی‌دونی کجاس، مثل یه آب سردیه که بریزن رو سرت. بدتر از همه، حتی اینکه ببینی توی این چند سال زندگی ماریویی، یه جورایی اینقدر پیر شدی که دیگه حوصله‌ی عروسک‌بازی نداری هم خودش تلخه.

 * * * * * * * * *

این عکس پایینی، خونه‌ی منه که چند روز پیش بالاخره بعد از چند سال زندگی سخت به سبک اقتصاد مقاومتی، خریدمش و هرچند حالا حالاها باید قسطشو بدم، ولی خوب بازم می‌تونم بگم مال منه. عکس بغلیش هم همون قلعه‌ایه که ماریو بعد از اینکه ماتحتش در کشاکش تلاشش برای پیدا کردن پرنسس آسیب می‌دید، بهش می‌رسید و با هزار امید و آرزو می‌رفت توش و بعدش زرت می‌خورد تو برجکش. می‌دونم برای شما احتمالن معنی نمیده، ولی این روزا واقعن هر وقت میام خونه، قیافه‌ی خونه‌م ناخودآگاه شکل این قلعه و این داستان ماریو و متعلقاتش رو برام تداعی می‌کنه!

palace

یه طنز خیلی تلخی هم هست پشت این قضیه؛ پدر و مادر و فک و فامیلایی که از خونه‌دار شدن من خبر دار شدن و بعضن زنگ می‌زنن تبریک بگن، با یه لحن مثلن کول و در حالی که فکر می‌کنن اولین نفری هستن که این ایده‌ی بی نظیر به فکرشون رسیده، یادآور میشن که «خوب حالا که خونه و ماشین و کار و زندگیت روبراهه و اینا، اگه گفتی نوبت چیه … ؟!!!» منم خیلی خشک و غیر کول میگم:‌ «نوبت یه کم استراحت، یه کم خوش‌گذرونی». بعد از پیدا کردن ماریوی درونم، تازه حس می‌کنم چقدر توهین آمیزه وقتی کسی همچین سوالی ازت می‌کنه و جواب رو هم خودش به زور میده؛ انگار من (و امثال من) تمام جوونیمو گذاشتم و سختی‌هاشو کشیدم تا یه چیزی رو از صفر صفر بسازم و بعد که به یه جای درست حسابی رسید و سختی‌هاش تموم شد، یه دختری که توی همون دوران داشته یه قل دو قل بازی می‌کرده، بیاد مفت و مجانی، «مثل یه پرنسس» شیرجه بزنه وسط خوشبختی من و من هم احتمالن وظیفه دارم تو نشیمنگاهم عروسی بگیرم از خوشحالی.

به جرئت می‌گم، بزرگترین ظلمی که به من (و خیلی‌های دیگه مثل من) شده، جا انداختن این طرز فکر ماریویی از بچگی توی ذهنمون بوده، چیزی که متاسفانه بخش مهمی از سال‌های جوونی منو به بیراهه برد و ده سال طول کشید تا من متوجه عمق ایرادش بشم. و من حالا، در ابتدای بیست و هشتمین سال زندگیم، عمیقن احساس تنهایی می‌کنم؛ احساس رسیدن به کوچه‌ی بن‌بستی که حتی حوصله ندارم ازش برگردم و دلم می‌خواد تهش بشینم، تکیه بدم به دیوار، اولین سیگار زندگیمو روشن کنم و چشمامو ببندم… احساس می‌کنم اینکه این همه سال بدون اینکه آگاه باشم، یه ماریو بودم، یه فاجعه بوده و بدتر از اون، اینکه الان بهش آگاه شدم فاجعه‌تره. نه راه پس هست و نه انرژی بلند شدن…

یادمه ماریو بعد از هفت بار …ر خوردن، بالاخره پرنسس «واقعی» رو توی قلعه‌ی هشتم پیدا می‌کرد. هرچند هیچ کس نمی‌دونه که بعدش دقیقن چی‌ می‌شد. من دیگه حوصله‌ی از این قلعه به اون قلعه دویدن رو برای وقت تلف کردن با یه سری عروسک ندارم. اما اونقدر ماریو شدم که دیگه راه بهتری هم بلد نیستم. ای کاش یکی بیاد و قلعه‌ی هشتم رو همین الان به من نشون بده، تا این سیگارو بندازم زمین، بند کفشمو سفت کنم و بلند شم، یه نفس عمیق بکشم و برای آخرین بار، دوباره راه بیفتم…


پی‌نوشت:

یک. شعر از مولانا.

دو. در ماه‌های گذشته من یه شکست عشقی خوردم البته با گل به خودی، طبق برآورد‌ها دومیش رو هم تا حدود دو ماه و نیم دیگه خواهم خورد، این دفعه توی یه بازی تدارکاتی. اما در مجموع نکته‌ی مثبت این دو تا اتفاق این بود که ابعاد خیلی جالبی از خودم رو کشف کردم، و ارتباط‌های خیلی جالب‌تری بین اتفاقاتی که درگیرشون شدم، با دوران کودکیم. اینه که تا یه چند وقتی [احتمالن] نوشته‌های من یکی در میون حاوی مضامینی از چ‌س ناله‌های عشقی باشه! اگه به قول یکی از دوستان، با خوندن این چیزا کهیر می‌زنید دست کم تا نوروز بعدی این دور و برا پیداتون نشه.

سه. یه بازی دیگه هم بود که در واقع آخرین بازی کامپیوتری‌ای بود که توی ایران تا تهش رفتم، به اسم Prince of Persia، نسخه‌ی Sands of Time که بعدها فیلمی هم دقیقن به همین اسم از روش ساخته شد (هرچند داستان فیلمش کاملن متفاوت بود). توی این بازی برای اولین بار، یه نوآوری در شکل داستان داده شده بود. بر خلاف تقریبن تمام بازی‌های اول شخص غیر اکشن، اینجا شخص اول صرفن یه پسری که تمام زندگیش رو بذاره زمین و به آب و آتیش بزنه تا یه دختر رو «به دست بیاره» نبود. شخص اول پسر بود، همون اول بازی پرنسس رو پیدا می‌کرد و بعد دو نفری باید در طول مسیر می‌رفتن و می‌جنگیدن و معماها رو حل می‌کردن تا وقتی که به هدف نهایی بازی (که شکست یه جادوگر خبیث بود) دست پیدا می‌کردن. این وسط یه خنجری بود که دست هرکسی که بود، میتونست زمان رو باهاش به عقب برگردونه اما به جز اون شخص هیچ کس دیگه چیزی از واقعیت زمان قبلی به خاطر نمی‌آورد. خلاصه این دو نفر با بدبختی به ته بازی می‌رسن و درست در آخرین لحظات، این خنجر و یه سری آت و آشغال جادویی دیگه خیلی تصادفی زمان رو به هم می‌ریزن و دست آخر پسره هرچی زور می‌زنه به دختره بفهمونه که بابا من و تو با هم فلان جاها رو رفتیم، فلان بدبختی‌ها رو کشیدیم و چه و چه، دختره چیزی یادش نمیاد و میگه «آقا مزاحم نشو»، پسره عذرخواهی می‌کنه، راهشو می‌کشه و برمی‌گرده به «پرشیا». حالا چرا یاد این افتادم؟! آخه همونطور که داستان شکست عشقی اولیم شبیه قضیه‌ی ماریو بود، این شکست عشقی دومی که قراره تا چند ماه دیگه بخورم داستانش شبیه این بازی «پرینس آف پرشیا» هستش! اینه که داشتم به این فکر می‌کردم که اگه زندگی من طبق همین فرمول پیش بره، با توجه به اینکه در چند سال اخیر تنها بازی‌ کامپیوتری‌ای که خیلی کردم فوتبال بوده، احتمالن ماجرای شکست عشقی بعدیم اینطوریه که به همراه ده یازده تا پسر احمق دیگه، بدو بدو میفتم دنبال یه «چیزی» که درست در لحظه‌ای که به دستش میارم، می‌فهمم بهترین کاری که میشه باهاش کرد اینه که با تمام قدرت شوتش کنم به دور ترین نقطه‌ی ممکن… نتیجه‌ی اخلاقی اینه که باید بازی کامپیوتری بعدی که قراره معتادش بشم رو با دقت بسیار بالایی انتخاب کنم! پیشنهادی ندارین؟

چهار. حالا جدای از شوخی، به نظر شما بازی‌های دوران بچگی واقعن می‌تونن روی رقم خوردن اتفاق‌های زندگی ما تاثیر بذارن؟

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.5/5 (32 votes cast)

…I’m a failure

پول قهوه رو دادم و داشتم کیف پولمو جمع و جور می‌کردم که دوباره‌ بذارمش توی جیبم، که توی شلوغی یه دستی از پشت زد روی شونه‌م و پشت‌بندش یه صدایی گفت «هی به!» برگشتم و بهش نگاه کردم، مطمئن بودم که میشناسمش؛ چند لحظه فکر کردم، نیشم باز کردم و انگشت اشاره‌مو گرفتم به سمت صورتش و گفتم «مارسا»! های فایو کردیم و شروع کردیم به خندیدن، دو سال و خرده‌ای بود که همدیگه‌ رو ندیده بودیم، از همون موقعی که از پرنس‌جورج رفت و حالا اولین چیزی نمی‌تونستم بهش فکر نکنم این بود که «چقدر زشت شده»! یه کم حال و احوال کردیم. نوزاد پنج‌ماهه‌ای که بغلش بود رو گذاشت روی میز کناری تا توی کیفش دنبال چیزی بگرده، به بچه اشاره کردم و به شوخی گفتم این چیه دیگه؟! اخم و خنده رو قاطی کرد و گفت: بچه‌مه عوضی!

وسایلشو جمع کرد و بچه‌شو برداشت. پرسیدم کلن برگشتی دیگه؟ گفت حالا اگه وقت داشتی، یه روز بریم یه جا بشینیم مفصل حرف بزنیم.

مارسا رو چند سال پیش توی دانشگاه تصادفی دیده بودم، از معدود کانادایی‌هایی بود که واقعن پایه بود و میشد کاملن مدل ایرانی باهاش کل‌کل کنی و سر به سرش بذاری و اونم هیچ وقت کم نمیاورد. ولی با همه‌ی اینا آخرش یه نمونه‌ی کاملن عمومی از گونه‌ی وایت‌کانادایی‌های شمالی بود که عمیق‌ترین لذت زندگی‌شون روندن وانت‌های دو دیفرانسیل وسط جنگل و رودخونه‌س. سال اول دانشگاه رو که خوند، احساس کرد درس خوندن خیلی کسل‌کننده‌س و از اول تابستون توی یکی از این فست‌فود‌ها مشغول کار شد و با همون حقوق چندرغاز تا آخر تابستون یه دونه از اون به قول خودشون Truckها خرید و واسه خودش خوش می‌گذروند. از یه جایی به بعد هم از یکی دو نفر شنیدم که با یه پسری از پرنس‌جورج رفتن و دیگه ازش خبری نداشتم تا همین دو سه روز پیش…

 * * * * * * * * *

سر ساعت مقرر توی یه کافه با هم نشستیم و خوش و بش‌های اولیه رو می‌کنیم. بچه‌ش دوباره روی میزه و به طرز مشکوکی به من زل زده و لبخند می‌زنه. برش می‌دارم و شروع می‌کنم به پارسی باهاش حرف زدن، کم‌کم شروع می‌کنه به قهقهه زدن؛ مامانش با حسودی زنونه‌ش می‌پرسه: چی داری بهش می‌گی؟! می‌گم: بزرگ که شد بهت می‌گه! پیش خودم فکر می‌کنم که انگار سن و سال داره کار خودشو می‌کنه، دیگه انگار نمی‌تونم مثل قبل با اطمینان بگم از بچه‌های کوچیک خوشم نمیاد. بچه‌شو صحیح و سالم تحویلش می‌دم و می‌گم: «خوووب، تعریف کن…»

ظرف چند ثانیه پشیمون می‌شم، علاقه‌ای به شنیدن هیچی ندارم. با اون مقداری که از قبل می‌دونستم حدس می‌زنم ماجرا چیه و چی می‌خواد بگه و حواسم طبق معمول پیش داستانای شخصی خودمه که این اواخر مغز خودمو به فنا داده. هفت هشت دقیقه‌ای می‌گذره، تن صداش که میشه شبیه موقعی که یه نفر داره حرفشو تموم می‌کنه، حواسمو جمع می‌کنم. این اواخر که تمرکزمو به طور کلی از دست دادم، یاد گرفتم به دوسه تا جمله‌ی آخر حرفای مخاطب توجه کنم و از توی همونا یه سوالی، نظری، چیزی تولید کنم تا طرف فکر کنه تمام مدت داشتم به حرفش گوش می‌دادم. حرفش داره تموم میشه: «… این شد که دیگه تصمیم گرفتم برگردم پرنس‌جورج. اینجا خونواده‌م هستن، دست کم توی نگه داشتن بچه یه کمکی بهم می‌کنن». یه مکث کوتاه می‌کنه و می‌گه: «در مجموع که… خراب شد… خراب کردم…» و طبق عادت همیشگیش بعد از تموم شدن حرفش شروع می‌کنه به خندیدن. خنده‌ش آروم تبدیل به یه لبخند میشه و لبخندش کم‌کم محو میشه، به میز زل می‌زنه، یه نفس عمیق می‌کشه و می‌گه: «I’m a failure»…

