Just Update
درود! امشب (البته برای بیشتر شما امروز!) فقط اومدم پراکنده آپدیت کنم. هفتهی گذشته آبستن حوادث خاصی بود واسه من که امیدوارم روندش ادامه داشته باشه!
۱/ لپتاپ من مجددا سوخت، این بار دیگه تا دسته هم سوخت، خلاصه به طور جدی داشتم به فروش قطعههای سالمش فکر میکردم که یه دفعه زد به سرم و با یکی از احمقانهترین حرکات زندگیم، کلا ورق رو برگردوندم! لپتاپ رو کامل باز کردم، تا ته تهش، MainBoard رو به طور کامل خارج کردم؛ تمام قطعاتی که میشد جداشون کرد رو جدا کردم، بعد Mainboard رو گذاشتم توی فر! با دمای حدود دویست درجهی سانتیگراد، برای ۵ دقیقه، بعد درش آوردم و یه جاهای خاصیشو فشار دادم، و بعد همه چیو دوباره سر هم بندی کردم و از اون روز تا حالا، داره مثل بنز کار میکنه! (بی پولی هم دنیاییه…)
آره میدونم باورش سخته، ولی حقیقت داره؛ البته اینقدرا هم که شما فکر میکنید تخماتیک نبود حرکت، یه سری تحلیلهای تکنیکی پشتش بود که واسه امید توضیح دادم. جهت اطلاع از جزئیات فنی با امید تماس بگیرید. نکتهی مهمتر اینه که سالها بود دلم میخواست یه لپتاپ مفت گیرم بیاد که بتونم تا تهش همهی دل و رودهشو باز کنم ببینم توش چه خبره، جدای از تعمیر شدن لپتاپ، به خاطر به دست اومدن چنین فرصتی تا یکی دو ساعت تو یه منطقهی خاصی از بدنم عروسی بود!
۲/ از طرف یه تیم فوتبال کانادایی داخل دانشگاه که توی سطح Advance (همون شاخ خودمون) بازی میکنه دعوت شدم برم براشون بازی کنم. کلا هرچی نباشه توی فوتبال پیشرفت قابل توجهی داشتم طی این مدت! فکر میکنم دلیلش اینه که اینجا وقتی میری تو زمین، دور و برت چیزای زیادی میبینی که بهت انگیزه میدن!
۳/ جالبترین چیز؛ به تنهایی شدم نمایندهی چهار دپارتمان کامپیوتر، ریاضی، فیزیک، و مهندسی شیمی! یعنی از فردا جلسات بررسی Applicationهای دانشجوها برای این چهار دپارتمان شروع میشه و من به عنوان تنها دانشجوی حاضر در این جلسات؛ در کنار اساتید و مدیر گروهها و کارشناسها، حق رای دارم. اگه در حال حاضر میخواین واسهی یکی از این رشتهها اپلای کنین، بالاخره من تو قلب زمین حریفم، میتونم یه دونه رای براتون بدم؛ البته شیتیل اساسی از ملزوماته! داستان این قضیه هم اینه که اینا گفتن برای بررسی Applicationهای متقاضیهای جدید، یه نفر هم میخوایم که بتونه از دید دانشجو به این مراحل Apply نگاه کنه! منم که کلا تخصصم نگاه کردن به چیزای مختلف از زوایای دید مختلفه، به همراه ده دوازده نفر دیگه رفتم ثبت نام کردم. بعد از اینکه توی مصاحبه از بین این جماعت فقط من انتخاب شدم، فهمیدم که دیگه توی انگلیسی هم به مرحلهی بلبل زبونی رسیدم!
۴/ دو هفته دیگه احتمالا با ماشین این همخونهم دوباره میرم ونکوور! بعد از این مدت که تقریبا ۴۰ روز رو با فقط ۴ مدل غذا گذروندم، به شدت احساس میکنم باید دو سه روز خونهی خواهرم بستری بشم! وااااااااااااای عارفه!
۵/ زندگی کاملا مستقل رو خیلی دوست دارم، حتی اگه به خاطر کمبود وقت روزی دو وعده بیشتر غذا نخورم. بر خلاف همیشه، این روزها دقیقا خودم تصمیم میگیرم که به چی فکر کنم (هرچند عکس قضیه صادق نیست هنوز، یعنی بعضی وقتها یه تصمیم غلط میگیرم و دیگه دست خودم نیست که بهش فکر نکنم!). هنوز پسر خوبیام.
