Wordpress Themes

می‌خورد پارو به آب و می‌رود قایق به ساحل…

چند هفته‌س از ایران برگشتم و نزدیک صدبار این صفحه رو باز کردم و شروع کردم به نوشتن، ولی هر دفعه نشده. از چهارماهی که پدر و مادرم اومده بودن کانادا و ماجراهای جالبش می‌خواستم بنویسم، از ایران رفتن خودم و اینکه بیشتر از همیشه خوش گذشت، از اینکه متاسفانه اون وسط شوهر‌عمه‌م فوت کرد که دوست داشتنی‌ترین پیرمردی بود که می‌شناختم، از ادامه‌ی دست و پا زدنام روی پیانو و هزار تا چیز دیگه می‌خواستم بنویسم، ولی نشد.

هی میشینم پای کیبورد، دو خط می‌نویسم و تا می‌خوام اوج بگیرم، به این فکر می‌کنم که چرا باید مهم باشه برای برای یه رهگذر اینترنتی که من چه غلطی دارم می‌کنم و تو زندگیم چی می‌گذره؛ که چه گه‌گیجه‌ای داره وقتی همه‌ی همّ و غمّت تا چند سال پیش این بود که از خانواده‌ت کنده بشی و مستقل باشی برای خودت، و یه دفعه توی بیست و هشت سالگیت مثل یه بچه دلت می‌خواد که پدر و مادرت یه شب بیشتر توی خونه‌ت بمونن؛ که چه حسی داره وقتی بعد از سال و ماهی میری ایران و می‌بینی توی همون زمانی که ثانیه‌هاش تکراری و روتین برات گذشته‌، این طرف همه‌ چیز با سرعت عوض شده، بچه‌های فسقلی یک و نیم متر قد کشیدن، همبازی‌های بچگیت که باهاشون فوتبال بازی می‌کردی و لامپ می‌شکستی و پس‌گردنی می‌خوردی شدن آدمای بالغی که مثل بنز تمام مراسم ختم اون خدابیامرز رو مدیریت می‌کنن و اون خونه‌ی روستایی که نصف کودکی‌تو رقم زده باز پر شده از توله‌هایی که فوتبال بازی می‌کنن و لامپ می‌شکنن و پس‌گردنی می‌خورن… نمی‌دونم چرا دیگران باید وقت بذارن و شخصی‌ترین خاطرات و برداشت‌های آدم رو بخونن؛ ولی خب به هر دلیلی که هست می‌خونن و بعضیام اونقدر لطف دارن که توی مدتی که نیستم خبری می‌گیرین و انگولکی می‌کنن که بنویس بنویس؛ پس باید چیزی نوشت.

امروز میشه شش سال تمام که من توی کانادا هستم. مهاجرت من از ایران به کانادا هم اتفاق بزرگی‌ نیست که حالا سالگردش مراسم خاصی حتی در حد یه نوشته‌ی نیمه‌مستی بطلبه؛ ولی خب بالاخره باید فرقی باشه بین مهاجرت من و مهاجرت یه لک‌لک یا یه کرگدن[۱]. پس بازم باید چیزی نوشت، شاید از همین مهاجرت.

