این روزا به طور کلی حواسم خیلی به اینجا نیست. بیشتر ذهنم درگیر ایرانه؛ دائما توی سایتها اخبار و فیلمهای ارسالی از ایران رو مرور میکنم و تلاش میکنم تا صحنهی رد شدن ماشین پلیس از روی مردم رو اگه شده برای چند دقیقه فراموش کنم…
دیشب اینجا سال نو بود و ملت از سر شب تا خود صبح، توی خیابونای منتهی به «ساعت» ونکوور ول میگشتن و سعی میکردن شاد باشن. دیشب متوجه شدم که این خارجیها(!) با همهی آزادی و شرایط مهیایی که دارن، واقعا شادی کردن بلد نیستن! تقریبا برنامهی همهشون اینه که اولا خانوما دامن کوتاه میپوشن با کفش پاشنهدار(!)، بعد همهی مردم جمع میشن توی یه منطقه توی شهر، و به ساعت نگاه میکنن، ساعت ۱۲ شب که میشه یه کم سوت میزنن و بعد میرن توی بار میشینن و تقریبا تا صبح مشروب میخورن!
خلاصه منم که فعلا بیکار، با حدود هشت - نه نفر از بچههای ایرانی دیگه که اینجا بودن و تقریبا هیچ کدومشونو نمیشناختم حوالی ۱۲ شب رفتیم خیابون «ساعت» ببینیم چه خبره. خلاصه یه نیم ساعتی مثل دسته بیل رو زمین میخ شده بودیم تا ساعت بشه ۱۲! و البته اینجا یه خورده هم به تقویم ایرانی (جلالی) خودمون افتخار کردیم که میتونه با دقت بسیار بالا حتی تا صدم ثانیهی زمان تحویل سال رو هم محاسبه کنه؛ چون ظاهرا تقویم اینا حتی ساعتش رو هم به صورت قابل اتکایی حساب نمیکنه و بنابراین رسم شده که همیشه ساعت ۱۲ شب رو به عنوان پایان سال در نظر میگیرن. خلاصه ساعت شد ۱۲ و ملتی که یکی دو ساعت داشتن همدیگه رو نگاه میکردن، دو سه دقیقهای کف زدن و سوت کشیدن و چند تا «happy new year» به هم گفتن و باز ساکت شدن و شروع کردن به نگاه کردن در و دیوار!
اینجا بود که ما دیدیم این حجم انرژی رو که از ایران ورداشتیم آوردیم اینقدر راحت خالی نمیشه و تصمیم گرفتیم خودمون به سبک ایرانی خودمون مسخره بازی در بیاریم. این شد که توی همون شلوغی یه حلقه زدیم و همدیگه رو از بغل گرفتیم و شروع کردیم به چرخیدن و بالا پایین پریدن و «هوووووووووو کشیدن» و اینا! دو تا پسر ایرانی دیگه هم که اونور تر بودن و اونا هم منتظر بهانه، پریدن وسط حلقهی ما و شروع کردن به رقصیدن! پنج دقیقهای این ماجرا رو ادامه دادیم و بعدش دیدیم که جمعیت بسیار زیادی از این خارجکیها دارن با تعجب به این حرکت ما نگاه میکنن و طولی نکشید که توی خیابون، ده دوازده تا دیگه از این گروههای هفت هشت نفری تشکیل شده بود که داشتن همین حرکت رو تکرار میکردن و از اولین تجربهی مسخره بازیشون به این سبک لذت میبردن! وقتی که یه سری از مسنترها رفتن و خیابون کمی خلوتتر شد، باز ما ده نفری دست همو میگرفتیم و کنار هم مثل وحشیها میدویدیم و چون به هم وصل بودیم(!) هرکی وسط خیابون بود یه جیغ همراه با خنده میزد و از خیابون میدوید تو پیادهرو، و آخر خیابون که که میرسیدیم و پشت سرمونو نگاه میکردیم، میدیدیم دوباره چند تا تیم خارجی هم در همین زمینه تشکیل شده و داره یه سمت دیگه از خیابونو خالی میکنه!
