Wordpress Themes

مرا پرسی که چونی؟ چونم ای دوست…

سلام بر و بچ!

خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم و البته الان هم چیز خاصی برای نوشتن ندارم، ولی خوب به قول دوستان دیدم اینجا تار عنکبوت بسته، گفتم بیام یه عرض ادبی بکنم. با توجه به یه سری از تبادل نظر‌هایی هم که توی کامنت‌های نوشته‌ی قبلی انجام شد ترجیح می‌دادم یه چیز جالب و هیجان انگیز با فضای مثبت برای نوشتن پیدا کنم و به قول دوستان غر نزنم ولی خوب از همون موقع تا حالا واقعن هیچ چیزی که بشه بهش پر و بال داد پیش نیومده. ولی لابه‌لای همین  زندگی زندگی خیلی آروم، یه رشته‌ اتفاق‌های خیلی کوچیک و شاید حتی بی اهمیتی تا حدودی بهم تلنگر زد، و تقریبن تنها چیزی بود که چند هفته‌ی گذشته رو تا حد زیادی بهش فکر کردم.

اول این مقدمه رو بگم امسال هم مثل سال‌های قبل، من و یه سری از دوستان یه تیم فوتبال تشکیل دادیم و برای اولین بار تصمیم گرفتیم لیگ رو خیلی جدی‌تر بگیریم. از چند ماه قبل از شروع لیگ شروع به تمرین و بازی‌های دست‌گرمی کردیم و سعی کردیم از نظر توان فیزیکی خودمونو تر و تازه نگه داریم، روی انتخاب بازیکن‌ها خیلی دقت کردیم و به قیمت ناراحت شدن چند تا از دوستان، یه سری افراد رو از تیم کنار گذاشتیم. همه‌ی اینا کنار هم، امید زیادی داشتیم به اینکه امسال صرفن برای تفریح نریم تو زمین و بریم که نتیجه بگیریم. بعد از شروع بازی‌ها، اوضاع خیلی هم اونطوری که فکر می‌کردیم پیش نرفت و هرچند یکی دو هفته‌ی اولش بد نبود، اما بعدش دور باخت‌ها شروع شد و سه  چهار‌تا بازی رو ردیف باختیم؛ که یکی‌شون هم محض اطلاع شیش‌تایی بود. بعد همون بازی تحقیرآمیز مثل لشگر شکست‌خورده نشسته بودیم دور هم روی زمین، بازیکنای تیم حریف با لبخند از جلومون رژه رفتن و ما هم شروع کردیم به بررسی فاجعه.

از بین تمام صحبت‌هایی که رد و بدل شد، دو تا نکته‌شو می‌خوام برای این نوشته استفاده کنم. اول اینکه لا‌به‌لای حرفایی که هم‌تیمی‌ها می‌زدن، تیکه‌تیکه جمله‌هایی رد و بدل می‌شد مثل اینا: «بهروز چرا اصلن حواست نبود؟»، «سر فلان موقعیت چرا همینطوری واسه خودت زل زده بود به زمین؟»، «اون پاسو که انداختم، اصلن متوجه شدی؟!»… به طور کلی، چیزی که دستگیرم شد این بود که به اتفاق آرا، من «حواسم سر جاش نبود» و ظاهرن «بار اول و دوم هم نبود» که من این اواخر اینجوری رفتار می‌کردم. دومین نکته‌ این بود که بچه‌ها تصمیم گرفتن از بازی‌ بعدی، یه نفر رو بفرستن بالای ورزشگاه تا کل بازی رو از بالا فیلم‌برداری کنه و بعدش به جای اینکه کنار زمین ولو بشیم و برای تحلیل بازی به خاطراتمون متوسل بشیم، بتونیم درست حسابی خودمونو از بیرون نگاه کنیم و بفهمیم چه مرگمونه.

