Wordpress Themes

دنیای این روزای من

گر سحر شد دولت شبهای وصل
بگذرد ایـام هـجران نیـز هم …

دنیای این روزای من به صورت زیربنایی متفاوت از اون چیزیه که سال‌های سال بوده و برای همینم هست که به ندرت توی نیمه‌مست می‌نویسم و اگر هم بنویسم خیلی آش دهن‌سوزی نمیشه. دلیلش اینه که عملن دارم حرفامو جای دیگه‌ای می‌زنم و ادامه‌ی دادن جلسه‌های روانکاوی باعث شده یه تعامل پایدار بین ورودی‌ها و خروجی‌های ذهنم شکل بگیره و چیزی اونقدر توی ذهنم انباشته نشه که به حد انفجار برسه و به شکل نوشته در بیاد. این وسط یه دوست عزیزی هم هست که مدتیه سر و کله‌ش پیدا شده و شاید اون هم مزید بر علت شده تا دیگه خیلی چیزی برای به اشتراک گذاشتن با خارج از حلقه‌ی کوچیک زندگیم نداشته باشم. شاید این، «نرمال» فعلی منه و شاید هم این فقط یه دوره‌ی گذار مقطعیه که تموم میشه و برمی‌گرده به نرمال قبلی.

روانکاوی رو امسال توی اوج زمستون پرنس‌جورج شروع کردم، زمانی که ذهنم درست مثل حیاط خونه‌م بود؛ تاریک، سرد، منفی سی، مبتلا به یخبندونی که به نظر نمیومد به این زودیا تموم بشه و کند و کاوهای دردناک من توی ذهنم هم درست مثل فرو کردن دست‌های لخت توی لایه‌ی ضخیم برف و یخ روی زمین بود؛ وقتی که مطمئنی که بالاخره اون زمین صاب مرده، اون خاک لامصب یه جایی اون زیر هست و باید اون برف لعنتی رو کنار بزنی و بهش برسی تا شانس اینو داشته باشی که دوباره بکاری و سبز بشی و جوونه بزنی. برفی که می‌دونی واقعیت حیاط تو نیست و فقط یه لایه‌ی دروغینه. مثل وقتی که انگشت‌های لختت رو توی برف فرو می‌کنی و کنار می‌زنیش، از سرما داد می‌کشی، بلند میشی و دست‌هاتو چند دقیقه‌ای «ها» می‌کنی و میری برای راند دوم…

20150318-20150318-DSC_0228

گاهی هم ناامید میشی و درست لحظه‌ای که می‌خوای بی‌خیال بشی و دست‌هاتو توی جیبت بذای و برگردی، یه دفعه یه چیزی مثل این می‌بینی که انگار تمام تلاشش رو کرده و با تمام قوانین طبیعیت دست به یقه شده تا اندام نحیفشو از زیر یک متر برف به بیرون برسونه و بهت بگه «فلانی! خجالت بکش!»

IMG_20150106_193228

خیلی دوست دارم ریز ریز اونچه که تجربه می‌کنم رو بنویسم، خیلی دلم می‌خواد این زیبا‌ترین سفر زندگیمو دست کم با اونایی که می‌دونم می‌‌فهمنش تقسیم کنم، ولی به دلایلی نمی‌تونم، یکیش اینکه باید کلی گفت‌ و گوهای علمی و فلسفی و از همه‌ مهم‌تر شخصی رو با جزییات بنویسم که نه حوصله‌شو دارم و نه اصلن جاش اینجاس. اما می‌تونم همینقدر ساده و خلاصه بگم که دنیای این روزای من و ذهنم درست مثل دنیای این روزای حیاط خونمه؛ خاک حاصلخیزی که از هر گوشه‌ش یه چیزی سبز شده و جوونه زده و داره قد می‌کشه، و من هم اونقدری که فرصت دارم وقت براش می‌ذارم تا علف‌های هرزشو بکنم و خاکشو زیر و رو کنم به جاش چیزایی رو بکارم که به درد می‌خورن…

 ??????????????????????????????? ???????????????????????????????
   ???????????????????????????????  ???????????????????????????????
 ??????????????????????????????? ???????????????????????????????

از گل‌‌های زرد که نمی‌دونم چرا همیشه مورد علاقه‌م بودن تا بوته‌های گوجه فرنگی و تمشک و ریواس و ذرت و درخت‌های انگور و از همه مهم‌تر، اون نهال جیگیلی که بچه‌ی مورد علاقه‌ی منه و قراره درخت آلبالو باشه، که البته هنوز خیلی کوچولوئه ولی قول داده زود بزرگ شه و با همین سرعت به امید خدا تا آخر تابستون میشه هم قد خودم.