برای اینکه وانمود کنم که درگیر داستانم، می‌پرسم: «اگه برمی‌گشتی به چند سال قبل، چی کار می‌کردی؟» یه نگاه به زمین می‌کنه و جواب میده: «نمی‌دونم. احتمالن تمام پسرایی که بعد از دبیرستان دور و برم پیداشون شد رو نمی‌ذاشتم بهم نزدیک بشن، می‌موندم توی دانشگاه، یه کم «اسمارت»‌تر تصمیم می‌گرفتم. یا بهتر بگم، اساسن یه کم تصمیم‌ می‌گرفتم». دوباره شروع می‌کنه به خندیدن و می‌گه: «خودت چی؟»

 * * * * * * * * *

ساعت یازده و نیم شبه، توی خونه‌م روی کاناپه نشستم و دارم فیفا بازی می‌کنم. این سوال از مخم بیرون نمیره، «اگه برمی‌گشتم به گذشته، چیکار می‌کردم؟». تمام کارهایی که کردم «منطقی» بوده، «نتیجه» داده و من خیلی خوب توی مسیر «درست» زندگی جلو رفتم و قاعدتن الان باید خوشحال باشم. ولی انگار باز هم نیستم و این یعنی احتمالن بعد از اینم همینه. این یعنی هرچتد الان دقیقن می‌دونم که چیزهای بعدی که از زندگی می‌خوام چی‌ان، و حتی میدونم که چطوری می‌شه به دستشون آورد، ولی مثل روز برام روشنه که مثل همه‌ی چیزایه دیگه‌ای که با کلی انگیزه و انرژی به دستشون آوردم و قرار بود بعد از اون دیگه خوشحال باشم و نشدم، اون بعدی‌ها هم آخرش همینه.

همه‌ی آدمایی که توی زندگیم دیدم پشیمونی‌های زیادی دارن، و همه‌‌ی اوناییشون که از نزدیک میشناسم حداقل اینقدر می‌دونن که از چی پشیمونن و اینقدر می‌دونن که اگه یه بار دیگه فلان فرصت برگشت‌ناپذیر بهشون داده می‌شد، چی کار می‌کردن. احساس عقب‌افتادگی ذهنی می‌کنم، از اینکه هرچی فکر می‌کنم حتی همینو نمی‌تونم بفهمم.

ساعت نزدیک دوازدهه و من دارم می‌رم توی رخت خواب. دفتری رو که به سفارش سهراب قراره از امشب فکرهای مهاجم رو بدون سانسور توش بنویسم از روی میز برمی‌دارم، با یه پشتک وارو می‌پرم توی رخت خواب. تنها چیزی که توی زندگیم، همیشه، فارغ از هر اتفاقی و شرایطی برام هیجان انگیز میمونه، تنوع روش‌های پریدنم روی تخت خوابمه. دفتر رو باز می‌کنم، سر خودکارو با دندونم می‌کشم بیرون و پرتش می‌کنم اونور، صفحه‌ی اول رو باز می‌کنم و می‌نویسم: «I’m a failure…»

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 3.9/5 (17 votes cast)

نوروز بهروز!

این مدت که نبودم، جاتون خالی مثل خر داشتم کار می‌کردم. شغلم رو (داخل همون سازمان) عوض کردم و کار جدیدم که اولش فکر میکردم خیلی آسون‌تره و دیگه از این به بعد یه دستی کار می‌کنم، چنان بلایی سرم آورده که دیگه شب و روزمو گم کردم. کار قبلیم بیشترش برنامه‌نویسی و طراحی سیستم بود و طبیعتش این طوری بود که پروژه رو به من میدادن و منم وقتی آماده میشد بهشون برمی‌گردوندم، بدون اینکه نیاز باشه خیلی با بقیه‌ی کارمندا تعامل داشته باشم. توی این شغل جدید، کنترل سیستم مدیریت غذای یه تعداد زیادی از بیمارستان‌های ایالت رو دادن دست تیم ما (که متشکل از من و دو تا داغون‌تر از منه) و دائم باید پشت تلفن با این و اون ور بزنم و عیب یابی کنم. دو هفته‌ی گذشته حتی یه روز تعطیل هم نداشتم و تقریبن هر روز از شیش و نیم صبح تا ده و نیم شب مثل خر کار کردم و احتمالن تا چند هفته‌ی آینده هم به همین منوال باید ادامه بدم.

نکته‌ی بدترش اینه که تلفن‌هایی که بهم میشه همه‌شون به خاطر اینه که یه چیزی یه جا خراب شده و اگر تا ده دقیقه‌ی دیگه درست نشه دهن مریض‌ها سرویسه. واسه همین همیشه یه سری آدم عصبانی و مضطرب و روان‌پریش پشت تلفنن و من هم «وظیفه دارم» در مقابل دری‌وری‌هایی که میگن با آرامش و احترام برخورد کنم و این اون قسمت از این شغله که من اصلن براش ساخته نشدم. من وقتایی که همه چی خوب و خوشه و دور و بر رفیقامم نمی‌تونم بدون دری‌وری پنج دقیقه حرف بزنم؛ واقعن الان که اجازه ندارم این مشتری‌های پشت تلفن رو ببندم به فحش به شدت دارم زجر می‌کشم!

این مدت به اضافه‌ی یکی دو تا کامنت، چند تا ایمیل هم از دوستای قدیمی نیمه‌مست داشتم که طبق نوشته‌ی نوروز پارسالم، می‌پرسیدن «امسالم عید رو فراموش کردی؟» نه! امسال اتفاقن نوروز خیلی خوب و دوست داشتنی بود. اومدن سه چهار تا زوج جوون ایرانی جدید به پرنس‌جورج کلن فضای زندگی منو خیلی ایرانی‌تر کرده و نوروز امسال جدای از سبزه و هفت سین و مخلفاتش، تمام مراسم دید و بازدید و از خونه‌ی این دراومدن و دوییدن تو خونه‌ی نفر بعدی رو داشت و واقعن خوب بود. سبزه‌هایی هم کاشتم چنان در اومدن که هنوز با تمام قدرت دارن بلند میشن و منم حیفم میاد بندازمشون بیرون، البته امسال برای اولین بار از ته ته ته دلم دو سه تا گره‌ی اساسی زدم بهشون بلکه دیگه این روشای سنتی جواب بده و سال دیگه منم دو نفر باشم!

P_20140404_080554

لابه‌لای این چند تا ایمیل، یه ایمیلی از یه آشنای قدیمی دانشگاه اراک بهم رسید که مو رو به تنم سیخ کرد. نمی‌خوام هیچ توضیح بیشتری بدم فقط اول اینو بگم که این ایمیل بهترین و تنها عیدی‌ای بود که امسال گرفتم، و دوم هم اینکه بدون هیچ توضیح اضافه صرفن میخوام یه خاطره‌ای تعریف کنم برای این دوست عزیز:

کلاس دوم راهنمایی که بودم، هر چهار واحد آپارتمانمون پسرای همسن و سال من داشتن و کار و زندگی ما هر روز غروب فوتبال بازی کردن توی پارکینگ بود. با همسایه‌ی طبقه‌ی بالایی روابط خانوادگی هم داشتیم و همیشه در حال رفت و آمد بودیم. یه شب یه تعدادی از فامیل‌ها اومده بودن و خانواده‌ی ما و طبقه بالایی و تمام این فامیل‌ها خونه‌ی ما جمع شده بودن. من و پسرا هم طبق معمول داشتیم به شدت فوتبال بازی می‌کردیم و توی یه صحنه، وقتی من داشتم خیلی تند می‌دویدم تعادلم رو از دست دادم و برای اینکه نیفتم، دستم رو محکم زدم به دیوار؛ یه صدای «تق» اومد و بازوی چپم در جا شکست. در حالی که شوکه شده بودم، وایسادم و آروم دست چپم رو تاب دادم، و با چشم خودم دیدم که انگار که بین کتف و آرنج یه مفصل سومی وجود داشته باشه، دستم از اونجا خم میشه!

همه ساکت بودن و زل زده بودن به صحنه، آروم دستم رو بغل گرفتم و از پله‌ها اومدم بالا و خودمو رسوندم پشت در و چون نمیتونستم دستمو ول کنم که در بزنم، داد کشیدم که «درو باز کنین». رفتم تو و در حالی که چهل نفر آدم دور تا دور خونه نشسته بودن به بابام نگاه کردم و گفتم: «دستم شکسته…». بعد از یه لحظه نگرانی، یه بنده خدایی گفت: «انگشتاتو باز و بسته کن»، و من هم آروم این کارو کردم. ظاهرن آدمی که دستش شکسته نباید بتونه این کارو بکنه اما برای من شد(!)، و همون جا اولین کامنت اومد که «نه بابا نشکسته، وگرنه نمیتونستی انگشتتو تکون بدی»، نفر دوم پشت بندش گفت «اصلن اگه شکسته بود تو اینجوری میومدی اینقدر ریلکس بگی شکسته؟! الان ساختمونو رو سرت گذاشته بودی!» و نفر سوم فرمود که «من فلان کسم دستش شکسته بود، مرد گنده داشت گریه میکرد، تو هم نمیتونستی اینطوری طاقت بیاری اگر شکسته بود» و خلاصه هرکی یه زری زد در جهت رفع توهم شکستگی و بعد از پنج دقیقه هم جمیعن به این نتیجه رسیدن که فقط یه کم درد گرفته، بگیر بشین یه پرتقال بخور خوب میشی!

دو سه ساعتی گذشت و مهمونا رفتن، من دوباره گفتم بابا جماعت این دست شکسته، من دارم از درد می‌میرم؛ ولی مثال نقض این بود که «اگه از درد می‌مردی که اینقدر ساکت نبودی». بعد از این سال‌ها وقتی این خاطره یادم میاد، هنوز باورم نمیشه که اون شب من با دست شکسته خوابیدم. بابام هم مثلن پیشم خوابید که مواظبم باشه(!) و هر نیم ساعت هم یه تکونی میخورد و میرفت رو دستم و من دادم میرفت آسمون… صبح بیدار شدیم، زندگی طبق روال طبیعیش ادامه پیدا کرد، بابام رفت سر کار، هر کی رفت دنبال زندگیش و منم چون تا نزدیک ظهر «غر می‌زدم» که این دست شکسته، دیگه بلند شدم برم خودم یه خاکی تو سرم کنم. راه افتادم پای پیاده، به سمت درمانگاهی که حدود نیم ساعت پیاده‌روی از خونه‌مون داشت؛ توی شرق تهران، منطقه‌ی شلوغی که اگه پنج دقیقه راه بری به دو سه نفر برخورد فیزیکی می‌کنی. خلاصه هر دو دقیقه اهالی محل رو با یه داد کوچولو مستفید کردم تا رسیدم درمانگاه. نوبتم که شد، عکس از بازوم گرفتن و گفتن «دستت شکسته!». عکس رو گرفتم بغلم، با همون وضع نیم ساعت پیاده برگشتم تا رسیدم خونه و بالاخره بعد از حدود هیجده ساعت و با ارائه‌ی مدارک کافی به خانواده، تصویب شد که دستم شکسته! زجری که توی اون بازه‌ی زمانی از شکسته شدن دستم تا بالاخره رفتن به بیمارستان و گچ گرفتنش کشیدم، انصافن برای یه بچه‌ی سیزده ساله زیاد بود. 

