Exhaust
این اواخر یه پروژهی تحقیقاتی بهم پیشنهاد شد که یه سرش توی دانش کامپیوتر و یه سرش توی روانشناسی هستش. این شد که چند وقتیه با یه پروفسور روانشناسی هم نشست و برخاست دارم که یکی از چیزایی بود که همیشه دوست داشتم اتفاق بیفته. به هر حال بگذریم.
این چند وقت گذشته هی دلم میخواست بلاگمو به روز کنم ولی نمیشد. واقعا گیج میشدم وقتی میخواستم بشینم مثل آدم یه مطلب منسجم بنویسم. خلاصه این مدلی بودم تا اینکه همین چند روز پیش با همون جناب پروفسور به طور اتفاقی راجع به همین مسئله صحبت شد و منم گفتم چند وقتیه که مخم بدجوری پراکنده شده و کارای ریز و کوتاه رو خیلی خوب انجام میدم ولی اگه کاری به بیشتر از نیم ساعت فکر کردن یا تمرکز احتیاج داشته باشه اصلا تعطیلم. اونم یه مقالهای رو بهم داد که بخونم. مقاله خیلی جالب بود و راجع به تاثیر اینترنت پر سرعت روی توانایی تمرکز و قدرت حافظه بود. سرتون رو درد نیارم ولی خلاصهی مطلب این بود که چک کردن ایمیل به تعداد زیاد، پرسه زدن توی سایتهایی مثل فیسبوک یا استفاده از سیستمهایی مثل گوگل (تقریبا ابزارهاش!) به شدت به بخشی از مغز که مسئول فعالیتهای دراز مدت هستش ضربه میزنه و توانایی کارهایی مثل کتاب خوندن، مطلب طولانی نوشتن، و حتی برنامهنویسی رو توی شخص تضعیف میکنه. منم به خودم که اومدم دیدم حداقل در مورد گوگل روزی تقریبا سه چهار ساعت مفید وقتم رو دارم صرف میکنم و تقریبا هر نیم ساعت یک بار هم ایمیلمو چک میکنم. این شد که یه لحظه به عینه تاثیر این اینترنت پر سرعت رو روی خودم حس کردم و حالا دارم برنامه ریزی میکنم برای ترک اعتیاد. پس دوباره از نوشتن شروع میکنم…
از فردا قراره با یه پسر کانادایی همخونه بشم برای حدود یک ماه، بعدشم قراره جامو عوض کنم. و از اونجا که از وقتی ماشین خریدم یه مقداری خرج بنزین و پارکینگ و روغن موتور و غیره وارد فهرست مخارجم شده احتمالا یه جای ارزون به درد نخور واسه زندگی پیدا میکنم که یه مقدارش اونطوری جبران شه. ولی خب این بی پولی هم واقعا داستانیه واسه خودش. دو سه ماه پیش که تعمیرکار لپتاپ شدم، چند وقتی هم هست که زدم تو خط مکانیکی. یادمه توی ایران بابام موقعی که با ماشین ور میرفت خودشو میکشت که ده دقیقه برم کمکش کنم، ولی اصلا حسشو نداشتم! ولی از وقتی خودم این بچه رو خریدم(!)، دائم دنبال یه بهانه میگردم که یه جک بزنم بیارمش بالا، برم بخوابم زیرش باهاش ور برم!! این چند وقته روغن و فیلتر روغن و لنت ترمزشو خودم عوض کردم و یه حرکت شاخ هم برای اگزوزش زدم که مثل قضیهی تعمیر لپتاپم خودم تو کفم هنوز!
روزی که ماشینو خریدم اگزوزش داغون بود ولی خب چون اگزوز به جز خفه کردن صدا نقش خاصی نداره منم به جای دیگهم دایورتش کردم و همونجوری ازش استفاده میکردم. اینجا هم چون شهر کوچیکه منم خیلی سوار این ماشین نمیشم پلیس کاری بهم نداره. خلاصه یه روز که رفتم دانشگاه و ماشینو پارک کردم، یه خورده که دور شدم دیدم اگزوزش انگار داره میفته، خیلی به زمین نزدیک شده. وقتی برگشتم خونه کنار ماشین دراز کشیدم و اگزوز رو با دست دادم بالا که ببینم جای اصلیش کجا بوده، بعد که ولش کردم تالاپ افتاد زمین!! یعنی انگار فقط از یه نقطه اتصالش باقی مونده بود که اونم وقتی من تکون دادم قطع شده بود. مونده بودم چیکار کنم که خلاصه یه بنده خدایی بهم گفت که برو ببین میتونی کف ماشین یه سوراخی چیزی پیدا کنی که اگزوز رو بهش ببندی با یه چیزی، یا نه. منم طبق معمول جک رو بردم زدم زیر ماشین و ته ماشین رو بردم بالا و یه مشت کارتون پهن کردم زیرش و رفتم و دو سه تا حلقهی کوچیک شبیه بست گاز اون زیر دیدم. مونده بودم با چی ببندمش. چون اگزوز اولا خیلی خیلی سنگینه و دوما موقع رانندگی به شدت داغ میشه و هر چیزی تحمل نگه داشتنش رو نداره.
