خسته…
نزدیک به یک ماهه که میخوام به روز کنم ولی مگه این زندگی امون میده. نفسم برید! امروز بعد از مدتها یه مقدار وضعیتم به حالت آرامش برگشته و یه خورده وقت این وسط خالی شده واسه نوشتن.
هفتهی پیش که بالاخره مهلت سکونت تو اولین خونهی کاناداییم تموم شد، بار و بندیل رو بستیم و با کمک یکی از بر و بچههای با مرام و واقعا «ایرانی» اینجا حرکت کردیم سمت خونهی جدید. حالا داستان این خونهی جدید در نوع خودش خیلی جالبه. این خونه حاصل حدود ۲۰ روز بالا و پایین زدن تو شهر و دیدن خونههای مختلف و سبک سنگین کردن همهی پارامترها از قیمت بگیر، تا نزدیک بودن به دانشگاه، تا همسایههای خوب و … بود!
روز اولی که رفتم اونجا یه خانوم محترم صاحب خونه بود که میخواست یکی از اتاقها رو اجاره بده. در ضمن سن خانومه هم نسبتا بالاس، حواستون به من باشه!! خلاصه من تو خونه همه چیز رو حسابی ور انداز کردم به جز ۳ تا گربهای که اصلا فکر نمیکردم قراره برام دردسر بشن. از اونجا که چند وقت اخیر واقعا سرگرمی خاصی نداشتم و زیادی جدی زندگی کرده بودم و از طرف دیگه رابطهم با حیوونها هم بد نیست، روز اول که صاحب خونه رفته بود بیرون، شروع کردم به کشتی گرفتن با این گربهها و دنبال بازی و از این جور حرفا! بعد که مثلا خسته شدم و اومدم برم طبقهی بالا توی اتاق خوابم کپهی مرگمو بذارم، وسط راه چشمم به آیینه افتاد و یک جونوری توش دیدم که نگو و نپرس. چشمهام به شدت قرمزشده بود، لبم ورم کرده بود و اونم بیش از حد قرمز شده بود. ناخودآگاه به دستهام نگاه انداختم؛ پوست اونا هم کاملا قرمز شده بود. و از همون لحظه چشمهام به شدت شروع به خاریدن کرد و دستهام به همین ترتیب و … .
فوری لباسهامو در آوردم و ریختم توی ماشین لباسشویی و خودم رفتم حموم، به این امید که درست بشه، تاثیر داشت اما هنوز با «خوب» خیلی فاصله داشت. خلاصه اون شب تا صبح توی رخت خواب چشمهامو خاروندم و به معنای واقعی دهنم آسفالت شده بود. فرداش قضیه رو برای خانومه تعریف کردم و خیلی ساده گفت که:«طبیعیه، یه آنتی هیستامین بزن حله!»
خود حاج خانوم هم موارد خاص خودشو داشت. دائما توی پذیرایی در حال نگاه کردن فیلم بود، تقریبا ۱۵ ساعت در روز. بعضی وقتها که بالا توی اتاقم بودم، صدای قاه قاه خندههاش میومد، منم که مدتهاست دیگه از اون خندههای خرکی نتونستم بکنم، میومدم پایین که ببینم چی داره میبینه که اینقدر باحاله، بعد مثلا میدیدم داره فیلم «اره ۳» رو نگاه میکنه و از خنده میترکه! خلاصه یه طوری فضای خونه اونجوری که من دوس داشتم نبود. این شد که چشمامو بهانه کردم و بهش گفتم من دارم جمع میکنم میرم! فقط مشکل این بود که باید یه پولی به عنوان جریمهی فسخ قرارداد میدادم که اونم سگخور!
خلاصه دوباره افتادیم به گشت و گذار توی مملکت غریب(!) و بالاخره مثل تمام اتفاقات یک سال گذشته برای من، همه چیز توی دقیقهی آخر جور شد. یه خونه پیدا کردم که صاحابش داشت کل تابستون رو میرفت چین و در به در دنبال یکی میگشت که بذاره توی خونه و بتونه یه پولی از بغلش در بیاره! آخه تابستونا اینجا مستاجر خیلی کم پیدا میشه. منم که دیدم تنور داغه حسابی چسبوندم و بهش گفتم من میام فقط با یه قرارداد ۳ ماهه، تازه کرایهی دو ماه رو هم بیشتر نمیدم! بالاخره بنده خدا یه کم چک و چونه کرد و آخرش قبول کرد و این شد که پولی که توی خونهی حاج خانوم سوخته بود اینور دوباره زنده شد! حالا این شد که فعلا من قراره ۳ ماه تک و تنها توی یه آپارتمان دوخوابه زندگی کنم و احتمالا از تنهایی دیگه جدا بپکم.