۶/ امروز سر کلاس، برای اولین بار یه تیکه به زبون انگلیسی انداختم و بیست و چهار پنج نفر کلی خندیدن. فرقش با ایران اینه که اینجا استاد خودش کلی استقبال میکنه. راستی یه دوربین عکاسی هم توی مزایده بردم! البته ۱۰ روز دیگه میرسه دستم…
جمعبندی: حال من خوب است؛ اما تو باور نکن…

۱۱ اسفند ۸۸ @ ۴:۴۴ ق.ظ
از حرکت لپتاپت خیلی خوشم اومد. من که تستیکل نمی کردم این کارو بکنم!
۱۱ اسفند ۸۸ @ ۵:۲۱ ق.ظ
این تیمه با اون قبلی فرق داره؟ یا همونه؟
۱۱ اسفند ۸۸ @ ۶:۵۱ ق.ظ
خبرهای جالبی بود.خیلی خوشحال شدم.کارت درسته داش بهروز.به یه سری استعدادات یه کم شک وارد بود.البته من مطمئن بودم.چون از نزدیک می شناختمت
بقیه رو تو چت بهت می گم.البته چیز نیست که اینجا قابل گفتن نباشه اما تو کامنت حجمش زیاد میشه.اینجا جاش نیست.با فوتبال که خیلی حال کردم.ایشالا تیم ملی 

به این موقعیت حرفه ای نگاه کن نه تفریح.در کل خوشحالم که رو دور شانسی البته بماند که از دید من شانس وجود نداره.این پشتکار و جسارت و انرژی مثبتی بوده که داشتی و سیگنال های مثبتی که تو محیط پخش کردی شرایط رو به نفعت رقم زده.
موفق باشی .راستی اسفند یادت نره.چشمت نزنن
۱۱ اسفند ۸۸ @ ۱۱:۱۰ ق.ظ
ووو…چقد بت خوش میگذره!!!بندهای ۶ گانه رو باور کنیم یا جمع بندیتو؟
۱۱ اسفند ۸۸ @ ۳:۴۴ ب.ظ
امید جان! این تیمه با اون تیمه فرق داره! اینا خوشگلترن!
محمود جونم بابا دمت گرم؛ خیلی خاک پاتیم!پیغامت رو توی یاهو خوندم، تمام قسمتهاشو قبول دارم به جز اینکه یه کم زیادی چوب کاریمون کردی
۱۱ اسفند ۸۸ @ ۵:۲۳ ب.ظ
راستی بهروزبا جوابی که به امید دادی میگم نکنه تو تیم بانوان بازی میکنی.اونجا ستاره شدی؟!!!!
در ضمن
من نظر شخصیمو گفتم .چیزی عاید ما نمی شه که بخوام تملق و چاپلوسی کنم.خدا رو شکر کارمونم تو دنیا پیش هیچ کس جز خدا گیر نیست.اینا رو گفتم که بدونی تو اون صحبت ها هیچ دلیل غیر منطقی و احساسی تاثیر گذار نبوده.مردد بودم بهت بگم یا نه.اما گفتم شاید دلگرمی باشه برای ادامه کار.امیدوارم باعث غرور کاذب نشه که بد می خوری زمین مثل همونی که برات مثال زدم
البته می دونم که جنبشو داشتی
یا حق
۱۱ اسفند ۸۸ @ ۵:۲۵ ب.ظ
اها تو کامنت بالا گفتم اسفند که درستش میشه اسپند البته بماند که ما میگیم اسفند شماهارو نمی دونم.
(فارسی را پاس بداریم)
۱۱ اسفند ۸۸ @ ۷:۴۳ ب.ظ
محمود جان اولا که اینجا تیم بانوان و آقایان وجود نداره، همه چی همه جا قاطیه (حالا تصور کن که من شب دوم به اصرار همخونهم رفتم استخر، و یهو فهمیدم این «خارج» که میگن یعنی چی!)
دوم اینکه مخلصیم!
سوم اینکه پارسی را پاس بداریم، خود «فارسی» عربیه.
۱۲ اسفند ۸۸ @ ۳:۲۴ ق.ظ
What are costs for periodic assessments?
۱۲ اسفند ۸۸ @ ۵:۰۲ ق.ظ
بهروز رفتی اونجا حسابی شاخ شدی. دمت گرم، application ما رو هم ۱ نگاهی بنداز
۱۲ اسفند ۸۸ @ ۹:۲۲ ق.ظ
salaaaaaaaaaaaaam behrooz
oooooooooooo baba mohandes terekundia!
omidvaram hamishe roo dore shans bashi
hamishe hamishe….
ey baba hamoon ke migi hesesh nist nagoo kahreji
estakhre mokhtaleto tim footbale mokhtaeto…!
khosh bashi
bavar nakardam motmaen bash!