از منظر روانشناسی یه مهاجر شیش تا مرحله‌ی روانی رو طی می‌کنه که بسته به سن و سال و تحصیلات و تیپ شخصیت و مقصد مهاجر و احتمالن ده‌ها فاکتور دیگه، میتونه طی شدنش از چهار پنج سال گرفته تا بعضن بیست سال طول بکشه. مرحله‌ی اول اون هیجانات اولیه‌س، وقتی مهاجرت هنوز بیشتر شبیه یه مسافرته و آدم درگیر هیجان‌های قشنگ تعامل با محیطه، احتمالن بعد از یه گفت و گوی یک و نیم دقیقه‌ای با یه «خارجی» احساس غرور می‌کنه که چقدر زبانش خوبه و خود مهاجرت حس یه دستاورد رو داره. بعدش چند تا مرحله‌ی دیگه، تا می‌رسه به مرحله‌ی پنجم که در واقع یه بند انگشت نرسیده به کـو‌ن خیاره، جایی که آدم آخرین احساس‌های مجازی رو داره با خودش حمل می‌کنه و فکر می‌کنه دیگه توی جامعه‌ی میزبان جا افتاده، پذیرفته شده و به یه جزء معمولی از محیطش تبدیل شده؛ و مرحله ششم در واقع خود کــو‌‌ن‌ خیاره که تلخه، اونجا که آدم احساس میکنه که ر‌یـد‌‌‌ه و آب هم قطعه. یعنی در واقع متوجه میشه که در اون معنای حقیقی جا نیفتاده و به یه جزء معمولی از محیط تبدیل نشده؛ و بالا بره پایین بیاد باز هم آخرش خارجیه و بخش زیادی از اون حس جاافتادگیش به خاطر برخورد محترمانه و شعور اجتماعی بالای جامعه میزبانه که این فرایند آگاه شدن رو به تاخیر انداخته بوده.

راجع به رفتار‌های انسان‌ها بعد از گذر از مرحله‌ی آخر توی جامعه‌شناسی مطالعه‌های خوبی شده؛ که البته بیشترشون تاکید رو یه نوعی از «بازگشت» دارن. مثلن در مواردی افراد به سرزمین اولیه‌شون برمی‌گردن (که باز غالبن تبعات منفی خودشو داره)، بعضی‌ها داخل جامعه‌ی میزبان به مناطقی که مهاجرهای هم فرهنگشون رو بیشتر داره نقل مکان می‌کنن (یکی از دلایلی که تو خیلی از شهرای بزرگ جهان غرب، برای هر ملیتی یه محله‌ای تشکیل شده)، خیلی‌ها حلقه‌های اجتماعی‌شونو از یه جایی به بعد بیشتر با هم‌فرهنگ‌های خودشون تشکیل میدن؛ و بعضی‌ها شروع می‌کنن به غر زدن و گیر دادن به همه چیز جامعه‌ی میزبان. و البته بعضی‌هام مثل منن که خیلی نسبت به جامعه‌ی اولیه‌شون هم احساس تعلق و یگانگی نمی‌کردن و طی کردن مراحل روحی-روانی مهاجرت خودشون رو بیشتر از بیرون و با نگاه «چی از توش در بیارم تو بلاگم بنویسم» نظاره می‌کنن.

البته برای من هم دست کم یه تعدادی از این مراحل واقعن اتفاق افتاد و وقتی خودم یه نگاهی به مطالب قدیمی‌تر بلاگم میندازم تا حدی می‌تونم طی شدن روندی مشابه اون مراحل رو توش ببینم. فکر می‌کنم پارسال همین موقعا بود که با جرقه‌ی یکی از هوشمندانه‌ترین کامنت‌های توی همین بلاگ و طی جلسه‌های روانکاوی درگیر یه کند و کاو درونی شدم و تا حدی به این نتیجه رسیدم که شیش سال پیش، به عنوان آدمی که فوق‌العاده درگیر ادبیات و موسیقی اصیل و به طور کل تفکر عرفانی شرقی بود با یه ذخیره‌ی فکری و عاطفی خیلی غنی مهاجرتم رو شروع کردم و انگار یه مقدار خیلی زیادی «ریشه» با خودم آوردم؛ و تمام این سال‌های توی کانادا، در واقع چیز جدیدی نساختم و ریشه‌ی جدیدی تولید نکردم و فقط از ذخیره‌ای مصرف کردم که دیگه رو به تموم شدن بود و کم‌کم داشت جای خالی یه «چیزی» حس می‌شد. اون ماجرای پرنسس هم یک دفعه بادکنکی رو که اون فضای در واقع خالی شده‌ رو به شکل فریبنده‌ای پر نشون میداد ترکونده بود و چشم من شاید خیلی یه‌هویی باز شد به یه فضای متروکه‌ی درونی که به شدت نیاز به نوسازی و پرسازی داشت.