خلاصه تازه فهمیدم که اینجا چقدر فضا برای شکوفایی استعدادها فراهمه و در واقع باید بگم این کانادا چقدر دیر ما رو پیدا کرده! در کل هرچی توی خیابون نگاه میکردی، ایرانیها بودن که داشتن مراسم سال نوی اینا رو گرم میکردن وگرنه از خودشون بخاری بلند نمیشد! سوالی که ذهن ما رو مشغول کرده بود این بود که قبل از اینکه ایرانیها بیان اینجا، واقعا اینا چیکار میکردن؟

خیلی برام جالب بود که اینا با این همه شرایط توپ واسه ترکوندن چرا اینقدر نسبت به ایرانیها آرومن. البته یه تعداد معدودی هنرمند هم داشتن که سبک اونا دیگه خیلی خاص بود. حالا بماند..! چیزی هم که اصلا برام حل نشده اینه که واقعا سه ساعت نشستن توی بار و پشت هم آبجو خوردن میتونه جدی جدی کیف داشته باشه؟! حداقل برای من که اصلا نداشت. ولی خلاصه بچهها هروقت که اینجا فرصتی میشه که بریم و یه کم شیطنت بازی دربیاریم، یادم میفته جای شما خیلی خالیه…
ارسال شده در مورخ ۱۲ دی ۸۸ توسط Behrooz | موضوعات: خاطره | نظرات: ۱۵ نظر
با دورد خدمت همهی دوستان. دهنتون سرویس! هنوز اولین باره اینجا موفق میشم لپتاپ روشن کنم تا اومدم کامنتهای جدید پست قبل رو خوندم نزدیک بود باز برم تو دپرس! بابا ما تو سن رشدیم؛ یک کم کمتر با احساساتمون بازی کنین!
جونم براتون بگه که پنجشنبه ساعت ۴ صبح بود که به اتفاق خونواده زدیم بیرون به مقصد فرودگاه امام، و خلاصه بعد از اینکه کلی باهمون ور رفتن، حدود هشت صبح به مقصد لندن پریدیم. ۶ ساعت پرواز بود و چون همینطور که به سمت غرب حرکت میکنی، ساعت میره عقبتر، اولین بار بود که گذشت معکوس زمان رو دقیقا میدیدم و فهمیدم این چیزایی که انیشتنگ(!) گفته خیلی هم پیچیده نیست!
خلاصه تو همون هواپیما با یه دانشجوی دانشگاه شریف هم که داشت به مقصد کلگری میومد کانادا آشنا شدم که این آقا در زمینهی دلقک بازی و اینا رو دست خودم بود؛ خلاصه این شد که وقتی توی فرودگاه لندن فرود اومدیم و باید حدود نیم ساعت پیاده حرکت میکردیم تا به ورودی پرواز کلگری برسیم، چنان دهنی از این فرودگاه سرویس کردیم که کف خودمون هم بریده بود! جالبیش این بود که با کلی ادعای نمرهی تافل و اینا (تازه این پسره، نمره ۱۰۵ تافل داشت!!) فهمیدیم که به معنای واقعی حتی یک کلمه از حرفهای مردم بومی انگلستان رو نمیفهمیم! جالبترین صحنه این بود که رفتیم جلوی یک باجه تا بلیت ورود به کانادا رو دریافت کنیم و یه خانوم محترمی که پشت باجه بود، با کلی اعتماد به نفس چند تا جملهی احتمالا خوشآمدگویی گفت و بعد هم انگار دو سه تا سوال کرد؛ اینجا بود که من و این پسره برگشتیم به هم نگاه کردیم؛ هرکدوم به امید اینکه اون یکی یه چیزی فهمیده باشه؛ و بعد از حدود ۱۰ ثانیه سکوت یه دفعه بلند زدیم زیر خنده!! طوری که یه لحظه واکنش ناخودآگاه چند تا از پلیسهای فرودگاه رو به دنبال داشت و یه دفعه با یه حالت تدافعی به سمت ما برگشتن! خلاصه این خانوم بنده خدا خیلی شمرده و با استفاده از لهجهی آمریکایی به ما تقریبا فهموند که باید کجا بریم.
