Wordpress Themes

…There is no day like today

پریروز، بعد از چهار ماه و چند روز الکس برگشت مکزیک. با کلی خوردنی‌های ایرانی که از ونکوور خریده بود تا ببره برای خونوادش، و البته گریه‌های توی فرودگاه و تراژدی «همه چی برای همیشه تموم شد»، و فلش‌درایوی که توی فرودگاه بهم گفت «گذاشتم توی یخچال(!) و بعد از پروازم برو بازش کن». روز اولی که اومده بود به طور جدی تصمیم داشت بلافاصله برگرده بره و حالا بعد از چهار ماه کلن ورق برگشته بود.

این مدت من و الکس کلن راجع به خیلی چیزا حرف می‌زدیم و چون هم‌خونه‌ هم بودیم خیلی چیزامون خود به خود مشترک بود. چیزی که بودن الکس رو برای همیشه توی ذهن من به عنوان یه تجربه‌ی خاص نگه می‌داره، اینه که باعث شد من متوجه بشم که دو سه سالیه اساسن با هیچ‌ کس هیچ ارتباطی نداشتم؛ با اینکه همیشه (و به ویژه این اواخر) دور و برم پر دوست و رفیق بوده، اما تازه متوجه شدم طبیعت بیشتر این کانادایی‌ها به صورت زیربنایی با من فرق داره و یه جورایی هیچ وقت نمی‌تونم باهاشون رابطه‌ی عمیق داشته باشم. من با وجود طبع عصبی و احساسیم، توی این سه سال با هیچ کدوم از دوستای کاناداییم وارد جر و بحث و دلخوری و ناراحتی و دعوا و قهر و آشتی نشده بودم و رابطه‌م با همه‌شون، دختر و پسر، همیشه دقیقن مثل یه خط ثابت بود. بعد از اومدن الکس، این روند عوض شد و من بعد از حدود سه سال، حس خوب دعوا کردن و ناراحت شدن و ناز کردن و ناز کشیدن رو تجربه کردم!

این که میگم حس خوب، نه اینکه توی لحظه خوب باشه؛ ولی گاهی وقتا که فکر می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که دلیل اینکه توی رابطه‌م با کانادایی‌ها این اتفاقا خیلی به ندرت پیش میاد، اینه که اساسن رابطه‌ای به اون شکل وجود نداره؛ با اینکه ساعت‌ها با هم وقت می‌گذرونیم، بازی می‌کنیم، می‌خندیم، حرف می‌زنیم، ولی عمق رابطه کمتر از اونه که به مرحله‌ی «دلخوری» برسه. الان کاملن مطمئنم که دلخوری و ر‌یــد‌ن به هم دیگه و این مسائل، بخش خیلی مهمی از یه رابطه‌‌ی دوستانه‌س. یعنی در نگاه اول، این اتفاقا تاییدی هستن بر اینکه اساسن رابطه‌ای وجود داره. توی همین خونه، تمام این مدت ما یه همخونه‌ی دیگه هم داشتیم که یه پسر کانادایی بود و با اینکه باهاش حرف می‌زدیم، اینور اونور می‌رفتیم و …، عملن مرده و زنده‌مون برای همدیگه خیلی فرق نداشت.

این دو روز اخیر از سر کار که برمی‌گردم خونه، فضای خونه برام مثل زهر مار می‌مونه؛ برای منی که همیشه مغرور بودم که دلم برای کسی تنگ نمیشه و به خصوص بعد از تجربه‌ی یه دوره‌ی سخت مریضی و تنهایی مطلق (که اون اوایل کانادا اومدنم برام اتفاق افتاد) خیلی محکم به این نتیجه رسیده بودم که «گور بابای همه، بودن بودن، نبودن به درک…» و خیلی وقت هم بود که داشتم با همین منطق زندگی می‌کردم. حالا دو روزه که درست راس ساعت چهار و نیم که برمی‌گردم خونه، سکوت مزخرف خونه چنان شوکی بهم وارد می‌کنه که بلافاصله می‌زنم بیرون و ول می‌چرخم تو شهر… اون هم به خاطر نبودن آدمی که نه زنم بود، نه ریلیشن‌شیپم، نه هیچی؛ صرفن کسی که توی این خونه زندگی می‌کرد و حرف می‌زد، شوخی می‌کرد، قهر می‌کرد، آشتی می‌کرد؛ و من چهل و هشت ساعت بعد از رفتنش تازه فهمیدم چقدر به همه‌ی این چیزایی که قبلن بهشون می‌گفتم «مسخره‌بازی»، عادت کردم.