شاخه‌ای از روانشناسی به نام روانشناسی تکاملی[۲] هست که شکل‌گیری رفتار‌ها و مکانیزم‌های فکری و ذهنی انسان‌ها رو بر مبنای فرایند تکامل بررسی می‌کنه، در واقع نشون میده‌ که پایه‌ی اصلی بیشتر یا شاید تمام واکنش‌ها و مکانیزم‌های رفتاری ما انسان‌ها، در تقابل با اتفاقات و موقعیت‌های تکراری و در خلال میلیون‌ها سال تکاملمون شکل گرفته. یعنی همونطور که مثلن گیاه کاکتوس برای محاظفت از ذخیره‌ی آبش توی صحرا در مقابل خطر تکراری حیوونایی که گیاها رو برای رسیدن به آبشون می‌شکافن، کم‌کم مکانیزم تیغ درآوردن رو توسعه داده، انسان هم در مواجهه با موقعیت‌های مختلف مثل تهدید‌های تکراری، خطرات تکراری، غم و شادی‌های تکراری، مکانیزم‌های ذهنی مناسب رو توسعه داده و کم‌کم توی یک فرایند تکاملی چند میلیون ساله، اونا رو بهینه‌تر و کارسازتر کرده و در مواقع بروز اون موقعیت‌ها به سادگی از اونا استفاده می‌کنه. مثلن انسان عزیزی رو از دست میده، مکانیزمی برای گریه کردن وجود داره که نوعی جسمیّت دادن به یه احساس بده و باعث برون‌فکنی اون حس می‌شه، در همون زمان مکانیزم رفتاری و اجتماعی جمع شدن دوستان و فک و فامیل و نشون دادن حمایت روحی و روانیشون فعال میشه، مکانیزم‌های مذهبی-اجتماعی مثل خیرات کردن و … و مکانیزم‌های عمیق ذهنی مثل دیدن خواب اون مرحوم و در کل مجموعه‌ای از نکات ریز روانی و اجتماعی این قضیه (که تقریبن همه‌ش ریشه‌ی تکاملی داره)، افرادی که تحت تاثیر اون واقعه قرار گرفتن رو در مدت زمان نسبتن کوتاهی از اون موقعیت سخت به سلامت عبور میده.

یکی از چالش‌های روانشناسی و دانش‌های وابسته‌ به اون در دنیای فعلی، تغییر سریع شرایط و موقعیت‌هاست که باعث شده بخش قابل توجهی از بشر در شرایط کاملن جدیدی قرار بگیره که در مواجهه با موقعیت‌های مختلفش، اساسن هیچ تجربه‌ی تاریخی و در نتیجه‌ هیچ مکانیزم ذهنی برای عبور از اون‌ها نداره. این شاید، یکی از پیچیده‌ترین مسئله‌ها برای بشر معاصر باشه؛ انسانی که میلیون‌ها سال با مکانیزم‌های نسبتن روتین خودش از پس اتفاقات سخت ولی نسبتن تکراری برمیومده و حالا در تقابل با ده‌ها و صدها مقوله‌ی جدید قرار گرفته که هیچ مرجعی برای «حالا چی‌کار باید بکنم»شون نداره و باید فقط دست به آزمایش و خطا بزنه. مهاجرت انفرادی، یکی از همین اتفاقات جدیده. این که تا دیروز توی جامعه‌ای بودی که توش بزرگ شدی و زبونشو کلمه کلمه یاد گرفتی و طبق فرهنگش رفتار کردی و حلقه‌ی اجتماعی متشکل از دوستان و فامیل رو ذره‌ ذره شکل دادی، و امروز بعد از مثلن یه پرواز ده ساعته، یک دفعه تمام جامعه‌ عوض شدن، زبانت عوض شده، فرهنگ محیطت تغییر کرده و صد در صد حلقه‌ی اجتماعیت کاملن جدید شده، چیزی نیست که اجداد ما تجربه کرده باشن. چیزی نیست که ما مکانیزم ذهنی‌ای برای رویارویی باهاش داشته باشیم و اینجاس که خیلی چیزها می‌تونه خراب بشه.

