دیگر بهار هم سر حالم نمیکند…
حواسم به تقویم نبود، از دلانگیزی نسیم این بار نه خیلی سرد «پرنس جورج»، یادم افتاد که نوروز نزدیک است. یادم افتاد که باید به سبزهی کوچکی که احتمالا تنها «سین» نوروز من خواهد بود، آب بدهم. با عشقی که برای خودم هم قابل درک نیست دوستش دارم، مثل همه چیزهای دیگری که دوست داشتم، جوانههای کوچکش را با حس پدرانهای نگاه میکنم؛ ناخودآگاه در ذهنم جملهای میگذرد: «نوروز امسال، دست کم آرامش دارم…»
آسمان پرنسجورج طبق معمول ابری است و وقت گذرانی من هم - اگر مشغله و درس و تحقیق امان بدهد – نشستن روی صندلی، روبروی پنجرهی بزرگ رو به حیاط و فکر کردن است. این روزها احساس میکنم اینجا زندگی چقدر همان چیزی است که میخواستم؛ اینجا سوال میکنی، جواب میدهند؛ کار میکنی، پول میدهند؛ تحقیق میکنی، بررسی میکنند و میپذیرند؛ باقی ذهنت برای خودت است. نه سوالی که مجبور باشی با لبخند تصنعی یک بار جواب بدهی و صد بار توی دلت بگویی «آخر به تو چه…» ، نه بار سنگین احترام پوشالی به «بزرگترهایی» که اندازهی گاو نمیفهمند، نه هیچچیزی که یادت بیندازد تو از کدام خرابشده آمدهای و هفت جد و آبادت کدام هوسبازهای هرزهی نمازخوانی بودهاند… این روزها احساس میکنم شرایط چقدر برای فرورفتن در خودم مهیاست؛ صدای مزاحمی نیست که بعد از ساعتها به یادم بیاورد که خارج از ذهن من هم دنیایی است.
فکر میکنم، مثل همیشه. ذهن ریاضیگرای مردانهام باز هم مرا به حساب و کتاب میاندازد. فکر میکنم به اینکه با سن و سال نسبتا کم جایگاه خوبی دارم، به اینکه موقعیتی دارم که شاید برای خیلیها آرزو باشد، به این که سالمم، به این که «فکر میکنم»، به اینکه ظاهرا «موفقم»؛ به اینکه انگار «همه چیز خوب است»، و همیشه به همینجا که میرسم، ندایی میآید که «نه، باور نکن».
دوست دارم آرامش حتی بیشتر از این باشد؛ دوست دارم تمام باقیماندهی عمرم را روی همین صندلی، روبروی همین پنجره بگذرانم. دنیا را نمیفهمم. بازیهایش را دوست دارم اما از بازی کردنهایش میترسم. از فکر کردن به وارونگیهایش گیج میشوم… مادرم میخواست ادامه تحصیل بدهد، اما ازدواج کرد و نشد؛ خواهرم میخواست ازدواج کند، اما نشد و ادامه تحصیل داد؛ من آرامش کوچکی میخواستم با پیدا کردن نیمهی گمشدهای و شوق دویدن در راهی که روزی با تمام وجود منتظر همسفری برای پیمودنش بودم؛ حالا انگار هر روز «موفقتر» از دیروز میشوم و دورتر از جایی که قرار بود باشم، نمیدانم که کجای راه را اشتباه رفتهام…

دنیای بیرون تنها به درد کودک درون میخورد؛ برای همین است که سالهاست این کودک را رها کردهام تا هرچه میخواهد بکند و خودم، سالهاست که روی این صندلی، روبروی این پنجره نشستهام و هنوز به یقین نمیدانم که اصلا چنین پنجرهای در خانهی من هست یا نه؛ هنوز نمیدانم که حیاط پشت پنجره مخلوق ذهن من است یا «مثلا» واقعیست؛ هنوز نمیفهمم که آن زوج جوان لعنتی چرا باید هر روز مقابل پنجرهی من دوستداشتن ٍ توام با داشتن را به رخم بکشند؛ هنوز نمیفهمم این پنجرهی لعنتی چطور هزاران فرسنگ را زودتر از من طی کرد و چطور فهمید که باز کجا مرا گیر بیاورد…
حالا هروقت گذری به دنیای بیرون میزنم و آدمهای «معمولی» دور و برم را میبینم که دارند زندگی «معمولی»شان را میکنند، بغض میکنم. کارم از آرزو کردن گذشته است؛ حالا فقط افسوس میخورم و لاشههای آرزو را از گوشهای به گوشهی دیگر میاندازم که جلوی چشم نباشند، هرچند نمیشود. هنوز هم گاهی خواب تو را میبینم، اما سعی میکنم که به روی خودم نیاورم.
