اینجا که دیگه خیلی حس نوروز و این چیزا باقی نمونده ولی خب خواستم قبل از اینکه نوروز تموم بشه یه چیزی نوشته باشم. اینجا یکی دو روز اول نوروز رو به شدت ترکوندیم و از همهی ابعاد حال کردیم، فرهنگی، تاریخی، جنگولک بازی، خلاصه هرچی بود خیلی متفاوت بود.
همون طور که از پست قبلی مشخصه، بنده سبزه کاشته بودم و خلاصه این پنج-شیش نفر ایرانی که اینجا بودیم هرکی مسئول یکی دوتا از «سین»ها بود تا حداقل روز اول تکمیل باشیم. بساط سال تحویل رو هم توی دانشکده علم کرده بودیم از قبلش. جالبترین قسمتش واسه من این بود که از لحظهای که سبزه رو گرفتم دستم ببرم دانشکده، مجبور شدم تقریبا به ده نفر توضیح بدم که این چیه!

برای سال تحویل هم چند تا مهمون خارجی از آمریکا، کانادا، چین، ارمنستان، و مکزیک داشتیم و خلاصه قبل از سال تحویل، تلاش میکردیم به زبون خودشون به اینا بفهمونیم که فلسفهی هفت سین و این برنامهها چیه. یادمه با اون خانوم آمریکایی داشتم صحبت میکردم راجع به اینکه سال نوی ایرانی، دقیقا منطبق بر زمان نو شدن طبیعت و زنده شدن دوبارهی همه چیزه (بر عکس سال نوی غربی که وسط خواب زمستونی طبیعته) و خلاصه داشتم راجع به این توضیح میدادم که فلسفهی بسیار غنیتر و قویتری نسبت به تقویم غربی داره. بعد یک ربع سخنرانی دیدم که زیادی گند زدم بهشون؛ گفتم بیام جمعش کنم! واسه همین گفتم که البته من راجع به زمینهی فرهنگی تقویم شما چیزی نمیدونم، و It should have a philosophy !! اون بنده خدا هم یه خورده فکر کرد و بعد که چیزی به ذهنش نرسید، گفت: I don’t know! It’s come from Roma, we are not responsible و شروع کرد به خندیدن!

خلاصه از لحاظ جنبهی فرهنگی واقا جالب بود؛ شب بعد از سال تحویل هم که توی یه رستوران یه برنامهی بزرگ با حضور کمتر از ۱۵ تا ایرنی و نزدیک ۶۰ تا کانادایی داشتیم(!)، یکی از بچهها ۱۰ دقیقهای راجع به نوروز و کارایی که ایرانیها توش انجام میدن صحبت کرد و بعضی از این مهمونها واقعا تحت تاثیر قرار گرفته بودن!
از لحاظ بعد جنگولک بازی هم ترجیح میدم حرف نزنم؛ همینقدر بگم که بعد از اینکه هی گفتیم فلان چیز جزو سنت عید نوروزه و فلان چیز این جوریه و اون جوری؛ دیگه این بنده خداها فکر میکردن هرکاری که ما اون شب داشتیم میکردیم جزو مراسم نوروزه! مثلا بعد از جیغهایی که دخترای ایرانی معمولا در حین رقص میکشن(!)، صاحب رستوران واقعا فکر کرده بود که پشت این جیغ کشیدن هم یه تاریخ شش هزار ساله با کلی زمینهی فرهنگی وجود داره!
خلاصه این روزها از لحاظ بعد فرهنگی، دارم واقعا از زندگی اینجا لذت میبرم، با همهی سختیهاش. اینجا آدم فرصت اینو داره که با دید باز به فرهنگ خودش و فرهنگ بیگانه(!) نگاه کنه و اگه چیز خوبی توی فرهنگ خودش میبینه با تمام وجود و جدای از هر گونه شعار به هویت خودش افتخار کنه، و اگه چیزی رو در فرهنگ دیگران بهتر میبینه، بتونه تعصب رو کنار بذاره و یه چیزهایی رو از فرهنگ دیگران بپذیره. به هر حال امیدوارم قسمت همه بشه!