خلاصه یه حرکت دانشجویی زدم و ردیفش کردم. یه گشتی توی اینترنت زدم تا دمای حدودی اگزوز ماشین رو موقع رانندگی پیدا کنم و از چند تا از بچههای رشتهی مکانیک ماشین هم یه سوال جوابی کردم و خلاصه با یه سری حساب و کتاب در مورد مدل و سرعتی که معمولا من باهاش میرم و این حرفا، فهمیدم که تقریبا ۱۸۰ درجهی فارنهایت دمای مطمئنیه. رفتم فروشگاه نزدیک خونه و حدود هفت دلار حروم کردم و انواع چسب، باند، ریسمان، طناب و هرچیزی که به قیافش میخورد که میتونه یه کارایی رو بکنه خریدم! اومدم خونه و همشون رو ریختم توی فر، و دما رو گذاشتم روی حدود دویست فارنهایت. یه نیم ساعت بعد اومدم در فر رو باز کردم؛ چنان بوی گند مزخرفی زد خونه رو پر کرد که حالم به هم خورد. خلاصه دود و دمش که خوابید، دیدم فقط یه مدل ریسمان نازک که ترکیب پلیاستر و کتان بود سالم مونده و فقط یه مقدار رنگش عوض شده. بقیشون یا آتیش گرفته بودن، یا ذوب شده بودن یا به جزئی از در و دیوار فر تبدیل شده بودن!
خوشحال شدم و همون ریسمان رو برداشتم و رفتم دوباره باسن مبارک ماشین رو فرستادم هوا و بساط کارتون و روزنامه رو زیر ماشین برپا کردم و خوابیدم اون زیر و با اون ریسمانه چهل دور پیچوندم دورش و بستمش!!! روش رو هم حسابی چسب لاستیکی زدم و یه صلوات بلند! در حین کار هم خیلی برام جالب بود آدمایی که از دور و بر رد میشدن، مثل خر تعجب میکردن! ظاهرا اینجا هیچ کس خودش باچیزی که توی تخصصش نیس ور نمیره! حتی یه لحظه، سرمو که آوردم بیرون دیدم یه مرد حدود چهل ساله با چشمای گرد شده زل زده بهم! بعدش با دستش یه چیزی شبیه بیلاخ خودمون نشون داد (که البته اینجا نماد خیلی خوبی هستش، یه چیزی تو مایههای دمت گرم و اینا!) و سرشو به نشانهی تایید تکون داد و با یه نگاه تحسین آمیز راشو گرفت و رفت!
اینم یه عکس از « فورد » ناز من که فقط دو سال از خودم کوچیکتره و فکر کنم به خاطر همین همنسل بودنمونه که خیلی خوب میتونم درکش کنم و راه حل مشکلاتش رو پیدا کنم!!

خلاصه! این شد که فعلا که حدود ۱۵ روز از اون حرکت میگذره، سیستم ابتکاری ما مثل تراکتور داره کار میکنه و آخ هم نمیگه! نکتهی خیلی جالب اینه که واقعا از وقتی اومدم کانادا ابزاری به نام «فر» داره نقش خیلی حیاتیای توی زندگیم بازی میکنه. فعلا که لپتاپ و ماشینمو تعمیر کرده! اونایی هم که نقش فر رو در تعمیر لپتاپ من نمیدونن، توی این پست، شمارهی یک رو بخونن!

۱۶ تیر ۸۹ @ ۵:۲۶ ق.ظ
بهروز میگم یه اگهی بده تو اینترنت بگو وسایل شما را با فر تعمیر می کنیم!
این باتری لپ تاپ منم یکم قاطی کرده به نظرت با فر چجوری میتونم تعمیرش کنم؟
راستی دیروز که داشتم میرفتم خونه یه ماشین مثل ماشینت تو خیابون دیدم;)
این ترک اعتیاد که گفتی شامل چت و اینام میشه یا نه؟D:
این عکسو جلو خونت انداختی؟؟؟
اینم رد پا:)
۱۶ تیر ۸۹ @ ۵:۲۷ ق.ظ
اون قسمت اول رو که خیلی موافقم. خودم شدید دچارشم!
۱۶ تیر ۸۹ @ ۵:۲۸ ق.ظ
ببینم تو سرما هم که میخوری میری تو فر دیگه؟!