IMG_0322

گذشته‌ از داستان این وضعیت دپرس فعلیم، آخر هفته‌ی قبلی، که آخرین ویکند الکس توی کانادا هم بود، من و الکس و یکی دیگه از بچه‌ها، به دعوت یکی از دوستامون رفته بودیم توی یه مزرعه که سیصد کیلومتر خارج از شهر بود و دو روز اونجا موندیم (این عکس بالا مال همون جاس). یه خونواده‌ی روستایی اتریشی که دقیقن منو یاد فامیل‌های روستایی خودمون توی ایران مینداختن. مادری که بیست و چهار ساعت مشغول پختن غذا و کیک و اینجور چیزا بود تا از ما پذیرایی کنه، پدری که آهنگر و نجار بود و تمام خونه‌هاشون توی مزرعه رو کاملن خودش ساخته بود، بچه‌های کوچولویی که اسباب‌بازی‌هاشون توله‌سگ و بچه‌گربه بود، و خواهر برادرهای بزرگترشون که هم‌سن و سال ما بودن و در طی سال تحصیلی توی شهرهای مختلف دانشگاه می‌رفتن و توی تابستون برمیگشتن ولایت و همه با هم یه مزرعه‌ی چند هکتاری رو می چرخوندن و از بیشتر از صد تا حیوون نگه داری می‌کردن.

IMG_0474

می‌تونم بگم بهترین تجربه‌ی یک سال اخیرم توی کانادا همین بود؛ دو روز زندگی کنار خونواده‌ای که بدون شک بزرگ‌ترین لذتشون «دیدن همدیگه» بود. روز دوم بود که برادر بزرگشون که ونکوور درس می‌خونه قرار بود برگرده و برای من باور نکردنی بود که اینا از خوشحالی داشتن سکته می‌کردن؛ تمام عمرم ندیده بودم کسی از دیدن کسی اینقدر غرق خوشحالی بشه، حتی اگر اون آدم برادرش باشه. این عکس پایینی، عکس یه تقویمه که پسر کوچولوی هفت ساله‌ی خونه‌شون درست کرده و تنها مناسبت‌هایی که اونقدر براش مهم بودن تا توی تقویمش بذاره، روزاییه که خواهر و برادراش قرار بوده «برگردن»: «Rebecca Comes Home، …، Jimmy Comes Home» و البته تولدشون. یکی از دوست‌داشتنی‌ترین چیزایی بود که دیدم.

100_1339

الان یه خورده مخم قر و قاطیه و ترجیح می‌دم حرف‌های حساب نشده نزنم، ولی یه طوری حس می‌کنم که هردوی این اتفاق‌ها (زندگی توی مزرعه و رفتن الکس)، یه نقطه‌ی عطفی توی زندگی منه. اینا هیچ کدومش از لحاظ تئوری چیز جدیدی برای من نداشت، ولی چیزایی رو دوباره به خاطرم آورد که شاید آخرین باری که واقعن لمسشون کرده بودم رو یادم نمیاد…


پی‌نوشت:
توی اون فلشی که توی یخچال بود الکس یه شعری خونده بود به زبون اسپانیایی، از گابریل گارسیا مارکز. شعر همیشه فقط توی زبون اورجینالش قشنگه؛ ولی خوب برای من چاره‌ای نبود جز اینکه ترجمه‌ی انگلیسی‌شو بخونم (این لینک). اصلن حالم بد شده از وقتی خوندم اینو… لامصب این مقوله‌ی «دفعه‌ی آخر» عجب چیز ویران کننده‌ایه، عجب چیز مزخرفیه… حالا راجع به هرکس و هرچیزی که می‌خواد باشه…

