Wordpress Themes

ما بی وفا نبودیم، زمونه بی‌وفا بود…

دو سه روز دیگه بیشتر نمونده، انگار الکی الکی رفتنی شدیم. از چند ماه پیش که استرس تایید شدن یا نشدن برای ویزا رو داشتم و متعاقب اون نمی‌تونستم هیچی بنویسم، همش به این فکر می‌کردم که اگه ویزامو بدم، چقدر خوشحال می‌شم و میام اینجا کلی به سبک خودم تراوشات می‌کنم. همیشه منتظر بودم که وقتی ویزام اومد، با دیوونگی همیشگی خودم بپرم و بیام پیش دوستام و بگم که «ای‌ول! بالاخره تموم شد!»
اما حالا که رفتنم قطعی شده، انگار از همیشه ساکت‌تر شدم… هر چند دقیقه از خودم می‌پرسم که «یعنی واقعا تموم شد؟»

این یکی دو روزی که دارم وسایلم رو جمع می‌کنم، نفس کشیدن هم کوفتم میشه. لا به لای چیزایی که دور خودم جمع کردم و دونه‌دونه می‌ذارم توی چمدون، یه دفعه یه چیزایی می‌یاد جلوی چشمم که حالمو خراب می‌کنه. چیزایی مثل چند تا کتاب، یه فنجون، یا حتی یه تیکه کاغذی که روش تراوشات ذهنی یه دوست نوشته شده و یه روزی به من اعتماد کرده و داده که بخونم و نظرمو بگم، تیکه‌های چرک‌نویسی که از اون مثنوی معروفم مونده، هر کدومشون مثل پتک می‌خوره تو سرم…

دلم گرفته؛ از زندگی، از روزگار… دلم گرفته… من اهل «رفتن» نبودم! تو تمام زندگیم حتی یک روز هم بدون «شعر» زندگی نکردم. قابل درک نیست اما من دیوونه‌ی زبون «پارسی»ام، و جالبیش اینه که تا چند روز دیگه باید مقیم شهری بشم که ظاهرا یک ایرانی هم توش نیست. البته خوشحال هم هستم، از اینکه فرصت «تغییر» رو پیدا کردم.

امشب… چند ساعت پیش با کلی انرژی کتاب چهار کیلویی «مثنوی معنوی» رو آوردم تا بذارم توی چمدون، ولی تذکر خونواده رو شنیدم که «وزن چمدونت از حد مجاز بیشتر میشه؛ این چیزای غیر ضروری رو فعلا بر ندار!» اینجا بود که به عمیق‌ترین حالت ممکن فهمیدم «خداحافظی» یعنی چی. فهمیدم اون چیز زهر ماری که توی خداحافظی‌ هست چیه. فهمیدم اون چیزی که اشک آدمو درمیاره، اینه که با هر «رفتنی» باید یه تیکه‌ از خودت رو هم کنار بذاری. کلافه‌ام… تف به این دنیا که ضروریاتش شلوار کتون و شورت و کتاب ساختمان داده و مغز بادومه! تف به این دنیا که مولانا رو وزن می‌کنه…

این روزا باید به همه‌ی دوستام زنگ می‌زدم و خدافظی می‌کردم. این وظیفه رو در قبال بعضی‌ها انجام دادم و در قبال بعضی‌های دیگه نه؛ ولی واقعا دلیلش سهل‌انگاری نبوده. از اونایی که باهاشون تماس نگرفتم و شاید تماس هم نگیرم عذر می‌خوام، اما می‌خوام همین‌قدر بگم که اتفاقا دلیلش اینه که این روزا خیلی به یاد همتون هستم. دیگه بعد از چند تا تجربه‌ی روزای قبل، جرات خداحافظی کردن ندارم. زنگ نمی‌زنم چون نمی‌خوام دیگه کسی ازم بپرسه «یعنی واقعا دیگه داری میری؟» دیدن شماها دیگه برام خیلی سخته، اما از بی معرفتی نیست. خلاصه اگه روزی تو این بحبوحه‌ی پرمشغلگی روزگار، یادی از ما کردین، بدونین که من بی‌وفا نبودم؛ زمونه بی‌وفا بود…

دوستان! از کلیشه‌ای حرف زدن متنفرم، اما خوب؛ امیدوارم اگر کسی از من دلخوری داره، یا ببخشه یا تو همین دو سه روزی که اینجا هستم بیاد تکلیفشو روشن کنه! و به قول شاعر:

هر که با ما یار شد، ایزد مر او را یار باد
هر که ما را خوار کرد از عمر برخوردار باد

هرکسی در راه ما خاری فکند از دشمنی
هر گلی کز باغ بختش بشکفد بی خار باد…

خوشحالم و ناراحت. برسم کانادا همین‌جا داستان رو ادامه می‌دم، سر بزنید…

۱۴ نظر برای “ما بی وفا نبودیم، زمونه بی‌وفا بود…”

  1. مهدی گفته:

    به قول تو شاید ما همدیگر رو دیر شناختیم ولی به قول شاعر :
    رفیق مهربان و یار همدم *** همه کس دوست میدارند ومن، هم

    خیلی خیلی عزیزی….