از اون طرف یه خانوم هندی که ظاهرا شوهرش هم ایرانی بود، تو نخ ما بود و فهمیده بود که ما خیلی غاغیم! چند متر اون طرفتر اومد که کمکمون کنه، ولی باز شد سوژهی خندهمون! بیچاره میخواست بگه که فلان راه رو برید تا برسید به یه سالن خیلی خیلی بزرگ؛ وقتی میخواست «بزرگ» بودن این سالن رو به صورت تصویری نشون بده، دستهاشو تا جایی که میتونست با فشار خیلی زیاد از هم باز کرده بود و همینجوری زور میزد ما هم داشتیم به زور جلوی خندهمون رو میگرفتیم و وقتی طرف رفت دقیقا ده دقیقه داشتیم قهقهه میزدیم!
خلاصه سوار پرواز دوم هم شدیم و چون شماره صندلیمون فرق داشت دیگه کاملا از هم جدا شدیم. این بار بر خلاف پرواز قبلی، تقریبا تمام هواپیما غیر ایرانی بودن و اینجا بود که جدا فهمیدم این خارج که میگن یعنی چی! مهماندارهای بیچاره کار همه رو تند تند انجام میدادن و هر دفعه من برای اینکه کارم راه بیفته یه پنج دقیقهای مجبور بودم با همه جام صحبت کنم به جز زبونم! به خصوص اینکه دقیقا اهل انگلستان بودن و حتی خودشون هم اصلا با لهجه آمریکایی حرف نمیزدن.
توی کلگری که نشستیم، تقریبا ۲۰ ساعت بود که از ایران در اومده بودم. این پسره مقصدش همونجا بود ولی من باز باید هواپیما عوض میکردم و میاومدم ونکوور. باهاش خدافظی کردم. اونجا از هر ۱۰۰ تا چمدون یکیشو میگشتن و از شانس من چمدون من رو هم (البته خیلی سرسری) گشتن. شانس آوردم فقط با دستگاه از بیرون نگاه کردن و اگه باز میکردن و کنسرو ها رو توش میدیدن به قول خودشون باید «پنالتی» میدادم!
تو فرودگاه کلگری یه خانوم دیگه باز به پستم خورد که خیلی سنش زیاد بود و کلی کمک کرد تا فرمها رو درست پر کنم. حدود دو سه دقیقه باهاش حرف زدم و اینجا بود که فهمیدم کاناداییها زبانشون در حد خودمونه! بنده خدا بعد همین دو سه دقیقه معاشرت، واسه خدافظی همچین منو بغل کرد که انگار نوهی تنیش رو بعد ۲۰ سال داره بغل میکنه! منم گفتم بیا! این همه خانومای ناز اینجان، حالا ما رو باید این مامانبزرگ بغل کنه! البته باز پیش خودم گفتم که بالاخره واسه شب اول پیشرفتمون خوب بوده! ولی گذشته از شوخی اینجا بچههای کوچولو خیلی خوشگلن اما بزرگاشون به خصوص دخترا اصلا افتضاحن!
پنج ساعتی رو که تا پرواز ونکوور فاصله بود، توی فرودگاه کلگری الاف گشتم و البته چون الان کریسمسه و اینجا خیلی خوشگله، حوصلم سر نرفت. ولی دیگه تقریبا ۲۵ ساعت بود که کفشا و لباسمو در نیاورده بودم و نخوابیده بودم و داشتم کلافه میشدم. خلاصه دست آخر هم با یه پسر هندی دوست شدم که اومده بود کانادا برای تفریح! اولین چیزی که براش جلب توجه کرد سهتاری بود که روی دوشم بود. توی همون فرودگاه با کلی اصرار سهتارمو از کاورش در آورد و شروع کرد نتهای بی هدف تولید کردن! اونجا بود که دیدم یکی از گوشیهای سهتارم توی سفر شکسته و یه نمه خورد تو حالم… اما با همین کارش توجه همهی نگهبانها رو به من جلب کرد و باعث شد قبل از آخرین پرواز، پلیس فرودگاه تقریبا منو لخت کنه و فقط به باقی موندن یه لایه لباس رو تنم راضی باشه!
…
خلاصه الان هم توی ونکوور خونهی خواهرم هستم و این همخونهی چینیش هم خیلی دختر خوب و مهربونیه. بیچاره رفته دوست پسرشو نصف شبی به زور کشونده در خونه تا به قول خودش به من «say hello» کنه!