این خاطره رو خواستم بگم به عنوان یه نمونه؛ از اینکه دیگرانی که دور و برت هستن، حتی اونایی که واقعن دوستت دارن و بهت فکر می‌کنن، معمولن اونقدر عمیق نیستن که «اگر گریه نکنی» دردت رو بفهمن و به رسمیت بشناسن. برای اینکه بفهمن داری «درد» می‌کشی، باید داد بزنی، چـ‌س‌ناله کنی،  التماس کنی، اشک بریزی و سلیته‌بازی در بیاری؛ وگرنه همیشه محکومی به این که «اگر فلان بودی که بهمان می‌کردی…» هدف از گفتن این خاطره نه مظلوم نمایی بود نه سگ‌جون نمایی و نه حتی انتقاد از کم‌توجهی خانواده؛ فقط این بود که به دوست عزیزی که اون ایمیل عیدی رو برای من فرستاد بگم که خوشحالم که می‌بینم تو یکی از اون آدمای معمولی نیستی :-‌‌)

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.2/5 (14 votes cast)

…Say something I’m giving up on you

چند هفته‌ی گذشته سرم خیلی شلوغ بود، هم از نظر مسائل شخصی و هم مسائل شغلی و حرفه‌ای. شغلم رو عوض کردم و البته کل تغییرش اینه که از میز فعلیم به میز روبرویی منتقل میشم ولی به هر حال امتحان و مصاحبه و روال‌های اداریش استرس خودش رو داشت و زندگی‌ شخصیم هم به شدت درگیر یه زلزله‌‌ی احساسی و پس‌لرزه‌هاش بود. این وسط البته الکس توی مکزیک یه حرکت خفن زد و با یه تتوی پارسی کل استادیوم رو به وجد آورد (لینک عکس، بدون شرح!) و حالا از همه‌ی اینا که بگذریم، یه دو سه ساعتیه آرامش به زندگیم برگشته و قبل از این که باز به فنا بره و تمرکزم بپره، تصمیم گرفتم یه حالی به نیمه‌مست بدم، البته راجع به یه موضوعی که توی همین زلزله‌های اخیر به شدت برام پررنگ شد.

یادمه پارسال، چند ماهی بعد از اینکه توی این محل کارم مشغول شده بودم، اگر اشتباه نکنم یه روزی بازی‌ ایران و کره‌ی جنوبی بود که به وقت پرنس‌جورج میفتاد حدود ساعت یازده ظهر. به صورت شوخی-جدی به مدیرمون گفتم اگر اجازه بدی، من به جای اینکه یواشکی بازی رو توی کامپیوترم نگاه کنم، خیلی قشنگ دو ساعتی کار رو تعطیل کنم و با خیال راحت بشینم بازی رو ببینم و از اونور دو ساعت اضافه وایسم. مدیر دپارتمان ما (میشل) هم که خودش هم خیلی فوتبالیه و هم خیلی چیزا راجع به ایران می‌دونه گفت باشه، برو منم لابه‌لاش وقت کنم یه سری می‌زنم. این وسط یکی دیگه از همکارا که اونم یه نمه تو فوتبال و اخبارش هست گفت منم میام و خلاصه سه نفری رفتیم توی یکی از اتاق‌های میتینگ و با تجهیزات اساسی نشستیم به بازی دیدن.

فکر میکنم دور و بر دقیقه هفتاد بود که آندرانیک تیموریان تعویض شد، و در حالی که داشت از زمین بیرون میومد طبق سنت مسیحی‌ها به عنوان شکر علامت صلیب رو با دست روی سر و سینه‌ش رسم کرد و از زمین خارج شد. اینجا بود که اون همکار دیگه‌مون یه دفعه پاپیون کرد، چشماش گرد شد و بعد از اینکه با همون چهره‌ی متعجب چند بار نگاهش بین من و تلویزیون رفت و برگشت کرد، در حالی که مطمئن نبود سوالی که می‌خواد بپرسه احمقانه‌ست یا نه، خیلی آهسته گفت:
«?Is he gonna be in trouble»
من چون خیلی حضور ذهن نداشتم اول متوجه نشدم منظورش چیه ولی خوب خیلی سریع با یکی دو تا سوال جواب کوچیک فهمیدم که با ذهنیتی که این بابا راجع به ایران داشت، فکر می‌کرد احتمالن آندرانیک با نشون دادن علامت مسیحی‌ بودنش براش دردسر درست میشه و میفته زندان و الی آخر!

در خلال ادامه‌ی بازی آروم آروم چیزایی که فکر می‌کردم لازمه در مورد حقوق مسیحی‌ها توی ایران بدونه براش توضیح دادم، اینکه اونا توی مجلس نماینده‌‌های خودشونو دارن، میتونن دانشگاه برن، و … که البته اینجا گفتنش مسخره به نظر میاد، ولی برای آدمی که هیچی از دنیا نمی‌دونست به جز چیزی که تلویزیون خونه‌ش نشون میداد، هر کدوم این موارد اینقدر عجیب و غیر منتظره بود  که هر ده ثانیه یه بار یه «wow» می‌گفت و با تعجب به میشل نگاه می‌کرد، میشل هم (که خیلی با‌سواد و باشعوره و خودش هم در واقع مهاجره) با یه لبخند عاقل اندر سفیه رو گوشه‌ی لبش بهش می‌فهموند که «خاک بر سر بی‌سوادت».

این ماجرا گذشت، تا همین یکی دو ماه پیش که یه بار با همین آقای مدیر توی تنها رستوران ایرانی پرنس‌جورج رو در رو شدم و نشستیم به گپ زدن. همینطور لابه‌لای حرفا بحث خاطرات شغلی شد و نمیدونم چطوری اما بحث رسید به همون روز فوتبال دیدن. میشل گفت: «بعضی مردم خیلی داغونن. توی دنیایی زندگی می‌کنن که با چار تا کلیک می‌تونی یه کمینه‌ی اطلاعاتی رو راجع به هر کشوری و حتی هر شهری پیدا کنی، بعد یه نفری که خیر سرش چار پنج سال دانشگاه هم رفته یه دفعه میاد یه سوالی می‌پرسه که آدم دلش می‌خواد بزنه تو سرس… راستش اون روز خیلی برام جالب بود که تو اینقدر با حوصله داشتی وقت میذاشتی تا جواب یه سوال احمقانه رو بدی».

از همون سال اولی که من اومدم پرنس‌جورج، توی شهری که مردم بومیش خیلی مهاجر ندیدن و خیلی‌هاشون طبیعتن چیز زیادی هم راجع به کشورای دیگه نمی‌دونن، هرازگاهی با سوال‌های خیلی خنده‌دار مواجه شدم. اینکه با توجه به تبلیغات و احاطه‌ی شبکه‌های خبری روی ذهنیت مردم، یه وقتایی سوال‌های دور از واقعیت راجع به کشوری مثل ایران شنیده بشه خیلی غیر منتظره نیست، اما گاهی این سوال‌ها چنان کاریکاتوری بوده که واقعن باور کردنش سخته. اولین بارش رو دقیقن یادمه، چند ماه بعد از اومدنم با یه بنده‌خدایی توی کافه‌ی دانشگاه همبرگر می‌خوردیم، و طرف یه دفعه پرسید: «تو ایران همبرگر هست؟!» من ناخودآگاه زدم زیر خنده و یه هفت هشت ثانیه‌ای قاه قاه خندیدم و بعدش که دوباره فرمون اومد دستم با لحن تمسخرآمیزی گفتم: «نه، فقط تو کانادا هست!» اون طرف از خجالت سرخ شد، زرد شد، سفید شد، چند بار به خاطر مسخره بودن سوالش عذرخواهی کرد و شب که برگشتم خونه دیدم یه ایمیل عذرخواهی هم بهم زده.

اون شب فکرم خیلی مشغول شد. به این فکر کردم که اون آدم شاید به هر دلیلی این تصور رو داشته که مثلن ایران اینقدر عقب‌افتاده‌س که توش حتی همبرگر هم نیست. می‌تونست تا آخر عمرش اون تصور رو نگه داره، راجع به همه چیز ایران قضاوت کنه، به این و اون هم با اطمینان قضاوت‌هاشو بگه و هیچ وقت هم به من ایرانی این فرصت رو نده که واقعیت رو براش توضیح بدم. ولی وقتی اومده و بدون اینکه بی‌احترامی بکنه یا طعنه‌ای بزنه، خیلی ساده این سوالی که توی ذهنش بوده رو به من گفته، یعنی در واقع این «فرصت» رو دو دستی به من تقدیم کرده تا واقعیت رو در اختیارش بذارم و ذهنیتش رو تصحیح کنم. جدای از اینکه پیش‌فرض ذهنش چی بوده و سوالش چقدر احمقانه بوده، به خاطر اینکه به جای نهایی کردن قضاوتش اول ترجیح داده این فرصت رو در اختیار من بذاره باید ازش سپاسگزار باشم. احتمالن ده‌ها آدم دیگه‌ هم توی این محیط هستن که ممکنه هزار جور تصور عجیب و غریب داشته باشن، اما اونقدر پخته نیستن که قبل از نهایی کردن قضاوتشون احتمال این رو هم بدن که شاید واقعیت چیز دیگه‌ای باشه و بنابراین راجع بهش سوالی بپرسن.

من از اون روز تلاش کردم رویه‌م رو کاملن تغییر بدم. تا همین امروز هم (جدای از آدمای خیلی با سواد و دانایی که توی همین شهر باهاشون آشنا شدم و ازشون چیز یاد گرفتم)، هر چند ماه یه بار توی یه موقعیت تصادفی با سوال‌های خنده‌دار یه آدم جدید مواجه شدم و بدون اینکه حتی لبخند بزنم، خیلی جدی بهشون جواب دادم و تا جای ممکن هم اطلاعات جانبی به پاسخم اضافه کردم و همیشه هم آخرش از اینکه طرف اون سوالو پرسیده (به جای اینکه توی ذهنش نگه داره و قضاوت کنه) تشکر کردم. سوال‌هایی مثل «توی ایران اجازه میدن والیبال بازی کنی؟»، «اسمارت‌فون تو ایران هست؟»، «شماها عربین؟»، «زن‌‌ها حق دارن برن مدرسه؟» و حتی «تو ایران برق هست؟» آره، به جون مادرم این سوال آخری هم یه بار ازم پرسیده شده! واکنش من هم همیشه همین بوده و بعد از این هم همینه، با آگاهی از اینکه احتمالن چیزای زیادی توی دنیا هست که من هم ذهنیت دور از واقعیتی راجع بهشون دارم، اون آدما رو به خاطر دادن این فرصت بهم تحسین میکنم و تا جایی که بخوان اطلاعات در اختیارشون می‌ذارم. معمولن هم جبهه نگرفتن در مقابل سوالشون این اعتماد به نفس رو بهشون میده که پشت هم هی ادامه بدن و بپرسن و بعد از نیم ساعت حرف زدن باهات، احساس کنن که انگار یه کتاب خوندن و کلی ازت متشکر باشن و بعد از اون همیشه کنارت احساس «امنیت» کنن.

من اخیرن تازه یادم افتاده که می‌تونم از اونور قضیه هم همینطوری باشم. یعنی وقتی خودم هم نسبت به کسی ذهنیت بدی دارم، یا دلخوری، یا نگرانی، یا هر چیز دیگه، برم و مودبانه ولی خیلی مستقیم اون ذهنیت رو در اختیارش بذارم. چیزی که در تعامل با کانادایی‌ها واقعن خوب نتیجه میده و متاسفانه در تعامل با ایرانی‌ها نه زیاد. چون معمولن مخاطب ایرانی از خود این نکته که «تو چرا اساسن باید فلان فکر رو بکنی» شاکیه و (مثل رفتار خود من سر قضیه‌ی همبرگر)، این رک بودن رو یه حمله تلقی می‌کنه.

من تازه دارم به عمق این قضیه پی می‌برم که سر همین نکته‌ی ساده که ما توی فرهنگمون رک و مستقیم و (و البته محترمانه) راجع به خیلی چیزا حرف نمی‌زنیم و علاقه‌ای به شنیدنش هم نداریم، باعث میشه چقدر به طرز ناجوری کنار هم احساس ناامنی کنیم؛ اما اینقدر سال‌های سال اینطوری زندگی کردیم که دیگه متوجهش نیستیم. خود من تازه شاید چند ماهیه که می‌فهمم کنار گذاشتن همین یه عادت چقدر می‌تونه ابعاد مختلف زندگی آدم رو تحت تاثیر قرار بده؛ توی همین چند ماه جدای از زندگی شخصی، تاثیرشو توی محیط کارم هم احساس کردم و میدونم که توی هر موقعیت دیگه‌ای هم این نگرش میتونه تغییرات زیادی ایجاد کنه. الان متوجه میشم چرا تو فرهنگ ما اینقدر متلک و تیکه و کنایه و زخم زبون و «رفتار غیر مستقیم» هست و انتقاد مستقیم و منطقی نیست. اینکه چرا توی تمام دوران زندگیم توی ایران، واضح‌ترین نشونه‌ی اینکه خانواده الان داره با یه بحران دست و پنجه نرم می‌کنه این نبود که چند نفر آدم نگران نشستن و منطقی بحث می‌کنن، بلکه این بود که درهای اتاق‌ها زارت کوبیده میشدن به هم و ظرفا شلق شلق پرت میشدن توی سینک آشپزخونه… اعصاب‌های خردی که بعضن همه‌شون میدونن از چی ناراحت و نگرانن ولی نه کسی توانش رو داره که راجع به موضوع حرف بزنه و نه اگر بزنه طرف مقابلش درست استقبال میکنه.