بازی بعدی رسید، فیلم‌بردامون کارشو به خوبی انجام داد و هرچند دوباره باختیم، ولی بعد بازی فقط نگاه کردن دو دقیقه‌ی اول فیلم کافی بود تا بفهمیم بیشتر از اینکه شبیه یه تیم فوتبال باشیم، شبیه یه گله گوسفندیم که عین احمقا دنبال توپ می‌دوئن. خیلی واضح بود که چه چیزایی رو باید توی تیم درست کرد و جالب‌تر این شد که فقط با کمی حرف زدن راجع به اون موارد، بازی بعدی رو دو هیچ و بازی بعدی‌شو هفت هیچ بردیم! به همین راحتی.

اما بعد از این همه داستان گفتن، باید بگم که هدفم اصلن قصه‌ی فوتبالیست‌ها تعریف کردن نبود. همه‌ی اینا رو گفتم که آخرش راجع به مقوله «افسردگی» حرف بزنم و اگر احساس می‌کنید که این نوشته‌ اصلن اون جریان پیوسته‌ و نرمال یه نوشته‌ی به درد بخور رو نداره، دلیلش همین مقوله‌س.

از دوستانی که نوشته‌ی قبلی رو خوندن و از غر زدن من ناراحت بودن، عذرخواهی می‌کنم، ولی باید یه توضیح کوچیک بدم و بگم که اون موقعی که اون مطلب رو می‌نوشتم (و البته از چند هفته قبلش)، درگیر دست و پنجه نرم کردن با این واقعیت بودم که اون بنایی که سال‌ها آروم آروم توی ذهنم شکل گرفته بود و قد کشیده بود، یه دفعه و توی شرایطی که اصلن پیش‌بینی‌شو نمی‌کردم منهدم شد و طبیعتن نتیجه‌ش برای من (مثل هر آدم دیگه‌ای)، عصبانیت، استرس، خشم و همه‌ی احساسات منفی و مخرب بود. هر چیز کوچیکی که می‌تونست یه طوری پل بزنه به خاطرات و خیالبافی‌های گذشته، پتانسیل اینو داشت که داغونم کنه؛ از چراغ روشن آی.دی فلان آدم توی فلان مسنجر گرفته تا فلان دوستی که فلان تیکه رو میندازه و فلان کسی که از فلان طریق به فلانی وصله.

توی اوضاع بی در و پیکر روحی روانیم تنها کاری که – اون هم با درد خیلی زیاد – تونستم بکنم، حذف کردن تمام این «فلان»‌ها بود از زندگیم. از علامت‌ها گرفته، تا افراد، تا آی.دی‌های اینترنتی، هر چیزی که خاطره‌ای رو زنده می‌کرد و هرچند انگار کل این کار هیچ تاثیری نداشت که نداشت، اما این رویه رو حفظ کردم و چند ماه گذشت و بالاخره یه روزی شد که بیدار شدم و دیدم که هیچ حس خاصی ندارم. درست عین حسی که یکی دو بار موقع به هوش اومدن بعد از اتاق عمل داشتم، حس اینکه انگار «ری استارت» شدی و کلن تنها جاییت که خوب کار می‌کنه، تـخـم‌های مبارکته.

سرتون رو درد نیارم چون اساسن خودمم حوصله‌ی نوشتن ندارم؛ اما به طور خلاصه احساس می‌کردم «خوب شدم» و «تموم شد». ولی واقعیت اینه که اون حالت عصبی و اون همه تنش شدید درونی و افکار مخرب قطعن ظرف چند هفته و بدون اینکه اتفاق خوبی افتاده باشه از بین نرفته بودن و «تموم نشده بودن»، صرفن از حالت خشم و عصبانیت آشکار، تبدیل به یه افسردگی خاموش شده بودن که خودم‌ هم هفته‌ها و ماه‌ها ازش بی اطلاع بودم و اگر صحبت‌ها و تذکرهای دوستان دور و برم نبود، شاید تا سال‌ها هم نسبت به این قضیه خودآگاه نمی‌شدم که گاهی وسط جمع یه دفعه ساکت می‌شم و «میرم تو خودم»، یا تو زمین فوتبال سرمو میندازم پایین و وسط بازی واسه خودم دو سه دقیقه قدم می‌زنم…