دوباره تمام وسایل رو جمع و جور و بستهبندی کردم و باز مزاحم آقا رضا (همون پسر با مرامه!) شدم و یه دور دیگه سمت خونهی جدید. دوباره تمیز کاری خونهی قبل و تمیز کاری خونهی جدید[۱] و بالا و پایین کردن مجدد همهی وسایل… خلاصه هرچی نباشه یه رکورد گینس واسه خودم زدم، دوبار اسباب کشی توی ۴ روز! حالا فکر کردن به اینکه ۳ ماه دیگه دوباره باید اسباب کشی کنم حالمو خراب میکنه! ولی خوب در مجموع بازم یه جوری حال میده. نمیدونم. خیلی خستهام. راستی اینم یکی از اون گربههای دیوسه که این مصیبت رو سر من آورد.

——————————————————————-
۱/ یه چینی رو اگه بهش رو بدی، رو همون میزی که غذا میخوره، همونجا هم میرینه. تمیز کردن خونهای که قبلا یه چینی توش زندگی کرده کار هر کسی نیست!!

۱۲ اردیبهشت ۸۹ @ ۶:۲۰ ق.ظ
مبارکه ;(
خوش بگذره تو خونه جدید
۱۲ اردیبهشت ۸۹ @ ۶:۲۷ ق.ظ
اینقدر از اسباب کشی کردن ننال! اگه اسباب کشی کردن من رو تو اراک تو سال سوم میدیدی الان کلی احساس رضایت و آرامش بهت دست میداد :دی :دی :دی
۱۲ اردیبهشت ۸۹ @ ۱:۱۹ ب.ظ
امید جان تو هنوز راجع به اینکه تو یه کشور دیگه اوضاع کارای معمولی هم خیلی فرق داره درک خاصی نداری! اسباب کشی «اراک» هرچی باشه «اراکه»!!! پس الکی قپی نیا داداش!
۱۲ اردیبهشت ۸۹ @ ۴:۵۶ ب.ظ
e belakhare neveshty ke che kardi;)baba che dastanayi dashty vase khodet:D vali taghir tahavol khube dar har surat hal mide
۱۳ اردیبهشت ۸۹ @ ۴:۵۰ ق.ظ
سلام.خسته نباشی داش بهروز.



با این داستانی که گفتی مث اینکه تنت می خاره برای اسباب کشی.رفتی ۳ ماهه بستی
با امید موافقم.به عنوان یکی از اونایی که تجربه داشتم.انصافا تو اون چند روز روحیه و سطح انرژی آدم به صفر می رسه و به شدت خسته کننده
اون دلیلی که آوردی درسته اما بر عکس.چون اونجا همه چی حساب کتاب داره باید بهتر از اینجا باشه.
حالا در کل مصیبتیه.خدا بهت صبر بده
به اون رفیقت سلام گرمه منو برسون
۱۳ اردیبهشت ۸۹ @ ۱۲:۲۵ ب.ظ
ای بابا محمود جون، خارش کجا بود! این خونه یه چینی توش زندگی میکرده، که قراره برای بعد تابستون دوباره برگرده. اگه میخواستم بیشتر ببندم باید با یه چینی زندگی میکردم. توی نمیدونی این چینیها چقدر کثیفن.
دلیل ۳ ماهه بستن این بود
۱۴ اردیبهشت ۸۹ @ ۳:۲۷ ق.ظ
بهروز جون، خدایی!! تو چند بار تو ایران اسباب کشی کردی؟
۱۴ اردیبهشت ۸۹ @ ۳:۴۲ ق.ظ
زیاد! مگه ایران فقط اراکه؟
۱۴ اردیبهشت ۸۹ @ ۱:۴۷ ب.ظ
نویسنده محترم وبلاگ
سلام . قصد داریم در یکی از این روزهای بهاری که بوی دلنشین بهار نارنج شهر دوست داشتنی و زیبای ما را فرا گرفته است به جهت همفکری و تبادل نظر در راستای استفاده از ظرفیتهای متعدد وبلاگ نویسی در گرگان و ضرورتهای حمایت و ترویج آن در نشستی عصرانه ، گردهم آئیم و به هم اندیشی و گفت و گو با یکدیگر بپردازیم.