ارسال شده در مورخ ۱۱ فروردین ۸۹ توسط Behrooz | موضوعات: خاطره | نظرات: ۲۷ نظر
حواسم به تقویم نبود، از دلانگیزی نسیم این بار نه خیلی سرد «پرنس جورج»، یادم افتاد که نوروز نزدیک است. یادم افتاد که باید به سبزهی کوچکی که احتمالا تنها «سین» نوروز من خواهد بود، آب بدهم. با عشقی که برای خودم هم قابل درک نیست دوستش دارم، مثل همه چیزهای دیگری که دوست داشتم، جوانههای کوچکش را با حس پدرانهای نگاه میکنم؛ ناخودآگاه در ذهنم جملهای میگذرد: «نوروز امسال، دست کم آرامش دارم…»
آسمان پرنسجورج طبق معمول ابری است و وقت گذرانی من هم - اگر مشغله و درس و تحقیق امان بدهد – نشستن روی صندلی، روبروی پنجرهی بزرگ رو به حیاط و فکر کردن است. این روزها احساس میکنم اینجا زندگی چقدر همان چیزی است که میخواستم؛ اینجا سوال میکنی، جواب میدهند؛ کار میکنی، پول میدهند؛ تحقیق میکنی، بررسی میکنند و میپذیرند؛ باقی ذهنت برای خودت است. نه سوالی که مجبور باشی با لبخند تصنعی یک بار جواب بدهی و صد بار توی دلت بگویی «آخر به تو چه…» ، نه بار سنگین احترام پوشالی به «بزرگترهایی» که اندازهی گاو نمیفهمند، نه هیچچیزی که یادت بیندازد تو از کدام خرابشده آمدهای و هفت جد و آبادت کدام هوسبازهای هرزهی نمازخوانی بودهاند… این روزها احساس میکنم شرایط چقدر برای فرورفتن در خودم مهیاست؛ صدای مزاحمی نیست که بعد از ساعتها به یادم بیاورد که خارج از ذهن من هم دنیایی است.
فکر میکنم، مثل همیشه. ذهن ریاضیگرای مردانهام باز هم مرا به حساب و کتاب میاندازد. فکر میکنم به اینکه با سن و سال نسبتا کم جایگاه خوبی دارم، به اینکه موقعیتی دارم که شاید برای خیلیها آرزو باشد، به این که سالمم، به این که «فکر میکنم»، به اینکه ظاهرا «موفقم»؛ به اینکه انگار «همه چیز خوب است»، و همیشه به همینجا که میرسم، ندایی میآید که «نه، باور نکن».
دوست دارم آرامش حتی بیشتر از این باشد؛ دوست دارم تمام باقیماندهی عمرم را روی همین صندلی، روبروی همین پنجره بگذرانم. دنیا را نمیفهمم. بازیهایش را دوست دارم اما از بازی کردنهایش میترسم. از فکر کردن به وارونگیهایش گیج میشوم… مادرم میخواست ادامه تحصیل بدهد، اما ازدواج کرد و نشد؛ خواهرم میخواست ازدواج کند، اما نشد و ادامه تحصیل داد؛ من آرامش کوچکی میخواستم با پیدا کردن نیمهی گمشدهای و شوق دویدن در راهی که روزی با تمام وجود منتظر همسفری برای پیمودنش بودم؛ حالا انگار هر روز «موفقتر» از دیروز میشوم و دورتر از جایی که قرار بود باشم، نمیدانم که کجای راه را اشتباه رفتهام…

دنیای بیرون تنها به درد کودک درون میخورد؛ برای همین است که سالهاست این کودک را رها کردهام تا هرچه میخواهد بکند و خودم، سالهاست که روی این صندلی، روبروی این پنجره نشستهام و هنوز به یقین نمیدانم که اصلا چنین پنجرهای در خانهی من هست یا نه؛ هنوز نمیدانم که حیاط پشت پنجره مخلوق ذهن من است یا «مثلا» واقعیست؛ هنوز نمیفهمم که آن زوج جوان لعنتی چرا باید هر روز مقابل پنجرهی من دوستداشتن ٍ توام با داشتن را به رخم بکشند؛ هنوز نمیفهمم این پنجرهی لعنتی چطور هزاران فرسنگ را زودتر از من طی کرد و چطور فهمید که باز کجا مرا گیر بیاورد…
حالا هروقت گذری به دنیای بیرون میزنم و آدمهای «معمولی» دور و برم را میبینم که دارند زندگی «معمولی»شان را میکنند، بغض میکنم. کارم از آرزو کردن گذشته است؛ حالا فقط افسوس میخورم و لاشههای آرزو را از گوشهای به گوشهی دیگر میاندازم که جلوی چشم نباشند، هرچند نمیشود. هنوز هم گاهی خواب تو را میبینم، اما سعی میکنم که به روی خودم نیاورم.
«با این همه عمری اگر باقی بود٬ طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان…»
ارسال شده در مورخ ۲۱ اسفند ۸۸ توسط Behrooz | موضوعات: روزمره | نظرات: ۱۶ نظر
درود! امشب (البته برای بیشتر شما امروز!) فقط اومدم پراکنده آپدیت کنم. هفتهی گذشته آبستن حوادث خاصی بود واسه من که امیدوارم روندش ادامه داشته باشه!
