سال نوی اینا!
این روزا به طور کلی حواسم خیلی به اینجا نیست. بیشتر ذهنم درگیر ایرانه؛ دائما توی سایتها اخبار و فیلمهای ارسالی از ایران رو مرور میکنم و تلاش میکنم تا صحنهی رد شدن ماشین پلیس از روی مردم رو اگه شده برای چند دقیقه فراموش کنم…
دیشب اینجا سال نو بود و ملت از سر شب تا خود صبح، توی خیابونای منتهی به «ساعت» ونکوور ول میگشتن و سعی میکردن شاد باشن. دیشب متوجه شدم که این خارجیها(!) با همهی آزادی و شرایط مهیایی که دارن، واقعا شادی کردن بلد نیستن! تقریبا برنامهی همهشون اینه که اولا خانوما دامن کوتاه میپوشن با کفش پاشنهدار(!)، بعد همهی مردم جمع میشن توی یه منطقه توی شهر، و به ساعت نگاه میکنن، ساعت ۱۲ شب که میشه یه کم سوت میزنن و بعد میرن توی بار میشینن و تقریبا تا صبح مشروب میخورن!
خلاصه منم که فعلا بیکار، با حدود هشت - نه نفر از بچههای ایرانی دیگه که اینجا بودن و تقریبا هیچ کدومشونو نمیشناختم حوالی ۱۲ شب رفتیم خیابون «ساعت» ببینیم چه خبره. خلاصه یه نیم ساعتی مثل دسته بیل رو زمین میخ شده بودیم تا ساعت بشه ۱۲! و البته اینجا یه خورده هم به تقویم ایرانی (جلالی) خودمون افتخار کردیم که میتونه با دقت بسیار بالا حتی تا صدم ثانیهی زمان تحویل سال رو هم محاسبه کنه؛ چون ظاهرا تقویم اینا حتی ساعتش رو هم به صورت قابل اتکایی حساب نمیکنه و بنابراین رسم شده که همیشه ساعت ۱۲ شب رو به عنوان پایان سال در نظر میگیرن. خلاصه ساعت شد ۱۲ و ملتی که یکی دو ساعت داشتن همدیگه رو نگاه میکردن، دو سه دقیقهای کف زدن و سوت کشیدن و چند تا «happy new year» به هم گفتن و باز ساکت شدن و شروع کردن به نگاه کردن در و دیوار!
اینجا بود که ما دیدیم این حجم انرژی رو که از ایران ورداشتیم آوردیم اینقدر راحت خالی نمیشه و تصمیم گرفتیم خودمون به سبک ایرانی خودمون مسخره بازی در بیاریم. این شد که توی همون شلوغی یه حلقه زدیم و همدیگه رو از بغل گرفتیم و شروع کردیم به چرخیدن و بالا پایین پریدن و «هوووووووووو کشیدن» و اینا! دو تا پسر ایرانی دیگه هم که اونور تر بودن و اونا هم منتظر بهانه، پریدن وسط حلقهی ما و شروع کردن به رقصیدن! پنج دقیقهای این ماجرا رو ادامه دادیم و بعدش دیدیم که جمعیت بسیار زیادی از این خارجکیها دارن با تعجب به این حرکت ما نگاه میکنن و طولی نکشید که توی خیابون، ده دوازده تا دیگه از این گروههای هفت هشت نفری تشکیل شده بود که داشتن همین حرکت رو تکرار میکردن و از اولین تجربهی مسخره بازیشون به این سبک لذت میبردن! وقتی که یه سری از مسنترها رفتن و خیابون کمی خلوتتر شد، باز ما ده نفری دست همو میگرفتیم و کنار هم مثل وحشیها میدویدیم و چون به هم وصل بودیم(!) هرکی وسط خیابون بود یه جیغ همراه با خنده میزد و از خیابون میدوید تو پیادهرو، و آخر خیابون که که میرسیدیم و پشت سرمونو نگاه میکردیم، میدیدیم دوباره چند تا تیم خارجی هم در همین زمینه تشکیل شده و داره یه سمت دیگه از خیابونو خالی میکنه!
