Wordpress Themes

مرا پرسی که چونی؟ چونم ای دوست…

سلام بر و بچ!

خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم و البته الان هم چیز خاصی برای نوشتن ندارم، ولی خوب به قول دوستان دیدم اینجا تار عنکبوت بسته، گفتم بیام یه عرض ادبی بکنم. با توجه به یه سری از تبادل نظر‌هایی هم که توی کامنت‌های نوشته‌ی قبلی انجام شد ترجیح می‌دادم یه چیز جالب و هیجان انگیز با فضای مثبت برای نوشتن پیدا کنم و به قول دوستان غر نزنم ولی خوب از همون موقع تا حالا واقعن هیچ چیزی که بشه بهش پر و بال داد پیش نیومده. ولی لابه‌لای همین  زندگی زندگی خیلی آروم، یه رشته‌ اتفاق‌های خیلی کوچیک و شاید حتی بی اهمیتی تا حدودی بهم تلنگر زد، و تقریبن تنها چیزی بود که چند هفته‌ی گذشته رو تا حد زیادی بهش فکر کردم.

اول این مقدمه رو بگم امسال هم مثل سال‌های قبل، من و یه سری از دوستان یه تیم فوتبال تشکیل دادیم و برای اولین بار تصمیم گرفتیم لیگ رو خیلی جدی‌تر بگیریم. از چند ماه قبل از شروع لیگ شروع به تمرین و بازی‌های دست‌گرمی کردیم و سعی کردیم از نظر توان فیزیکی خودمونو تر و تازه نگه داریم، روی انتخاب بازیکن‌ها خیلی دقت کردیم و به قیمت ناراحت شدن چند تا از دوستان، یه سری افراد رو از تیم کنار گذاشتیم. همه‌ی اینا کنار هم، امید زیادی داشتیم به اینکه امسال صرفن برای تفریح نریم تو زمین و بریم که نتیجه بگیریم. بعد از شروع بازی‌ها، اوضاع خیلی هم اونطوری که فکر می‌کردیم پیش نرفت و هرچند یکی دو هفته‌ی اولش بد نبود، اما بعدش دور باخت‌ها شروع شد و سه  چهار‌تا بازی رو ردیف باختیم؛ که یکی‌شون هم محض اطلاع شیش‌تایی بود. بعد همون بازی تحقیرآمیز مثل لشگر شکست‌خورده نشسته بودیم دور هم روی زمین، بازیکنای تیم حریف با لبخند از جلومون رژه رفتن و ما هم شروع کردیم به بررسی فاجعه.

از بین تمام صحبت‌هایی که رد و بدل شد، دو تا نکته‌شو می‌خوام برای این نوشته استفاده کنم. اول اینکه لا‌به‌لای حرفایی که هم‌تیمی‌ها می‌زدن، تیکه‌تیکه جمله‌هایی رد و بدل می‌شد مثل اینا: «بهروز چرا اصلن حواست نبود؟»، «سر فلان موقعیت چرا همینطوری واسه خودت زل زده بود به زمین؟»، «اون پاسو که انداختم، اصلن متوجه شدی؟!»… به طور کلی، چیزی که دستگیرم شد این بود که به اتفاق آرا، من «حواسم سر جاش نبود» و ظاهرن «بار اول و دوم هم نبود» که من این اواخر اینجوری رفتار می‌کردم. دومین نکته‌ این بود که بچه‌ها تصمیم گرفتن از بازی‌ بعدی، یه نفر رو بفرستن بالای ورزشگاه تا کل بازی رو از بالا فیلم‌برداری کنه و بعدش به جای اینکه کنار زمین ولو بشیم و برای تحلیل بازی به خاطراتمون متوسل بشیم، بتونیم درست حسابی خودمونو از بیرون نگاه کنیم و بفهمیم چه مرگمونه.