دیگه خواهرم نمیذاره نوشتن رو ادامه بدم کلید کردن منو ببره بچرخونه! فعلا روز خوش…
دو سه روز دیگه بیشتر نمونده، انگار الکی الکی رفتنی شدیم. از چند ماه پیش که استرس تایید شدن یا نشدن برای ویزا رو داشتم و متعاقب اون نمیتونستم هیچی بنویسم، همش به این فکر میکردم که اگه ویزامو بدم، چقدر خوشحال میشم و میام اینجا کلی به سبک خودم تراوشات میکنم. همیشه منتظر بودم که وقتی ویزام اومد، با دیوونگی همیشگی خودم بپرم و بیام پیش دوستام و بگم که «ایول! بالاخره تموم شد!»
اما حالا که رفتنم قطعی شده، انگار از همیشه ساکتتر شدم… هر چند دقیقه از خودم میپرسم که «یعنی واقعا تموم شد؟»
این یکی دو روزی که دارم وسایلم رو جمع میکنم، نفس کشیدن هم کوفتم میشه. لا به لای چیزایی که دور خودم جمع کردم و دونهدونه میذارم توی چمدون، یه دفعه یه چیزایی مییاد جلوی چشمم که حالمو خراب میکنه. چیزایی مثل چند تا کتاب، یه فنجون، یا حتی یه تیکه کاغذی که روش تراوشات ذهنی یه دوست نوشته شده و یه روزی به من اعتماد کرده و داده که بخونم و نظرمو بگم، تیکههای چرکنویسی که از اون مثنوی معروفم مونده، هر کدومشون مثل پتک میخوره تو سرم…
دلم گرفته؛ از زندگی، از روزگار… دلم گرفته… من اهل «رفتن» نبودم! تو تمام زندگیم حتی یک روز هم بدون «شعر» زندگی نکردم. قابل درک نیست اما من دیوونهی زبون «پارسی»ام، و جالبیش اینه که تا چند روز دیگه باید مقیم شهری بشم که ظاهرا یک ایرانی هم توش نیست. البته خوشحال هم هستم، از اینکه فرصت «تغییر» رو پیدا کردم.
امشب… چند ساعت پیش با کلی انرژی کتاب چهار کیلویی «مثنوی معنوی» رو آوردم تا بذارم توی چمدون، ولی تذکر خونواده رو شنیدم که «وزن چمدونت از حد مجاز بیشتر میشه؛ این چیزای غیر ضروری رو فعلا بر ندار!» اینجا بود که به عمیقترین حالت ممکن فهمیدم «خداحافظی» یعنی چی. فهمیدم اون چیز زهر ماری که توی خداحافظی هست چیه. فهمیدم اون چیزی که اشک آدمو درمیاره، اینه که با هر «رفتنی» باید یه تیکه از خودت رو هم کنار بذاری. کلافهام… تف به این دنیا که ضروریاتش شلوار کتون و شورت و کتاب ساختمان داده و مغز بادومه! تف به این دنیا که مولانا رو وزن میکنه…
این روزا باید به همهی دوستام زنگ میزدم و خدافظی میکردم. این وظیفه رو در قبال بعضیها انجام دادم و در قبال بعضیهای دیگه نه؛ ولی واقعا دلیلش سهلانگاری نبوده. از اونایی که باهاشون تماس نگرفتم و شاید تماس هم نگیرم عذر میخوام، اما میخوام همینقدر بگم که اتفاقا دلیلش اینه که این روزا خیلی به یاد همتون هستم. دیگه بعد از چند تا تجربهی روزای قبل، جرات خداحافظی کردن ندارم. زنگ نمیزنم چون نمیخوام دیگه کسی ازم بپرسه «یعنی واقعا دیگه داری میری؟» دیدن شماها دیگه برام خیلی سخته، اما از بی معرفتی نیست. خلاصه اگه روزی تو این بحبوحهی پرمشغلگی روزگار، یادی از ما کردین، بدونین که من بیوفا نبودم؛ زمونه بیوفا بود…
دوستان! از کلیشهای حرف زدن متنفرم، اما خوب؛ امیدوارم اگر کسی از من دلخوری داره، یا ببخشه یا تو همین دو سه روزی که اینجا هستم بیاد تکلیفشو روشن کنه! و به قول شاعر:
هر که با ما یار شد، ایزد مر او را یار باد
هر که ما را خوار کرد از عمر برخوردار باد
هرکسی در راه ما خاری فکند از دشمنی
هر گلی کز باغ بختش بشکفد بی خار باد…