۱۳ اسفند ۸۸ @ ۴:۱۰ ب.ظ
خیلی خوشحالم که روز به روز اوضاعت بهتر میشه.البته انتظارشو داشتم.قبلا هم بهت گفته بودم تو اگه بخوای از عهده هر کاری برمیای.امیدوارم هرروز بیشتر پیشرفت کنی.
موفق باشی:)
۱۴ اسفند ۸۸ @ ۷:۰۹ ب.ظ
Interesting and informative. But will you write about this one more?
۱۵ اسفند ۸۸ @ ۱:۵۴ ب.ظ
سلام عزیزم.دلم برات تنگ شده تا تو بغلت بخوابم و تا صبح زیر خر و پف بچه ها از اهداف متعالی صحبت کنیم.با قدرت به زندگیت ادامه بده.راستی از درسات نگفتی؟خوب پیش میره؟
داشتم نظرات بچه ها رو میخوندم که به محمود جون رسیدم.خیلی شاخه.ما همیشه نوکرشیم.یه دفه دلم واستون تنگ شد.همیشه و در مه جا موفق باشی عزیزم
۱۵ اسفند ۸۸ @ ۳:۲۶ ب.ظ
مسعود جون دست رو دلم نذار…
اهداف متعالی. دلم دوباره گرفت…
۱۵ اسفند ۸۸ @ ۴:۰۱ ب.ظ
مسعود جون اون شماره مامانم بود بهش اساماس زدی!
۱۵ اسفند ۸۸ @ ۴:۰۲ ب.ظ
راستی بهروز نگفتی مزمون تیکت سر کلاس چی بود!
۱۵ اسفند ۸۸ @ ۵:۳۹ ب.ظ
hey,looks like we’re on the same path. good stuff! come by and say hi! cheers Reginald Melchor
۱۶ اسفند ۸۸ @ ۲:۲۴ ق.ظ
این بهروز تو اراک استعادادش اندازه بز بود، الان رفته اونجا شده شاخ دانشگا!
اینا همهش تاثیرات استکبار جهانیه! این صهیونیستها فقط میخوان جوونای ایرانی رو از راه بهدر کنن:P
احتمالا پست بعدیت اینه که الان ۲تا داف اسمی تو بغلم هستن و دارم آپدیت میکنم!:D
۱۷ اسفند ۸۸ @ ۲:۱۵ ب.ظ
ببخش، ولی این کامنت رو که دیدم از خنده ترکیدم:
vitamin for erectile dysfunction
حالا نمی دونم این اسپم بود یا واقعا کسی می خواست کمک کنه D:
۱۷ اسفند ۸۸ @ ۳:۱۶ ب.ظ
والا چی بگم! از وقتی اومدم اینجا اسپمها هم فکر کردن واقعا اینجا آدم هر شب یه داف تو بغلشه! البته وقتی دوستان تحصیلکرده این فکرو میکنن دیگه از یه اسپم بی شعور چه انتظاری میشه داشت!!!
۱۸ اسفند ۸۸ @ ۱۰:۳۸ ق.ظ
این قضیه مسعود رو من چند روزه روش دارم اندیشه ورزی می کنم، ولی هنوز نفهمیدم رابطه تو باهاش چی بوده؟! تا صبح تو بغل هم می خوابیدید؟! اهداف متعالیتون چی بوده؟! Gay Marriage؟! عزیزشم که هستی!
۱۹ اسفند ۸۸ @ ۶:۲۹ ق.ظ
مسعود جان خیلی مخلصیم.کار دنیا رو ببین که خبر گرفتنمون از هم در حد یه کامنت تو وبلاگ داش بهروزه.من شرمندم.۲و۳ ترم آخر چه روزهای فوق العاده ای داشتیم.به من که خیلی خوش گذشت.چه زود تموم شد.انشاالله زودتر همدیگرو ببینیم.
در جواب نصرتی هم اتاقی محرم.پس No Gay Marriage!!!!
۱۹ اسفند ۸۸ @ ۲:۲۵ ب.ظ
حاجی رفتی اون ور داری حال میکنیا……دست ما رو هم بگیر داداش…
دلم برات تنگ شده… میخوام بیام کانادا پیشت….خوبه؟؟ :))
۲۰ اسفند ۸۸ @ ۴:۵۹ ق.ظ
ای بابا زوزگار نارد دا محمود.
منم دلم برای ترم اخر و خونه ی شما و خونه ی ما تنگ میشه.با باقالی و… .
حتما میبینمت.
۲۰ اسفند ۸۸ @ ۵:۰۱ ق.ظ
منظورم از جمله ی اول اینکه:ای باباروزگار نامرده داش محمود
۱۶ تیر ۸۹ @ ۴:۴۶ ق.ظ
[...] اونایی هم که نقش فر رو در تعمیر لپتاپ من نمیدونن، توی این پست، شمارهی یک رو [...]