من فکر می‌کنم براومدن از پس ابعاد درونی مقوله‌ی مهاجرت، یه هوشمندی خاصی می‌طلبه. داستان یه مهاجر انفرادی چیزی شبیه داستان کسیه که توی یه کلان‌شهر به دنیا اومده، توی آپارتمان بزرگ شده و کارمندی زندگی کرده، بعد یه شب خوابیده و صبح به طرز مشکوکی وسط جزیره‌ی دورافتاده‌ای بیدار شده که توش تنهاس. مهم نیست اون جزیره چقدر خوب یا بد باشه، مهم اینه که این آدم از پدرش نه شکار یاد گرفته، نه کشاورزی، نه شنا، نه آتیش درست کردن. یا باید بمیره و یا باید دست به کار شه و برای اولین بار مکانیزم‌ها و استراتژی‌های مورد نیازش رو شخصن ابداع کنه، توسعه بده و به یه بهینگی نسبی برسونه. و البته توی این مسیر ساختن برای اولین بار که بخش مهمیش از آزمایش و خطا تشکیل میشه، آدم قطعن هزینه میده و درد می‌کشه و خودشو توی خطر میندازه.

برای آدمی که زیاد فکر می‌کنه، مهاجرت مجموعه‌ی جدیدی از واقعیت‌ها رو پرت می‌کنه توی زندگی آدم؛ غم و شادی‌هایی از جنس جدید، حس و احساس‌های که قبلن نمی‌شناختی، امید و نگرانی‌هایی از جنسی که هیچ وقت فکر نمی‌کردی وجود داره. و اونجاس که متوجه میشی بیش از دو میلیون سال تکامل گونه‌ی انسان، هیچ میراثی برای مواجهه با اون‌ها و مدیریتشون به تو هدیه نکرده و تو باید خودت دست به کار شی[۳].

دوست داشتم از جزییات این «تفاوت جنس احساس‌ها بعد از مهاجرت» بیشتر بنویسم؛ اما فعلن زورم نمی‌رسه! این بحث ریشه‌های تکاملی احساس‌ها جدیدن خیلی منو مشغول خودش کرده و با اینکه یکی از چیزاییه که به عمیق‌ترین شکل درکش می‌کنم، هربار می‌خوام برای کسی توضیح بدمش گند می‌زنم (مثل همین الان). این نوشته هم به اندازه‌ی کافی طولانی شده. در آخر باید اعتراف کنم این چند روز دلم می‌خواست به هر قیمتی شده چیزی بنویسم تا دوستان قدیمی فکر نکنن ما دیگه کلن رفتیم. نتیجه‌ی به زور نوشتن هم چیزی بهتر از این نمیشه. ولی خب حفظ ارتباط با مخاطب‌های نیمه‌مست در مقطع حساس کنونی بیشتر از هر زمانی برام مهمه؛ چون در حال حاضر روال‌هایی توی زندگیم در جریان هستش که وقتی به نقاط مورد نظرم برسه خیلی مشتاقم اینجا راجع بهشون صحبت کنم. البته، احتمالن کمی زمان می‌بره و تا اون موقع یه کم باید به همین نوشته‌های درجه دو قانع باشید.

—-

پی‌نوشت:

۱٫ کرگدن‌ها هم مهاجرت می‌کنن آیا؟
۲٫ Evolutionary Psychology

۳٫ بخشی از چیزی که راجع به نداشتن مکانیزم تکاملی مناسب در برخورد با مسائل جدید نوشتم، برگرفته از مطالب مستند و بخشیش صرفن برداشت و تحلیل شخصی بود. من تخصص و تحصیلات آکادمیکی در روانشناسی ندارم و از این لحاظ اگر ایراد علمی به مطلب وارده همینه که هست.

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.4/5 (16 votes cast)