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.2/5 (22 votes cast)
...There is no day like today, 4.2 out of 5 based on 22 ratings

۲۱ نظر برای “…There is no day like today”

  1. مریم گفته:

    شعره قشنگ بود. اتفاقن همین چند روزه داشتم به همین موضوع فکر می کردم. همین که معلوم نیست چند لحظه دیگه چی میشه و چند بار دیگه فرصت دارم برای نشون دادن علاقه و احساسم به اطرافیانم. بنده نیز از قضا بسی از خود راضی تشریف دارم.
    خونواده گرم داشتن خیلی حس خوبیه. حس این که یه جای امن هست به اسم خونه که حداقل یه آدم قابل اعتماد و حامی و مهربون توش انتظار آدمو می کشه. خوش به حال همه اون هایی که دارن


    پاسخ:
    یک نکته‌ای که هست اینه که وقتی معلوم نیست چی بشه و اینا، چرا اصلن آدم باید علاقه‌شو نشون بده؟ گیرم که دقیقه‌ی آخر هم نشون دادی. خوب که چی… خانواده داشتن هم خوب و بد داره. ایشالا یه بار راجع بهش می‌نویسم.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +4 (from 4 votes)
  2. انسی گفته:

    این مقوله دفعه آخر؛ عجب چیز ویران کننده ای….موافقم…
    بعدی ماجرا اینکه بعضی اتفاقا وقتی افتادن می فهمی که دفعه آخر بودن و از قبل آمادگیشو نداشتی…


    پاسخ:
    اتفاقن فکر کنم اون طوری بهتره. اینکه از قبل ندونی که الان دفعه‌ی آخره.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +4 (from 4 votes)
  3. ملوچ گفته:

    به اون خونواده روستایی قبطه خوردم. تو بیشتر زندگیای الان هر چیز هست غیر اون حس دوست داشتن. البته به اون صورت نابش.


    پاسخ:
    منم حسودیم شد…

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +3 (from 3 votes)
  4. آذین گفته:

    I think Alex had wanted to tell you she loved you


    پاسخ:
    دو کلمه هم از خانوم دکتر! خوبه بالای بلاگ با رنگ قرمز به زبون شیرین پارسی نوشتم که کامنت انگلیسی نذارین، دلیلشم توضیح دادم! والا به خدا…! D:

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +8 (from 8 votes)
  5. محمود گفته:

    سلام بهروز 🙂
    پس واسه اینه چند روز بی خبرم ازت
    اینجور روزا اگه خود آدم یه رابطه رو بهم نزنه یا اون افرادی که تو زندگی آدم مییان هم اینکارو نکنند منظوره اینه تو حالت عادی و جبر زمونه و اینکه گاهی پیش می یاد مسیر زندگی و سرنوشت اشخاص یه جایی از هم جدا می شه یا الویت های آدم ها فرق می کنه معمولن به تعداد قابل ملاحظه ای پیش می یاد حالا برا یکی کمتر برا یکی بیشتر
    دقیقن می فهمم چی میگی چون خودم هم اینجوری هستم یعنی خوب تو زندگی بر اساس جبر مکانی و زمانی آدم دوستای لحظه ای زیادی دره حتی گاهی این دوستی لحظه ای میتونه تمام عمر طول بکشه دوستی هایی که عمیق نیست تا اینجاش تقریبن هیچ مشکلی پیش نمی یاد و آدم حساسیتی روش نداره و همونطور که گفتی وقتی مشکلی پیش می یاد یا یه چیزی که با اخلاقیات و خصوصیات آدم نمی خونه زیاد به روی خودمون نمی یاریم چون از طرفمون انتظاری نداریم اما موقعی که یکی مهم می شه یکی رفیق آدم حساب می شه یکی که دوسش داریم اون موقع هستش که انتظار داریم ازش و حساس می شیم و اونجاست که دلخوری و جر و بحث هم وارد رابطه می شه چون رابطه یه فاز عمیقتر شده و حالا ما رو کارهای اون فرد حساسیم چون به حریم خصصیمون راهش دادیم.چون برامون مهمه و به خاطر اینکه خیرشو می خوایم گاهی انتقاد می کنیم و گاهی که ناراحتمون می کنه یا اینجوری فک می کنیم به روش می یاریم چون دیگه یه آدم معمولی تو زندگیمون حساب نمی شه دوست داریم مشکلی اگه هیت حلش کنیم تا رابطه دوباره محکم شه دوست داریم دلخوری رفع شه اگه یه آدم معمولی بود تو زندگیمون مهم نبود حداقل من خودم اینطوریم راحت با خیلی چیزا کنار می یام و آدم ها تو زندگیم یا معمولین یا خاص. اینی هم که گفتی یه آدم خاص تو زندگیت بود که سرنوشت به اینجا رسید و زمان جدایی. گفتی که اون نه زنت بود نه ریلیشن شیپت نه هیچ چیز دیگه اما یادت رفت که گاهی روابط فراتر از قراردادهایی که وضع می کنیم. ضمیر ناخودآگاهت مثل تو فک نمی کنه!! ضمیر ناخودآگاهت اونو تو لوِل های بالای لِیبِل هایی که به رابطه هامون می زنیم قرار می ده ممکن ما آدم ها خودمون رو گول بزنیم اما دلو نمی شه گول زد این عقل که گول می خوره تا حالا دلی رو ندیدم که بشه واقعیتو ازش پنهان کرد ممکن نخوایم یه کاریو بکنیم به اون بی اعتنا باشیم اما نمی تونیم با خودمون همراهش کنیم هیچ وقت در حالی که عقلو می شه نظرشو با دل عوض کرد و همراه کرد!!! در روز ادم های زیادی هستند که همراه آدمن و آدمن باهاشون میگه و می خنده و ممکن تو نگاه بیرونی صمیمیت توش موج بزنه این رابطه به شدت در حال افزایش و رابطه دوم در حال کاهش هستش آدم ها با شدت بیشتری ماسک هاشونو می زن به صورتشون و ماسک ها هر روز فاصله بیشتری با صورت واقعی فرد داره پیدا می کنه و تو این وانفسای پیش اومده آدم خاص داشتن تو زندگی خیلی ارزشمند هستش برات خوشحالم و همچنان اعتقاد دارم دوری اگه آدم بخواد می تونه کمترین میزان اثرو تو رابطه دو تا آدم که خاصن برا هم ایجاد کنه و اتفاقن گاهی این اتفاقاتو من ازش استقبال می کنم چون توش باعث شده دوستای واقعیمو بشناسم و به خاص بودن اون آدمی که انتخاب کردم بیشتر پی ببرم یعنی یه جور اتفاق بد هستش که اگه نیمه پر لیوان و نگاه کنیم وقتی پیش اومد درسته اتفاقات نمیمه خالیش ادمو اذیت می کنه اما حداقل این مزیتو برات فک کنم داشته این دوری مکانی 🙂
    در مورد اون سفری که داشتین و اون خانواده روستایی و اون عکسی که از تقویم اون پسر گذاشتی خیلی لذت بردم خیلی زیبا بود و یه حس ناب رو نشون دادی احساساتی که در حال کم شدن هستش البته اینجا هنوز اوضاع خوبه اما خب با سرعت بیشتری در حال از بین رفتن این احساسات ناب هستیم مخصوصن تو شهرهای بزرگ و با اومدن تکنولوژی ها و راه های جدید ارتباطی و دنیای مجازی در حالی که فرهنگشون وجود نداره و برای مشکلاتی که ایجاد می کنه هنوز مشکل شناسی و راه حل دادن براش در الویت قرار نگرفته الان خانواده هایی رو می بینیم که فرزندان ساعت ها پای لپ تاپشون و پیسیشون هستند و پدر و مادر در حسرت اینکه یه خورده بیان پیششون بشیننو با هم حرف بزنن. تو این اوضاع احساسات ارزشش فراتر از چیزیه که هستشو به شدت بهش اخترام می ذارم یادته یه بار بهت گفتم دلیل اینکه من رمان می خونم چیه؟!! و سبک رمان هایی که می خونم طوریه که احساسات مختلفمو بتونم بینشون تعادل برقرار کنم و زنده نگهشون دارم.
