اینجا «پرنس جورج»، منهای سی و سه درجهی سانتیگراد!
با درود.
چند روزیه که توی شهر خودم ساکن شدم ولی خوب نه وقت داشتم برای نوشتن چیزی، نه حوصله. شرایطم واقعاً به هم ریخته بود. حدود یک هفته پیش بالاخره دورهی عشق و حال توی ونکوور و خونهی آبجی تموم شد و ما بار سفر رو بستیم سمت «پرنس جورج». وقتی فرود اومدیم، توی فرودگاه منتظر بودم که استادم طبق قرار بیاد دنبالم. پنج دقیقهای ول معطل بودم تا اینکه بالاخره یه نفر با یه کاغذ بزرگ که روش نوشته بود «Behrooz»اومد سمتم. من تا اون لحظه، طبق اطلاعات و عکسهایی که توی سایت دانشگاه دیده بودم، فکر میکردم استادم یه مرد جوون سیهچردهی هندیه. اما کسی که کاغذ دستش بود، پیرمرد خندونی بود با پوست سفید و موهای سفیدتر و چشمهای آبی (اهل یوگوسلاوی)! و این شد که بیاختیار قبل از سلام علیک پرسیدم شما سوپروایزر منی؟! طرف هم گفت آره و البته طی یکی دو ساعت بعد متوجه شدم که عکسهای سایت اون موفعها اشتباه گذاشته شده بوده!
خلاصه این بندهخدا چمدونای ما رو برداشت و گذاشت تو ماشینش و ما رو برد سمت خوابگاه. خیال هردومون هم راحت بود که دیگه من مشکل اِسکان ندارم و از قبل خوابگاه ردیف شده! این شد که رفتیم پیش مسئول خوابگاه و کلید سوئیتم رو گرفتیم. چشمتون روز بد نبینه، وارد سوئیت که شدم دیدم این جماعت ساکن که قرار بود همسوئیتیهای من باشن، انگار ۳ سه ساله نه هیچ ظرفی رو شستن، نه هیچ چیزی رو از رو زمین برداشتن؛ خلاصه چنان بوی گند و کثافتی از در و دیوار میخورد تو صورتم که بلافاصله یاد اتاق مجید رادفر اینا توی خوابگاه سردشت افتادم!
اینجا بود که مطمئن شدم که قرار نیست تو این اتاق زندگی کنم و بلافاصله رفتم توی اینترنت و شروع کردم به گشتن دنبال خونه. خوبی کانادا اینه که آدم واقعاً توی دو سه روز میتونه خونه پیدا کنه والبته چون من خوش شانس بودم، توی ۱ ساعت پیدا کردم! و دوباره این پیرمرد بندهخدا اومد چمدونای ما رو انداخت پشت ماشینش و بگاز طرف خونه!
حالا فعلاً از لحاظ اِسکان وضعیتم خوبه؛ یک آپارتمان دو خوابه داریم که دو نفریم توش. همخونهی من هم اهل بنگلادشه(!) و داره دکترا میخونه. خوبی همخونه بودن با یه بنگلادشی اینه که وقتی ازت میپرسه از کجایی و تو میگی از ایران، چشماش گرد میشه و میگه:«!wow! Great Country» این بندهخدا هم کلی خوشحاله که من مسلمونم(!) چون انگار همخونهی قبلیش که اروپایی بوده، خیلی توی خونه الکل و گوشت خوک مصرف میکرده و این بندهخدا همش در عذاب الیم بوده! البته این هم از شانس منه که بعد عمری که تونستم از دست سؤال و جواب کردن مامانبزرگم راجع به علت نماز نخوندم فرار کنم بیام این سر دنیا، باز باید روز سوم سکونت در خونه با این سؤال مواجه بشم که «?behrooz! Do you pray» خلاصه این هم زندگی باحالیه. دلم هم برای این همخونه یه کم میسوزه. ۴ ماه پیش بچهاش به دنیا اومده ولی بلافاصه زنش توی کلگری پذیرش گرفته و از حدود ۲۰ روز بعد از تولد بچهش، دیگه نه زنشو دیده نه بچشو! (آخی!)
ولی خب اینجا، جاییه که برای اولین بار به آدم نشون میده «زندگی سخته»! باید حساب ریزترین چیز تا بزرگترین چیزهای زندگی رو یه تنه داشته باشی. تازه آدم میفهمه که حداقل هزار تا چیز ضروری و خیلی کوچیک توی زندگی هست که وقتی در قالب خانواده یا حتی در شعاع هزار کیلومتری خانواده زندگی میکنی اصلاً متوجهشون نمیشی ولی وقتی «واقعا» باید تنهایی همه چیو اداره کنی، هی از گوشه و کنار زندگیت سر در میارن. ولی در کل خیلی خوبه، بیاین اینورا!
ما بریم فعلا، بدرود…

۲۰ دی ۸۸ @ ۲:۳۷ ق.ظ
همه جا که ۳۰۴ نمیشه آخه
خوش باشی!
۲۰ دی ۸۸ @ ۳:۰۹ ق.ظ
خداروشکر که خونه گرفتی!با تعریفی که تو از هم خونه هات کردی…مواظب باش اونجا سرما نخوری;)
۲۰ دی ۸۸ @ ۳:۲۲ ق.ظ
ببخشید منظورم هم خوابگاهیات بود!
۲۰ دی ۸۸ @ ۹:۱۹ ق.ظ
اول از همه کپی رایت رو رعایت نکردی و از زحمات خواهر گرامی هیچ یادی نکردی!!!
دوم اینکه راستی این همخونت هم فوق می خونه؛ من اشتباه می کردم؛ بعدا ازش پرسیم.