۱/ لپتاپ من مجددا سوخت، این بار دیگه تا دسته هم سوخت، خلاصه به طور جدی داشتم به فروش قطعههای سالمش فکر میکردم که یه دفعه زد به سرم و با یکی از احمقانهترین حرکات زندگیم، کلا ورق رو برگردوندم! لپتاپ رو کامل باز کردم، تا ته تهش، MainBoard رو به طور کامل خارج کردم؛ تمام قطعاتی که میشد جداشون کرد رو جدا کردم، بعد Mainboard رو گذاشتم توی فر! با دمای حدود دویست درجهی سانتیگراد، برای ۵ دقیقه، بعد درش آوردم و یه جاهای خاصیشو فشار دادم، و بعد همه چیو دوباره سر هم بندی کردم و از اون روز تا حالا، داره مثل بنز کار میکنه! (بی پولی هم دنیاییه…)
آره میدونم باورش سخته، ولی حقیقت داره؛ البته اینقدرا هم که شما فکر میکنید تخماتیک نبود حرکت، یه سری تحلیلهای تکنیکی پشتش بود که واسه امید توضیح دادم. جهت اطلاع از جزئیات فنی با امید تماس بگیرید. نکتهی مهمتر اینه که سالها بود دلم میخواست یه لپتاپ مفت گیرم بیاد که بتونم تا تهش همهی دل و رودهشو باز کنم ببینم توش چه خبره، جدای از تعمیر شدن لپتاپ، به خاطر به دست اومدن چنین فرصتی تا یکی دو ساعت تو یه منطقهی خاصی از بدنم عروسی بود!
۲/ از طرف یه تیم فوتبال کانادایی داخل دانشگاه که توی سطح Advance (همون شاخ خودمون) بازی میکنه دعوت شدم برم براشون بازی کنم. کلا هرچی نباشه توی فوتبال پیشرفت قابل توجهی داشتم طی این مدت! فکر میکنم دلیلش اینه که اینجا وقتی میری تو زمین، دور و برت چیزای زیادی میبینی که بهت انگیزه میدن!
۳/ جالبترین چیز؛ به تنهایی شدم نمایندهی چهار دپارتمان کامپیوتر، ریاضی، فیزیک، و مهندسی شیمی! یعنی از فردا جلسات بررسی Applicationهای دانشجوها برای این چهار دپارتمان شروع میشه و من به عنوان تنها دانشجوی حاضر در این جلسات؛ در کنار اساتید و مدیر گروهها و کارشناسها، حق رای دارم. اگه در حال حاضر میخواین واسهی یکی از این رشتهها اپلای کنین، بالاخره من تو قلب زمین حریفم، میتونم یه دونه رای براتون بدم؛ البته شیتیل اساسی از ملزوماته! داستان این قضیه هم اینه که اینا گفتن برای بررسی Applicationهای متقاضیهای جدید، یه نفر هم میخوایم که بتونه از دید دانشجو به این مراحل Apply نگاه کنه! منم که کلا تخصصم نگاه کردن به چیزای مختلف از زوایای دید مختلفه، به همراه ده دوازده نفر دیگه رفتم ثبت نام کردم. بعد از اینکه توی مصاحبه از بین این جماعت فقط من انتخاب شدم، فهمیدم که دیگه توی انگلیسی هم به مرحلهی بلبل زبونی رسیدم!
۴/ دو هفته دیگه احتمالا با ماشین این همخونهم دوباره میرم ونکوور! بعد از این مدت که تقریبا ۴۰ روز رو با فقط ۴ مدل غذا گذروندم، به شدت احساس میکنم باید دو سه روز خونهی خواهرم بستری بشم! وااااااااااااای عارفه!
۵/ زندگی کاملا مستقل رو خیلی دوست دارم، حتی اگه به خاطر کمبود وقت روزی دو وعده بیشتر غذا نخورم. بر خلاف همیشه، این روزها دقیقا خودم تصمیم میگیرم که به چی فکر کنم (هرچند عکس قضیه صادق نیست هنوز، یعنی بعضی وقتها یه تصمیم غلط میگیرم و دیگه دست خودم نیست که بهش فکر نکنم!). هنوز پسر خوبیام.
۶/ امروز سر کلاس، برای اولین بار یه تیکه به زبون انگلیسی انداختم و بیست و چهار پنج نفر کلی خندیدن. فرقش با ایران اینه که اینجا استاد خودش کلی استقبال میکنه. راستی یه دوربین عکاسی هم توی مزایده بردم! البته ۱۰ روز دیگه میرسه دستم…
جمعبندی: حال من خوب است؛ اما تو باور نکن…
ارسال شده در مورخ ۱۱ اسفند ۸۸ توسط Behrooz | موضوعات: روزمره | نظرات: ۲۷ نظر