این تشبیه حال و هوای ذهن و حال هوای حیاط پشت خونه، شاید تا چند ماه پیش برای من یه تشبیه ادبی بود که ممکن بود دقیقن با همین واژگان و جمله‌ها توصیفش کنم، ولی الان دیگه برام کاملن یه واقعیت عینی و محرزه. اینکه دنیای بیرون و آدم‌هایی که توش پیدا میشن، رنگ‌هایی که به خودش میگیره و اتفاقات «مثلن تصادفی» که توش میفته، چه بازتاب جالببه از اونچه که درون انسان هست. من هنوز هم اول راهم و حالا حالاها کار دارم، ولی تا همین جاش هم میخوام ببینم زمستون بعدی، کدوم برفی تخم داره تو حیاط من پهن شه…

خیلی برای خودم جالبه که منی که تمام گل و گیاه کاریم دست کم توی چند سال گذشته، محدود به نصفه و نیمه‌ آب دادن سبزه‌ی نوروز بوده که اونم فقط از روی «وظیفه» انجام می‌دادم، یه دفعه و صرفن با جابه‌جا کردن یه سری داده‌ها توی ذهنم، چقدر به طرز عجیبی به کاشتن و پرورش دادن گل و گیاه علاقه‌مند شدم و هرروز چند ساعت وقت صرف بیل زدن و نهال کاشتن و کود دادن و باغچه‌داری می‌کنم. اخیرن هم بوته‌های تمشکم اینقدر زیاد شده که نهال‌های جدید و کوچیکشو توی گلدون‌های جداگونه می‌کارم و کادو می‌دم به دوست و رفیقام! توی گل‌خونه‌ی سرپوشیده‌ی توی حیاطم، سیستم صوتی نصب کردم و شب‌ها تا صبح برای گیاهام پیانوی‌ آروم پخش می‌کنم! این چیزی که روانکاو‌ها بهش می‌گن ذهن و شعرا بهش میگن دل، لامصب چیز عجیبیه.

توی اون دوران سرد یخبندون زندگیم، کمی قبل‌تر از اینکه ایده‌ی زیر و رو کردن ذهن با روانکاوی به فکرم برسه، برای فرار از بار سنگین تنش‌هایی که داشتم رفتم یه پیانوی کهنه خریدم و شروع کردم به یاد گرفتن پیانو. تنها چیزی که برام مهم نبود این بود که واقعن پیانو یاد بگیرم. تجربه‌های قبلی فقط یادم بود، که هر وقت مشغول ور رفتن با هر کار هنری‌ای میشی، انگار تمام رابطه‌ت با دنیا و مشکلات و معضلاتش قطع میشه و اون نیم ساعتی که داری ساز می‌زنی، نقاشی می‌کشی، خط می‌نویسی یا هر چیز دیگه، انگار دست هیچ فکر و خیال آزاردهنده‌ای بهت نمی‌رسه. توی اون روزا شاید همون نیم ساعت تلاش روزانه برای خوندن دو خط نت همزمان و پیدا کردنشون روی پیانو برای اولین بار، آخرین سنگر‌های ذهنمو حفظ کرد تا بالاخره روزی دوباره ذهنم احیا بشه و شروع به پیشروی بکنه. الانم که هشت نه ماهی میگذره چیز زیادی بلد نیستم، ولی این تنها چند دقیقه‌ای که از پیانو زدن خودم تا به حال ضبط کردم رو (که ایرادهای فنی‌ هم داره البته) با استناد به بازخورد بسیار مثبت داش محمود عزیز می‌ذارم اینجا (اگه این پلیر به هر دلیلی کار نمیکنه، اینم لینک فایلش). شروع پیانو زدن از سر غم و غصه و به همین حد  ابتدایی رسیدن، خودش حسی شبیه حس گل و گیاه بودن به آدم میده؛ اینکه بتونی آلودگی‌ها رو بگیری و تصفیه کنی و «اکسیژن» بیرون بدی .

مولانا (که شاید از بزرگ‌ترین روانکاوهای تاریخ بوده)، درون یا همون «دل» انسان رو به نهر آب تشبیه می‌کنه و در مقابلش کل دنیا رو به یک کوزه‌ی آب؛ درون انسان رو به یه شهر تشبیه می‌کنه و کل دنیا رو به یه حجره‌ی کوچیک توی اون شهر و بعد از مایی که توی دنیا می‌گردیم تا جواب سوالامونو پیدا کنیم می‌پرسه که چیو میخوای توی کوزه پیدا کنی که توی نهر آب نمیشه پیدا کرد؟

این جهان چون کوزه و دل جوی آب
این جهان حجره‌ست و دل شهر عجاب

چیست اندر کوزه کاندر نهر نیست؟
چیست اندر حجره کاندر شهر نیست؟

باغ‌ها و سبزه‌ها اندر دل است
عکس آن پیدا بر این آب و گل است

باشه که این توفیق رو به دست بیاریم که همیشه، دست کم نیم‌نگاهی به درون داشته باشیم و تصویر بهتری رو به حیاط پشت خونه‌مون بازتاب بدیم… آمین  : )

 —————————-

پی‌نوشت:

* این قسمت آخر از مولانا رو که داشتم می‌نوشتم، یاد داستانک دیگه‌ای از مثنوی معنوی افتادم که مضمونش دقیقن همینه و فقط حیفم اومد اونم ننویسم. داستان مردی که گوشه‌ی باغی آروم گرفته و سفر درون می‌کنه، فضولی بهش گیر میده که چرا به این همه آثار زیبایی خداوند در اطرافت نگاه نمی‌کنی و ایشون هم میگه تنها اثر خدا، «دل» انسانه و هرچه که بیرون هست چیزی نیست جز آثار اون اثر:

صوفی‌ای در باغ از بهر گشاد  … صوفیانه روی در زانو نهاد
پس فرو رفت او به خود اندر نغول … شد فضول از صورت حالش ملول
که «چه خسبی؟ خیز و اندر رز نگر … وین درختان بین و آثار خضر
امر حق بشنو که فرمود «انظرو» … سوی این آثار رحمت آر رو»

گفت: آثارش دل است ای بوالهوس! … آن برون آثار آثار است و بس

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.8/5 (6 votes cast)