بازی بعدی رسید، فیلم‌بردامون کارشو به خوبی انجام داد و هرچند دوباره باختیم، ولی بعد بازی فقط نگاه کردن دو دقیقه‌ی اول فیلم کافی بود تا بفهمیم بیشتر از اینکه شبیه یه تیم فوتبال باشیم، شبیه یه گله گوسفندیم که عین احمقا دنبال توپ می‌دوئن. خیلی واضح بود که چه چیزایی رو باید توی تیم درست کرد و جالب‌تر این شد که فقط با کمی حرف زدن راجع به اون موارد، بازی بعدی رو دو هیچ و بازی بعدی‌شو هفت هیچ بردیم! به همین راحتی.

اما بعد از این همه داستان گفتن، باید بگم که هدفم اصلن قصه‌ی فوتبالیست‌ها تعریف کردن نبود. همه‌ی اینا رو گفتم که آخرش راجع به مقوله «افسردگی» حرف بزنم و اگر احساس می‌کنید که این نوشته‌ اصلن اون جریان پیوسته‌ و نرمال یه نوشته‌ی به درد بخور رو نداره، دلیلش همین مقوله‌س.

از دوستانی که نوشته‌ی قبلی رو خوندن و از غر زدن من ناراحت بودن، عذرخواهی می‌کنم، ولی باید یه توضیح کوچیک بدم و بگم که اون موقعی که اون مطلب رو می‌نوشتم (و البته از چند هفته قبلش)، درگیر دست و پنجه نرم کردن با این واقعیت بودم که اون بنایی که سال‌ها آروم آروم توی ذهنم شکل گرفته بود و قد کشیده بود، یه دفعه و توی شرایطی که اصلن پیش‌بینی‌شو نمی‌کردم منهدم شد و طبیعتن نتیجه‌ش برای من (مثل هر آدم دیگه‌ای)، عصبانیت، استرس، خشم و همه‌ی احساسات منفی و مخرب بود. هر چیز کوچیکی که می‌تونست یه طوری پل بزنه به خاطرات و خیالبافی‌های گذشته، پتانسیل اینو داشت که داغونم کنه؛ از چراغ روشن آی.دی فلان آدم توی فلان مسنجر گرفته تا فلان دوستی که فلان تیکه رو میندازه و فلان کسی که از فلان طریق به فلانی وصله.

توی اوضاع بی در و پیکر روحی روانیم تنها کاری که – اون هم با درد خیلی زیاد – تونستم بکنم، حذف کردن تمام این «فلان»‌ها بود از زندگیم. از علامت‌ها گرفته، تا افراد، تا آی.دی‌های اینترنتی، هر چیزی که خاطره‌ای رو زنده می‌کرد و هرچند انگار کل این کار هیچ تاثیری نداشت که نداشت، اما این رویه رو حفظ کردم و چند ماه گذشت و بالاخره یه روزی شد که بیدار شدم و دیدم که هیچ حس خاصی ندارم. درست عین حسی که یکی دو بار موقع به هوش اومدن بعد از اتاق عمل داشتم، حس اینکه انگار «ری استارت» شدی و کلن تنها جاییت که خوب کار می‌کنه، تـخـم‌های مبارکته.

سرتون رو درد نیارم چون اساسن خودمم حوصله‌ی نوشتن ندارم؛ اما به طور خلاصه احساس می‌کردم «خوب شدم» و «تموم شد». ولی واقعیت اینه که اون حالت عصبی و اون همه تنش شدید درونی و افکار مخرب قطعن ظرف چند هفته و بدون اینکه اتفاق خوبی افتاده باشه از بین نرفته بودن و «تموم نشده بودن»، صرفن از حالت خشم و عصبانیت آشکار، تبدیل به یه افسردگی خاموش شده بودن که خودم‌ هم هفته‌ها و ماه‌ها ازش بی اطلاع بودم و اگر صحبت‌ها و تذکرهای دوستان دور و برم نبود، شاید تا سال‌ها هم نسبت به این قضیه خودآگاه نمی‌شدم که گاهی وسط جمع یه دفعه ساکت می‌شم و «میرم تو خودم»، یا تو زمین فوتبال سرمو میندازم پایین و وسط بازی واسه خودم دو سه دقیقه قدم می‌زنم…

