Wordpress Themes

پیش درآمد

دوستان ظاهرا این کلمه‌ی «جنجالی» توی پست قبل کمی جنجال به پا کرده! حداقل در مورد پی.ام‌هایی کع بعضا بعضی‌ها برای ما میذارن! بنابراین قبل از هر چیز لازم دونستم توضیح بدم که اصلا اون واژه‌ی جنجالی یک مقدار زیاده‌روی بوده؛ ما فقط خواستیم کمی خاطره تعریف کنیم و کمی بگیم بخندیم. بعضی از دوستانی که جزو خاطرات ما بودن لطف کردن و این اجازه رو به ما دادن که طنزمون رو بنویسیم، بعضیاهم نه. به هر حال با اینکه احتمالا با نزدیکی به شروع ترم بعد و یک دوره‌ی پرکار، دیگه وقت چندانی برای نوشتن نیست، ولی خب اگه فرصتی شد به تراوشات ادامه میدیم. فعلا بریم ببینیم چی میشه…

شرح الهلاک، فی کرامات اهل الاراک!

باب اول: کلیات!

چه زیبا سرود آن اسوه‌ی عشق‌بازی، آن استاد سخن‌سازی، خواجه حافظ شیرازی، که:

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند . . . جــوانـان سعادتـمـنـد، پند پــیـر دانــا را

حال ای جوان سعادتمند! گوش دل بدین داستان بسپار و سهم خویش از پند بردار!

قصه چنین است که این بنده‌ی حقیر و این جوان روشن‌ضمیر، از بدو ورود به خراب‌آباد دانشگاه اراک از نهایت سادگی و غایت افتادگی، به مرداب عشق صاحب‌جمالی فرو غلطیده و جام‌ زهر عاشقی نوشیده و درد عشقی کشیده‌ام که مپرس. روزگار چنین می‌گذشت و این دل مجروح را مرحمی و این قلب مشروح را همدمی نبود که تا شرح درد اشتیاق از وی گوید و رنگ زرد افتراق از رخ شوید، تا اینکه:

سپیده دمی در شب کائنات . . . سیاهی نشینی چو آب حیات

از مجاورت بحر خزر برخاست؛ مرا بدید که در قعر ظلمت بشکسته و در کنج عزلت بنشسته‌ام. آن سلطان دنیا و دین، آن سیمرغ قاف یقین، آن تاج دین و دیانت، آن شمع زهد و هدایت، آن شاه بی همتایی و بی مثالی، نیما ابن عباس جمالی(!)، تاب نیاورد و مرا خطاب بکرد که ای دوست! گرسنه‌ای؟ گفتم نه. بفرمود تشنه‌ای؟ گفتم خیر. گفت از منزل رانده‌ای و در راه مانده؟ عرض کردم نچ! آهی سرد از عمق دل برکشید که از ظلمت چو قلب ظالمان و چهره‌ی زندانیان تاریک و مبهم بود، سر به زیر افکند با افسوسی گرم بگفت: «پس تو هم آره!» گفتم آری، اما تو را چگونه کشف این سر مکتوم میسر گشت؟ خنده‌ی مستانه‌ای بزد و فرمود: کسی را که نه نانش کم است و نه آبش، و نه آرام و راحت و خوابش، و نه لذت عهد شبابش، پس تنها چنین مرضیست که تواند وی را بدین روز افکند. و هم در حال، ابیاتی از اوحدی را شاهدی بر صدق گفتار خویش نمود:

پیداست حال مردم رند آنچنان که هست . . . خرم دلی که فاش کند هر نهان که هست

آشـفـتــه را گــواه نـبـاشــد بــه عاشقـی . . . رنگ رخش ز دور ببین و بدان که هست…

گفتمش آری چنین است، و چه گویم از آن مایه‌ی رشک اختران سپهر، آن مهرخ خورشید چهر، و آن سست عهد سرد مهر؛ آن پایه‌ی همیشه در چت(!)، آن مایه‌ی شادی و بهجت، که:

مه‌رخی شیرین‌تر از هر کس که ما دیدیم بود . . . نام، نتوان گفتن اما کنیه‌اش «بپریم» بود!

چه نقش بنگارم از معصومیت چشمان همچون آهو، و چه شکر گزارم از بابت خلقت «یاهو»!