خوشحالم و ناراحت. برسم کانادا همینجا داستان رو ادامه میدم، سر بزنید…
ارسال شده در مورخ ۲۹ آذر ۸۸ توسط Behrooz | موضوعات: خبر | نظرات: ۱۴ نظر
امروز یکی از جالبترین صحنههای ممکن رو توی خیابون دیدم. یک پراید که با یه موتور تصادف خیلی جزئی کرد و هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد. نه ماشین و موتور چیزیشون شد، نه خود رانندهها حتی یه خراش کوچیک برداشتن. ولی وقتی که پیاده شدن، شروع کردن به فحش دادن و خواهر و مادر همدیگه رو بررسی کردن؛ دست آخر هم با زنجیر و لوله اینقدر همدیگه رو زدن که خون از سر و صورت جفتشون میریخت و وقتی حریف همدیگه نشدن، با همون زنجیر و لوله به جون ماشین و موتور همدیگه افتادن!!!
بلایی سر هم آوردن که توی هیچ تصادفی نه سر خودشون میومد، نه سر موتور و ماشینشون!!!
یاد این جملهی ناپلئون افتادم:«تنها چیزی که حد ندارد، خریت است!!»
خسته و کوفته و پر از امید و ناامیدی توام، برگههای ترجمه شده رو برداشتم و گذاشتم توی کیفم.
- آقا فرشید کاری نداری؟ دارم میرم.
- نه داش بهروز، به سلامت. اینقدر هم نگران نباش! اگه شد که چه بهتر، اگه نشد هم مهم نیست؛ همین جا عشق کن!
خستهتر از اون بودم که براش توضیح بدم «عشق»، «کردنی» نیست…
ارسال شده در مورخ ۱۲ آبان ۸۸ توسط Behrooz | موضوعات: روزمره | نظرات: ۲۳ نظر
این روزا به شدت درگیر طی مراحل اداری و سازمانی لازم برای گرفتن معافیت تحصیلی واسه اعزام به خارج هستم. تقریبا همه جور مشکل سر راهم به وجود امده تا اینجا.
حالا بگذریم؛ امروز نیما جمالی خودمون بعد از مدتها از تبریز اومده بود تهران. مثل همیشه رفتیم جلوی همون مسجد «کذایی» و بعدش هم یه ذره گلگشت! لابهلای همین ولگردیها رسیدیم به یه پارک؛ از این پارکها که کلی وسیلهی ورزشی و بدنسازی توش گذاشتن. آقا نیما هم که مدتیه به ناچار توی تبریز زندگی میکنه و ظاهرا اونجا همه چیز فرق داره و به خاطر پارسی زبون بودنش محل سگ بهش نمیذارن، با دیدن وسیلهی شکل زیر که حتما توی پارکها دیدید، کف کرد! با حالت التماس آمیزی گفت که توی تبریز چند بار توی پارکها این وسیله رو دیده ولی هر وقت پرسیده این به چه درد میخوره، بهش گفتن که هر وقت ترکی یاد گرفتی بیا بپرس! البته این توضیح رو اضافه کنم که عکس کاملا منطبق بر اون وسیله رو پیدا نکردم، ولی خب یه چیزی شبیه همین بود، با این تفاوت که ارتفاعش خیلی بیشتر بود و دایرههاش هم مثل این عکس مایل نبود، بلکه کاملا عمودی بود!!!

خلاصه منم حقیقش نمیدونستم دقیقا به چه درد میخوره، فقط ته ذهنم یه صحنهای بود از یه انیمیشن، که توش یه بچهی کوچولویی رفته بود روی دایرهی این وسیله، چهار دست و پاش رو محکم گذاشته بود روی پرههای این دایره و با این دایره به صورت عمودی میچرخید! خلاصه صاف و ساده همینی که میدونستم رو گذاشتم کف دستش و البته چند بار تاکید کردم که اون بچه خیلی کوچیک بود و احتمالا این کار با هیکل خرسگونهی شما امکانپذیر نیست! نیما هم کلید کرد که نه، این مال ورزش کتف هستش و باید بگیری هی به چپ و راست بچرخونی تا زورت زیاد بشه! منم دیدم انصافا حرف نیما منطقیتره ولی خوب از طرفی کمکم وسوسهی رقم زدن یه خاطرهی باحال بهم سیخ میزد که روی نظریهی خودم پافشاری کنم!