زمان : ساعت ۶ عصر جمعه ۱۷ اردیبهشت
مکان : شورای شهر گرگان / بماند که دور از گرگانی اما خواستیم یادی ازت کرده باشیم.
۱۵ اردیبهشت ۸۹ @ ۱:۵۹ ق.ظ
belakhare up kardi!to mage too omret ba gorbeha saro kar nadashti ke nemidoonesti be
gorbe hasasiat dari?!ishala dafeie bad ye khooneie tamize bedoone hajkhanoom giret biad:D
۱۵ اردیبهشت ۸۹ @ ۱۲:۵۵ ب.ظ
اولا راجع به اراک درست صحبت کنین
بعدشم جای این گربه یه عکس از خودت تو اون قیافه وحشتناک مینداختی یکم میخندیدم دلمون وا میشد
۱۵ اردیبهشت ۸۹ @ ۱:۵۶ ب.ظ
ببینم مگه ما راجع به اراک چی گفیم؟؟؟!!!!
شما بگو کجاس درست صحبت نکردیم ما درستش کنیم :دی
تو یه پست دیگه هم یکی به خودش گرفته بود!
اعتماد به نفستون کمهها ;(
۱۷ اردیبهشت ۸۹ @ ۷:۴۹ ق.ظ
منم موافقم
۱۸ اردیبهشت ۸۹ @ ۳:۴۹ ق.ظ
سلام
این چن وقت که یه کم بهت سخت گذشته امیدوارم حداقل با این ۳ ماه حال کنی.
موفق باشی
۱۸ اردیبهشت ۸۹ @ ۴:۵۹ ب.ظ
همچین نوشته اسباب کشی کردم انگار مثلاً وسایلش چقدر هست…۴ تا کتاب که دیگه اسباب کشی نمیخواد!
۱۹ اردیبهشت ۸۹ @ ۱:۵۷ ق.ظ
مهدی جون! منم به خدا اولش همین فکرو میکردم. حالا سرت میاد میفهمی! راستی خودتم آپ کن دیگه نکبت!
۲۱ اردیبهشت ۸۹ @ ۱۱:۳۳ ق.ظ
Why doesn’t Tarzan have a beard?
۲۱ اردیبهشت ۸۹ @ ۲:۱۸ ب.ظ
salam … baraton arezoye behtarinharo daram … zendegi khob va rozhaye khobtar … babate hozore mehrabanetonam binaahayat azaton mamnonam … omidvaram kesalateton ham be zoadi raf beshe … shad bashi..
۲۸ اردیبهشت ۸۹ @ ۹:۳۱ ق.ظ
سلام بهروز جون چه عجب آپ کردی خبر هم که نمی دی گفتم یه سر بزنم ببینم تو وبلاگت چه خبره.تو نسبت به گربه ها حساسیت داری یا اونا مریضی داشتن چه گربه زشتی هم هست خاک تو سرش به هرحال مواظب خودت باش اون ور دنیا اگه خدایی نکرده مریض شی زبونم لال کی می خواد ازت پرستاری کنه.حالا شایا خواست و صاحب خونه جدیدت بر نگشت حالا حالاها.اما به نظر من تنهایی زندگی کردن بیشتر حال می ده سعی کن بهت خوش بگذره .راستی خاطراتتو هم می نویسی؟
اوه خیلی حرف زدم الان ساعت ۶ عصره و من نیم ساعت پیش اومدم دفتر من منشی دفتر بازرگانی ام اینجا هوا بشدت گرمه ومنم حوصله م سر رفته پس عجیب نیست که همچین کامنتی دادم.
۱۲ تیر ۸۹ @ ۷:۲۷ ق.ظ
خرابتم داش بهروز, دیدم آپ کردی خودمو آماده کردم که حسابی بخندم بس که سبک نوشتنت چیزشراماتیکه
طاقت بیار رفیق سال دیگه این موقع پیشتم