«با این همه عمری اگر باقی بود٬ طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان…»

۲۱ اسفند ۸۸ @ ۶:۳۴ ق.ظ
ایندفعه اون به قول خودت «کودک درون» اجازه داد خودت بنویسی.
چیز ِ «گفتنی»ای نیست که بخوام کامنت بذارم.
۲۱ اسفند ۸۸ @ ۷:۵۴ ق.ظ
اینجا همه چیز خوب است اما تو باور نکن…
خیلیاش حرف دل خیلیا بود.
۲۱ اسفند ۸۸ @ ۳:۱۶ ب.ظ
امان از دست اونایی که کارها و حرف ها و چیزای زیادی بلدن و ناامید کردن یکی از اونا
۲۱ اسفند ۸۸ @ ۴:۱۷ ب.ظ
دقیقا n روز و m ساعت پیش که باهات چت می کردم(۰=۰,n).ازت پرسیدم نمی خوای مطلب جدید up کنی. گفتی آره و با سوالی که من کرده بودم .گفتی موضوع جدید تو همین مایه هاست.فهمیدم چی می خوای بنویسی.یه چیز جالب .بازم می خوای باور کن می خوای نکن.چون خیلی مدت دیگه برام مهم نیست.کسی حرفمو باور می کنه یا نه.فقط حرفی رو می زنم که خودم باورش دارم.من دقیقا می دونستم می خوای چی بنویسی از یه هفته قبل.نمی دونم چرا اما وقتی اینو خوندم برام تازگی نداشت.به دو دلیل.
۱/خیلی از زمانه فکر کردنم بهش اختصاص داره.
flash back:
{ موقع تصمیم گیری همیشه سعی می کنم تو لحظه بهترین تصمیمو بگیرم .نه درست ترین تصمیم.موقع تصمیم گیری سعی می کنم سوم شخص باشم و از بالا نگاه کنم.مهمترین چیز برام اینه که تصمیمی بگیرم که بعد ها پشیمونی در کار نباشه.موقع رفتن از این دنیای خاکی افسوس نخورم.و پشیمان نباشم که چرا فلان کارو انجام ندادم یا اون یکی رو انجام دادم.
می گن آدم خیلی خوبه که تو حال زندگی کنه نه تو آینده و نه تو گذشته .اما من سعی می کنم برم بالا(همون سوم شخص) از آینده به حال نگاه کنم و پل های گذشته رو هم ببینم.که سالمن یا ترک برداشتن یا با تصمیمم فرو خواهد ریخت. }
همه ی اینا رو گفتم که بگم این موضوعی که گفتی تنها موضوعی که از الان فکر می کنم بعد ها پشیمونی برام به بار میاره یعنی خیلی زودتر از لحظه ی رفتن.اگه یادت باشه(قبلا یه صحبت هایی کرده بودیم) می خواستم برم تو کتاب ها.فکر می کردم می تونم یکی از اون افسانه ها رو زنده کنم. اما دیگه خودمو دور می بینم .فکر می کنم ازش دور شدم.اینه که داره داغونم می کنه.بزرگترین آرزو مو از دست دادم.دیدی یکی یه چیزو می بینه و انقدر براش سنگینه که سعی می کنه خودشو بزنه به کوچه ی علی چپ و شروع می کنه سوت زدنو از کنار اون واقعه گذشتن.اما اون واقعه اتفاق افتاده و نمی شه کاریش کرد و به دلیل اینکار یهو روسرت آوار می شه.فکر می کنم این ماجرا اینجوری اتفاق افتاد.حداقل برای من.ما سوت زدیمو زدیم تا به اینجا رسیدیم.نمی دونم برا تو چطور بوده.نمی دونم رسوندم یا نه.مثل مادر یا پدری که تو دست بچش سیگارو می بینه اما چون نمی خواد باور کنه.با یه تذکر از کنارش رد می شه.یا اصلا یه طور رفتار می کنه که اصلا ندیده.اما چند سال بعد اون شده یه معتاد داغون.شاید اون لحظه می شد ماجرا رو جمعش کرد.البته من نظرات خودمو گفتم.نه اینکه در مورد تو صدق کنه.این چیزی بود که در مورد من صدق می کرد.نمی دونم چطوری اما من یه هفته منتظرم این مطلبی که نوشتی رو بخونم.چون می دونستم می نویسی و فکر می کردم آرومم می کنه.و بالاخره نوشتی.ممنون.اما بر عکس شد به جای آروم شدن آتشی بود بر این …
۲/فکر کنم تو همون اولی گفتم.