نکته‌ی کلی اینه من با همه‌ی اینکه مغزم صبح تا شب مشغول تجریه و تحلیل تمام چیزای کوچیک و بزرگ دنیاس، و به درگیر شدن توی مفاهیم پیچیده اعتیاد دارم، از درک ساده‌ترین شرایط درونی خودم هم عاجزم و حتی نسبت به حس‌هایی مثل خوشحالی، ناراحتی، افسردگی و حتی گرسنگی و تشنگی خودم هم آگاه نیستم. گاهی دو سه سال بعد از یه اتفاق متوجه میشم که فلان جا چقدر خوش گذشته بود، معمولن دیگران بهم توضیح میدن که ناراحتم یا افسرده و بیشتر اوقات فقط از روی دل دردم می‌فهمم که اضطراب دارم. بعضن حتی زمانی می‌فهمم تشنمه که مثلن سردرد گرفته باشم و بدن بیچاره‌م به سردرد به عنوان آخرین روش برای درخواست آب از من متوسل بشه؛ یا بعد از اینکه یه هفته می‌گذره و یادم نمیاد که اخیرن غذای درست حسابی خورده باشم، منطقن نتیجه می‌گیرم که «احتمالن» چند روز گذشته گرسنم بوده! دکتر هلاکویی می‌گه «خوشبختی، خودآگاهی لحظه به لحظه‌ است». من هم همیشه تلاش می‌کردم خیلی عمیق خودمو کند و کاو کنم و ریشه‌ی ریز‌ترین احساساتی که گاهی سر و کله‌شون پیدا می‌شد رو به دست بیارم. توی خیلی از مواردش هم موفق بودم اما این جریانات اخیر باعث شد خیلی از ویژگی‌های درونیم که کاملن ازم پنهان مونده بودن یه دفعه رو بشن.

دلیل گفتن داستان فیلم‌برداری از فوتبال رو هم توضیح بدم و برم. ما با اینکه کل تابستون راجع به استراتژی‌ بازی‌ کردن و پوزیشن و وظایف هر بازیکن بحث و تمرین کرده بودیم، نتونسته‌ بودیم تیم به درد بخوری درست کنیم. به محض اینکه پنج دقیقه از بازی خودمونو از زاویه‌ی بالا توی یه فیلم موبایلی بی کیفیت دیدیم، تمام چیزایی که توی تیم غلط انجام میشد رو به سادگی پیدا کردیم و صرفن آگاه شدن به اونا (بدون اینکه تمرین خاصی بعدش انجام بدیم) خود به خود تمام مسئله رو حل کرد.

درس این ماجرا برای من این بود که گاهی باید به بازخوردی که از بیرون به آدم داده میشه خیلی بیشتر اعتماد کرد تا تمام محاسبه‌ها و تجزیه‌ و تحلیل‌های پیچیده‌ای که آدم خودش می‌کنه. حتی اگر آدم حقیقتن از تمام کسایی که اون بازخورد‌ها رو بهش ارائه می‌کنن باهوش‌تر و منطقی‌تر باشه. خیلی ساده، از بیرون، همه‌ چیز خیلی واضح‌تر دیده میشه.

یه روضه‌ی دیگه هم می‌خواستم بخونم که جدن دیگه حالشو ندارم. فقط بسنده می‌کنم به این نقل قول از یونگ، اگه کسی حسشو داشت بعدن توی کامنت‌ها می‌تونیم راجع بهش حرف بزنیم: «بعضی‌ اشخاص از ترس اینکه با چه اکتشافاتی روبرو شوند، از تجزیه و تحلیل زیاد از حد خود وحشت دارند. ولی‌ باید به درون زخمهایتان بخزید تا با ترس‌هایتان روبرو شوید. هنگامی که خونریزی شروع شود، پاکسازی میتواند آغاز گردد».