باری ابن عباس چون علت ملال رفیق دیرین دریافت، لبخندی تلخ بزد و روی بتافت و چونان که ره در پیش می‌گرفت و دور می‌گشت، این غزل همی‌خواند:

از دیـار سـبـــز «گــرگــان» نـاگـهـان آمــــد پـدیــد . . . یک ابـر اسطـوره‌ی عـاشق در ایـن عـصـر جـدیـــد

نـام، بـهـروزش نـهادنــــد و از او حـیــــران شـدنـد . . . جـمـلگی مــردم که در کـوی و خـیابـانـش بـدیــد!

سال‌ها بـگـذشــت و ایـن بـهـروز ما مـردی بـشـد . . . لیــک، او دخــتی به فـضـل و حـد خـود هرگز ندید

عاقبت یک دختری بر زیـن قـلبش خوش نشسـت . . کان سرایش در کــرج، نزدیـک آن یارم «امیــد»!!!

رسم عاشق‌پیشگی در عـشق پرپر گشتن است . . پس برو ای «به»! بشو در راه آن عشقت شهـید!

و گویند که آن روز، هجده ربیع‌الاول یک هزار و چهارصد و بیست و هشت هجری قمری بود…

×××

امید بن محمود عالمی کرجی چنین روایت کند که اگر کسی این داستان بخواند و عبرت گیرد و لکن از گذاردن کامنتی دریغ ورزد، خدواند در دنیا وی را قرین محنت نماید و در روز محشر روی از وی بگرداند.

شرح الهلاک، فی کرامات اهل الاراک

به اهتمام بهروز بن یحیی

قرن بیست و یکم!

هزار و یک سال

«… حاکم‌ها از اینکه شاعر‌ها برایشان شعر بگویند خیلی خوششان می‌آید. هرچه که شاعر توی شعرش از حاکم بیشتر تعریف دروغی کرده باشد، حاکم بیشتر به او پول می‌دهد. به این پول‌ها یا جواهرهایی که حاکم‌ها به شاعرها می‌دهند، می‌گویند:«صله»! وقتی که توی درس ادبیات مجبور شویم تاریخ زندگی شاعرهایی را بخوانیم که مرده‌اند و فراموش شده‌اند، می‌فهمیم که چقدر تعداد شاعرهایی که صله می‌گرفته‌اند زیاد است! و تازه از روی تعداد این‌ها می‌فهمیم که چقدر تعداد آدم‌هایی که دوست داشته‌اند دروغ بشوند زیاد است…» (۱)

بچه که بودم (البته ظاهرا هنوز هم هستم) فکر می‌کردم دلیل اینکه آدما خیلی دروغ می‌گن، اینه که برای راه افتادن کارشون به دروغ نیاز دارن. ولی الان مطمئنم که گناه‌کارتر از دروغ‌گو‌ها، اونایی هستن که دوست دارن دروغ بشنون.

شاید مشکل منم همین بود که هیچ وقت کسی درست حسابی بهم یاد نداد یه جوری دروغ بگم که تابلو نشه! واسه همین هیچ وقت هم کارم اونجوری که باید، راه نیفتاد! واسه همین هیچ وقت کسی باور نکرد…

بگذریم…

یک مقدار بازدید کننده‌های اینجا مثل وبلاگ قبلیم زیاد بشه، میخوام یه مقدار جنجالی کار کنم! البته اگه یه مجوز خاصی رو از یه نفری بتونم بگیرم…!

منتظر اطلاعیه‌های بعدی ما باشید!

———————————

۱/ قسمتی از کتاب زیبای هزار و یک سال (نوشته‌ی شهریار مندنی‌پور)

ظرفت رو خالی کن!

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت. نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ ایستاده‌ بود. مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی.

کاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست .

مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت. و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ که‌ باید.

مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود.

هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.

- سلام مسافر! در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم .

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نکردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!

درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست…

ای کاش منبعش یادم بود!

درود

به نام اهورا مزدا

در آستانه ترم جدید؛
در شرایطی که همه‌ی دوستان دارن برای ارشد درس می‌خونن و ما وقت سر خاروندن هم نداریم،
در شرایطی که زمان خوابمون به روزی کمتر از ۶ ساعت ساعت رسیده،
و در شرایطی که به نوشتن هم زیاد امیدی نیست،
شاید این بار کمی متفاوت، تارنگار جدید من راه‌اندازی شد!

یعنی دارم با شرایط کل‌کل می‌کنم…!