    =((
    :((

  2. امید گفته:

    وبلاگت ابزارهای لازم رو برای بیان نظر نداره :(

  3. mahbobe گفته:

    matneto mikhundam ashk tu chesham halghe zade bud…
    chera?
    nemi2nam
    kheili kam mishnakhtamet
    duradur
    vali baram kheili budi
    behruz migan zendegi sakhte
    migan kheili sakhte
    movazebe khodet bash nakone khodaee nakarde tu in sakhtia kam biari
    nakone gom shi
    … nakone
    movazebe khodet bash
    hamishe hameja
    rasti harruz sobh ba saze setare to bidar misham
    kheili dusesh daram
    movafagh bashi movafagh bashi

  4. ملوچ گفته:

    یعنی خاک بر سرت…
    “حالا یعنی واقعا داری میری؟” :p
    شاید اگه بگم دلم برات تنگ میشه به نظر مسخره بیاد چون تا حالاشم متاسفانه فقط این PC راه بین ما بوده..
    بهترین کامنتو امید گذاشته…چیزی نمیشه گفت جمعش کن
    فکر نکنم من جزء این دسته های بالا که گفتی باشم،مث همیشه ولی بدون که عزیز بودی…حالام هستی
    بهروز باشی…همیشه، همه جا ;)

  5. نون گفته:

    بابا سفر اخرت نیس که این جوری زینب کلثوم می کنی. دنیا هم تازه کوچیک ئه. حالا وقتی بودی مگه چه گلی به سر رفیقات می زدی؟ :دی
    شوخی کردم پسر. سفرت به خیر

  6. Danial گفته:

    حاجی اگه خیلی ناراحتی ویزاتو بده من جات میرم

  7. mahmood گفته:

    کاش بر میگشتیم به زمانی که تنها غم زندگیمون شکسته شدن نوک مدادمون بود … کاش…

    سلام.خداحافظت باشه .تا بوده همین بوده.دلکندن سخته.ترک عادت سخته.ولی معمولا اونی موفق که دل میکنه و ترک عادت می کنه.البته از نوع مثبتش ;-)

    تنهایی دو رو داره.یه بار تو انتخابش می کنی و یه بارم اون انتخابت می کنه.
    دومیش برا من زیاد پیش اومده مخصوصا تو اراک یا شایدم با افراط تو نوع اولش یه موقع هایی اومد سراغم.در کل چون به نظر من بدترین چیزه.
    این دعا رو بدرقه راهت می کنم.
    دعا می کنم هیچ وقت نیاد سراغت .
    اون پیامکی هم که زدم بهت به درد این روزها می خوره!!!!!

    البته کامنتم چند تیکه شد که ربطی بهم ندارن.اما بازم مل همیشه نمی خوام مرتبش کنم.
    به قول معروف آنچه از دل برآید …
    خیلی خستم اصلا حالش نیست یه دور خودم بخونم یه موقع بد و بیراه ننوشته باشم.اگه من بد نوشتم تو خوب بخون.;-)
    به قوله خودت همین که هست!!!
    راستی یلداتم مبارک.امیدوارم زمستون سردت نشه!!!
    فعلا خداحافظ البته فعلا!!!

  8. nosrati گفته:

    بابا این قد گریه دار ننویس اشکمون در می آد، ما دلمون عین گلبرگ یاس نازکه. هزار جور بدبختی داشتیم حالا غم فراق یار هم بهش افزون شد. اگر حلاوت اون جمله “تف”ت نبود، سیل اشکهای من این خراب آباد رو با خود برده بود …
    مصراع:
    ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

    چند تا توصیه و پیشنهاد واسه ت دارم:
    * از اون “سه” تارت، یکی دو تا تارو بیشتر نبر، سنگینی می کنه، غیرمجاز می شی.
    * برنامه های کرک شده لپتاپت رو اونجا نبر که آژان می گیرتت کلی بایست جریمه بدی.
    * می تونی مثنوی رو تو اینترنت سرچ بزنی.
    * اونجا زیارت که می ری، یاد ما هم باش و به جای ما هم زیارت کن. می گن بقاع اونجا خیلی متبرکه ست.
    * می تونی رو پیشنهاد دانیال خان هم جدی تر فک کنی.

    از شوخی و مسخرگی گذشته، امیدوارم تو راهی که انتخاب کردی و می دونم که راحت نیست موفق باشی. با شناختی که ازت دارم می دونم در برابر مشکلاتی که قطعا پیش می آد (و شاید برای یه ایرانی بیشتر از بقیه باشه)، کم نمی آری. یادت باشه -همین طور که خودت گفتی- اونجا ایرانی کمه یا اصلا نیست، و شاید تو تنها ایرانی ای باشی که خیلیاشون در تمام عمرشون می بینن و تو واسه شون می شی تعریف یک ایرانی. سرافرازمون کن، بذار کلمه “ایرانی” براشون تداعی کننده بهترین چیزها باشه.

