Wordpress Themes

نوروز بهروز!

این مدت که نبودم، جاتون خالی مثل خر داشتم کار می‌کردم. شغلم رو (داخل همون سازمان) عوض کردم و کار جدیدم که اولش فکر میکردم خیلی آسون‌تره و دیگه از این به بعد یه دستی کار می‌کنم، چنان بلایی سرم آورده که دیگه شب و روزمو گم کردم. کار قبلیم بیشترش برنامه‌نویسی و طراحی سیستم بود و طبیعتش این طوری بود که پروژه رو به من میدادن و منم وقتی آماده میشد بهشون برمی‌گردوندم، بدون اینکه نیاز باشه خیلی با بقیه‌ی کارمندا تعامل داشته باشم. توی این شغل جدید، کنترل سیستم مدیریت غذای یه تعداد زیادی از بیمارستان‌های ایالت رو دادن دست تیم ما (که متشکل از من و دو تا داغون‌تر از منه) و دائم باید پشت تلفن با این و اون ور بزنم و عیب یابی کنم. دو هفته‌ی گذشته حتی یه روز تعطیل هم نداشتم و تقریبن هر روز از شیش و نیم صبح تا ده و نیم شب مثل خر کار کردم و احتمالن تا چند هفته‌ی آینده هم به همین منوال باید ادامه بدم.

نکته‌ی بدترش اینه که تلفن‌هایی که بهم میشه همه‌شون به خاطر اینه که یه چیزی یه جا خراب شده و اگر تا ده دقیقه‌ی دیگه درست نشه دهن مریض‌ها سرویسه. واسه همین همیشه یه سری آدم عصبانی و مضطرب و روان‌پریش پشت تلفنن و من هم «وظیفه دارم» در مقابل دری‌وری‌هایی که میگن با آرامش و احترام برخورد کنم و این اون قسمت از این شغله که من اصلن براش ساخته نشدم. من وقتایی که همه چی خوب و خوشه و دور و بر رفیقامم نمی‌تونم بدون دری‌وری پنج دقیقه حرف بزنم؛ واقعن الان که اجازه ندارم این مشتری‌های پشت تلفن رو ببندم به فحش به شدت دارم زجر می‌کشم!

این مدت به اضافه‌ی یکی دو تا کامنت، چند تا ایمیل هم از دوستای قدیمی نیمه‌مست داشتم که طبق نوشته‌ی نوروز پارسالم، می‌پرسیدن «امسالم عید رو فراموش کردی؟» نه! امسال اتفاقن نوروز خیلی خوب و دوست داشتنی بود. اومدن سه چهار تا زوج جوون ایرانی جدید به پرنس‌جورج کلن فضای زندگی منو خیلی ایرانی‌تر کرده و نوروز امسال جدای از سبزه و هفت سین و مخلفاتش، تمام مراسم دید و بازدید و از خونه‌ی این دراومدن و دوییدن تو خونه‌ی نفر بعدی رو داشت و واقعن خوب بود. سبزه‌هایی هم کاشتم چنان در اومدن که هنوز با تمام قدرت دارن بلند میشن و منم حیفم میاد بندازمشون بیرون، البته امسال برای اولین بار از ته ته ته دلم دو سه تا گره‌ی اساسی زدم بهشون بلکه دیگه این روشای سنتی جواب بده و سال دیگه منم دو نفر باشم!

P_20140404_080554

لابه‌لای این چند تا ایمیل، یه ایمیلی از یه آشنای قدیمی دانشگاه اراک بهم رسید که مو رو به تنم سیخ کرد. نمی‌خوام هیچ توضیح بیشتری بدم فقط اول اینو بگم که این ایمیل بهترین و تنها عیدی‌ای بود که امسال گرفتم، و دوم هم اینکه بدون هیچ توضیح اضافه صرفن میخوام یه خاطره‌ای تعریف کنم برای این دوست عزیز:

کلاس دوم راهنمایی که بودم، هر چهار واحد آپارتمانمون پسرای همسن و سال من داشتن و کار و زندگی ما هر روز غروب فوتبال بازی کردن توی پارکینگ بود. با همسایه‌ی طبقه‌ی بالایی روابط خانوادگی هم داشتیم و همیشه در حال رفت و آمد بودیم. یه شب یه تعدادی از فامیل‌ها اومده بودن و خانواده‌ی ما و طبقه بالایی و تمام این فامیل‌ها خونه‌ی ما جمع شده بودن. من و پسرا هم طبق معمول داشتیم به شدت فوتبال بازی می‌کردیم و توی یه صحنه، وقتی من داشتم خیلی تند می‌دویدم تعادلم رو از دست دادم و برای اینکه نیفتم، دستم رو محکم زدم به دیوار؛ یه صدای «تق» اومد و بازوی چپم در جا شکست. در حالی که شوکه شده بودم، وایسادم و آروم دست چپم رو تاب دادم، و با چشم خودم دیدم که انگار که بین کتف و آرنج یه مفصل سومی وجود داشته باشه، دستم از اونجا خم میشه!

همه ساکت بودن و زل زده بودن به صحنه، آروم دستم رو بغل گرفتم و از پله‌ها اومدم بالا و خودمو رسوندم پشت در و چون نمیتونستم دستمو ول کنم که در بزنم، داد کشیدم که «درو باز کنین». رفتم تو و در حالی که چهل نفر آدم دور تا دور خونه نشسته بودن به بابام نگاه کردم و گفتم: «دستم شکسته…». بعد از یه لحظه نگرانی، یه بنده خدایی گفت: «انگشتاتو باز و بسته کن»، و من هم آروم این کارو کردم. ظاهرن آدمی که دستش شکسته نباید بتونه این کارو بکنه اما برای من شد(!)، و همون جا اولین کامنت اومد که «نه بابا نشکسته، وگرنه نمیتونستی انگشتتو تکون بدی»، نفر دوم پشت بندش گفت «اصلن اگه شکسته بود تو اینجوری میومدی اینقدر ریلکس بگی شکسته؟! الان ساختمونو رو سرت گذاشته بودی!» و نفر سوم فرمود که «من فلان کسم دستش شکسته بود، مرد گنده داشت گریه میکرد، تو هم نمیتونستی اینطوری طاقت بیاری اگر شکسته بود» و خلاصه هرکی یه زری زد در جهت رفع توهم شکستگی و بعد از پنج دقیقه هم جمیعن به این نتیجه رسیدن که فقط یه کم درد گرفته، بگیر بشین یه پرتقال بخور خوب میشی!

دو سه ساعتی گذشت و مهمونا رفتن، من دوباره گفتم بابا جماعت این دست شکسته، من دارم از درد می‌میرم؛ ولی مثال نقض این بود که «اگه از درد می‌مردی که اینقدر ساکت نبودی». بعد از این سال‌ها وقتی این خاطره یادم میاد، هنوز باورم نمیشه که اون شب من با دست شکسته خوابیدم. بابام هم مثلن پیشم خوابید که مواظبم باشه(!) و هر نیم ساعت هم یه تکونی میخورد و میرفت رو دستم و من دادم میرفت آسمون… صبح بیدار شدیم، زندگی طبق روال طبیعیش ادامه پیدا کرد، بابام رفت سر کار، هر کی رفت دنبال زندگیش و منم چون تا نزدیک ظهر «غر می‌زدم» که این دست شکسته، دیگه بلند شدم برم خودم یه خاکی تو سرم کنم. راه افتادم پای پیاده، به سمت درمانگاهی که حدود نیم ساعت پیاده‌روی از خونه‌مون داشت؛ توی شرق تهران، منطقه‌ی شلوغی که اگه پنج دقیقه راه بری به دو سه نفر برخورد فیزیکی می‌کنی. خلاصه هر دو دقیقه اهالی محل رو با یه داد کوچولو مستفید کردم تا رسیدم درمانگاه. نوبتم که شد، عکس از بازوم گرفتن و گفتن «دستت شکسته!». عکس رو گرفتم بغلم، با همون وضع نیم ساعت پیاده برگشتم تا رسیدم خونه و بالاخره بعد از حدود هیجده ساعت و با ارائه‌ی مدارک کافی به خانواده، تصویب شد که دستم شکسته! زجری که توی اون بازه‌ی زمانی از شکسته شدن دستم تا بالاخره رفتن به بیمارستان و گچ گرفتنش کشیدم، انصافن برای یه بچه‌ی سیزده ساله زیاد بود. 