از همون روزای اولی که توی این محل کارم استخدام شده بودم، میشل که خودش پونزده سال پیش به عنوان مهاجر اومده بود کانادا و تمام این مسیر پیش روی من رو قبلن طی کرده بود، همیشه روی ریزه‌کاری‌های رفتارام خیلی حساسیت نشون میداد و سعی می‌کرد دوستانه بهم بفهمونه که یه سری از عادت‌هایی که ما از فرهنگ‌های شرقی با خودمون میاریم چقدر خطرناکه. بعضن که تردیدهای ناخودآگاه من رو توی مطرح کردن مشکلات فنی پروژه‌ها می‌دید و از اون طرف می‌دید که دارم شدید زور می‌زنم که مشکل رو «یه جور دیگه» حل کنم، از هر فرصتی استفاده می‌کرد تا از سال‌های اول مهاجرت خودش و رفتار‌های مشابهش و تبعات منفیش به من بگه و یه بار هم علنن گفت که «برای من ده سال طول کشید تا همین یه دونه عادت رو تغییر بدم. تو باهوش‌تر از منی، سعی کن برات ده سال طول نکشه». راجع به جزییات این اتفاق‌ها خیلی دوست داشتم بیشتر بنویسم ولی دیگه مطلب خیلی طولانی شد. حالا شاید بعدن شماره دوی این مطلب رو بنویسم چون واقعن یکی دو تا نکته‌ی اساسیش جا نشد.

هیچی دیگه همین! خدافظ D:

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.7/5 (15 votes cast)

۴

هفته‌ی گذشته تعطیلات کریسمس و سال نوی ما بود و در ضمن پایان چهارمین سال زندگی من توی کانادا. بعد از اون سال اول، معمولن خیلی کار خاصی توی این تعطیلات نمی‌کردم تا اینکه امسال به همت یه سری از دوستان، تعطیلات از همیشه بیشتر خوش گذشت. با چهار تا از دوستای دوران دانشجویی ایران که حالا هرکدومشون توی نقاط مختلف آمریکای شمالی پراکنده شدن، تصمیم گرفتیم توی ونکوور جمع بشیم و دیداری تازه کنیم. یکی دو تاشونو از همون چهار سال پیش دیگه ندیده بودم و یکی دوتاشون رو هم از یکی دو سال پیش. خلاصه اینکه دو تاشون از آمریکا و سه تامون ازکانادا دور هم جمع شدیم و هرچند جای دو سه نفر دیگه واقعن خالی بود، اما خیلی خیلی چسبید.

فکر می‌کنم اون زمانی که توی دانشگاه اراک یه مشت «بچه» بودیم کنار هم، شباهت‌هامون به مراتب بیشتر بود. مشکلات، انگیزه‌ها و شرایطمون به هم نزدیک‌تر بود و حالا که بزرگ‌تر شده بودیم، فاصله رو بینمون بیشتر حس می‌کردم؛ که خب نکته‌ی مثبتی بود چون از نشونه‌های همین «بزرگ شدن» اینه که آدم اهداف و افکارش منحصر به فردتر میشه و متمایزتر از دیگران.

یکی از مجموعه سوالایی که من مدت‌هاست هی باید جواب بدم، اینه که «تو چرا پرنس‌جورج زندگی می‌کنی؟»، «مگه پرنس‌جورج چی داره؟» و چیزایی از این قبیل. معمولن خواهرم توی بازه‌های مختلف اینو می‌پرسه، ایران که رفته بودم پدر و مادر و برادرم هم بعضن با عصبانیت(!) همینو می‌پرسیدن و حتی اینجا هم استادم و خانومش که یه جورایی منو مثل بچه‌ی خودشون می‌دونن بعضی وقتا سر این قضیه سوال می‌کنن. روال کلی زندگی دانشجوهای غیر بومی پرنس‌جورج هم همینه که میان اینجا و تا موقعی که فارغ‌التحصیل بشن غر می‌زنن و بعدشم فلنگ رو می‌بندن به سمت ونکوور. با این دوستای قدیمی هم که همه‌شون از همین شهرای خفن بزرگ میومدن، طبیعی بود که همین بحث‌ها و سوال‌ها گوشه‌ و کنار پیش بیاد.

ونکوور بزرگه و بی‌نهایت زیباست. شهر ساحلیه و ساختارش طوریه که که کشتی میاد دقیقن تا وسط شهر؛ برج‌های سر به فلک‌کشیده‌ و پل‌های آبی بی‌نظیری داره که وقتی از دور بهشون نگاه می‌کنی با پس‌زمینه‌ی اقیانوس و کشتی‌های بزرگ و کوچیکش که در حال رفت و آمدن، از نگاه کردن سیر نمی‌شی. ملیت‌های مختلفی رو توی خودش جا داده و تو هر گوشه‌ایش یه خبری هست؛ توی این کافه موسیقی زنده‌ی مکزیکی اجرا می‌کنن و دو قدم پایین‌تر، رقص ترکی و اونور خیابون غذای ژاپنی و … . جمعیت جوونش خیلی زیاده و مردم تا یازده دوازده شب توی خیابون می‌پلکن و شهر همیشه زنده‌س؛ٰ از خونه‌ که بیای بیرون کلی آدم می‌بینی و توی هر ساعتی از شبانه روز اگر تصمیم بگیری که مثلن بیلیارد بازی کنی، میتونی جایی رو پیدا کنی که باز باشه. توی پرنس‌جورج معمولن هیچ خبری نیست. توی زمستون از ساعت هفت و نیم شب به بعد به ندرت آدمی توی خیابون دیده میشه. رستوران‌های غیر کانادایی تعدادشون خیلی کمه و همون چندتایی هم که هست چون تمام مشتری‌هاشون کانادایی‌ان، سبک پخت و پز و طعم غذاشون بیشتر بی‌مزگی کانادایی رو داره تا مزه‌ی چینی و ژاپنی. خیابون‌ها خلوته و اگر حوصله‌ت سر بره و دوستات توی اون لحظه‌ی در دسترس نباشن، هیچ کار خاصی برای کردن نیست و تو باید هی پشماتو بخارونی و به در و دیوار فحش بدی.

همه‌ی اینا باعث میشه که به خصوص توی اون هفته‌ای که با چند تا دوست قدیمی برای تعطیلات رفتی ونکوور و کار و زندگی خاصی نداری و داری صرفن به جینگولک‌بازی و عشق و حال فکر می‌کنی، جواب دادن به این سوال که «چرا نمیای ونکوور زندگی کنی» خیلی آسون نباشه.

پارسال من یه هفته مونیخ بودم. مونیخ هم شهریه قابل مقایسه با ونکوور، خیلی بزرگ، پر از جمعیت جوون و مردمی تقریبن از تمام کشورهای دنیا. همه جور کاری میشه توش کرد و بیست و چهار ساعت خیابوناش پر از مردمیه که انگار خواب ندارن و دارن خیابون متر می‌کنن. و جالبه‌ که اینجا توی پرنس‌جورج، به کرات آلمانی‌هایی رو می‌بینم که از مونیخ و سایر شهر‌های بزرگ آلمان اومدن اینجا تا تعطیلاتشون رو بگذرونن. توریست‌هایی که چندهزار دلار خرج می‌کنن و میان توی در و داهات اطراف پرنس‌جورج چادر می‌زنن و چند شب می‌مونن تا بتونن چند تا دونه خرس رو از نزدیک ببینن و طوری ازشون عکس بگیرن که خودشونم توی کادر باشن و بعدشم برگردن برن! یا مثلن برن توی قسمتایی از جنگل که هیچ آدمیزادی توش نیست و سه روز توی سکوت مطلق سر کنن. همین تابستون گذشته خودم با چند تاییشون تصادفی توی اتوبوس همصحبت شدم و با یه لحن مسخره ازشون پرسیدم که یعنی شما خداییش از آلمان پا شدین اومدین تعطیلاتتون رو اینجا بگذرونید؟ با یه هیجان خاصی دوربینشون رو در‌اوردن و عکس‌هایی که از خودشون با خرس‌ها و گوزن‌ها گرفته بودن رو نشون دادن و با چنان آب و تابی از تجربه‌ی این سفرشون حرف می‌زدن که انگار تو کو‌نـشـون فستیوال بود. حتی یکیشون یه عکس از یه اتوبان خارج از پرنس‌جورج گرفته بود که تا چشم کار می‌کرد توش هیچ ماشینی نبود، و این عکس برای اون آلمانی که توی کشور کوچیک و پرجمعیت خودش هیچ وقت یه اتوبان خالی از ماشین ندیده بود اونقدر هیجان انگیز بود که داشت به همه نشونش میداد!

من یه دوستی هم دارم که توی لاس‌وگاس زندگی می‌کنه. لاس‌وگاس پایتخت عشق و حال دنیاس و از هر کشوری هرکی که می‌خواد دیگه حق مطلب رو در زمینه حالی به حولی ادا کنه، حداقل یه سفر تعطیلات میره وگاس. وگاس پر از تفریح، کلاب، کاباره، کازینو، مشروب، ‌‌سـک‌س‌‌ و خوش‌گذرونیه و هیچ مسافری نیست که خاطره‌ی خوبی از تعطیلاتش توی اون شهر نداشته باشه. ولی من وقتی با این دوستم که ساکن اونجاس صحبت می‌کنم معمولن از وضعیت شهر عصبانیه، از اینکه اونجا محل خوشگذرونی بقیه‌س و چون آدما توی چند روز تعطیلات معمولن خیلی به قوانین و مسئولیت‌ها پایبند نیستن، خیلی چیزا بی حساب و کتابه. اینکه مسافر‌ها از این که مست کنن و تو خیابون راه بیفتن و بلند بلند اراجیف بگن ابایی ندارن یا از اینکه تو حالت مستی پشت فرمون بشینن و دیوونه بازی در بیارن و خیلی دیگه از کارایی که احتمالن توی محل زندگی خودشون نمی‌کنن رو اونجا بکنن همیشه اعصابشو خرد می‌کنه. اینه که شهر در طول سال پر از آدماییه که چون به اونجا تعلق ندارن، مسئولیتی هم احساس نمی‌کنن و برای اونا فقط یه هفته دیوونه‌بازیه، ولی برای کسی که اونجا زندگی می‌کنه تمام سال شهر پر از آدمای بی‌مسئولیت و دیوونه‌س. همین دوستم، پارسال برای تعطیلات یه کلبه اجاره‌ کرده بود وسط یه جنگل که دور و برش هیچ سکنه‌ای نبود و تمام تطعیلات رو با نامزدش اونجا گذروند!

از تمام این اراجیف، دو تا نکته رو می‌خوام استخراج کنم. نکته‌ی اول اینکه زمانی که با قصد تفریح و با هدف گرفتن یه سری سرگرمی‌های خاص یه نقطه رو انتخاب می‌کنی، در هر صورت لذت می‌بری. برای آدمی که در و داهات‌های منقرض‌شده‌ی اطراف پرنس‌جورج رو هدف گرفته برای تعطیلات، دیدن چهار تا خرس و شیش تا گوزن و حتی یه اتوبان کاملن خالی کلی هیجان‌انگیزه؛ ولی این نمی‌تونه ملاکی باشه برای اینکه اونجا لزومن جای خوبی برای زندگی طولانی‌مدت هم هست. برای آدمی که در طول سال از شلوغی و به هم ریختگی یه شهر توریستی خسته میشه، یه کلبه‌ی زپرتی وسط جنگل هم کلی عشق و حال و جذابیت داره، ولی معنیش این نیست که میتونه یک سال تمام اونجا باشه. من هم وقتی برای یه هفته‌ میرم ونکوور خیلی حال می‌کنم، ولی صرفن چون اون چند روز فوق‌العاده خوش می‌گذره خیلی چیز خاصی رو اثبات نمی‌کنه. به خصوص به خاطر نکته‌ی دوم، که اونم اینه که معمولن توی این جور مسائل، بسیاری از چیزایی که در لحظه به صورت جذابیت‌ها و زیبایی‌ها به نظر میاد، در درازمدت تبدیل به نقطه‌ضعف میشه، و البته گاهی اوقات برعکسش هم اتفاق میفته.