هیچ وقت خودم!!! اینجا کامنت نمی ذاشتم .نمی دونم چی شد که اینبار کامنت گذاشتم.آخرین لحظه می خواستم پاکش کنم اما …
۲۱ اسفند ۸۸ @ ۴:۴۲ ب.ظ
سلام داش بهروز.تازه رسیدم خونه.می خواستم اولین نفری باشم که نظر میدم اما خوب نشد.ولی با مطلبی که نوشتی و نظرات دوستان همون بهتر که اولی نبودم;-) فکر می کنم غم غربت باعث شده به بعضی چیزا بیشتر فکر کنی.این از دوجنبه قابل بررسی.یه جنبه مثبت داره و یه جنبه منفی.بقیشو خودت بنویس.

سعی کن سخت نگیری تا بوده همین بوده.بعضی اوقات برای موفقیت باید خیلی چیزا رو زیر پا گذاشت.پیشرفت و موفقیت به همین سادگی به دست نمی یاد.هر شخص باید با توجه به علایق و سلایق و شخصیت خودش ببینه آیا اون چیز هایی رو که زیر پا گذاشته به اون چیزی که داره به دست می یاره می ارزه یا نه.همیشه به این فکر کن.اگه می ارزه که شک نکن و ادامه بده و اگه نمی ارزه درنگ نکن…
کسی که بین این ها دودل به همچنین مشکلاتی بر می خوره.یکمشم از تنهایی.شاید زیادی حساس شدی.کلا که همرو بردی تو غم.کامنت ها نشون می ده اینو.مخصوصا آخریش.که انگار دل پری داشته.فکر می کنم با این موضوع یه طورایی همه درگیرن.یکی کمتر یکی بیشتر.امیدوارم بهترین اتفاق برای هر کس اتفاق بیفته.خیلی مخلصیم.عیدتم پیشاپیش مبارک.سبزرو زیاد آب ندی خشک شه
به دنیا بخند که بدترین حس به نظرم اینه که ببینی دنیا داره بهت می خنده
شاد باش پسر که برا غصه وقت فراوونه.
۲۱ اسفند ۸۸ @ ۴:۴۳ ب.ظ
درود دوست عزیز، میشناسمت و هرچی که میگی باور می کنم، عمیق عمیق، نگران نباش.
مشکل همینه برادر، مثل تو که وقتی خودت نیستی همیشه اسمت رو مینویسی و یک بار که خودت میشی حتی نمیتونی اسمت رو بنویسی، درست مثل خودم؛ که هنوز حتی به اسم خودم هم اعتماد ندارم، مبادا دستمو رو کنه…
اما از خوندن کامنتهات همیشه خوشحال میشم، چه با اسم، چه بی اسم؛ حس اینکه کسایی هستن که نوشتمو درک میکنن خیلی حس خوبیه. به هر حال، شاید بهتر باشه از کنار این نوشته هم سوت بزنی و …
مخلصم
۲۱ اسفند ۸۸ @ ۵:۳۸ ب.ظ
اقا ترکوندین.خیلی … داری بهروز جوون.من حس تو و اقای شجاع ترین ترسو یا شایدم ترسوترین شجاع!!!رو داشتم.به این نتیجه رسیدم تا حالا سوت می زدم.