بازم بابت پراکنده نویسی پوزش میشه. طی دو سه هفته‌ی آینده یه سری برنامه‌های توپ دارم از جمله اینکه میخوام برم یه هفته‌ای مکزیک خونه‌ی الکس اینا زندگی کنم! احتمالن چیزای جالبی برای نوشتن خواهم داشت 🙂

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.5/5 (16 votes cast)
مرا پرسی که چونی؟ چونم ای دوست..., ۴٫۵ out of 5 based on 16 ratings

۱۴ نظر برای “مرا پرسی که چونی؟ چونم ای دوست…”

  1. حیدر م گفته:

    سلام دوست خوب من
    اول از همه باید بگم من همیشه وبلاگت رو چک میکنم.تقریبا هفته ای ۳ ۴ بار. از اینکه سلامت و موفقی لذت میبرم.(بهروز فکر نمیکردم ی زمانی آنقدر دلتنگت بشم)
    دوم اینکه متنتم خوب بود و منو تو فکر برد. ممنونم که با متن های فکاهیت ذهنمو درگیر میکنی. اخیرا ذهن ما شده کار و زندگی. شاید ماهی ۱ دیقه به خودم فکر نمی کنم که چه ایراداتی دارم.
    افتخار می کنم بگم متنتو کامل خوندم
    یا حق

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +4 (from 4 votes)
  2. نوید گفته:

    خوشحالم که بازم نوشتی و خوشحالم که حالت خوبه.
    خیلی اوقات از خوندن و گشتن تو اینترنت که خسته میشم ، دنبال یه جایی میگردم که یه کم چیزای متفاوت بخونم ، از زبون آدمایی مثل تو ، اینجا اولین جاییکه همیشه سر میزنم ،
    زود به زود یه سلامم تو سایتت بزاری خوشحالم میکنی 🙂
    خوش باشی

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +4 (from 4 votes)
  3. خانوم گل گفته:

    سلام
    خوبه که می نویسید. زیادتر بنویسید بازخورد بیشتری میگیرید. راستش منم بازخوردهای تحلیلی مطالبتون برام خیلی جالبه. محمود و خانم یا آقای چراغعلی. حتما دنبالش میکنم و بهش فکر میکنم. اما ادم چطور میتونه بازخوردشو از بیرون ببینه و بهش اعتماد کنه. ادمهایی هستن تو زندگی که که نظراتشون و انتقاداتشون علیرغم اینکه تنده و ناراحت کننده عالیه و تاثیرگذار. غنیمته حضورشون نظرشون انتقادشون. اما به نظرتون به بازخوردای الکی پلکی بدون دلیل میشه اعتماد کرد؟ میشه روشون حساب کرد؟
    اینکه دنبال میکنم نوشته هاتون رو، من و خیلیای دیگه، این بازخورد رو بهتون نمیده که بیشتر بنویسید؟

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 3 votes)
  4. عشق بهروز گفته:

    منم دقیقا دچار همین مشکل شدم. رفتم پیش یه مشاور راجع به یه موضوع کاری مشورت کنم. با چند تا سوال و جواب هر چی تو چند سال ندیده گرفته بودم و فکر می کردم خیلی بی اهمیت شده یهو زد بیرون!
    کلا به نظرم چند وقت یه بار آدم باید از یه نفر بخواد رفتارشو یه تحلیل بکنه
    پ.ن می دونم خیلی دوستم داری 😀

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: -1 (from 7 votes)
  5. چراغعلی گفته:

    سلام.
    چطوری؟
    آگوست کنت میگه: هیچ کس نمی تواند راه رفتن خودش در پیاده رو را از پنجره خانه اش تماشا کند.
    حالا حکایت توئه. آفرین که بالاخره ازش یه تحلیل خوب بیرون کشیدی.
    راستی محض اطلاعت باید بگم نوشته ات اصلا پراکنده و از هم گسیخته نبود…
    یادته چند وقت پیش از طریق ایمیل یه پیشنهادی بهت دادم؟ هنوزم سر اون پیشنهادم هستم. شاید بد نباشه امتحانش کنی.
    روزی به زودی اتفاق قشنگی رخ خواهد داد…

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +8 (from 8 votes)
  6. محمود گفته:

    سلام به همگی
    زمان زیادی از آخرین آپت می گذره
    برداشتت در مورد نگاه بیرونی جالب بود و ملموس البته معیار بودن و با کیفیت بودن اون نگاه هم مهمه. تو مثال تو اون دوربین معیار هستش و عین واقعیت رو نشون می ده، اون فردی که نگاه بیرونی از جانب اون می یاد هرچقدر به عملکرد دوربین نزدیک باشه کمک زیادتری می تونه بکنه به آدم.

    با این تفاسیری که گفتی از افسردگیت با علائم غیر مستقیم به نیاز بدنت پی می بری و به احساساتت، نگرانت شدم. امیدوارم زودتر به این وضع غلبه کنی. اما بازم تاکید می کنم تلقین نکن، با خودت! همزادپنداری نکن! فاز غم و افسردگی ر نگیر. گاهی ادم انقدر انس می گیره با ناراحتیشو افسردگی که تسلیمشه و اصلن می خواد باشه اگه نباشه راحت نیست! سعی کن عادی نشه برات.
    انگیزه سازی هم خیلی مهمه رو مسایل انگیزشی خیلی کار کن. امید داشتن و حتی امید ساختن. این بحث انگیزشی و امیدسازی رو من خودم متخصصش هستم :))
    نه اینکه خودتو گول بزنی ها اما با درونگرایی و انرژی مثبت دادن و نیمه پر لیوانو دیدن اضاع خیلی فرق می کنه. انگار آدمی که تا چند لحظه پیش نا نداشت رو زانوهاش بلند شه حالا می تونه بُدواِ.
    گاهی اونقدر می تون خودمو از نتیجه یه تلاشی که حالا می خوام شروع کنم هیجان زده کنم که مو به تنم سیخ می شه! 😀
    در ضمن فاز تنهایی هم نگیر با ناخودآگاهت مبارزه کن. شلوغ کن دوروبرتو. تفریحاتی که دوسشون داری. آدم جدید. این سفری که گفتی عالیه. امیدوارم کلی کمک کننده باشه و روحیت عوض شه و حالت مثل خیلی قدیما! خوب.
    یه راهش پیدا کردن یه پارتنر یکی که مهم باشه برات و مهم باشی برات. یکی که بخوای به خاطرش خوب شی . گاهی خوب شدنم انگیزه می خواد!
    برات بهترین هارو ارزو می کنم . به این فکر کنم که دنیا ارزششو نداره. باور کن نداره. هر لحظه ای که می گذره شاید دیگه قابل جبران نباشه پس فرصتو از دست نده زودتر ریکاوری رو شروع کن 😉
    زدندگی سرگذشت در گذشت لحظه هاست…پس قدر لحظه هاتو بدون.و باز در همین راستا نقل قول بعدی رو به دقت بخون.
    زندگی مثل یه قماره….مراقب چیزهایی که شکستند و کاریشان نمیتوان کرد و مراقب آنهایی که هنوز هم میشود مانع شکستنشان شد باش.
    مواظب باش بهروز. مواظب چیزهایی که هنوز هم می شود مانع شکستنشان شد. آدم هایی که هنوز نشکستند و کنارتن و همه مفاهیم مثبتی که کنارتنو و شرایطی که گای بی توجهی بهشون.
    چند مدت پیش یکی رو دیدم که تو “پیش بینی نتایج فوتبال” که تو شمال رایجه ۷۰ میلیون برد! برای اون ۷۰ تا خیلی بود. خوشحال بود اما جوگیر نه! تغییر خاصی تو زندگیش نداد و بازم کارایی که قبلن می کرد می کرد و داشت لذت می برد. نشسته بود داشت ساندویچ فلافل می خورد مثل روزای دیگش! بعد یه مدت دوباره دیدمش اینبار همشو باخته بود! بازم بلخند رو لبش. زیاد ناراحت نبود گفت بازم میبرم و بازم می بازم زندگی ادامه داره مهم اینه که به هیجانش می ارزید. خوش گذشت. من همونم که نصف اطرافیانم که منو میبینن می گن هفتاد میلیون برد و نصف اطرافیانم می گن این همونه که ۷۰ میلیون باخت! و در هر دو برداشت من خودمم یه آدم که دنبال هیجانه. می تونستم بکشم کنارو هیچ وقت نمی باختم بعدش اما من دارم زندگی می کنم دنبال رکورد زدن که نیستم. لحظه رو دریاب.
    من اصلن قصد قضاوت کارشو ندارم و نمی خوام به تکریم یا مذمت کارش بپردازم و نظری ندارم اما فک کنم طرز فکرش قابل استفاده باشه و به کمکمون بیاد. ارامششو دوست داشتم و نوع تفکرشو البته مهم که کجا اپلایش می کنه ادم اما خب ….
    .
    .
    و در پایان:
    .
    زندگی شاید آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی ، اما حالا که به آن دعوت شدی تا می توانی زیبا برقص …
    .
    .
    امیدوارم دفعه بعد که می نویسی اینجا توپِ توپ باشی 😉