ونکوور بزرگه و بی‌نهایت زیباس؛ جمعیت خیلی زیادی داره و برج‌های سر به فلک‌کشیده. این یعنی تو همیشه توی ترافیکی و برای رسیدن از نقطه‌ی آ به نطقه‌ی ب، باید ساعت‌ها وقتت رو هدر بدی. یعنی اگر بخوای نیم ساعت توی یه کافه بشینی و یه چایی بخوری، قبلش باید برای پیدا کردن یه جای پارک چهل و پنج دقیقه از این خیابون به اون خیابون بالا پایین کنی و بعدشم استرس داشته باشی که نکنه کارت ده دقیقه بیشتر از اون زمانی که پول پارکینگ براش دادی طول بکشه و روزت به فاک فنا بره. یعنی اگر به اندازه‌ی هشت ساعت کار در روز حقوق می‌گیری، در عمل باید یازده ساعت وقت براش بذاری چون رفت و آمدت خودش کلی زمان می‌بره. و اینجاست که تمام این جذابیت‌های مربوط به تعطیلات، برای آدمی با تیپ شخصیتی من تبدیل میشه به نقطه‌ ضعف. برای منی که شغلم برنامه‌نویسیه و تفریحم هم توی خونه دوباره برنامه‌نویسی، صدهزار تا ماشین و آدم توی خیابون فقط باعث کند شدن زندگی میشه. برای من که برنامه‌ی آخر هفته‌م اینه که فلان کتاب رو بخونم یا یه مشت قطعه‌ی الکترونیکی بگیرم و فلان دستگاه رو بسازم، اینکه الان هر گوشه‌ی شهر یه خبری باشه یا نباشه میشه پشم. واسه منی که توی اتاق خودمم آهنگ گوش نمیدم، اینکه هزار جور کنسرت و سمفونی و … دور و برم باشه میشه جوک. برای منی که دلم می‌خواد پس‌انداز کنم و به زودی خونه بخرم و زندگیمو طبق برنامه‌هام جلو ببرم، اینکه انواع و اقسام مخارج زندگی توی یه شهر بزرگ رو (که برام جذابیتی هم نداره) به زندگیم تحمیل کنم فقط میشه یه ترمز. و در مقابل، خیلی از چیزای مزخرف و بد پرنس‌جورج در راستای این سبک زندگی می‌شه نقطه قوت. پرنس‌جورج مثل شهر زامبی‌هاس، آدما تو خیابون ولو نیستن و جمعیت خیلی کمه. این یعنی خیابونا خلوته و من ظرف شیش دقیقه از خونه می‌رسم به محل کار و برعکس. یعنی برای کارایی که می‌خوام بکنم، کتابایی که می‌خوام بخونم، زبون‌های برنامه‌نویسی‌ای که می‌خوام یاد بگیرم کلی وقت و انرژی دارم. تازه به علت محدودیت و مزخرف بودن بیشتر رستوران‌ها و فست‌فود‌های اینجا، تهدید رو تبدیل به فرصت کردم (!)‌ و عادت غذای سالم پختن تو خونه رو هم پیدا کردم! در واقع این سبک زندگی یه آدمه که جای مناسب رو براش تعیین می‌کنه و هرچقدر چیزای جذاب برای اون آدم، درونی‌تر باشه، محیط اهمیت کمتری پیدا می‌کنه.

اما موقعی که داشتم به اینا فکر می‌کردم، متوجه شدم این مسئله میتونه خیلی راجع به رابطه با آدم‌ها هم صادق باشه. آدم‌هایی که می‌تونن جذابیت‌هایی داشته باشن و به صورت مقطعی لذت‌های زیادی رو وارد زندگی ما کنن، اما در درازمدت همون جذابیت‌هاشون کم‌کم میره رو اعصاب و تازه اونجاس که آدم می‌فهمه «تعطیلاتش» با اون آدم تموم شده و الان نوبت زندگیه. و در مقابل، آدم‌هایی هستن که وقتی باهات صمیمی میشن لزومن لذت‌های مقطعی برات به وجود نمیارن، صرفن به این دلیل که باهات دوستن از تمام رفتارات دفاع نمی‌کنن، مخالفت می‌کنن، انتقاد می‌کنن و در مجموع خیلی باهاشون خوش‌ نمی‌گذره، ولی تاثیری که در درازمدت روی زندگیت می‌ذارن سازنده‌ و پایداره. من خوشحالم که از این «آدم‌های مدل پرنس‌جورجی» توی دوست‌های قدیمی و جدیدم زیاد دارم و کلن شخصیتم طوریه که به این مدل آدما بیشتر هم جذب میشم. فکر می‌کنم خودم‌ هم کم و بیش این مدلی‌ام. در مجموع اینکه حتی توی انتخاب دوست هم نگاه آدم میتونه نگاه «تعطیلاتی» باشه یا نگاه «زندگی».

من طبق معمول با هدف پرداخنن به یه موضوع دیگه نوشتن رو شروع کردم و اصلن نمیدونم چی شد که رسید به اینجا. یه اتفاقایی اخیرن توی زندگیم افتاده که اینقدر زیاد توی ذهنم حرف راجع بشون دارم، که هر کاری کردم نتونستم سر هم بندی‌ کنمشون برای یه نوشته. راستش اینقدر ذهنم پراکنده‌س که همین نوشته هم، باور بکنید یا نه تقریبن شیش ساعت وقتمو گرفت. شاید دفعه‌ی بعدی به چیزی که امشب می‌خواستم بنویسم بپردازم. شاید هم نه. تا بعد…

* * * * * *

پی‌نوشت: بعد از این همه وراجی توی این پست، احتمالن خیلی ضایس اگر بگم بنا به دلایلی دارم احساس می‌کنم که مجبورم به نقل مکان به ونکوور فکر کنم! اصلن حس خوبی نیست اما دارم مجبور میشم که یه برنامه‌ی هفت‌هشت ماهه بریزم برای این کار، که در صورت نهایی شدن طرح حتمن اینجا توضیح می‌دم که چرا مجبور شدم. البته در صورت امکان سعی می‌کنم مقصدم جایی باشه حداقل کوچیکتر از ونکوور. تمام توضیحاتش بماند برای وقتی که طرح نهایی شد…

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.8/5 (21 votes cast)

درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من… داشتم آرام…

« وقتی جولاهه‌ای (بافنده) به وزارت رسیده بود. هر روز بامداد برخاستی و کلید برداشتی و در خانه باز کردی و تنها در آنجا شدی و ساعتی در آنجا بودی. پس برون آمدی و به نزدیک امیر رفتی. امیر را خبر دادند که او چه میکند. امیر را خاطر به آن شد تا در آن خانه به چیست. روزی ناگاه از پس وزیر به آن خانه در شد. گوی (گودال) دید در آن خانه چنان که جولاهگان را باشد. وزیر را دید پای بدان گو فرو کرده. امیر او را گفت که این چیست؟ وزیر گفت یا امیر، این همه دولت که مرا هست همه از امیر است. ما ایتدای خویش فراموش نکردیم که ما این بودیم. هر روز خود را از خود یاد دهم تا خود به غلط نیفتم. امـــــــیر انگشتری را از انگشت بیرون کرد و گفت بگیر و در انگشت کن. تا اکنون وزیر بودی، اکنون امیری! »

در اسرارالتوحید آمده، چاپ استاد شفیعی کدکنی، ج۱، ص ۲۵۳٫ مشابه آن در مصیبت نامه عطار: بیت ۲۵۲۰ و کشف الاسرار: ج۳، ص۵۸۷٫

* * * * * * * * *

دیشب دوباره شیفت هواشناسی بودم. بعد از ورود به کانادا، هواشناسی اولین جای خارج از دانشگاه بود که توش کار پیدا کردم و توی دو سه سالی که دانشجو بودم با درآمد بخور و نمیرش که واقعن هم سخت به دست میومد زندگیمو می‌چرخوندم. تقریبن چهارسال پیش بود، که خیلی سیکیم خیاری و حتی بدون داشتن هیچ نامه‌ی فاندی سر خرو انداختم پایین و زارت اومدم کانادا، پرنس‌جورج، و زندگی اون اوایل چقدر قشنگ و کوچولو کوچولو شکل گرفت. یادمه دو هفته‌ بعد از اومدنم، تمام دار و ندارم هشتاد دلار پول توی حسابم بود و در حالی که دو هفته‌ی دیگه باید اجاره‌ی چهارصد دلاریمو میدادم (به اضافه‌ی خرج غذا و …) اصلن به دستگاه تناسلیم هم نبود، مطمئن بودم که توی همون دو هفته کار پیدا می‌کنم و پول در میارم و همه چی درست میشه و همونطوری هم شد. اول یه کار برنامه‌نویسی کوچولو توی دانشگاه و بعد یه فاند کوچولویی که خودمم نمیدونم از کجا رسید و شیش ماه بعدش هم که اجازه‌ی کار گرفتم، سه سوته توی هواشناسی استخدام شدم و یکی از قراضه‌ترین ماشین‌های روی کره‌ی زمین رو خریدم که بتونم برم سر کار.

کار هواشناسی شاید یکی از سخت‌ترین کارهایی بود که یه غیر کانادایی یا حتی غیر پرنس‌جورجی می‌تونست انجام بده. دقیقن ساعت سه نصف شب باید می‌رفتم سر کار، توی زمستونی که شب‌هاش بین منفی پونزده تا منفی سی و پنج بالا پایین میشد و حدود یک ساعت و خرده‌ای از کار هم باید بیرون ساختمون، تو فضای باز انجام می‌شد. بیشتر وقتا نصف شب باد و طوفان هم بود که مثل شلاق می‌خورد تو صورتت و سرما رو حتی چندبرابر می‌کرد. تا کمر برف و یخ رو تمام زمین بود و توی اون هوا و اون وضعیت باید هی از اینور میرفتم اونور و کپسول هلیوم رو جا به جا می‌کردم و بالون‌های هواشناسی رو پر می‌کردم و سر ساعت می‌فرستادمشون هوا. روزا هم توی یه آزمایشگاه جغرافی برنامه‌نویسی می‌کردم و بعضن بینابین این دو تا اگه یه گوشه کتاری فرصت تدریس خصوصی پیش میومد، به اونم نه نمی‌گفتم و همه‌ی اینا کنار هم میشد اونقدری که آخر ماه از پس مخارج بر میومدم و حساب صفر میشد و این عدد صفر برای خودش دست‌آوردی بود! چهار ماه اول، توی اتاقی که از اون پسر بنگلادشیه اجاره کرده بودم یه دونه پتو بود، یه بالش، یه میز که روز اول خواهرم برام خریده بود و یه صندلی پلاستیکی که هم‌خونه‌م رفت از توی انباریش پیدا کرد و چهل و پنج دقیقه طول کشید تا تمیزش کنم. شبا روی زمینی که نمیدونم چرا اونقدر سرد بود می‌خوابیدم (و اون اولا فکر می‌کردم حتمن زمین همه‌ی خونه‌های اینجا سرده!!) بعد از چهارماه که یه بنگلادشی دیگه یه خوشخواب اضافه‌شو بهم قرض داد، خوابیدن روی دشک هم خودش پیشرفتی بود در حد بنز.

حالا همه‌ی اینا چرا الان داره یادم میاد؟

تقریبن یک سال و نیم پیش که درسم تموم شد و بلافاصله شغل فعلیم بهم پیشنهاد شد، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که ایول دیگه مجبور نیستم ساعت سه نصف شب تو سرمای سگی برم تو اون خراب‌شده کار کنم. اولین کاری که کردم این بود که به مدیر هواشناسی ایمیل زدم و گفتم آقا ما که رفتیم آسیا، کیون لق آبیا… اون بنده‌خدا هم خیلی مودبانه (و کمی هم ملتمسانه) یه مقدار هندونه زیر بغل ما چپوند و گفت که الان کسی رو دم دست نداریم و اگه میشه استعفا نده و فلان و بیسار. قول داد که بیشتر از ماهی دو تا شیفت بهم نده و بیست درصد حقوق اضافه بده و منم چون رابطه‌ی خوبی باهاش داشتم قبول کردم. چند ماهی کار هواشناسی رو در کنار کار اصلیم ادامه دادم تا اینکه یه روز خودش زنگ زد و گفت که «فلانی، دو تا دانشجوی جدید گرفتم، اگه خیلی دوس داری دیگه می‌تونی بری، ولی ما دلمون برات تنگ میشه…» اولش گفتم باشه و خدافظی کردم و خوشحال بودم. ولی از اونجا که هربار که من خوشحالم، یه چیزی سرش از یه جایی در میاد و ورق رو برمی‌گردونه، این بار هم اومدم خونه و در حالی که داشتم چایی می‌خوردم، شروع کردم به ورق زدن الکی دفترچه‌ی آبی رنگی که از ایران با خودم آورده بودم؛ دفترچه‌ای که بیشترش توی دوره‌ی راهنماییم نوشته شده و صرفن شعر‌ها  و حکایت‌های جالب ادبیات ایران رو بدون هیچ نظمی، با دست خط یه بچه‌ی سیزده‌چهارده ساله – که تا امروزم عوض نشده – گردآوری کرده. همینطوری لابه‌لای ورق زدنا چشمم به این حکایتی افتاد که بالای این نوشته گذاشتم. اول یه خرده سعی کردم فرار کنم ولی چون خودمم می‌دونستم که فایده نداره، گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به اون آقاهه و گفتم اگه هنوز دیر نشده، نظرم عوض شد. می‌خوام همچنان ماهی دست کم یه شیفت بیام.