    نکته ی بعدی اینه که با ماشینی شدن جوامع بشری و رخت بر بستن اخلاق که این دومی با نرخ بالایی در حال رخ دادن تو ایران باعث شده ادمی که ارزش خاص شدنو که ارزش دوست بودن رو داشته باشه نایاب حالا اگه نگیم کمیاب باشه هر آدمی ارزش یدک کشیدن کلمه ی دوست و رفیق و محرم رو نداره و اینه که زمانی که روز جدایی فرا می رسه بنا به جبر زمونه کمر ادمو میشکونه و نکته بعدی اینه که بعد انتخاب شدن و شکل گرفتن این رابطه دلها به هم نزدیک می شه و از یه جایی به بعد گره می خوره موقع جدا شدن این باز شدن اون گره هستش که درد ایجاد می کنه و حالا اون گره هرچقدر محکمتر باشه دردش بیشتر و جاش برای مدت زمان بیشتری میمونه این تفاوت باعث می شه که حرف بعضی بی انصاف ها که از این فرایندی که بعدش ایجاد میشه به عنوان عادت یاد میکنند زیر سوال بره این عادت نیست این رخداد به دلیل اینکه یکی مدت فراوانی جز زندگیت بوده کنارت به وجود نیومده. در کل اینو می تونم بگم که شما دو تا برای هم خاصین و این خاص بودن فراتر از قراردادهایی که اومدی دسته بندیشون کنی و اونو خارج از اون روابط قراردادی قرار دادی. خوشحالم برات برای داشتن همچین رابطه ای و بازم خوشحالم برات بابت ابراز احساست و کنار گذاشتن اون غرور بیجا(ساری اما این نظر شخصیمه اما مسخره هستش از نظر من این نوع غروری که احساسو می خواد سرکوب کنه، ببخش اگه اینجوری گفتم) چون تا جایی که من میشناسمت و اتفاقات قبلی و حوادثی که تو زندگیت بوده وزیاد ازت انتظار نداشتم که همچین چیزی و اینجا بخونم!!! با توجه به درونگرا بودنت. امیدوارم رابطتون همچنان ادامه داشته باشه و جاش خالی نباشه برات و باهاش کنار بیای سریع و آدمهای خوب تو زندگیت زیاد باشن ادم هایی که ارزششون دارن.
    تو این مدت با چیزایی که گفتی و این شناخت کمی که من پیدا کردم خصوصیتی که منو تحت تاثیر قرار داد ساده بودن اون شخص بود( منظور من از ساده بودن اینه که یه فرد می تونه تمام چیزایی که تو فکرشه و به زبون بیاره و یا اینکه اگه تو بتونی تمام افکارشو بخونی قسمت منفی توش نداره اینجوری بگم بهتره سیاست نداره خودش و نیاز نداره به اینکه افکار عمومی در مورد اون عملش چیه چون اخلاق و رفتارش کمترین وَرییَیشن رو از سرشت و طبیعت آدمی زمانی که به دنیا می یاد(اگه اون طبیعت و سرشت انسانو روی معصومانه بودن و پاک بودن توافق داشته باشیم) داره. البته شاید اشتباه کنم اما نظر شخصیمو درموررد به فرد با اطلاعات کمی که در اختیارم بود گفتم اما چون ادعام می شه که آدمها رو خوب می شناسم نوشتم! شایدم درست نباشه 😀
    اما اون حرکت گذاشتن فلش تو یخچال و اون یادگاری که برات گذاشته بود خیلی ارزشمند بود بهت حسودیم شد!!! بابت داشتن همچین دوستی! امیدوارم هدفش هرچی بوده خوب انتقال پیدا کرده باشه و البته بیشتر فک کنم کمرتو شکوند اما گاهی این تلخی های لحظه ای تو دراز مدت و تو آینده ونگاه بهش لذت بخش. یادگاری زیبایی بود به نظرم.
    یادمه روزی که مطمئن شدم که یکیو دیگه واسه همیشه از دست دادم تو زندگیم کسی که قراردادن هم می تونست جز روابط خاص قرار بگیره تا مدت ها نمی تونستم باهاش کنار بیام و مدت مدیدی رو به صورت مداوم تو ذهنم بود و کمر شکسته بود اصلن نمی تونستم باهاش کنار بیام و خودمو به هر دری زدم که اوضاع درست شه اما نشد و برای همیشه تو بکگراند ذهنم داره رژه می ره در حالی که دیگه پذیرش تموم شده بودن اون قضیه نشست اون جایی از عقلو قلبم که باید می نشست. می دونی خیلی داغون کننده تر وقتی یه جدایی یه طرفه باشه! و تو روال عادی زندگی پیش نیومده باشه امیدوارم اون حالت هیچوقت برات پیش نیاد 🙂
    می دونم چه لحظه ی سختی بوده اما زندگی همینه دیگه باید رفت باید جاری شد و رو به جلو ادامه داد اب اونجا که می مونه می گنده! مهم اینه که آدم الویت هاشو تو زندگی اشتباه مشخص نکنه برات دعا می کنم که الویت های زندگیتو درست تعیین کنی و دنبال تحققشون باشی و تو اینده اگه به گذشته نگاه می کنی پشیمون نباشی تو اهدافت و چیزایی که به دست آوردی و چیزایی که فدا کردی و یا از دست دادی 🙂 اشتباه نبوده باشه و بازم چه خانواده فوق العاده ای بودن من هنوز تحت تاثیرشونم امیدوارم دوست های واقعی تو زندگیت بازم بیان 🙂
    اینبارم ویرایش نمی کنم اما دلیلش اینبار متفاوت فک کنم نوشته هام انسجام نداره فقط سعی کردم چیزایی که تو ذهنمه بنویسم الان برگردم بالا اتفاقن یه سری هاشو پاک می کنم اما ادیتش برام سخته چون تاندون انگشتم آسیب دیده البته الان بهتر اما خسته شدم تا همینجاشم کلی زمان گرفته و به خاطر اهمیت موضوع نوشتم و دلیل نظر ندادن رو مطلب قبلیتم همین بوده که اون موقع تو اوجش بود و نمی تونستم زیاد تایپ کنم 🙂 موفق باشی همیشه پسر