۱۶ تیر ۸۹ @ ۵:۳۱ ق.ظ
اعظم @: باتری رو بنداز تو فر، من تا حالا هرچی انداختم توش جواب داده! راجع به ماشینی هم که دیدی، زیارت قبول! ایشالا قسمت شه بیای اصلشو ببینی
ترک اعتیاد شامل چت هم میشه، البته اگه بعضی چیزا که «هستن» دیگه نباشن! راستی اینجا جلوی خونم نیست، پارکینگ دانشگاهه. یه شب تا ساعت یک و نیم نصفه شب مونده بودم دانشگاه موقع برگشت اینو انداختم.
امید @: من دیگه سرما نمیخورم کلا! تو هم باید عادت کنی نخوری.
۱۶ تیر ۸۹ @ ۵:۳۲ ق.ظ
امید بالاخره من تورو دیدم!!!چطوری؟
۱۶ تیر ۸۹ @ ۵:۳۸ ق.ظ
ببین باید جمله بعضی چیزا که «هستن» دیگه نباشن! رو اصلاح کنی.حالا اصلاح شدشو تو چت بهت میگم البته اگه بعضی چیزا بودن شماهم بودی ماهم بودیم.ایشالا میام اصلشو میبینم ولی خوب باید قبلش راجع به یه مسایلی صحبت کنیم
۱۶ تیر ۸۹ @ ۵:۳۹ ق.ظ
سلام اعظم خوبی؟
من که هستم همیشه.
خوش میگذره؟
۱۶ تیر ۸۹ @ ۵:۴۲ ق.ظ
قربانت.خوبم.پس فکر کنم شبا زود میخوابی چون منکه میام نیستی;) یه سوال:شما کی سدتون خلوت میشه؟؟!!:D
۱۶ تیر ۸۹ @ ۵:۴۷ ق.ظ
دوستان لطف کنین توی کامنتهای من چت نکنین! برید یه جای دیگه اختلاط کنین لطفا!
۱۶ تیر ۸۹ @ ۵:۴۸ ق.ظ
بخیل[-( تو برو بکیر بخواب نصفه شبه الان!!!!
۱۶ تیر ۸۹ @ ۵:۵۰ ق.ظ
اعظم به املای کلماتت بیشتر دقت کن! باشه؟ D:
۱۶ تیر ۸۹ @ ۵:۵۱ ق.ظ
منم دیگه واقعا رفتم بخوابم. روز شما و شب ما خوش.
۱۶ تیر ۸۹ @ ۱۱:۱۲ ق.ظ
۰) معلومه اون یارو واقعا پروفسور روانشناسیه که تو دو روز تو رو به نشست و برخاست کشونده. در بالا که از دست رفت، تدابیر امنیتی در عقب یادت نره که دیدی چنان مخت خورده که یه دفعه STD بی درمان با خودت یادگاری اوردی!
۱) ای ناقلا زدی ایده کامنت منو تو فیسبوک دزدیدی (این که تمرکزم پایین اومده)؟!
۲) جدا گوگل با این که کارو خوب راه میندازه باعث شده تمام اون اطلاعات اضافی ای که آدم حین گشتن دنبال یه موضوع تو کتابا به دست میاره از دست بده. هر چند ممکنه شخص سایتای دیگه ای پیدا کنه و به اطلاعاتش اضافه شه، ولی به مرور زمان هر چقدر در استفاده از گوگل ماهرتر شی Queryهای بهتری می زنی و درجا به اطلاعاتی که می خوای دسترسی پیدا می کنی و اطلاعاتت فقط در حد همون نیاز همون لحظت باقی می مونه.
۳) فیس بوک آدمو بدجور معتاد می کنه لامذهب. ای سجودی بترکی که منو کشوندی تو این سایت.
۴) فورد نازتم مبارک. این که اختلاف سنیتون دو ساله و هم نسلید وهمدیگرو درک می کنید و موقع عملیات آخ نمی گه خیلی خوبه، ولی ملاک اصلی باید این باشه که باایمان باشه و تقوا داشته باشه و اخلاق اسلامیو رعایت کنه و همواره ازت تمکین کنه (آره!). بهش بگو از این رنگهای زننده و تحریک کننده هم دیگه استفاده نکنه و اینقدر راحت درشو وا نکنه همه چیشو همه ببینن و چشمای شنگولشم درویش کنه.
۵) نمی دونم بهروز چرا تصور کرده اون غلط املاییه؟! منم دارم می گم: بهروز دیگه شب شده وقتشه، برو بکیر بخواب!
۱۷ تیر ۸۹ @ ۲:۱۹ ق.ظ
نصرتی یعنی از این حرکتت که از صفر شماره گذاشتی واقعا حال کردم! نشون دادی کامپیوتری هستی! ولی بابا ایده دزدی چیه. اون روز که تو فیسبوک گفتی دیگه نمیتونی کتاب بخونی، یه لحظه دیدم که منم دقیقا همین اتفاق برام افتاده. ترسیدم راستش. این شد که رفتم پیشو گرفتم.