    سفر و اقامت و تحصیلات خوبی داشته باشی. در ضمن، تو کانادا هم می تونی شورت بخری.

  9. اعظم گفته:

    احتمالا الان که داری این این کامنتو میخونی رسیدی کانادا.
    نمیدونم چی باید بگم!(قررررررمزززززز) الان که من دارم این کامنتو برات مینویسم تو هم تو خونتون داری وسایلتو جمع میکنی.هرچی سعی می کنم باهات تماس بگیرمو برای آخرین بار ازت خداحافظی کنم موفق نمیشم آخه گوشیتو خاموش کردی!
    (قرررررمزززز شدید)!انقد حرف واسه گفتن دارم که نمیدونم از کجا شروع کنم.
    فقط میخوام بدونی ترم یک که دیدمت هیچوفت فکر نمیکردم یه روز بشی یکی از بهترین دوستام!هیچوقت اون روزای خوب دانشکده رو فراموش نمیکنم .یادم نمیره روزی که نمره نرم۲ اومد تو اصفهان بودی همون شب اومدی اراک که بتونی صبح زود بیای کده وبریم دنبال کارای من.فرجه های ترم۸ که من خوابگاه بودمو تو اومده بودی تهران من امتحان فیزیک۱ داشتم.(خیلی قرمز و پف کرده!) روزایی که با بچه ها میرفتیم گردو.بستنی که من و محمود به خاطر تافل ازت گرفتیم یادته؟اون لحظه دلت میخواست حسابی مارو بزنی.دانشگاه آزاد اراک که با بچه ها رفتیم .کلاسای شبکه و گروه دومی که وجود نداشت ! کافی شاپ پارس-پارسیان-هتل امیرکبیر-هواشناسی-میدون آزادی-توپخونه-مصلی-ولیعصر-لاله-Skype-mp3 –-Ricoveryلپتاپم که روزای اول وقتی میخواستی حالشو بپرسی میگفتی بچه خوبه؟و خیلی چیزای دیگه که منو یادت میندازن.(قرمزتر)
    دوسال زمان زیادیه واسه ندیدن یه دوست عزیز اما این زمان زیادو فاصله طولانی حتی یک ذره هم باعث نمیشه که تورو فراموش کنیم.امیدوارم اونجا هم موفق باشی ودوستای خوبی مثل ما پیدا کنی هرچند عمرا نمیتونی مثل منو هیچ کجا پیدا کنی!:D از وخته;) تا تو بری و برگردی ما اینجارو آباد می کنیم که وقتی برگشتی هی امکانات اونجارو به رخمون نکشی!
    آقا بهروز الان ساعت ۹:۹دقیقه شب دوم دی ماهه و تو هنوز به اولین قولت عمل نکردی.میکشمت اگه به قولت عمل نکنی و بری.
    خیلی مواظب خودت باش وخوب درس بخون.میدونم یه روزخیلی بهت افتخار میکنیم.مثنویاتو ادامه بده مارو از خودت بی خبر نذار.
    یادت نره چه قولایی به من دادی.غصگی هم نکن.دلم برات تنگ میشه چون جای خالیت خیلی احساس میشه.همیشه برات دعا میکنم.هووووووووووومممممممممممممممممممممممممم(اینم آخرین بوق با قرمزخیلی شدید)خودت که بلدی چجوری باید بزنی؟!
    به امید دیدار….

  10. اعظم گفته:

    مرسی که به قولت عمل کردی:)

  11. سارا گفته:

    pesar naze man kheyli delam vasat tang mishe, omidvaram zood bebinamet,kheyli zood.doost nadaram khaterehamuno inja benevisam, vali baraye man faramush nashodani hastan.midoonam baraye to ham hamintore.
    omidvaram behtarinha sar rah zendegit gharar begiran.
    axamuno ziad negah kon yekisho ghab kob bezan balaye sareto esmamuno dore kon ke yadet nare man sara boodam!

    behrooz mamnoonam ke 2bar vaghti chamedooneto mibasti yade man oftadi, vaghti neveshtato khundam boghzam terekid, tu site khabga bacheha moonde boodan ke che khabar shode

    barat hanooz ham doa mikonam.movafagh bashi

    age chayi dam keshide bacheha ro seda kon bian ;)

  12. Mammad گفته:

    خداحافظ،
    از پیاده رو برو، رسیدی mis بزن…

  13. hamine گفته:

    nemidoonestam vaghean chi begam hafezo baz kardam,in ye ghesmatesh bud ke be nazaram jalebtar umad;از دست غیبت تو شکایت نمی کنم، تا نیست غیبتی نبود لذت حضور
    inam shere badish bud:گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید،هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
    delam vaghean tang mishe vase hamechi

  14. مهدی گفته:

    بابا کجایی تو؟؟؟؟ هنوز Deliver نشدی؟

محل نوشتن نظرات