یاد فیلم سینما پارادیسو افتادم و با نتیجه گیری فیلم هم موافقم.با نظر محمود حال نکردم اخه حرف بچه ها حرف دل بود ولی حرف محمود عقل گراست.می خام یه نکته به حرفای بهروز و فردی که ترکوونده بود بگم اونم اینه که همه چیز ابعاد مختلفی داره و ما نمی توونیم همه ی جنبه های یه چیزو ببینیم.مثل اینکه به یه مکعب از رو به رو نگا کنی و بُعد سومشو نمیبینی ولی ازطرفی میدونی مکعبه پس توی ذهنت بُعدی که ندیدی رو می سازی.ولی مطمئنا واقیتو اگه ببینی با اون چیزی که ساختی معمولا فرق میکنه.
راستش با نظر خودمم حال نکردم چون عقل گرا بود .شاید دارم توجیه می کنم.
امشب به چالش کشیده شدم.دمتون گرم.
۲۱ اسفند ۸۸ @ ۶:۵۸ ب.ظ
تو اون کانادا به اون گندگی نمی تونی ۶ تا سین پیدا کنی؟ سیب اونجا پیدا نمی شه؟ سنگ؟ سس مایونز؟ سوسک؟ سرکه (خارجیش می شه vinegar) صابون (با کمی اغماض)؟ از تو ا ون نماز جمعه سفلیس یادگاری نیووردی؟ مهندس کامپیوتر ما رو نگا کن. عرضه پیدا کردن ۶ تا سین نداره. اصلا مگه خودت سافتور انجینیر نیستی؟ یه سینش می شه خودت.
تو رو نمی دونم، ولی جد و آباء من هرزه و هوسباز بودن، ولی نماز خون نبودن. توهین نکن. تازه بزرگترهایی که من دیدم بیشترشون به اندازه گاو می فهمن (تا حالا با موتور رفتی تو گاو؟ تا بهش نخوردی نمی فهمه چه خبره!).
اسکیزوفرنی هم که گرفتی. اون ندا مدا نیستش، توهمه داداش. زود درمانش نکنی مغزت کمپلت قاط می زنه، بهش شوک می زنن. دکتر خوب سراغ دارم. دکتراش رو تو رشته متوهم شناسی بالینی پیشرفته، زیرشاخه “باور نکن” گرفته.
رو اون صندلی مثل اینکه خیلی بهت خوش گذشته ها! وای میستی اون “دوست داشتن” اون زوج جوون لعنتی رو دید می زنی بعد میای اینجا تریپ افسرده می گیری که مثلا بهت سخت می گذره؟ من که خیلی دلم می خواد “دوست داشتن” بی سانسور و به طور زنده ببینم. داری میای ایران بی زحمت اون صندلی و اون پنجره رو هم با خودت بیار بعدا باهات حساب می کنم.
سلام دختر خانمی که این آقا هی خوابتو می بینه! من که می دونم تو اینو می خونی. دیگه این قدر عشوه نیا دیگه واسه من. بیا زنش شو، اینقدر اینجا این غر نزنه. سپوخت ما رو این. ببین از این بهتر دیگه گیر نمی آد. همه پسرا همین پخن. این حداقل خارجو دیده، با من همکلام شده یه مقدار مغزش رشد کرده. حالا یه خرده توهم موهم داره، صدا مدا می شنوه، نماز جمعه رفته، ولی بی خیال شو دیگه. همه پسرا یه مرضی دارن، مال این اینطوریه. بله رو گفتی دیگه؟!
خب می دونم این همه مسخره بازی جاش اینجا نبود. ولی این مکانیزم دفاعی من در برابر تلخی زندگی و زندگی تلخه. راه دیگه ای در برابر بهمن مشکلات نمی شناسم. بهشون می خندم شاید خجالت کشیدن و دست از سرم ورداشتن.
گفتی نوروز و درد منو تازه کردی. نمی دونم چرا چند ساله دیگه نوروز به من هیچ حسی نمی ده. اون شادی زایدالوصفی که در کودکی در لحظه تحویل سال حس می کردم منشأش چی بود؟ چه چیز من اون موقع داشتم و الآن ندارم که زیبایی نوروز رو نمی تونم درک کنم؟ چی در من مرده؟ چی رو در من کشتن؟ آخرین تصویری که از نوروز دارم اون دو چهره منحوس و قطع اون موسیقی جاودانیه. یه خاطره مبهم دارم که نوروز خیلی زیباتر از اینها بود.