۱۷ تیر ۸۹ @ ۴:۱۲ ق.ظ
comment
۱۷ تیر ۸۹ @ ۴:۱۳ ق.ظ
جان؟؟؟
۱۸ تیر ۸۹ @ ۳:۳۲ ق.ظ
من فکر می کردم مال سن و سالمه که اینجوری شدم!!! نگو مال فیس بوکه!!!!
۱۹ تیر ۸۹ @ ۵:۱۶ ق.ظ
چقد خونه عوض می کنی تو!
ماشینتم هرچند مث خودت سن و سالی ازش گذشته ولی رنگ و روش خوبه ها…دوسش دارم
پروژه تم که هوش مصنوعیه حتما…
به این نصرتیم بگو اینقد حرف نزنه…همیشه حرفاش یه عالمه بند و تبصره داره آدم یاد قطعنامه میفته
۲۱ تیر ۸۹ @ ۱۱:۴۲ ب.ظ
مرسی پرفسور
سلام بهروز خوبی عزیزم
ماشینت مبارک خیلی خوشکله خیلی هم بهت میاد
راستش اینجا دو روز بخاطر گرمی و گندی هوا تعطیل بود اینم حال روز ماست دیگه قدراونجا رو بدون و ازش استفاده کن بخدا بعدها افسوس می خوری در مورد آپ هم باید بگم چشم در اولین فرصت می نویسم دیدی یه وقتایی آدم حرفش نمیاد؟
منم نمیاد
۲۵ تیر ۸۹ @ ۸:۰۹ ب.ظ
با سلام .لطفا در این نظر سنجی شرکت نمایید ..باتشکر[گل]
http://www.awang.blogfa.com
۲۸ تیر ۸۹ @ ۱۲:۰۶ ب.ظ
سلام
به تازگی انجمن بچه های گرگان با محوریت تفریح و سرگرمی افتتاح شده ، امیدوارم با نظراتتون ما را در بهتر شدن انجمن یاری کنید.
منتظر حضورت در انجمن هستیم ….
GorganKids.com
۳۱ تیر ۸۹ @ ۵:۱۷ ق.ظ
سلام
من دوست سارا هستم خوشحال می شم به وبلاگ ۴ روزم سر بزنید.
چطوری می شه اومد کانادا؟
۳۱ تیر ۸۹ @ ۵:۱۹ ق.ظ
من ساراخره =
۲ مرداد ۸۹ @ ۱۲:۱۱ ق.ظ
بهروز جان سلام
باید اعتراف کنم ۲ تا کامنت بالایی رو منو آمی پیش هم بودیم گذاشتیم و امی نظرشو به من می گفت و من می نوشتم و خط دوم رو از خودم نوشتم و آمی حسابی شاکی شد و کلی هم خندیدم و کامنت منم آمی داشت به زورمی نوشت که این شد به هر حال باید ببخشید قصد اذیت کردن نبود.
دوستت داریم
۲ مرداد ۸۹ @ ۸:۲۵ ق.ظ
صرفا خواستم اطلاع بدم که من آمی(!) نمیشناسم. بهروز رو هم دوست ندارم! این حرفها یه وقت به اسم من تموم نشه.
۲ مرداد ۸۹ @ ۲:۲۵ ب.ظ
نه سارا آخری! اگه دقت کنی این سارا خانوم گلی که منو دوست داره اگه روی اسمش کلیک کنی میره توی وبلاگش! اما اگه رو اسم تو کلیک کنی هیچ اتفاقی نمیفته! پس به راحتی میشه تفکیک کرد!

۳ مرداد ۸۹ @ ۲:۴۳ ق.ظ
اوه اوه
در ضمن بهروز بهش بگو من سارا هستم سارا جووون نیستم…
۱۴ مرداد ۸۹ @ ۱۰:۱۰ ق.ظ
chetore oon laganeto haraj koni bejash ye soortme ba chand ta sag bekhari. khorake barfe
۲۵ مرداد ۸۹ @ ۷:۱۳ ق.ظ
Why is Charlie short for Charles if they are both the same number of letters?
۲۷ مرداد ۸۹ @ ۱۰:۰۱ ق.ظ
سلام بهروز
خیلی وقته آپ نکردی حتما خیلی گرفتاری
یه خبر از خودت بده
نگرانت شدیم
۲۸ مرداد ۸۹ @ ۱:۲۷ ق.ظ
سلام نیستی به قول سارانگرانت شدیم به قول خودم دلمون واسط تنگ شده
۲۹ مرداد ۸۹ @ ۱۱:۴۷ ب.ظ
سلام بدنیست یه سرم اونورابزنی البته زورکی نیست هرجورراحتی