نکته‌ی کلی اینه من با همه‌ی اینکه مغزم صبح تا شب مشغول تجریه و تحلیل تمام چیزای کوچیک و بزرگ دنیاس، و به درگیر شدن توی مفاهیم پیچیده اعتیاد دارم، از درک ساده‌ترین شرایط درونی خودم هم عاجزم و حتی نسبت به حس‌هایی مثل خوشحالی، ناراحتی، افسردگی و حتی گرسنگی و تشنگی خودم هم آگاه نیستم. گاهی دو سه سال بعد از یه اتفاق متوجه میشم که فلان جا چقدر خوش گذشته بود، معمولن دیگران بهم توضیح میدن که ناراحتم یا افسرده و بیشتر اوقات فقط از روی دل دردم می‌فهمم که اضطراب دارم. بعضن حتی زمانی می‌فهمم تشنمه که مثلن سردرد گرفته باشم و بدن بیچاره‌م به سردرد به عنوان آخرین روش برای درخواست آب از من متوسل بشه؛ یا بعد از اینکه یه هفته می‌گذره و یادم نمیاد که اخیرن غذای درست حسابی خورده باشم، منطقن نتیجه می‌گیرم که «احتمالن» چند روز گذشته گرسنم بوده! دکتر هلاکویی می‌گه «خوشبختی، خودآگاهی لحظه به لحظه‌ است». من هم همیشه تلاش می‌کردم خیلی عمیق خودمو کند و کاو کنم و ریشه‌ی ریز‌ترین احساساتی که گاهی سر و کله‌شون پیدا می‌شد رو به دست بیارم. توی خیلی از مواردش هم موفق بودم اما این جریانات اخیر باعث شد خیلی از ویژگی‌های درونیم که کاملن ازم پنهان مونده بودن یه دفعه رو بشن.

دلیل گفتن داستان فیلم‌برداری از فوتبال رو هم توضیح بدم و برم. ما با اینکه کل تابستون راجع به استراتژی‌ بازی‌ کردن و پوزیشن و وظایف هر بازیکن بحث و تمرین کرده بودیم، نتونسته‌ بودیم تیم به درد بخوری درست کنیم. به محض اینکه پنج دقیقه از بازی خودمونو از زاویه‌ی بالا توی یه فیلم موبایلی بی کیفیت دیدیم، تمام چیزایی که توی تیم غلط انجام میشد رو به سادگی پیدا کردیم و صرفن آگاه شدن به اونا (بدون اینکه تمرین خاصی بعدش انجام بدیم) خود به خود تمام مسئله رو حل کرد.

درس این ماجرا برای من این بود که گاهی باید به بازخوردی که از بیرون به آدم داده میشه خیلی بیشتر اعتماد کرد تا تمام محاسبه‌ها و تجزیه‌ و تحلیل‌های پیچیده‌ای که آدم خودش می‌کنه. حتی اگر آدم حقیقتن از تمام کسایی که اون بازخورد‌ها رو بهش ارائه می‌کنن باهوش‌تر و منطقی‌تر باشه. خیلی ساده، از بیرون، همه‌ چیز خیلی واضح‌تر دیده میشه.

یه روضه‌ی دیگه هم می‌خواستم بخونم که جدن دیگه حالشو ندارم. فقط بسنده می‌کنم به این نقل قول از یونگ، اگه کسی حسشو داشت بعدن توی کامنت‌ها می‌تونیم راجع بهش حرف بزنیم: «بعضی‌ اشخاص از ترس اینکه با چه اکتشافاتی روبرو شوند، از تجزیه و تحلیل زیاد از حد خود وحشت دارند. ولی‌ باید به درون زخمهایتان بخزید تا با ترس‌هایتان روبرو شوید. هنگامی که خونریزی شروع شود، پاکسازی میتواند آغاز گردد».

بازم بابت پراکنده نویسی پوزش میشه. طی دو سه هفته‌ی آینده یه سری برنامه‌های توپ دارم از جمله اینکه میخوام برم یه هفته‌ای مکزیک خونه‌ی الکس اینا زندگی کنم! احتمالن چیزای جالبی برای نوشتن خواهم داشت 🙂

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.5/5 (16 votes cast)