خلاصه توی اون دوره‌ای که هم‌سن و سالای من (یا دست کم اونایی که دور و بر من بودن) با شاهکارهایی مثل «خروس همسایه پرید رو مرغم» دامن از کف می‌دادن، من مشغول جمع‌آوری گلشعرهایی بودم که قرار بود دوازده سیزده‌ سال بعد یقه‌مو بگیرن. بگذریم… با این هدف که یادم بمونه واسه همین چس مثقال زندگی‌ای که الان سر هم شده، یه روزایی یا بهتر بگم، چه شبایی تو شرایط جنگ استالینگراد جون می‌کندم، تصمیم گرفتم ماهی یه شب برم شیفت و سختی‌شو دوباره تجربه کنم و سعی کنم از زندگی نسبتن رو به راه فعلیم راضی باشم. ولی جالبه حالا هر وقت که پامو میذارم اونجا، بیشتر گند می‌خوره به اعصابم؛ وقتی یادم میاد که اون دوران، با تمام سختی‌هاش چقدر خوشحال و امیدوار بودم، با تمام خستگی کار روزانه، نصف شب با چه انگیزه‌ای از تخت خواب می‌پریدم بیرون و می‌دویدم طرف ماشینم و پشت فرمون آواز میخوندم… با تمام درد و وضعیتی که مریضی ناشناخته‌م برام درست کرده بود، حالی می‌کردم و موقع کار، وقتی منتظر باد شدن بالون‌ها بودم هدفون می‌زدم و آهنگ گوش می‌دادم و با اطمینان از اینکه من الان تنها کسی‌ام که توی این داهات بیداره، مثل دیوونه‌ها رو برف و یخ می‌رقصیدم… به معنی واقعی، یه گلوله‌ی امید و انگیزه بودم که دست و پا در آورده بود…

با این هدف شیفت‌های شب رو ادامه دادم که سختی‌های اون دوران یادم بیاد و لذت‌های الانم رو بیشتر کنه، ولی در عمل لذت‌های اون دوران یادم میاد و پوچی الانم بیشتر میشه.  خیلی جزییات اون چیزایی که اون موقع‌ها اون همه خوشحالم می‌کرد و انرژی بهم می‌داد رو یادم نیست، فقط می‌دونم مسیر زندگیم از نوجوونی تا الان، دقیقن به سمتی پیش رفت که به چیزایی که مطمئن بودم نمی‌رسم رسیدم و از بدیهی‌ترین‌ چیزایی که همیشه فکر می‌کردم تو مشتم دارم، کلی فاصله‌ گرفتم.

* * * * * * * *

از چند ماه پیش یه زوج اصفهانی هم سن و سال من هم اومدن پرنس‌جورج و هردوشون توی دانشگاه سابق ما و زیر نظر استاد خودم مشغولن. یه بخشایی از زندگی الان اونا خیلی شبیه زندگی ماه‌های اول من تو کاناداس. اینکه اونا هم انگار سیکیم خیاری پا شدن اومدن، اونا هم پول و فاند و اینطور چیزا از دانشگاه ندارن و در کنار درس خوندن، دو نفری تا دیر وقت کارای با در آمد نسبتن پایین انجام میدن و سعی می‌کنن دقیقن دلار به دلار مخارجشونو زیر نظر داشته باشن، و از همه مهم‌تر، اونا هم الان خیلی خوشحال و پرانرژی و دوست‌داشتنی‌ان و حتی تصور فضای زندگی‌شون برای من شیرینه.

من فکر می‌کنم تنها نکته‌ی منفی اون دوران شروع من اینجا، این بود که تنها بودم. تمام این مسیر از صفر شروع کردن و به فاک رفتن و از فاک بیرون اومدن و به حد مرگ مریض شدن و خسته شدن و زمین خوردن و دوباره بلند شدن رو تنهایی رفتم. شروع «زندگی» واقعی من بعد از مهاجرتم بود و شرایط طوری پیش رفت که اونقدر با این مقوله‌ی زندگی، تنهایی سر و کله زدم که کم‌کم تعریفم از زندگی شد همین که باید خودت خودتو جمع کنی و هر صبر کردنی و هر تغییر جهت دادنی برای دیگران فقط وقت تلف کردنه، به هر دلیلی، هر مقداری و برای هر کسی که می‌خواد باشه. من هنوزم همچین منطقی دارم و هرچند ممکنه این بهترین نوع نگاه به زندگی نباشه، ولی من زندگی رو اینطوری یاد گرفتم و به زبون فوتبالی، شاید با این تاکتیک، بازی زیبا ارائه ندم، ولی نتیجه رو می‌گیرم.

نمی‌دونم، شاید خیلی بهتر بود اگر اون دوره‌ی اول، توی تنهایی نمی‌گذشت. شاید کلن مسیر فکریم – و به تبعش مسیر زندگیم – چیز دیگه‌ای می‌شد.

– – – – – – – –

پی‌نوشت:

* اونایی که فکر می‌کنن نیمه‌مست باید هر فلان روز یه بار آپدیت شه، کیونتون خنک شد آلت‌شـعـر نوشتم؟

* به درخواست تعدادی از دوستان که می‌خواستن از آپدیت‌ها زودتر باخبر بشن، یه پیج فیسبوکی برای نیمه‌مست درست کردم. البته بعدش به فکرم رسید که تیکه‌های جالبی از بلاگ‌های دیگه‌ای که می‌خونم رو هم توش بذارم و شاید کلن یه کامیونیتی بشه برای معرفی بلاگ‌های خوب پارسی. اگه حالشو داشتین به این لینک برید و لایکمون کنید و ما هم کم‌کم کپی‌پیست‌ها رو شروع می‌کنیم 🙂

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.6/5 (16 votes cast)

در دل و جان خانه کردی عاقبت…

از وقتی از ایران برگشتم (نزدیک دو ماه پیش) همه چیز زندگیم عوض شده. قبل از اینکه برم ایران و از شر اون مشکل استرس‌زای سربازی خلاص بشم، از نظر فنی زندگیم دقیقن همین چیزی بود که الان هست و واسه همین نمیفهمم این همه تفاوت از کجا داره میاد. اون موقع هم ساعت هفت و نیم صبح می‌رفتم سر کار و چهار بعد از ظهر برمی‌گشتم، غذا درست می‌کردم و ظرفا رو می‌شستم و خونه رو تر و تمیز می‌کردم و تقریبن بعد از همین کارا ساعت شده بود یازده شب و دوباره باید می‌خوابیدم! الان هم دقیقن همون کارا رو دارم می‌کنم، فقط فرقش اینه که وقتی تموم میشه ساعت تازه پنج و نیمه و من تا یازده شب از شدت حوصله سر رفتگی و احساس بیهودگی و پتیارگی و مفید نبودن همه‌ش به خودم دری‌وری می‌گم. این خونه‌ی جدیدی که گرفتم دو‌خوابه‌س و هدف از اول این بود که یه همخونه بگیرم تا مخارج سبک‌تر شه، ولی نمی‌دونم چرا بی‌دلیل یه حس بدی نسبت به این قضیه دارم و فعلن هیچ اقدامی نکردم.

خلاصه اینکه مدتی بر این منوال گذشته که نصف روز بیکارم و چون می‌دونم که قطعن چند سال دیگه که [احتمالن] خیلی سرم شلوغ‌تر از الانه، به خودم فحش‌ خواهم داد که چرا «اون روزا» به جای یه قل دو قل بازی کردن یه کار مفید انجام ندادم، شروع کردم به یاد گرفتن یه سری چیزا به روش خود‌آموز که الان و شاید حتی در آینده به هیچ دردی نمی‌خورن، ولی خوب از عذاب وجدانم کم می‌کنن؛ مثلن زبون اسپانیایی، مباحث جامعه‌شناسی مربوط به نمادهای فراماسونری، یه پلت‌فرم برنامه‌نویسی جدید، دفتر پنجم مثنوی معنوی که نمی‌دونم چرا هیچ وقت قسمت نشده بخونمش و ظاهرن تمام داستانای کمر به پایینش هم همونجاس، و چیزای باری به هر جهت دیگه که تو لحظه حسش باشه.

منتها چند روز گذشته فشار بیکاری باعث شد یه حرکت باحال هم بزنم که بعد از مدت‌ها یه خورده با خودم حال کنم! دیدم الان که هم‌خونه ندارم و شاید حالا‌ حالاها هم نداشته باشم (و اصلن داشته باشم، کــون لقش)، بیام یه خورده فضای خونه رو ایرانی کنم! من کلن آدم هنرمندی نیستم[۱] ولی خوب کاری رو که بخوام انجام بدم در نهایت انجام میدم. این شد که نشستم فکر کردم و با اون مقداری که شعور هنری نداشته‌م قد می‌داد، یه ایده زدم و کارو شروع کردم. اول یه فونت نستعلیق از توی اینترنت پیدا کردم و دانلودش کردم و بعد شروع کردم به نوشتن یه سری شعر‌هایی که خیلی دوستشون داشتم، بیت‌هایی که هرکدمشون لحظه‌های توصیف‌ناپذیری از زندگیمو رقم زده بودن، لحظه‌هایی که معمولن آخر شب یا نزدیک صبح توی یه گوشه‌ی تنهایی و تاریک اتفاق افتاده بودن [۲].

شعر‌ها رو روی کاغذ آ۴ پرینت کردم و شروع کردم به قدیمی‌سازی کاغذ‌ها! اول یه قهوه‌ی سیاه درست کردم و گذاشتم خنک شه، بعد یه ظرف پیرکس آوردم و قهوه رو خالی کردم کفش. اولین کاغذ رو انداختم توش و حسابی که قهوه به خوردش رفت، برش داشتم و گذاشتم توی فر با دمای دویست درجه! خشک که شد، رنگ قهوه‌ای حسابی به خوردش رفته بود و واقعن به نظر میومد هفتصد هشتصد سال پیش نوشته شده! آوردمش بیرون و با یه تیکه ابر روی قسمت‌هایی که شعر نوشته بود رو قشنگ خیس کردم و حاشیه‌های کاغذ رو خشک گذاشتم. بعد توی بالکن یه آتیش کوچیک غیر قانونی روشن کردم و کاغذ رو انداختم توش. حاشیه‌های کاغذ به صورت بی نظم سوخت و وسطش چون خیس بود سالم موند. منتها به دلیل نامعلومی بعد از سوزوندن کاغذ به شدت مچاله شده بود، این شد که مجبور شدم یکی دو دقیقه هم اتو بزنمش و خلاصه کار که تموم شد خودم واقعن خوشم اومد:

IMG_20130910_011458

البته قشنگیش تو عکس واقعن معلوم نیست، از نزدیک اصلن یه چیزیه! خلاصه وقتی متد با موفقیت آزمایش شد، مراحل مشابه رو روی یه تعداد دیگه‌ای کاغذ هم انجام دادم و برای هرکدومشون هم مقدار قهوه رو کم و زیاد کردم که سن و سالشون متفاوت باشه! منتها بعد از تولید هفت هشت تا از اینا، بوی آتیش توی بالکن یه مقدار زیادی پیچید و از اونجا که حوصله‌ی جر و بحث با مدیر ساختمون رو نداشتم تصمیم گرفتم عملیاتو متوقف کنم و بقیه‌شو بذارم واسه وقتی که جای درست حسابی واسه آتیش روشن کردن پیدا کنم. منتها همین چند تا دونه هم خیلی باحال در اومدن و منم همینطوری چسبوندمشون گوشه و کنار خونه. کلن از اون روز هم جو سه‌تار زدن تو نور شمع راه افتاده اساسی!