خلاصه تازه فهمیدم که اینجا چقدر فضا برای شکوفایی استعدادها فراهمه و در واقع باید بگم این کانادا چقدر دیر ما رو پیدا کرده! در کل هرچی توی خیابون نگاه میکردی، ایرانیها بودن که داشتن مراسم سال نوی اینا رو گرم میکردن وگرنه از خودشون بخاری بلند نمیشد! سوالی که ذهن ما رو مشغول کرده بود این بود که قبل از اینکه ایرانیها بیان اینجا، واقعا اینا چیکار میکردن؟
خیلی برام جالب بود که اینا با این همه شرایط توپ واسه ترکوندن چرا اینقدر نسبت به ایرانیها آرومن. البته یه تعداد معدودی هنرمند هم داشتن که سبک اونا دیگه خیلی خاص بود. حالا بماند..! چیزی هم که اصلا برام حل نشده اینه که واقعا سه ساعت نشستن توی بار و پشت هم آبجو خوردن میتونه جدی جدی کیف داشته باشه؟! حداقل برای من که اصلا نداشت. ولی خلاصه بچهها هروقت که اینجا فرصتی میشه که بریم و یه کم شیطنت بازی دربیاریم، یادم میفته جای شما خیلی خالیه…

۱۲ دی ۸۸ @ ۳:۰۹ ق.ظ
فکر کنم وقتی از اونجا برگردی فرهنگ مردم کانادا کلا عوض شده باشه.احتمالا کم کم بهشون یاد میدی شادی کردنو.:)
۱۲ دی ۸۸ @ ۳:۲۰ ق.ظ
اشباع شدن دیگه…یه اکیپ در برابر یه ملت…بپا تو روشت عوض نشه حالا اونا رو بی خیال
۱۲ دی ۸۸ @ ۴:۳۹ ق.ظ
هر جا هستی امیدوارم خوش باشی…
راستی …میگن شب سال نو همه یه آرزو میکنن….تو چه آرزویی کردی؟
۱۲ دی ۸۸ @ ۵:۰۹ ق.ظ
اتفاقا توی بار همهمون گفتیم آرزومونو؛ منم آرزو کردم ولی خوب اینجا نمیشه گفت، بعدا تو چت بهت میگم!
۱۲ دی ۸۸ @ ۵:۱۳ ق.ظ
آرزوهای غیر قابل چاپ
۱۲ دی ۸۸ @ ۱:۵۷ ب.ظ
گفته بودم که !!!
منتظر فیلم Dance in Prince George هستیم :دی
۱۲ دی ۸۸ @ ۱۰:۳۴ ب.ظ
Thank you for this valuable post. It changed my mindThank you for this valuable post. It changed my attitude
۱۳ دی ۸۸ @ ۵:۰۴ ق.ظ
دوست داشتیم عرض ادبی کنیم ولی پیش نیومد و وقت هم نشد دیگه
خوش اومدی به کانادا خلاصه
اگه دوباره اومدی ونکوور شاید یه آبجو خوردیم با هم
۱۳ دی ۸۸ @ ۳:۱۴ ب.ظ
سلام.امیدوارم همیشه خوش باشی و اوضاع به کامت باشه.خیلی مخلصیم داش بهروز.راستی دانشگاه یادت نره!!!!
امیدم dance in princ george رو خوب اومد.فکر کن چه تحولی؟!!!!
نقش اولش ترانسفر شده کانادا;-)
اون ۲ تا هم که ارشد قبول شدن.مثل اینکه اون کلیپ خوش یمن بوده!!
در هر صورت ما منتظر ورژن بعدی هستیم.البته انتظارات هم بالا رفته
مواظب خودت باش .
۱۴ دی ۸۸ @ ۱:۲۶ ق.ظ
یعنی بهرنگ ارشد قبول شده!؟ یا پیش بینی میشه که بشه؟!
۱۴ دی ۸۸ @ ۱۱:۲۳ ق.ظ
اون که پیش بینی میشه که بشه.
البته من حواسم نبود.فکر می کردم نفر سوم فرید بوده!
۱۴ دی ۸۸ @ ۶:۱۴ ب.ظ
خوش باشی به شدت ایرانی!
از لباسای شماها معلومه هوا سردبوده، خانوما چطور با دامن کوتاه و کفش پاشنه بلند ۲ ساعت جلو ساعت دووم آوردن؟! وسیله گرمایشی خاصی همراشون بود؟
درضمن تو که تو حال و هوای اینجایی ۱ smsبه نود بزن و گزینه ۳ رو انتخاب کن!!!
۱۵ دی ۸۸ @ ۲:۴۱ ق.ظ
آره سارا خانومای اینا ۲ ساعت که هیچی ۱۰ ساعت هم با دامن کوتاه تو شرایطی که ماها داریم سگ لرز میزنیم، دووم میارن! البته تو همچین شبایی از وسیلهی گرمایی به نام الکل که داخل نوشیدنیهاشون هست استفاده میکنن! میتونی امتجان کنی، مثل اینکه جواب میده!
۲۱ دی ۸۸ @ ۱۰:۴۱ ق.ظ
خوشبهحالت.
ما که تا حالا ازین خوشها نداشتیم.
میدونی که اینجا اگر بخوای خوش باشی با ماشین از روت رد میشن! پس ما باید داستان خوشیها رو یا تو فیلما بخونیم یا از نوشتههای شما قشر فرنگ رفته
۶ بهمن ۸۸ @ ۸:۱۴ ب.ظ
You commit an error. Let’s discuss. Write to me in PM, we will talk.