این خاطره رو خواستم بگم به عنوان یه نمونه؛ از اینکه دیگرانی که دور و برت هستن، حتی اونایی که واقعن دوستت دارن و بهت فکر می‌کنن، معمولن اونقدر عمیق نیستن که «اگر گریه نکنی» دردت رو بفهمن و به رسمیت بشناسن. برای اینکه بفهمن داری «درد» می‌کشی، باید داد بزنی، چـ‌س‌ناله کنی،  التماس کنی، اشک بریزی و سلیته‌بازی در بیاری؛ وگرنه همیشه محکومی به این که «اگر فلان بودی که بهمان می‌کردی…» هدف از گفتن این خاطره نه مظلوم نمایی بود نه سگ‌جون نمایی و نه حتی انتقاد از کم‌توجهی خانواده؛ فقط این بود که به دوست عزیزی که اون ایمیل عیدی رو برای من فرستاد بگم که خوشحالم که می‌بینم تو یکی از اون آدمای معمولی نیستی :-‌‌)

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.2/5 (14 votes cast)
نوروز بهروز!, ۴٫۲ out of 5 based on 14 ratings

۲۳ نظر برای “نوروز بهروز!”

  1. اعظم گفته:

    امسال که سبزه هاتو دیدم خیلی خوشحال شدم احساس کردم دوباره بعضی چیزا دارن برات قشنگ میشن خیلی خوشحالم که سبزه گذاشتی.
    ادمایی که عادت دارن درداشونو با داد و فریاد اعلام کنن تا اشک نریزی و ناله نکنی نمیفهمن درد داری مثل همون اتفاقی که برای من افتاد و اطرافیانم بهم نگاه می کردن و می گفتن تو اصلن احساسم داری! فقط بخاطر اینکه یه قطره اشکم نخریختم و حرفی نزدم فکر می کردن که ناراحت نیستم.
    اما دقیقن من برعکس اطرافیانم خیلی سریع می تونم ناراحتی آدمایی که ظاهر معمولی دارن رو بفهمم چون خودمم سعی می کنم موقع ناراحتی حداقل جلوی بعضی از آدما ظاهرم معمولی باشه.
    درسته که وقتی ناراحتیتو نشون نمیدی خیلیا سعی می کنن بهت یادآوری کنن که اتفاق بدی برات افتاده و باید ناراحت باشی ولی وقتی به گذشته نگاه می کنم یه حس غروری بهم دست می ده که چطور تنهایی تونستم همه اونارو تحمل کنم برگردم به روال عادی زندگیم بدون اینکه نزدیکترین آدمای اطرافمم بفهمن که ناراحتم. این موضوع یه نقطه قوت حساب میشه 😉


    پاسخ:
    آخی بالاخره کامنت اولی شدی اینجا! این چیزی که گفتی جالب بود. و البته باهاش موافقم. اما گاهی این سوال هم برام پیش میاد که این همه قوی بودن به جای خود، حالا آخرش که چی… اما خوشحالم که موفق شدی از اون مرحله‌ی زندگیت به سلامت عبور کنی و درس‌های مهم بگیری 🙂

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +3 (from 5 votes)
  2. ریحانه گفته:

    سلام
    خوشحالم از اینکه نوروز حسابی یادت بوده
    به نظرم تحمل درد تا یه جاهاییش خوبه برای اینکه اطرافیانتو بی جهت ناراحت نکنی اما اگه از یه جایی بگذره آسیب می رسونه اینکه آدم شلوغی نباشی خوبه اما نه اینکه یک روز و نیم درد شکستکی راتحمل کتی اونم در سن ۱۳ سالگی!! (واقعا چطوری تونستی !!!!؟ من هنوزم تو این سن اگه مثلا دستمو با کاغذ ببرم تا دو روز غر میزنم :))
    واقعا آفرین به این صبر و تحمل، من کلی ازت یاد گرفتم
    سال بسیار خوبی داشته باشی و ان شاءالله به آرزوهات برسی
    موفق باشی