اما از همه‌ی اینا که بگذریم، این کاغذبازی‌ها منو یاد یه سری احساس‌های دوران نوجونیم انداخت که اصلن خوب نبود. حسی که مشابهش توی دوستای هم‌سن و سالم اصلن وجود نداشت و واسه همین اصلن نمیشد ریختش بیرون: حس نفرت از معلم‌های ادبیات! قشری که نمی‌دونم همه‌شون اینطوری بودن یا نه، ولی دست کم اونایی که توی دوره‌ی راهنمایی و دبیرستان به پست من خوردن سطح درک و فهمشون از ادبیات پارسی (و غیر پارسی) حتی به اندازه‌ی کرم روده هم نبود و بدون اغراق نصف دوران نوجوونی من صرف حرص خوردن سر این نکته شد که خداییش چرا آقای ایکس و ایگرگ این شغل رو انتخاب کردن. چند سال دوره‌ی راهنمایی، این امید واهی رو داشتم که «سال دیگه» ایشالا یه معلم ادبیات میاد که حالیشه و من سر کلاسش می‌تونم کلی حال کنم، واسه همین در مقابل چرند و پرند‌هایی که این معلم‌ها موقع «معنی کردن شعر» سر هم می‌کردن فقط ساکت می‌موندم و به سال دیگه فکر می‌کردم! سال بعدش، یه کـسخـل دیگه میومد و بزک نمیر بهار میاد…

به دبیرستان که رسیدیم وضع بدتر هم شد. هر بار با کلی امید و آرزو می‌رفتم سر کلاس ادبیات و با کلی خشم و نفرت میومدم بیرون. فکر می‌کنم سال دوم بود، دقیقن یادمه یه بار بغل دستیم گفت: «تو چرا زنگای ادبیات اینقدر لبتو می‌جویی؟» باور نکردنی بود، هر سه تا معلم ادبیاتی که توی دوره‌ی دبیرستان داشتم نه تنها اندازه‌ی گاو از معنی و مفهوم شعر‌های کهن سر در نمی‌آوردن، بلکه حتی توی روخونی هم به شدت مشکل داشتن. سال سوم دبیرستان گل سرسبد این معلم‌ها افتاده بود به ما. آقای «قاصدی»، که کتاب مسخره‌ای به اسم «ره‌ آورد قاصد» (!!!) نوشته بود که توش مثلن تمام شعر‌های کتاب ادبیات رو معنی کرده بود! من هیچ وقت این مقوله‌ی «معنی کردن شعر» رو نتونستم بفهمم، هیچ دلیلی وجود نداشت برای اینکه زبون مادری یه آدم رو به زبون مادری همون آدم «معنی» کرد!

کلاس‌های ادبیات دبیرستان که بیشتر وقتش به معنی کردن شعر می‌گذشت برام شبیه آزمایشگاه بررسی رفتار گوریل‌ها بود، با یه کـسخـلی که اون بالا یه بیت شعر رو نمی‌تونست درست روخونی کنه و یه چرندی هم به عنوان معنیش سر هم می‌کرد، و یه مشت کـسخـل دیگه که تند تند اون اراجیف رو زیر هر بیت می‌نوشتن و هر دو دقیقه هم صدای التماس‌گونه‌ای از یه گوشه می‌اومد که: «آقا تو رو خدا صبر کنید…»، چون یه نفر توی نوشتن عقب مونده بود و اگر نمیتونست خودشو برسونه، بعدن ممکن نبود بتونه بفهمه که «چنین گفت رستم به اسفندیار» معنیش چی میشه.

سال سوم دیگه یه مقدار تهاجمی شده بودم. مستر قاصدی اون بالا یه بیت شعر می‌خوند و معنیشو توضیح می‌داد، تمام کلاس توی سکوت کامل می‌نوشتن و من در حالی که حوصله‌م سر رفته بود و با جاسوئیچیم ور می‌رفتم یه دفعه می‌گفتم: «غلطه»، و بچه‌ها می‌زدن زیر خنده. ایشون عصبانی می‌شد، از جاش بلند می‌شد و با یه اخم تخمی داد می‌زد: خب شما که بلدی معنی درستشو بگو ببینم؟ من در حالی که همچنان با جا سوئیچی ور می‌رفتم، می‌گفتم: فقط معنیش نه، روخونیتون هم غلط بود، و بچه‌ها دوباره می‌زدن زیر خنده. بعد ایشون هم با همون منولوگ تکراری «فلانی خفه شو… باشه؟» قضیه رو تموم می‌کرد و بچه باز هم می‌زدن زیر خنده و بعد وضعیت برمی‌گشت به حالت عادی تا اشتباه بعدی.

همون سال، توی مدرسه‌مون مدیری داشتیم به اسم آقای بلوکات، که هرجا هست من دست‌بوسشم. از معدود آدمایی که واقعن توی ذهنم برام محترمه؛ هرچند همیشه توی همون دوران و حتی بعدش که طی دوران دانشجویی هرازگاهی بهش سر می‌زدم، تقریبن توی همه‌ چیز با هم اختلاف نظر داشتیم. ایشون آدم خیلی افتاده‌ای بود و اصلن ابایی نداشت از اینکه توی زنگ تفریح بیاد تو حیاط و با چندتا بچه دبیرستانی گپ دوستانه بزنه. یکی از چند نفری بود که از نزدیک ملاقات کردم که واقعن توی ادبیات کارش درست بود. یادمه یه شعری توی کتاب ادبیات بود راجع به مقاومت جلال‌الدین خوارزمشاه در مقابل حمله‌ی مغول. شعر خیلی طولانی‌ای بود. یکی از بند‌هاش این بود:

شبی را تا شبی با لشکری خُرد
ز تن‌ها سر، ز سرها خود افکند

چو لشگر گرد بر گردش گرفتند
چو کشتی بادپا در رود افکند

سر کلاس ادبیات، وقتی آقای قاصدی داشت این شعرو می‌خوند و معنی می‌کرد، به اینجا که رسید واژه‌ی «خود» رو به صورت khod تلفظ کرد (باید به صورت khood تلفظ بشه، به معنی کلاه‌خود)، و چند بار هم تکرار کرد. من طبق معمول غلط گرفتم و جواب «فلانی خفه شو» تکرار شد و اونجا بود که تمام بغض شیش‌ساله‌ی من از دست معلمای مشنگ ادبیات توی یه جمله خلاصه شد:‌ «یعنی واقعن عقلتون نمی‌رسه که khod رو  نمیشه با rood قافیه کرد…؟ اصلن khod معنی میده اینجا؟» پریدن این جمله از دهن من کلن فضا رو به فـا‌‌ک داد؛ ایشون از جاش بلند شد و با دستش در کلاسو نشون داد و بلند‌ترین دادی که توی زندگیم شنیدم رو زد: «فلانی گورتو گم کن بیرون قبل از اینکه جنازه‌ت بره بیرون…» زنگ تفریح، کتاب ادبیات یکی از بچه‌ها رو قرض گرفتم و با کلی بغض، بدون هماهنگی رفتم توی دفتر آقای بلوکات! کتاب رو گذاشتم روی میزش و گفتم و «معنی» شعر‌ها رو بخونه. حس اون لحظه رو هیچ‌ وقت فراموش نمی‌کنم، تلاش بیش از حد برای اینکه اشک از چشمم نیاد، در حالی که داشتم آخرین شانسو برای پیدا کردن آدمی که «بفهمه» امتحان می‌کردم. آقای بلوکات در حالی که چشماش گرد شده بود و داشت کتاب رو ورق می‌زد، پرسید: «جدن این اراجیف رو فلانی گفته؟» و من گفتم تازه باید روخونی‌شونو ببینید… قول داد که با این «مسئله»، «برخورد» می‌کنه، و بعدش نزدیک به ده دقیقه طبیعت منتقد من و علاقه‌ی دیوونه‌وارم به ادبیات رو تحسین کرد و خلاصه حالم خیلی بهتر شد، یکی از بهترین ده دقیقه‌های زندگیم… اونچه که بین ایشون و اوشون گذشت رو نمی‌دونم، ولی نتیجه‌ش این بود که من به کلاس برگشتم و استاد بزرگ هم از اون به بعد دیگه اصراری به تکرار اونچه که خودش بهش می‌گفت «درس دادن» نداشت…

من هنوزم با بیشتر هموطنان عزیز سر این قضیه مشکل دارم، فقط دیگه هم یه مقدار دموکرات‌تر شدم و هم طبیعت تهاجمی‌مو از دست دادم. وگرنه هنوزم نمی‌فهمم چرا بیشتر ایرانی‌هایی که می‌بینم (که معمولن هم خیلی تحصیل‌کرده‌ان) اگه یه جمله‌ی پارسی رو بهشون بگی می‌فهمن، ولی اگر همون جمله‌رو نصف کنی و وسطش رو یه کم خالی بذاری تا شبیه یه بیت شعر بشه و بعد بهشون بگی، مثل گاو نیگات می‌کنن، انگار که داری به زبون قبایل بومی ماداگاسکار حرف می‌زنی [۳]. واقعن بعد از گذشتن چند سال از مهاجرت و این مختصر تجربه‌ای که توی زندگیم به دست آوردم، به شخصه تنها نکته‌ی مثبتی که توی ایرانی بودن می‌بینم همینه که آدم می‌تونه ادبیات بی‌نظیر پارسی رو راحت بخونه و بفهمه. اینو درک می‌کنم که هر آدمی علایق و سلایقش متفاوته، ولی در عین حال فکر می‌کنم اگر آدمی ایرانی باشه، پارسی رو بلد باشه و در طول عمرش و به خصوص جوونیش، اون قسمت‌های  برگزیده‌ی ادبیات ایران رو هرچند گذرا مطالعه نکرده باشه، واقعن رفته تو پاچه‌ش، اونم تا دسته….



پی‌نوشت:
۱٫ من هنرمند نیستم، ولی هنرمندا رو دوس دارم.
۲٫ با تو ای عشق در این دل چه شررها دارم … یادگار از تو چه شب‌ها، چه سحرها دارم …
۳٫ در جریان هستم که خیلی از شعرها فهمیدنشون سخته و نیاز به توضیح و تفسیر دارن، خودمم پروفسور نیستم. ولی اینجا منظورم شعرایی در حد ابیات گلستان سعدیه مثلن.

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.8/5 (13 votes cast)

برگشت‌نامه ۲

هفت هشت روزیه برگشتم کانادا، از سفر دو ماهه به ایران که هم پر از استرس بود هم پر از عشق و حال، و البته یه سری تبعات جالبی هم داشت. فعلن خونه‌ی رضا چتر شدم و خونه‌ی جدیدی رو که اجاره کردم ده روز دیگه بهم تحویل میدن. نکته‌ی اول اینکه کلیت هدف این سفر ایران اقدام برای گرفتن معافیت پزشکی بود که شکر خدا با موفقیت انجام شد، هرچند به خاطرش هر روز از صبح تا شب داشتم سگ دو می‌زدم و البته تجربه‌ی دردناک کلونوسکوپی شدن بدون بی‌حسی و بی‌هوشی رو هم به دست آوردم (به خاطر داروهای چینی که هرچقدر بهم زدن تاثیر نکرد!). ولی خوب به هر شکل این هم تجربه‌ای بود که مثلن این رفیقای کاناداییم عمرن بتونن داشته باشن و به ویژه با اون مدلی هم که من براشون تعریف میکنم، کلی هم ماتحتشون می‌سوزه که نمیتونن در حالی که یه دوربین و دستگاه نمونه‌برداری تا دو متر و نیم توی بدنشونه، خودشونم به هوش باشن و تمام عملیات نمونه‌برداری از داخل روده‌شون رو مستقیمن توی ال‌.سی.دی روبروی تختشون ببینن و از درد داد بکشن! یکی از تبعات منفی کوچولوی این سفر این بود که الان که برگشتم، احساس می‌کنم اون جایگاهی رو که قبلن توی محل کارم داشتم تا حدودی از دست دادم. لامصب انگار این سربازی رو چه بری چه نری، تاثیرشو توی عقب انداختنت می‌ذاره.

ولی بعضی از مسائل بغرنج گاهی بودنشون برای آدم خوبه. گاهی اوقات یه مسئله‌ی خاص اینقدر برای آدم بزرگ میشه که جلوی چشم آدمو می‌گیره و آدم انبوه مسائل دیگه‌ای که گوشه‌ و کنار زندگیش وجود داره رو نمی‌تونه ببینه؛ و این خودش باعث میشه که تا مدتی که اون یه مسئله‌ی خاص جلوی چشمش وجود داره، ناخودآگاه با این حس امیدوارانه زندگی کنه که «اگه این درست بشه دیگه عالیه!» حسی که معمولن بعد از درست شدن اون مشکل از بین میره چون آدم تازه چشمش میفته به یه عالمه چیزای ریز و درشت دیگه‌ای که درست نشدن و تازه وقتشه که بهشون فکر کرد.

توی این یکی دو سال گذشته، گرفتن این معافیت سربازی شده بود بزرگترین دغدغه‌ی زندگی برای من. می‌ترسیدم همین یه وجب زندگی‌ای رو که با کلی زحمت اینجا سرهم‌بندی کردم به خاطر سربازی رفتن از دست بدم. با اینکه به خاطر بیماریم (که بعدن مفصل راجع بهش می‌نویسم) تقریبن مطمئن بودم که معاف میشم، ولی بازم شب و روز می ترسیدم که تو ایران گیر کنم و نتونم برگردم اینجا تا کارای اقامتمو انجام بدم. می‌ترسیدم به خاطرش کارمو از دست بدم. می‌ترسیدم تمام حاصل این سه سال اخیر زندگیم یه دفعه هیچ بشه… این ترس اینقدر بزرگ شده بود که تمام اطراف منو پر کرده بود؛ درست مثل یه سپر بلا! سپری که درسته خودش یه تنه منو آزار می‌داد، ولی جلوی بقیه‌ی دغدغه‌ها و نگرانی‌هایی که احتمالن باید وجود می‌داشتن رو می‌گرفت و نمی‌ذاشت هواسم به اونا جمع بشه.

