Wordpress Themes

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد… :)

 

گفت نازم تا قیامت می‌کشی؟
می‌کشم ای دوست، آری می‌کشم…

بچه که بودم تلویزیون یه سریالی نشون میداد، فکر می‌کنم به نام «ستاره» که مثلن طنز بود. محور سریال هم یه خانوم جوونی بود که اشتباهی از فضا اومده بود و افتاده بود روی زمین و برای همین هم بهش می‌گفتن ستاره؛ بعد ایشون به واسطه‌ی فضایی بودنش یه سری قدرت‌های متافیزیکی هم داشت و مثلن از توی دیوار رد میشد و می‌تونست وارد خواب دیگران بشه و … . حتی این خانوم هم که فضایی بود، مطابق روال سریال‌های ایرانی، با یه آقای زمینی ازدواج کرد و خلاصه داستان هر قسمت بر محوریت تونایی‌های ماوراءالطبیعه‌ی ایشون و عواقبش پیگیری میشد.

آخرین قسمت سریال، ستاره به بحران از دست دادن قدرت‌هاش برخورده بود. برای رد شدن از توی دیوار باید ده بار امتحان می‌کرد، کلی تمرکز می‌کرد و زور می‌زد تا می‌تونست یه کم پرواز کنه و حس می‌کرد کم‌کم داره قدرت‌های سوپرمنیش محو میشه. ستاره، توی قسمت آخر حامله شده بود، از یه مرد زمینی؛ و این یعنی قرار بود بمونه‌ روی زمین، یعنی «اینجایی» شده بود، یعنی خلاصه این که قدرت‌های ماوراءالطبیعه‌ش از دست رفته بود چون قرار بود از این بعد «طبیعی» باشه نه ماورای طبیعی؛ یعنی این یه اتفاق خوب بود…

مهناز عزیزم! من از چهارده‌سال پیش وبلاگ می‌نوشتم. قبل از نیمه‌مست، بلاگ «تراوشات یه مریخی راه گم‌‌ کرده» رو داشتم که جنازه‌ش هنوز سر جاشه، شاید حتی یادم نبوده هیچ وقت بهت بگم. برو یه سر بهش بزن، روی سردرش نوشته: «وقتی مریخی باشی، ممکنه چیزایی که اینجا می بینی برات عجیب باشه!». من سال‌های سال، شاید تمام عمرم مریخی بودم. دست کم خودم اینطوری حس می‌کردم. اونقدر که تو عالم نوجوونی اولین و طبیعی‌ترین چیزی که برای اسم بلاگم به ذهنم رسید این بود. برای من، «احساس تعلق» چیزی بود که هیچ وقت تجربه نکردم و  نفهمیدم. گاهی برام خنده دار بود، گاهی ترسناک. گاهی حتی به خاطرش به دیگران حسادت کردم. وقتی جر و بحث و متلک‌های بچه‌ها رو توی دوران دانشجویی راجع به «اراکی‌ها‌» و «تهرانی‌ها» می‌شنیدم، وقتی بعد از مهاجرت می‌دیدم که بعضی‌ها به کانادا میگن «غربت» و به شهر و دیار خودشون می‌گن «وطن»، وقتی می‌دیدم همه جا پر از «ما فلان‌جوری‌ها» و «شما فلان‌جایی‌ها»س و من هیچ وقت عضو هیچ تیمی نیستم. من همیشه یه علامت سوال گرد و خاک گرفته روی سرم داشتم که به بودنش عادت کرده بودم.

مهناز، من انگار همیشه غریبه بودم. همیشه تنها. عین یه مریخی، که قرار نبود به این سادگی‌ها «اینجایی» بشه. شاید نوشتن هم، سوپرپاور من بود، که هرازگاهی کمکم می‌کرد توی دنیایی که درکش نمی‌کردم، از دیواری عبور کنم؛ یا برای چند لحظه به پرواز دربیام…

مهناز عزیزم! یک سال و چند ماه از ورودت به دنیای به هم ریخته‌ی من می‌گذره و سه هفته‌ای هم از عقدمون. یک سال و چند ماهه که دلم می‌خواد مثل قدیما بنویسم، از اونچه که به زندگیم آوردی، از زخم‌هایی که باور کرده بودم حداقل ردشون تا آخر عمر با من خواهد بود و امروز حتی اثری از خاطره‌شون هم نیست، از شمعی که توی تاریکی زندگیم روشن کردی. و سه هفته‌س که دیگه جدن برای نوشتن به مرز جون کندن رسیدم و امشب، دیگه قبول کردم که نمیشه. اونجوری که می‌خوام نمیشه…