    پاسخ:
    این که توی کامنتای تو همیشه یه چیز جالب هست خیلی خوبه. جالب این دفعه‌ت این بود که گفتی من خودم یه جور تحلیل می‌کنم و ضمیر ناخودآگاهم یه جور دیگه. ظاهرن بنده یه عمره که دارم اینطوری زندگی می‌کنم. تا الان هم معمولن ضمیر ناخودآگاهمو مستقیمن به قسمتی در سمت چپ بدنم دایورت کرده بودم، ولی [همونطور که در جریانی] دارم یه کاری میکنم این دفعه که کاملن بر خلاف نظر خودم و منطبق بر نظر ضمیر ناخودآگاهمه! این دفعه اگر امتحانشو خوب پس بده، از این به بعد بیشتر بازیش میدم!
    راجع به بقیه‌ی قسمت‌های کامنتت هم حرف زیاد دارم. ولی اینجا نمی‌زنم. هرجوری نگاه می‌کنم سر و تهش هی وصل میشه به یه سری داستانایی که تو جمع نمیشه گفت!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +4 (from 4 votes)
  6. مسعود گفته:

    سام بهی.
    بد تر از بد اینه که بعدا بفهمی اون دفعه آخر بوده.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +4 (from 4 votes)
  7. احمد گفته:

    من هم بچه یکی از روستا های گرگانم و همین حسی که تو اون خانواده روستایی بود رو ما هم توی کل طایفمون داریم البته به روش خودمون.مثلا قرار کسی بره سربازی یا برگرده یا بره دانشگاه و….
    همه دور هم جمع میشیم و آش رشته و از این قبیل چیزها که خیلی هم فاز میده.
    در کل ما از وضعیت فعلیمون راضی هستیم ،فقط اگه گرانی کنترل میشد که مثلا آیفون سه میلیون نمیشد و یه نخ دندون اورال بی ۱۸ هزارتومن نمیشد بما بیشتر خوش میگذشت.