من چند سال با این سپری که منو احاطه کرده بود زندگی کرده بودم و وسطش حتی یه بار ایران رفته بودم و برگشته بودم و هیچ وقت و حتی توی اون سفر بیست و چند روزه‌ که ایران بودم، متوجه نبودم که دلتنگی خودش می‌تونه چقدر دغدغه باشه. متوجه نبودم که بعضی چیزا رو چقدر دوست دارم هرچند دلم نمی‌خواد توشون گیر کنم و درجا بزنم، ولی دوست دارم که دم دستم باشن. من پارادوکس جذاب پدرم رو فراموش کرده بودم که سر یه چیز کوچیک جوش میاره و توپ و تشر می‌کنه، ولی موقعی که دنبال کارای اداری معافیتت میری، از صبح تا شب تو تابستون مزخرف گرگان کنارت سگ‌دو می‌زنه و اون لحظه‌ای که قراره اسم معاف شده‌ها رو بخونن، دو برابر خودت استرس‌ داره و عرق از سر و روش میریزه؛ فراموش کرده بودم که نازترین نوع محبت اینه که وقتی از خستگی جنازه‌ت یه گوشه‌ی خونه ولو شده، کسی رد بشه و آروم یه ملافه روت بکشه؛ فراموش کرده بودم که موقع میوه خریدن می‌تونی گنده‌ترین هندونه رو برداری چون توی خونه آدم واسه خوردنش زیاده. من یادم نبود که وقتی جای بهتری پیدا نمیکنی، می‌تونی روی صندلی‌های ایستگاه مترو با مخاطب خاص بشینی و حرف بزنی و حرف بزنی و حرف بزنی و لا به لاش هم هر پنج دقیقه به خودت قول بدی که «قطار بعدی بیاد دیگه میرم»، فراموش کرده بودم که دوستایی که آدم تو شرایط سخت زندگی خوابگاهیش پیدا کرده اصلن تکرار نشدنی‌ان… یادم رفته بود که باحال‌ترین تفریح سالم اینه که با بچه‌های خاله و عمه بشینی و از سر شب تا صبح ادای لهجه‌ی ریش‌سفیدای فامیلو در بیاری و از خنده دل‌درد بگیری. من یادم نبود که حرف زدن با همون دو سه تا آدمی که واقعن می‌فهمنت، بهترین دقیقه‌های زندگی‌تو رقم می‌زنه…

از لحظه‌ای که هواپیما از فرودگاه بلند شد تا همین الان، درگیر یه حس پیچیده‌ای بودم که خواهرم چند سالی راجع‌ بهش حرف می‌زد، ولی من درک نمی‌کردم چون احتمالن اون سپر بلا رو دور خودم داشتم. ولی الان کم‌کم دارم می‌فهمم. حس این که مثل داستان فیلم ماتریکس، «من واقعی» یه جایی، بی‌هوش روی یه صندلی‌ای افتاده و به یه مشت سیم و کامپیوتر وصله، و «منِ فعلی» فقط کاراکتری هستم توی یه دنیای مجازی؛ که فقط بخشی از کیفیت خودمو در اختیار دارم. همه چیز دور و برم فقط نمونه‌ی کم عمق شبیه‌سازی شده‌ایه از یه دنیای واقعی که فعلن در دسترس نیست.

دیروز این همکارم که یه خانوم بیست و چند ساله‌س یه بند داشت راجع به این سفر و ایران و مهاجرت و فلان و بیسار سوال می‌پرسید و کلی هم ذوق کرده بود. اصلن نمی‌دونم رو چه حساب، ولی می‌گفت «تو چه زندگی جالبی داری». بهش گفتم اگر فقط یه نفر توی دنیا باشه که من عمیقن به زندگیش حسادت بکنم، تویی. گفت چرا، گفتم «تو توی این شهر کوچیک به دنیا اومدی، همینجا بزرگ شدی، همینجا مدرسه رفتی، همینجا دانشگاه رفتی، همینجا دوست پیدا کردی، همینجا کار پیدا کردی، همینجا ریلیشین‌شیپ داری و [یه مکث کوتاه] امیدوارم همین‌جا هم بمیری!» واقعن من الان بعد از خلاص شدن از شر اون استرس معافیت و با توجه به تلنگرهای عمیق این سفر اخیر، تازه چشمم باز شده و متوجه شدم که یه بمب وسط زندگیم منفجر شده و هر تیکه‌ش پرت شده یه جای دنیا؛ تیکه‌هایی که هرکدومشون برام عزیزن و واقعیت اینه که یه جا جمع کردنشون دیگه ممکن نیست. به هر حال زندگی «پرفکت» نیست و من هم مدت‌هاست پذیرفتم که به تمام ایده‌آل‌هام نخواهم رسید. ولی خب بازم خوشحالم که هرچند کجدار و مریض، ولی دست کم دارم رو به جلو حرکت می‌کنم…

تا بعد…

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.5/5 (15 votes cast)

گروه ضربت!

دو سال و چند ماه پیش بود که تا جایی که یادمه، توی یه رستوران گوشی محمود رو ازش دزدیدن. گوشی دزدی هم که توی ایران خیلی چیز عجیبی نیست. پارسال که چند هفته‌ای اومده بودم ایران محمود این داستانو برام تعریف کرد و تموم شد و رفت پی کارش و از همون موقع تا الان داشت با یه یازده دو صفر زاغارت سر می‌کرد تا اینکه چند روز پیش خبر رسید که محمود گوشیشو پس گرفته؛ بعد از دو سال و خرده‌ای!

ظاهرن توی این دو سال محمود به صورت مرتب می‌رفته دادگستری و هر چند ماه شکایتش رو تمدید می‌کرده، و مدارک لازمو ازشون می‌گرفته به صورت جداگانه تحویل ایرانسل و همراه اول میداده تا بتونه بالاخره ردی از گوشیش پیدا کنه، که نهایتن بعد از کلی بی محلی دیدن از مسئولینی که بیشتر از دزده، مالباخته رو سرزنش می‌کردن که «واسه چی اینقدر کلید کرده» باز هم دست از سه پیچ شدن بر نمی‌داره و نهایتن چند ماه پیش موفق میشه رکوردی رو از مخابرات بگیره که نشون میده سیم کارتی با فلان شماره از اون گوشی استفاده کرده.

عملیات تجسس داش محمود و رفقا از همون جا شروع میشه و با همراهی دوست دختر یکی از بچه‌ها، طرح دوستی تلفنی با کسی که گوشی دستشه ریخته میشه! اون بنده‌خدا هم که پیش خودش فکر کرده «خدا رسونده»، حسابی خام میشه و کم‌کم از همین طریق آمار اسم و رسم و محل زندگی و کارشو رو می‌کنه. محمود و بچه‌ها هم چند روز با لباس مبدل(!)‌ دور و بر فست‌فودی که این یارو توش کار می‌کرده چرخ می‌زنن و همزمان هم از خانومی که باهاشون همکاری می‌کرده می‌خوان که با طرف حرف بزنه و ظرف چند روز کاملن یارو رو شناسایی می‌کنن و طی یه فرایندی که خودش کلی داستان داره، موفق میشن کلانتری رو راضی کنن که یه سرباز بهشون بده و بیان طرفو بگیرن و ببرن پاسگاه! خلاصه، طرف رو دستبند می‌زنن و می‌برن کلانتری و بعدشم دادگاه، گوشی رو پس می‌گیرن و در آستانه بریدن شدن حکم زندان واسه طرف، اعلام می‌کنن که سیصد تومن می‌گیرن رضایت می‌دن! پول رو می‌گیرن و همون شب همه‌شون شام میرن بیرون و دخل پولو میارن!

من البته به هبچ عنوان جزو این تیم کول تجسس نبودم (خیلی حیف شد که نبودم!) ولی دیدن سرانجام این قضیه یکی از بهترین خاطرات این سفرم به ایرانو رقم زد. دیدن اینکه توی جامعه‌ای که مردم به مسائل و حقوق خیلی مهمترشون اینقدر بی‌تفاوت شدن، هنوز هستن کسایی که دو سال به صورت جدی پیگیر یه قضیه می‌شن تا به نتیجه برسوننش، خیلی برام معنی‌دار بود. اونم چیزی که براشون هیچ نفع مالی‌ای نداشت و صرفن از نظر منطقی «باید انجام می‌شد». مهمتر از اون، دیدن این که کسی که این کارو کرد یکی از بهترین دوستای من بود، لذتشو دو برابر کرد.

فکر می‌کنم اون دزد نکبت بعد از این اگر بازم چیزی بدزده، حتی بعد از ده سال از داشتن اون چیز دزدی همچنان استرس گیر افتادنو داره و این خودش خیلی برای جامعه‌ی ما لازمه. ما ایرانی‌ها عمدتن آدمایی هستیم که با گند زدنامون خیلی زود و راحت کنار میایم، حالا می‌خواد دزدی باشه، می‌خواد واسه این و اون حرف درآوردن باشه، می‌خواد شکستن دل دیگران باشه…

نکته‌ی جالبی که محمود توی این داستان تعریف می‌کرد این بود که از اون سرباز وظیفه، تا بازپرس، تا قاضی، تا خود دزده، همه حرفشون به محمود این بود که بابا یه گوشی دیگه اینقدر ارزش نداشت که دو سال علاف کنی خودتو. انگار نه انگار که احتمالن اون گوشی تنها چیزی بود که محمود توی این ماجرا اصلن دنبالش نبود.

این داستان البته منو یاد یه ماجرای دیگه هم انداخت. شیش هفت سال پیش بود که من و داداشتم می‌خواستیم از تهران با اتوبوس بریم گرگان. بلیط ها رو دونه‌ای سه هزار و پونصد تومن خریدیم و روی بلیط‌ها نوشته بود: «هزینه‌ی سفر سه هزار و سیصد تومان، هزینه‌ی پذیرایی دویست تومان». صندلی‌های ما توی آخرین ردیف اتوبوس بود و وقتی که اتوبوس راه افتاد و یارو شاگرده شروع کرد به پخش کردن کیک و ساندیس‌ها، به ما که رسید تموم شد. داداشم گفت مال ما چی شد؟ شاگرده به جای عذرخواهی با حالت بی ادبانه‌ای گفت: «دیگه نداریم داداش» و بعد که داداشم گفت پس چرا هزینه‌شو گرفتید، طرف گفت: «همینه که هست» و سرشو مثل گاو انداخت پایین و رفت.

به پلیس راه جاجرود که رسیدیم داداشم از ماشین پرید بیرون و رفت سراغ افسر پلیس و ماجرا رو گفت و از اونجایی که پلیس‌های جاده هم اصلن دل خوشی از راننده اتوبوسا ندارن، افسره رفت سراغ راننده و حسابی جلوی مسافرایی که پیاده شده بودن رید به هیکل یارو و بعدشم گفت «اولین شهر وای میستی، هرچی کم داری از جیبت می‌خری و تحویل آقایون میدی!» بماند که توی همون اتوبوس‌ هم مسافرایی با آی‌کیوی زیر چهل بودن که فکر کرده بودن هدف داداش من از پیگیری این قضیه به دست آوردن یه دونه کیک و ساندیس بوده، ولی خوب دیدن قیافه‌های در حال انفجار راننده و شاگردی که می‌تونستن خیلی راحت با یه عذر‌خواهی مودبانه کارو تموم کنن، واقعن لذت‌بخش بود. آدمایی که احتمالن برای سفر بعدی توی شمارش مسافرا بیشتر دقت ‌کردن و کسی چه می‌دونه، شاید همین استرس باعث شده باشه که توی مسائل زندگی شخصی‌شونم دقیق‌تر شده باشن (البته این دیگه خیلی آرمانگرایانه فکر کردنه، ولی خوب نیمه‌مسته دیگه دیکشنری که نیست!)

از دیروز داشتم به صورت کلیشه‌ای به این صورت به این داستان فکر می‌کردم که اگر همه‌ی ما یا دست کم اکثریت ما با جامعه‌مون اینطوری مسئولانه برخورد می‌کردیم قطعن جامعه‌ی بهتری داشتیم، ولی نمی‌دونم چرا از دو سه ساعت پیش به طرز مشکوکی همش دارم یاد خاطرات گندکاریای خودم میفتم و به صورت سر و ته به این قضیه فکر می‌کنم. این که اگر اون آدمایی که توی مقاطعی درست باهاشون برخورد نکردم، خیلی مسئولانه باهام برخورد می‌کردن و به جای سکوت کردن به اندازه‌ی لازم بازخواستم می‌کردن، الان احتمالن منم آدم درست‌حسابی‌تری بودم و به درد خود اونها هم بیشتر می‌خوردم…

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.3/5 (23 votes cast)