    عالم درون، عالم برون از هیچ کدوم قافل نشو 🙂

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +8 (from 8 votes)
  7. محمود گفته:

    خیلی خسته بودم. اما حسش اومده بود دیگه نظرمو نوشتم. چند تا غلط املایی اساسی! داره کامنتم دیگه ببخش

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  8. نیکی گفته:

    سلام آقا محمود
    ممنون از نظرات خونتون. میشه لطفا در مورد بحث انگیزه که گفتید استاد هستید توضیح بدید.فکر میکنم به خیلی ها کمک کنه.ممنون از لطفت ون. منتظر پاسختان هستم.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  9. نیکی گفته:

    سلام آقا محمود
    ممنون از نظرات خونتون. میشه لطفا در مورد بحث انگیزه که گفتید استاد هستید توضیح بدید.فکر میکنم به من و خیلی ها کمک کنه.ممنون از لطفت ون. منتظر پاسختان هستم.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: 0 (from 2 votes)
  10. ریحانه گفته:

    اون ترس از روبرو شدن با واقعیت ها و کم و کاستی های وجودخودمون رو خوب گفتی…

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: 0 (from 2 votes)
  11. نبوتیش گفته:

    چه عجب، آبدیت کردی
    مکزیک و الکس و تتوی پارسیش…

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: 0 (from 2 votes)
  12. محمود گفته:

    سلام به نیکی خانوم یا شاید آقا
    والله اون که بیشترش شوخی بود بین من و بهروز. البته منظورم اینه که چیزی نیست که بخوام آموزش بدم! منظورم اینه کاملن شخصیه و به بحث خودشناسی ادم و شناختش از خودش برمیگرده اگه هر کسی به درستی نقطه ضعفاشو و نقاط قوتشو بشناسه راحت می تونه با خودش بازی کنه! البته این بازی مثل به بازی گرفتن دیگران که کار بسیار سخیخفی هستش نیست! شما به عواطف خودت تسلط پیدا می کنی گاهن با درون گرایی و حرف زدن با خودت یه احساسو که برای کاری بهش نیاز داری تقویت می کنی و سوخت لازم جهت ادامه مسیرو تامین می کنی با این حرکت. مثلن گاهی پیش می یاد آدم واقعن ناامید می شه از نتیجه گرفتن تو کاری یا دلسرد میشه کافیه که رو احساسات خودش کار کنه . حالا که طنابایی که بهش وصل بوده اکثرش پاره شده دوباره تار بندازه به اینور و اونور ( هر جا که با توجه به شناخت خودش فکر می کنه به اونجا میچسبه این تار و یه طناب جدید به وجود می یاد!). گاهی حتی مجبوری احساساست خودتو جریحه دار کنی اما چون این حرکت در جهت مثبت به کار گرفته میشه نه سواستفاده به نظرم زشت نیست. مثال بخوام بزنم خوب خیلی هاش شخصیه و خصوصی آها مثلن یکیش اینکه یادمه واسه کنکور ارشد که می خوندم درسته که خودم انگیزه های زیادی داشتم اما یه جایی کم آوردم و خسته شدم احساس کردم با این وضع نمیشه اون چیزی که می خوام. یه بیماری واسم پیش اومده بود که ناامیدم کرده بود حس می کردم دیگه نمیشه برسونم خودمو به کنکور چون طبق هدف گذاری که کرده بودم و می خواستم تک رقمی شه حتمن زمان رو از دست داده بودم! یادمه چند روزی نشسته بودم یه گوشه و بی انرژی بودم و اون مشکلم هم حل نمیشد. یاد این قضیه افتادم شروع کردم با خودم حرفیدن و اینکه باید موفق شی اینبار نه به خاطر خودت به خاطر پدر و مادرت به خاطر زحماتی که برات کشیدن به خاطر اینکه تو اون روزا مادرم خیلی زحمت کشید برام و کلی پیگیر بود و مشوق من استراتژی این شد که باید موفق شم اینبار به خاطر اون اینبار چون اگه نمیشد این ناراحتم نمی کرد که زحمات یه سالم هدر رفته بلکه این ناراحتم می کرد که زحمات مادرم هدر رفته! فکر کنم بفهمی چی میگم احساساتم بدجوری جریحه دار شد و به شدت منقلب شدم یه لحظه تمام زحماتش یادم اومد یه لحظه موهاش که حالا سفیدی هم توش داشت نمایان می شد به نظرم اومد و اینکه مادری که خودش تا دیپلم هم درس نخونده چجوری بهترین معلم من در تمام زندگیم بوده و چجوری منو تو مسیر درستی نگه داشته که گاهن آدمی با تحصیلات بالا توش موفق نمیشه و …. یهو انگار خون تازه ای بهم تزریق شده باشه از جام پاشدم و شاید دو برابر قبل تلاش کردم. این یه مثال هرچند خصوصی و شخصی بود اما دیدم گفتنش بهتره با توجه به سوالتون. در واقع درسته که برای اون تلاش کردم اما این فقط یه نگاه از زاویه دیگست چون سود اصلیش به خود آدم میرسه! در ضمن ببخشید دیر جواب می دم هم دیر دیدم هم بعد این که دیدم سرم شلوغ بود چند روزی. امیدوارم موفق باشید

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +8 (from 8 votes)
  13. چراغعلی گفته:

    هزار آفرین محمود. و هزار آفرین به مادرت. فکر کنم مادر عزیزت نتیجه زحماتش رو گرفته. همین که پسری به فهمیدگی شما داره خودش بزرگترین پاداش برای ایشونه.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +10 (from 10 votes)
  14. رضا گفته:

    می گم بهروز تو هم به رابطه باحاله محمود و زنش حسودیت می شه یا من فقط اینجوریم؟!!!!
    یه پست اختصاصی می شه ازش در اوردا
    خوش به حالت که اونا رو از نزدیک می شناسی

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: 0 (from 2 votes)

محل نوشتن نظرات