متنت اینقدر شیوا و زیبا بود که سفره دل خیلیا رو وا کرد. برام خیلی جالبه که هممون این بغضها، این حسرتها، این اشکها، این “در آینده چه بلایی سرم می آد”ها، این “چرا من اینقدر بدبختتر از بقیه هستم”ها، این “بابا من نمی خوام خاص باشم، می خوام معمولی باشم”ها، این “چرا به فلانی نرسیدم”ها، این “چرا دیگران منو خوشبختتر و موفقتر از اون چیزی که هستم می بینن”ها رو تجربه می کنیم و باز خودمون رو تنها می دونیم. چرا؟ چون هممون یه ماسکی به صورتمون می زنیم و بقیه رو از دیدن رنجهامون، از دیدن خود واقعیمون محروم می کنیم. یکی ماسک همیشه خندان می زنه، یکی ماسک باکلاس، یکی ماسک موفق، یکی هم ماسک متفکر. دونستن اینکه دیگران هم همین تجربه ها رو دارن، این دردها مشترکن، اینکه این سختیها به تعداد تک تک آدمهایی که پا به این دنیا گذاشتن احساس شده، اگه درمان نباشه، لااقل مسکن هست. ازت ممنونم که این شجاعت رو داشتی که ما رو با درونی ترین و خصوصی ترین احساساتت سهیم کنی.
۲۲ اسفند ۸۸ @ ۳:۰۷ ب.ظ
خوشحال باش که بهار امسال حداقل آرامش داری،یه پنجره داری که بشینی پشتشوکسی هم نباشه که خلوتتو بهم بزنه و از همه مهمتر خداروشکر کن که اگه یوقت دلت واسه چیزی یا کسی یا.. تنگ شدو یکم دلتنگی کردی کسی نمیره دوروز بعد همه جا جار بزنه;)
۲۳ اسفند ۸۸ @ ۴:۲۷ ب.ظ
سلام بهروز گون،
چقدر بچه ها حرف دارن بزنن، جدای از این حرف ها چه حالی داشتن اینقدر تایپ کردن. معلوم که دل پری دارن.
نبینم حال ندار باشی!؟!؟ والا حال ما هم این جا حرفی نداره. اینجا بحث سر چروندن غازه (یه لحظه برام این سوال پیش امد که غاز رو با “ق” می نویسن یا با “غ”!!!!!)
بیخیال، آقا یه لطفی بکن، بیا برو بیرون با این گوزن ها یه عکس بگیر بفرست. حالا که دوربین هم داری (البته اگه گوزن هاش “گو” هم نداشتن اشکالی نداره)
بجای اینکه هی جلوی پنجره بشینی فکر کنی با اون روبیک ور برو شاید یه چیزی بشی(البته نمی دونم روبیک رو داری یا همون روز انداختیش دور!؟!؟!؟!!؟)
موفق باشی
۲۷ اسفند ۸۸ @ ۳:۵۸ ب.ظ
۲۸ اسفند ۸۸ @ ۱:۲۴ ق.ظ
سلام . آقا بهروز عزیز این از ته دل نوشتن هایت چه قدر به دل میچسبد!!! هر جا که هستی موفق و پیروز و سربلند باشی.
۲۹ اسفند ۸۸ @ ۵:۰۴ ب.ظ
من که بیخیال شدم…تو هم سال جدیدی بیا بیخیال شو… خوش میگذره!
۲۹ اسفند ۸۸ @ ۵:۴۶ ب.ظ
حالا مهدی جون میبینمت!
من تا حالا صد دفعه بی خیال شدم!
۸ فروردین ۸۹ @ ۷:۴۱ ق.ظ
سلام سال نو مبارک
اگه تونستی از این به بعد یک کم شاد تر بنویس کلی دلم گرفت
سال خوبی داشته باشی پر از موفقیت
۱۱ اردیبهشت ۸۹ @ ۵:۵۸ ق.ظ
بهروز جان سلام
من همیشه بلاگت رو می خونم . این دفعه با تاخیر طولانی خوندم و واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم ، خیلی جالبه خیلی ها واسه خودشون دریچه ای دارن که فقط خودشون می تونن ازش نگاه کنن ، خیلیا خونه گرم و اید ه الی دارن که نماد خوشبختی محضه و آدم از دیدنش لذت می بره ،خیلیا واسه خودشون کوچه خوشبختی دارن که به آدمایی که توش راه می رن حسرت می خورن ،خیلیا …
نثر قشنگی داری و خوب می نویسی ،امیدوارم موفق باشی