    پاسخ:
    ممنون ریحانه‌ خانوم. راستش بعد از این همه سال الان خودمم باورم نمیشه که چطوری اون شب و روز تونستم اون وضعیت رو تحمل کنم. بعید می‌بینم الان توی این سن و سال اون توانایی رو داشته باشم!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 3 votes)
  3. niliii گفته:

    سلام.یعنی یه چیزایی هست من حس می کنم ولی ۱۰ روزم بکشه نمی تونم بیانش کنم یا بنویسم!
    شما قشنگ میزنی وسط خال!
    عالییی بود
    موفق باشید


    پاسخ:
    قربان شما غریبه 🙂

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +3 (from 5 votes)
  4. hamechialie گفته:

    مطمئنم به خواسته ات میرسی .
    یه جوری نوشته ات سوز داشت. احتمالا اون ۱۸ ساعت دد تایمت رسیده!


    پاسخ:
    ای بابا نوشته که به کنار، ما دیگه این روزا نفس کشیدنمونم سوز داره… 😉

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 4 votes)
  5. پرنده ی سیاه گفته:

    سلام.من اینجا یه تازه واردم.می خواستم بگم بعضی وقتا این به روی خودشون نیاوردن حتی بهتر از اینه که بفهمن بعد بگن چیزی نیست که تو به این می گی درد؟یعنی آدم می سوزه…


    پاسخ:
    !Exactly

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 4 votes)
  6. مهناز گفته:

    Happy new year!
    بعضى وقتا سعى میکنم سخت کوشى هاتونو در کار و درس..به یاد بیارم بلکه کمى فقط کمى سخت کوش بشم! حالا از اونور میخاى دونفره شدن بستونى یا ولایت؟ خب سواله دیگه :))


    پاسخ:
    سال نوی شما هم مبارک. والا از هرجا خوبش گیر بیاد. ترجیحن از همینجا؛ از رابطه‌های راه دور خاطره‌ی خوبی ندارم.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 6 votes)
  7. اعظم گفته:

    راستش من اکثر وقتا که میام وبلاگت رو میخونم هنوز کسی کامنت نذاشته :دی
    من فکر می کنم آدم قوی باشه و ناراحتیاشو نشون نده بهتر از اینه که بشینه واسه یکی هی اشک بریزه و از درداش بگه بعد آخرش یه جایی همون آدم بیاد از حرفات بر علیه خودت استفاده کنه!که متاسفانه ازین آدما زیادن!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +3 (from 7 votes)
  8. لیلا گفته:

    خیلی خوبه که تو ۱۳ سالگی فهمیدی نباید درداتو فریاد بزنی. ببخشید بهره هوشی شما چنده؟ چون من تازه تو ۲۶ سالگی به این نتیجه رسیدم. اونم با کلی ضرر و تاوان
    ضمنا امیدوارم تا سال آینده با یه نفر که از سلامتی تن و جان برخورداره آشنا و سبزبخت بشید.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 5 votes)
  9. حیدر م گفته:

    سلام بهروز جان
    سال نو بهروز باشه.
    انشالله سال جدید سرشار از خوبی و خیر باشه
    ایشالله رئیس اون اداره میشی.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  10. ناهید گفته:

    تبریک واسهشغل جدید و تمام دردسرهاش 🙂
    حسابی داری جواب پس میدی.. ۳:)
    از قرار شغل جدید داره کارکشته ات میکنه…
    پنج سال از چیزی که دوست نداشتم فرار میکردم حالا منو گیر آورده و باید یاد بگیرم که چم و خم کارمو یاد بگیرم…
    این گوشه ی شغلت رو هم بذار به همون حساب… موفق باشی

    سال نو مبارک…
    امیدوارم دوروبرت همیشه ی سال، حس گرم ایران رو داشته باشی 🙂

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  11. مونیکا - لنگرگاه آرامش گفته:

    من امسال سبزه گره نزدم ! هم یادم رفت هم اینکه دیدم سال هاست دارم این کار رو انجام میدم و هیچ تاثیری نداره ! خب گفتم امسال برعکسش عمل کنم شاید مشکل همون گره های کوری بوده که به بخت ما خورده !!! سال خوبی داشته باشی


    پاسخ:
    من هر سال میزدم، ولی به شوخی! امسال خیلی جدی و از ته دل و با تمرکز این کارو کردم! آخر سال خبرت میکنم که نتیجه چی شد!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  12. جعفری خاتون گفته:

    سلام
    من یه سوال در مورد apply داشتم
    رشته تحصیلی من عمران هست و تو یکی از دانشگاه های سراسری تهران هستم
    دانشجوی مقطع کارشناسی هم هستم
    معدلم خوب نیس ۱۵٫۲۱
    مقاله ای ندارم و کار پژوهشی خاصی هم نکردم
    فقط یک ترم حل تمرین یه درس بودم
    راستش دو به شکم که ارشد کنکور بدم یا واسه apply اقدام کنم یا هر ۲ رو با هم پیش ببرم…
    اصلا با آدمی تو شرایغ من امیدی واسه گرفتن یه fund بخور و نمیر هس؟آخه اصلا شرایط این که بخوام از جیب خودم خرج کنم رو ندارم
    ممنون میشم راهنماییم کنید

    راستی نتونست پیدا کنم که چه طوری خصوصی بفرستم…اگه میشه عمومی اش نکین:)
    لطفا جوابتون رو خصوصی واسم بفرستید
    مرسی:)


    پاسخ:
    ببخشید فاصله افتاد دیگه یادم رفت جواب اینو بدم.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  13. کاظم گفته:

    آقا بهروز لطف کنید جواب جعفری خاتون رو خیلی علنی بدین. علاوه بر این، هرچه جوابتون کامل تر و جامع تر باشه من بیشتر سپاسگزارتر می شم.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +6 (from 6 votes)
  14. مهناز گفته:

    راستى سرى جدید بفرمایید شام شرکت نمیکنى؟ شرکت کن! 🙂


    پاسخ:
    همینم مونده!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +3 (from 3 votes)
  15. افسانه گفته:

    سال نو مبارک
    حالا که ۲۸ سال از عمرم میگذره تازه فهمیدم و لمس کردم که همه دردهارو نباید آدم بریزه تو خودش یعنی اصلا نباید بریزی تو خودت چون میزنه به یه جای دیگه 🙂
    قدیما احساس غرور میکردم که دارم تحمل میکنم صدام در نمییاد و مثل آدمهای بزرگ و سالم دارم زندگی میکنم بدون توجه به اینکه یک مریضی بدون درمان دارم که اصلا به چشم بقیه تمی یاد نمی خواستم کسی درد کشیدنمو ببینه چون احساس بدی بهم می داد نگاه ترحم انگیز اطرافیان و… ولی دیگه دارم لبریز میشم درونگرایی هم حدی داره من از حد گذروندم باید ار همون بچگی به دوستای صمیمیم میگفتم من مریضم تا فشاری که روم بود یکم کم میشد. دیگه بعد از گذشت ۲۸ سال تحمل حتی مادرم هم که تا حدی دیده میگه تنبلی نکن! شاید اگه شبا و روزایی که درد میکشیدم به بهانه های الکی نمیرفتم تو اتاقم و میگفتم دیشب بیدار بودم ولی به جای کشیدن نقشه هام درد میکشیدم قدر تک تک خط های پلانهام رو می دونستن.
    با همه این حرفا بازم نمی تونم حتی به دوستای جدیدم درموردش حرف زیادی بزنم و درکل خیلی خوشحال نیستم که همشو خودم تنهایی به دوش کشیدم و یه جورایی حالا دیگه عادتم شده.نمی دونم چرا یاد آهنگ متالیکا افتادم:
    نفرتم را هدر نخواهم داد
    نه فرصتش رو ندارم که هدر بدم نفرتم رو واسه شما
    آری به گمانم همه رو واسه خودم نگه دارم.
    خیلی تلخ شد ببخشید.