    پاسخ:
    خوشا به حالت ای روستایی…

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +4 (from 4 votes)
  8. ريحون گفته:

    فکر کنم این خانوم الکس خوشش می اومد ازتااا:-؟

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +4 (from 6 votes)
  9. احمد گفته:

    اگه فیلم بود الان پسره یه بلیط میگرفت و میرفت و عشقشو پیدا میکرد.


    پاسخ:
    آره، ولی چون تو واقعیته، پسره اول باید ویزا بگیره. بعدش چون پاسپورتش ایرانیه، اینقدر ویزاش طول می‌کشه که کم‌کم عشقشو فراموش می‌کنه و با کارمند اداره‌ی ویزا میریزه رو هم و بعدن می‌فهمه عشق اصلیش این بوده! بعد تا ویزاشو میگیره، تاریخ مصرف پاسپورتش تموم میشه و باید پاسپورتشو تمدید کنه. حالا به این دلیل که باز ایرانیه و مشکل سربازیش حل نشده، باید اول بیاد ایران بره سربازی. بعد که میاد ایران، طی دو سال و خرده‌ای سربازی، عشق دومش رو هم یادش میره و بعد از رسیدن به سن سی و پنج، میشه یکی از همون پسرایی که شـو‌مبولشـو‌ن رو میدن دست مامانشون تا بره براشون سوراخ پیدا کنه… بعد آخرش معلوم میشه که این داستان به درد فیلم نمیخوره، ولی به درد مستند چرا…

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +9 (from 9 votes)
  10. نیوتیش گفته:

    من تو کف متن محمودم!!!
    همه کامنت هایی که تو عمرم نوشتمو جمع کنم باز هم مجموع نوشته هاش اینقدر نمیشه!!!!
    بابا ایول…


    پاسخ:
    احتمالن به زودی یه مجموعه‌ کامنت از محمود منتشر کنم!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +7 (from 7 votes)
  11. کاظم گفته:

    بهروز جون ممنون که عکس گذاشتی.
    جوابت به احمد هم خیلی باحال بود.
    خیلی وبلاگتو دوست دارم. بیشتر بنویس لطفا.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  12. محمود گفته:

    بهروز الان این جوابت به کامنت ۹ سورئال بود یا رئال!!;) در هر صورت بدجور منو تحت تاثیر قرار داد و خوب فضا رو توصیف کردی اینکه اون مجموعه به درد مستند می خوره نه فیلم:(
    آره حتمن در اولین فرصت صحبت می کنیم در موردش منم پایم که صحبت کنیم!
    دعا می کنم این بازی دادن ضمیرناخودآگاهت با اتفاقات خوب همراه باشه تا ادامه دار شه 🙂
    نیوتیش خانوم ممنون.البته هرچند کمیت معیار خوبی نیست و خودم از زیاد نوشتن راضی نیستم اما خب اونقدرها هم ارامش ندارم که بخوام کیفیت رو روش اونقدر تمرکز کنم که در متن کمتری معنا قرار بگیره 🙂

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +3 (from 3 votes)
  13. امین گفته:

    ماجرای جالبی بود و برای من هم زیاد افتاده
    هیچکدام جدید نیستند ولی چون کم رخ میدن خاطره و اثر گذاری زیادی دارند
    امیدوارم الکس بتونه دوباره برگردد و زندگی بهتری رو شروع کند
    چهره الکس دقیقا مثل همه فیلم مکزیکی هایی هست که صدا و سیما پخش می کند
    اون خانواده روستایی هم خیلی خوب بود تو بچگی هام تو ایران دیدم ولی خیلی کم همون موقع ظاهر همه چیز عاشقانه بود ولی در باطن همیشه چیز روی هم چشمی و حسادت و خواهرشوهر بازی و …. این چیزا بود عشقی نبود
    میدونی با اینکه شهرهای بزرگ رو می بینن و تحصیلات پیدا میکنند باز بر می گردن شهر خودشون چون می تونن در همون شهر کوچک و روستا شاد باشند و تا حدی مرفه هم باشند ولی تو ایران امکانات روستا خیلی کم هست کلا شرایط فرق دارد شاید این خانواده از خیلی از خانواده های ایرانی مهمان نواز تر بودن
    یادم هست دوستی داشتم که رشته صنایع کشتی سازی بود و از طرف دانشگاه و … زیاد خارج از کشور می رفت می گفت خیلی زیاد می بینی زنی داره تو ایستگاه قطار گریه میکنه چون شوهرش برای یک هفته میره مسافرت این چیزا رو تو ایران خیلی کم دیدم
    بهروز جان اون رو دست مامانت نده خوب بگرد شاید تبصره ای چیزی پیدا کردی
    لازم نشه بیای ایران
    به سلامتی که سفارت کانادا هم تو ایران بسته شده و رابطه بده
    پناهندگی هم شاید جواب بده درست اخلاقت رو نمیدونم ولی حس میکنم دیگه نتونی تو ایران راحت زندگی کنی
    نمیددونم
    شاد باشی دوست عزیز

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  14. مریم گفته:

    زندگی شگفت انگیز است
    فقط اگربدانیم که چطور زندگی کنیم
    کوچک باش و عاشق …
    که عشق می‌داند آئین بزرگ کردنت را …
    بگذارعشق خاصیت تو باشد، نه رابطه خاص تو باکسی
    فرقى نمی‌کند، گودال آب کوچکى باشى، یا دریاى بیکران
    زلال و پاک که باشى، تصویر آسمان در توست
    چرا که مردم آنچه را که گفته‌ای فراموش خواهند کرد
    حتا آنچه را که انجام داده‌ای به فراموشی خواهند سپرد
    اما هرگز از یاد نخواهند برد که باعث شده‌ای چه احساسی نسبت به خود داشته باشند…

    چند ماه پیش اتفاقی وبلاگتو دیدم خاطرات و تجربه های قشنگ و باارزشی تو زندگیت داشتی و داری
    رو نوشته های قبلت کامنتی نذاشته بودم ولی اینبار فرق میکردو نوشتت انگیزشو بهم داد! که بهت تبریک بگم پرواز کردنو تجربه کردی بعد از این دیگه نمیتونی رو زمین راه بری ولی ارزششو داره!!:)

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  15. آذر گفته:

    یعنی دیگه الکس برنمیگرده کانادا؟

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +3 (from 3 votes)
  16. ﺳﺎﺭا گفته:

    ﺧﻮﻧﺪﻥ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺣﺲ ﺧﻮﺑﻲ ﺑﻬﻢ ﺩاﺩ. ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺑﻴﺸﺘﺮﺵ ﻣﻮاﻓﻘﻢ.

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +1 (from 1 vote)
  17. افسانه گفته:

    ای کاش بعضیا می دونستن همین که باشن کافیه

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  18. نیوتیش گفته:

    آبدیت کن بهروز

    خسته شدم از بس اومدم و پست تازه ای ندیدم…!!!

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  19. setareh گفته:

    سلام
    من یه وقتای که دلم میگیره میام وبلاگ شمارو می‌خونم،معمولاً هم می‌شه که می‌شینم کل یه بعدظهر تو وبلاگ شما می‌چرخم،حالا بماند که حرفای شمارو ماهای که اینور آب هستیم و تجربیات مشترکی داریم بهتر می‌فهمیم. یادم میاد همین چند ماه پیش بود که داشتم پست شمارو در مورد همخونهٔ جدید می‌خوندم. ولی‌ باور کن دنیا کوچکتر از اونی که فکرشو میکنی‌ و مطمئنا دوباره یه جای از همین کرهٔ خاکی میبینیش. باری من که خیلی‌ اتفاق افتاده .

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: +2 (from 2 votes)
  20. NSRIN گفته:

    !

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  21. NSRIN گفته:

    KKHHHHHHHHHH

    VA:F [1.9.17_1161]
    Rating: 0 (from 0 votes)

محل نوشتن نظرات