خلاصه این بندهخدا پذیرفت و چون خودشم معمولا خیلی میخاره، تصمیم گرفت حداقل یه دور بچرخه! دست راست رو گذاشت روی پرهی اول، دست چپ رو گذاشت روی پرهی دوم، پای راست رو گذاشت روی پرهی سوم، و اینجا بود که اون دو مثقال شعورش یه خورده تلاش کرد که منصرفش کنه، ولی خوب حریف نشد! خلاصه پای چپ رو هم با یه حرکت سریع روی پرهی چهارم گذاشت؛ اینجا بود که یه با توجه به وزن سنگین آقا نیما این دایره یه دفعه با سرعت زیاد شروع به چرخیدن کرد و دقیقا وقتی هنوز فقط ۱۸۰ درجه چرخیده بود، یعنی وقتی نیما سرش سمت زمین و [عذر میخوام] ماتحت مبارکش رو به خورشید قرار گرفته بود، ناخودآگاه ترسید و دایره رو ول کرد!!! دیگه خودتون میتونین پیشبینی کنین که چه بلایی سرش اومد! خیلی شرمنده که یه ذره بی ادب شدم ولی خوب واقعا بهترین توصیفی که میشه کرد اینه مثل ان پخش شد رو زمین!!! بنده خدا اگه دستاشو محکم نذاشته بود زمین، الان مغز بی خاصیتش ولو شده بود. ولی خب دست راستش به شدت ضربه خورد و ناجور درد گرفت جوری که تا یک ساعت همش میکردش تو دهنش تا آروم بشه!
خلاصه من هم که این صحنه رو دیدم، مجبور شدم بیشتر از قبل رو نظریهی خودم پافشاری کنم. اونم ما رو کشوند تو خیابونا تا یه پارک دیگه پیدا کنه که روی وسیلههاش نوشته باشه باید چجوری ازش استفاده کرد! بالاخره توی پارک فدک موفق شد نظر خودشو اثبات کنه و هرچند این کار در مورد درد دستش تاثیری نداشت، ولی خب حداقل دلش خنک شد! به خصوص وقتی که مجبور شدم در ازای باختن شرط براش بستنی بخرم!
خلاصه، کل اون صحنهی افتادنش چند ثانیه بیشتر طول نکشید، ولی خب هرچی بود باعث شد بعد از مدتها هفت هشت دقیقه از ته دل بخندم! الان که دارم این متن رو مینویسم، نیما احتمالا توی اتوبوس تهران-تبریزه و امیدوارم دستش حالاحالاها خوب نشه تا بفهمه با این شعور اندکش لیاقت ارشد خوندن نداره!!
* اگه میتونین برام دعا کنین…
… وقتی نه خاطرهی خندهداری به ذهنت میرسد، نه حوصلهی مرتب کردن و وزن دادن به عذابهای روزانه داری، فقط میتوانی همین یک خط را بنویسی.
ارسال شده در مورخ ۲۳ مهر ۸۸ توسط Behrooz | موضوعات: روزمره | نظرات: ۸ نظر
پر کن پیاله را؛ کاین آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمیبرد…
من با سمند سرکش و جادویی شراب،
تا بیکران عالم پندار رفتهام؛
دیگر شراب هم،
جز تا کنار بستر خوابم نمیبرد…
با این هم تلاش و تقلا و تشنگی
با این که ناله میکشم از دل که آب… آب…،
دیگر فریب هم به سرابم نمیبرد…
اینجا نشستهام، روی صندلی کنار پنچرهای که کاری از دستش بر نمیآید. هوا بس ناجوانمردانه دلگیر است…
احساس میکنم «تمام شد»، همهی چیزهایی که تمام چند سال گذشتهام را ساخته بودند، حالا دیگر زندگی همان چیزی است که قرار بود نشود.