    حالا که جدی جدی می خوای دوتا بشی نشونه ها رو خوب ببین و حواست باشه به:

    چرا تا شکفتم
    چرا تا تو را داغ بودم نگفتم
    چرا بی هوا سرد شد باد
    چرا از دهن
    حرفهای من
    افتاد.

    از تمام رمز و رازهای عشق
    جز همین سه حرف
    جز همین سه حرف ساده میان تهی
    چیز دیگری سرم نمی شود
    من سرم نمی شود
    ولی …
    راستی
    دلم
    که می شود.
    قیصر امین پور

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  16. مریم گفته:

    خیلی عالی بود مثل همیشه..

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  17. گلدونه گفته:

    دیروز یه ایمیل قشنگی دریافت کردم که به نوعی درباره تفاوتهای فرهنگی ۲۵۰۰ ساله ! ایرانی و فرهنگ رسمن نوپای کانادایی بود. (پست dots ( چون وبلاگ خون هستم با یه جستجو تو گوگول حدسم به یقین تبدیل شد که اینها پست وبلاگ یه ادم خیلی بانمک و با شعور ایرانی تو کاناداست و درنهایت نیمه مست رو پیدا کردم.
    کلهم اجمعین همه پستهات رو هراونچه از سال ۷۷ تا الان بود رو خوندم و لذت بردم. یه جاهایی واقعن اشک تو چشم حلقه زد و یه جاهایی چنان قهقهه زدم که ازخنده اشک به چشمم می اومد
    آفلاین خوندمت چون محدودیت استفاده از نت دارم. واقعن دلم میخواست برای همه پستهات کامنت بزارم چون من از اون دسته آدمهام که اگه حرف نزنم میمیرم!
    پستی که نوشته بودی برای آدمهای ماتحت گشاد علامت بیلاخ و ستاره رو پیش بینی کردی که اظهار وجود – نظر کنند رو که خوندم با خودم فک کردم چقدر حیف که همه ا رو آفلاین خوندم. و حداقل یه لایک نکردم نوشته هات رو. بی اغراق تک تکشون لایک داره. امروز از اول صبح تا الان که پانزده و سی دقیقه بعد از ظهر هست رو فقط وبلاگ تو رو خوندم. و واقعن لذت بردم.


    پاسخ:
    ممنون؛ وبلاگ خودتونه تا هر وقت دوست داشتین تشریف داشته باشین! من هم بی نهایت خوشحال میشم که نظرتون رو راجع به تک تک پست هام بدونم, هرچند خیلیاشون در گذار بزرگ شدنم نوشته شدن و ممکنه دیگه خودم هم اونطوری فکر نکنم 🙂
    واقعن کامنتتون خوشحالم کرد.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +7 (from 7 votes)
  18. بابک گفته:

    واقعا همینه

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: 0 (from 2 votes)
  19. جعفری خاتون گفته:

    سلام
    گفته بودم اگه امکانش هست جواب سوالمو خصوصی تو وبلاگم بدین….


    پاسخ:
    نه خیر. شما فرموده بودید: «لطفا جوابتون رو خصوصی واسم بفرستید». حرفی از بلاگ نزدید.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: -1 (from 1 vote)
  20. raha گفته:

    بابا بهروزی بیا بنویس دیگه خرداد شد اخه!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  21. raha گفته:

    بابا
    بیا بنویس دیگه خرداد شد اخه!


    پاسخ:
    🙁

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  22. خانوم چراغعلی گفته:

    ! حالا ببینا!اون موقعی که هی میای سر میزنی خبری نیست و آقا بهروز همچنان آپ نکردن. بعد یه وقت که سر نمیزنی میبینی یهو کلی مطلب و نظر اینجا جمع شده!!
    الان نمیخوای بنویسی؟ عایا؟ 🙂

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +4 (from 4 votes)
  23. اینجانب گفته:

    عایا اینو نوشتین برا خنده؟
    با عرض معذرت من گریه ام گرفت 🙁 منظورم خاطره ی پایانیشه
    سلام

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)

محل نوشتن نظرات