مهناز! امشب فهمیدم چرا توی این یه سال نوشتن اینقدر سخت بود. اشتباه می‌کردم، دلیلش نه روانکاوی بود، نه کم‌انگیزگی، نه هیچ چیز دیگه. دلیلش تو بودی. تو دور و بر زندگیم بودی و من داشتم زمینی می‌شدم، داشتم «اینجایی» می‌شدم، داشتم احساس تعلق می‌کردم. تو اومده بودی و «نوشتن» کم‌کم داشت می‌رفت، داشت محو میشد. شاید چیزی شبیه داستان ستاره…

مهناز دوست داشتنی من! هشت سال پیش که نوشتن توی نیمه مست رو شروع کردم، فکر نمیکردم نوشتنش هشت سال ادامه پیدا کنه، حتی در حد یه نوشته در چند ماه. هشت سال پیش، فکر نمیکردم به جز ده پونزده تا رفیق نزدیک توی دانشگاه اراک، آدمای دیگه ای هم بیان و وقت بذارن و اراجیف سازمان‌دهی نشده‌ی منو بخونن. فکر نمی‌کردم تو یه مقاطعی، متن بعضی از پست‌هام با ایمیل توی گروه‌های مختلف دست به دست بشه و اصلن فکر نمیکردم مثلن یه روزی خانوم تهمینه میلانی سه چهارتا از نوشته‌هامو روی صفحه‌ی شخصیش به اشتراک بذاره. هیچ وقت فکرشو نمی‌کردم بین خواننده‌هام دوستای جدیدی پیدا کنم که وقتی یه سر میرم ایران با ذوق و شوق برم ببینمشون و از نزدیک هم صحبتشون بشم، و البته، اصلن، اصلن، اصلن، باورم نمیشد اگر هشت سال پیش، کسی بهم میگفت که یه روز بلند میشم از پرنس جورج کانادا، هلک هلک میکوبم میرم سقز، توی کردستان، تا دست یکی از خواننده‌های معمولن چراغ خاموش نیمه‌مست رو بگیرم و با افتخار به این و اون بگم ببینید، ایناهاش؛ بالاخره پیداش کردم، توهم نبود، واقعن وجود داشت… مهناز! تو دعایی بودی که مستجاب شد؛ توی تاریک‌ترین روزهای زندگیم. تو تاییدی بودی به زیبایی وصف نشدنی دوستی عمیق یه بلاگ‌نویس با یه خواننده‌ی بلاگش. مرسی که واقعن وجود داشتی. مرسی که با من ازدواج کردی!

من اگر می‌تونستم حتمن از دیدار اولمون خیلی زیاد می‌نوشتم، از ساعت هفت صبح، از پولیور قرمزی که به تنت زار می‌زد و موهای به هم ریخته و قیافه‌ی تازه‌ از خواب‌پاشده‌ای که به نمایش گذاشتنتش واقعن اعتماد به نفس می‌خواست؛ از نیمروی اولی که با هم خوردیم، از «ای مه من»هایی که در حال قدم زدن توی ولیعصر و معلم با هم خوندیم، از عکس پرحاشیه‌ای که توی هفت‌حوض گرفتیم، از اون صبح زمستونی که سرما خورده بودیم، از تنها دسمالی که تو جیبمون گیر آوردیم و یه فین من توش کردم و یه فین تو و بقیه‌شم دوباره گذاشتیم جیبمون، از اون لحظه‌ای که حواست نبود و من نگات کردم و تو دلم گفتم «ایول، خود خودشه…»، از کیک قرمزی که توی سعادت آباد به یاد اون خدابیامرز خوردیم، از اون شب بارونی که بعدش من رفتم گرگان…

مهناز‍! تو پیدات شد و من دارم کم‌کم زمینی میشم، ولی هرچی فکر می‌کنم، این نوشتن نباید تموم بشه. من دوباره برمی‌گردم، دوباره می‌نویسم. از همه‌ی اینایی که گفتم می‌نویسم. از چیزایی که تا به حال بهت نگفتم می‌نویسم. خیلی بهتر از امشب… پاشو یه تکونی به خودت بده و زود زود از شر اون کلاس‌های لعنتی و پروپوزال و پایان‌نامه و دانشگاه خلاص شو و بیا پیشم که دلم بس ناجوانمردانه تنگ است….

– – – – – – –

پی‌نوشت:
* دوستان قدیمی نیمه‌مست، اینم از خبر بزرگ زندگی من. یادمه پارسال توی یکی از نوشته‌ها یه اشاره‌ی کوچیکی کرده بودم به اینکه عزیزی سر و کله‌ش پیدا شده توی زندگیم ولی ترجیح دادم دیگه راجع‌بهش صحبتی نکنم تا روال طبیعیش طی بشه. خلاصه اینکه مهناز، کُرد منه :‌‌‌) اینم یه عکس کوچولو اگر دوست دارید ما رو ببینید.

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.4/5 (17 votes cast)