وقتی یکی دو هفتهای از تنها ماندن در خانه میگذرد، دوباره شروع میشود، سایهروشنهایی که میآیند و تلنگری میزنند و میروند.
خواب شبها سخت میشود، وقتی ناخودآگاهم نیمهشب با معصومیتی کودکانه بیدارم میکند تا قافیه یا سجع جدیدی را که پیدا کرده، تحویل من بدهد. و من که پدر بودن بلد نیستم، تا به زبان خودش حالیش کنم که «تمام شد». حالا فقط مثل پدر سالمی که کودکش از درد ناله میکند، از «به خواب رفتن» شرم دارم؛ اما از بیدار ماندن هم رنج میکشم…
خودم هم کمکم به سختی باور میکنم که زمانی پا به پای این کودک تا صبح دنبال چیزی میگشتم که کار نیمهکارهای را تمام کنم. عشق چه میکرد با ما…
حالا هیچ کسی نیست و خانه همان سکوتی را دارد که روزی برای داشتن یک ساعتش، کوههای زمخت سردشت را بالا و پایین میکردم. اما حالا دیگر آنقدر کشش ندارم از که از در و دیوار بپرسم چرا همیشه خشت آخری که روی یک دیوار ِ از بیخ و بن کج گذاشته شده، هیچ شانسی برای نیفتادن ندارد…
ارسال شده در مورخ ۲۸ شهریور ۸۸ توسط Behrooz | موضوعات: روزمره | نظرات: ۲۵ نظر
بـه پـیـشگـاه خـداونـــد بنــدهای بـردنـد کـه نامـهی عـمل او تـباه و درهــم بـود!
بگفـت از چـه ز ابـلیـس پیــروی کـردی؟ بگـفــت پـیــروی او ز عــهــد آدم بــود!
بگفت بهـر چه ایـنـقدر باده میخوردی؟ بگفــت بـادهی گلـگون علاج هر غم بود!
بگفـت در پی زنهـای هــرزه میرفـتی بگفت بهر فـقـیـر ازدواج چــون سم بود!
بگفت سد هوس را به جهد نشکستی بگفت آه زین سد که سخت محکم بود!
بگفـت از چـه نـهادی به راه دزدی پای؟ بگفـت خــرج زیـاد و در آمــدم کـم بــود!
بگفـت بـه کـه تـرا در جهـنـم انـدازم بگفـت زنـدگـیام بـدتــر از جهـنـم بود!
* شعر از ابوالقاسم حالت، اگه درست یادم باشه…
امروز ترمیناتور ۴ رو هم دانلود کردم و دیدم. بعد از مدتها فکر میکنم یه فیلمی دیدم که ارزش دیدن داشت! البته خود حاجی ( آرنولد شواتزنگر ) دیگه به علت سن بالا و مشغلهی سیاسیش توی این فیلم نقش اصلی رو نداره ولی خب حدود یک دقیقه به صورت نمادین بازی میکنه. هرچند ترمیناتور بدون آرنولد ترمیناتور نمیشه ولی خب محتوای فیلم و دیالوگهاش واقعا عالیه. یه تلنگر به ما آدما که روز به روز زندگیمون داره «ماشینیتر» میشه.

ماشینهایی که کمکم کنترل «زندگی» رو به دست میگیرن…
بعضی دیالوگهای فیلم واقعا قشنگه، مثلا وقتی قهرمان داستان از «آدمها» میخواد که “!Just stay alive“.
یا فرماندهای که در برابر تصمیمهای خشک مافوقش مقاومت میکنه:
They want us to make cold, calculated decisions. But we are not machines. And if we behave like them, then what is the point in winning
و البته آخر فیلم:
What is it that makes us human? It’s not something you can program. You can’t put it into a chip. It’s the strength of the human heart. The difference between us and machines
از لینک مستقیم زیر میتونید این فیلم رو دانلود کنید. از اونجا که این کار غیر اخلاقیه، و از طرفی هم ما که از اینجا نمیتونیم این فیلم رو به صورت قانونی خریداری کنیم، بی زحمت ۳ تا صلوات نثار اموات کارگردانش بکنید!!!
Download