۲۰ دی ۸۸ @ ۲:۲۶ ب.ظ
سلام.خب خدا رو شکر.مهمترین قسمتش خونه و همخونه ای !.که حل شد.
راستی اون همخونتو زیاد اذیت نکنی ها
موفق باشی.
۲۰ دی ۸۸ @ ۶:۵۵ ب.ظ
وای بهروز! تو مگه نماز نمی خونی؟! دیگه باهات قهرم! هاهاهاها
حالا کلی وقت داری به این یارو بنگل حالی کنی که ایران با سرعت باور نکردنی به طرف آتئیسم (یا حداقل آگنوستیسم) داره پیش می ره و اینکه اون بیچاره رو هم به صراط مستقیم هدایت کنی. جلوش کم اوردی ندا بده بهت استدلال برسونم. تا می تونی جلوش عرق سگی و خوک بخور. خلاصه سیمای واقعی یک مفسد فی الارض محارب رو اونجا واسش به منصه ظهور برسون تا روزی صد بار آرزوی بازگشت اون اروپایی رو بکنه.
سرمای سگی اونجا هم منو یاد بیابونای اراک خراب شده تو زمستونا می ندازه.
به اون یوگسلاو هم بگو کشورت خیلی وقته تجزیه شده و دیگه کشوری به اسم یوگسلاوی نداریم.
۲۱ دی ۸۸ @ ۱۲:۲۱ ب.ظ
خیلی جالب بود
۲۴ دی ۸۸ @ ۳:۴۰ ق.ظ
پس تو اتاق ۲۱۸ امیرکبیر سال قبل رو ندیدی…:D از دانیال بپرس بهت میگه…بعد میفهمی اون اتاقی که رفته بودی خیلی هم جای تمیزی بوده…:))
۲۵ دی ۸۸ @ ۶:۰۴ ب.ظ
khob agha Behrooz, be PG khosh omadi
Inja -33 hastesh, ama khob ghashangiye khodesho dareh,
man 4 sale ke inja hastam, khob yadam hast ke avalin sal kehyli del gerefteh bodam az hamechiz yek jori shaki, ke khob albateh marbot mishe bishtar be masael dakhele Iran,
ama dar majmo, tanha mitonam begam forsate kheyli ghashangi be dast ovordi, hich vaght baraye didane Vancouver va onjor jaha dir nemishe, ama behet ghol midam chizhayi ro inja tajrobeh koni ke hich vaght dar shahrhaye bozrg nakhahi did, bekhosos tafrihate kharej az khoneh, mesle koh navardi, Ice Fishing, va koli chizaye dige,
hala say mikonam ba bacheha dore ham jam beshimo barnameyi bezarim, berim dar hamin sarma gashti dar jangala bezanim,
۳۰ دی ۸۸ @ ۶:۳۴ ق.ظ
بهروز درشروع راهی نو ومن درحال مطالعه تاریخ امامت:)
چه استادنازی؛بامن دوست نمیشه؟
بهروز در مورد رشته بعدا۱سرچی بزن نتیجه رو بهم بگو؛خوش باشی:)
۳۰ دی ۸۸ @ ۵:۵۶ ب.ظ
I write a music blog for my audience research class. I’m new to blogging and I want them to be good! So any advice you guys could give me would be great
۱ بهمن ۸۸ @ ۱۲:۲۰ ب.ظ
به این مستر نصرتی بگو آخرین بارش باشه به اراک میگه خراب شده…
۱ بهمن ۸۸ @ ۱۲:۲۱ ب.ظ
من کامنت گذاشتم…کو پس؟
۲ بهمن ۸۸ @ ۴:۵۶ ق.ظ
خراب شده کاناداست نه ایران مفسد فی الارض
۲ بهمن ۸۸ @ ۵:۰۶ ب.ظ
سلام آقا بهروز عزیز . امیدوارم هر جا که هستی خوش باشی و سرحال . در قسمت توضیح لینکی که به وبلاگت داده بودم هم نوشتم ” گرگانی مقیم کانادا ”
همیشه خواننده نوشته های جالبت هستم
۲ بهمن ۸۸ @ ۵:۱۴ ب.ظ
سلام.
بهروز، چه میکنی اونجا با توالت فرنگی؟!
۳ بهمن ۸۸ @ ۹:۴۰ ب.ظ
نگران نباشید بهروز حتما تو هواپیما تمریناشو کرده با توالت فرنگی!:D
۶ بهمن ۸۸ @ ۱۱:۴۸ ق.ظ
بهروزدیگه وقتشه که آپدیت کنی:)
۱۴ فروردین ۸۹ @ ۵:۱۸ ق.ظ
بهروز جان سلام
خوشحالم که خوبی و اکتیوی ا لات.
این تاپیکی که گذاشتی خیلی خوشحالم کرد.بنظرم خدا همه رقمه داره بهت میگه آقایی هنوز.
راستش اون روزی که من تو نمازخونه پاشدم نماز بخونم و تو بهم گفتی خاک بر سرت اولش خیلی فکرم مشغول شد…
خیلی.
که چرا من؟
من من نه.من او…
البته خوشحالم بودم که هیچ وقت اعتقادات کسیو(کسی را) مسخره نکردم…
بعدشم غمگین شدم…
که چرا تو؟
کمی.
امروز هم که این خبرو تو بلاگت خوندم خوشحال شدم.
خیلی.
خیلی…
آخه میدونی ما فلان ترها به نشونه ها اعتقاد داریم.
امیدوارم هرجا که هستی شاد باشی.
شاد.
خیلی.
خیلی…