Wordpress Themes

…I’m a failure

پول قهوه رو دادم و داشتم کیف پولمو جمع و جور می‌کردم که دوباره‌ بذارمش توی جیبم، که توی شلوغی یه دستی از پشت زد روی شونه‌م و پشت‌بندش یه صدایی گفت «هی به!» برگشتم و بهش نگاه کردم، مطمئن بودم که میشناسمش؛ چند لحظه فکر کردم، نیشم باز کردم و انگشت اشاره‌مو گرفتم به سمت صورتش و گفتم «مارسا»! های فایو کردیم و شروع کردیم به خندیدن، دو سال و خرده‌ای بود که همدیگه‌ رو ندیده بودیم، از همون موقعی که از پرنس‌جورج رفت و حالا اولین چیزی نمی‌تونستم بهش فکر نکنم این بود که «چقدر زشت شده»! یه کم حال و احوال کردیم. نوزاد پنج‌ماهه‌ای که بغلش بود رو گذاشت روی میز کناری تا توی کیفش دنبال چیزی بگرده، به بچه اشاره کردم و به شوخی گفتم این چیه دیگه؟! اخم و خنده رو قاطی کرد و گفت: بچه‌مه عوضی!

وسایلشو جمع کرد و بچه‌شو برداشت. پرسیدم کلن برگشتی دیگه؟ گفت حالا اگه وقت داشتی، یه روز بریم یه جا بشینیم مفصل حرف بزنیم.

مارسا رو چند سال پیش توی دانشگاه تصادفی دیده بودم، از معدود کانادایی‌هایی بود که واقعن پایه بود و میشد کاملن مدل ایرانی باهاش کل‌کل کنی و سر به سرش بذاری و اونم هیچ وقت کم نمیاورد. ولی با همه‌ی اینا آخرش یه نمونه‌ی کاملن عمومی از گونه‌ی وایت‌کانادایی‌های شمالی بود که عمیق‌ترین لذت زندگی‌شون روندن وانت‌های دو دیفرانسیل وسط جنگل و رودخونه‌س. سال اول دانشگاه رو که خوند، احساس کرد درس خوندن خیلی کسل‌کننده‌س و از اول تابستون توی یکی از این فست‌فود‌ها مشغول کار شد و با همون حقوق چندرغاز تا آخر تابستون یه دونه از اون به قول خودشون Truckها خرید و واسه خودش خوش می‌گذروند. از یه جایی به بعد هم از یکی دو نفر شنیدم که با یه پسری از پرنس‌جورج رفتن و دیگه ازش خبری نداشتم تا همین دو سه روز پیش…

 * * * * * * * * *

سر ساعت مقرر توی یه کافه با هم نشستیم و خوش و بش‌های اولیه رو می‌کنیم. بچه‌ش دوباره روی میزه و به طرز مشکوکی به من زل زده و لبخند می‌زنه. برش می‌دارم و شروع می‌کنم به پارسی باهاش حرف زدن، کم‌کم شروع می‌کنه به قهقهه زدن؛ مامانش با حسودی زنونه‌ش می‌پرسه: چی داری بهش می‌گی؟! می‌گم: بزرگ که شد بهت می‌گه! پیش خودم فکر می‌کنم که انگار سن و سال داره کار خودشو می‌کنه، دیگه انگار نمی‌تونم مثل قبل با اطمینان بگم از بچه‌های کوچیک خوشم نمیاد. بچه‌شو صحیح و سالم تحویلش می‌دم و می‌گم: «خوووب، تعریف کن…»

ظرف چند ثانیه پشیمون می‌شم، علاقه‌ای به شنیدن هیچی ندارم. با اون مقداری که از قبل می‌دونستم حدس می‌زنم ماجرا چیه و چی می‌خواد بگه و حواسم طبق معمول پیش داستانای شخصی خودمه که این اواخر مغز خودمو به فنا داده. هفت هشت دقیقه‌ای می‌گذره، تن صداش که میشه شبیه موقعی که یه نفر داره حرفشو تموم می‌کنه، حواسمو جمع می‌کنم. این اواخر که تمرکزمو به طور کلی از دست دادم، یاد گرفتم به دوسه تا جمله‌ی آخر حرفای مخاطب توجه کنم و از توی همونا یه سوالی، نظری، چیزی تولید کنم تا طرف فکر کنه تمام مدت داشتم به حرفش گوش می‌دادم. حرفش داره تموم میشه: «… این شد که دیگه تصمیم گرفتم برگردم پرنس‌جورج. اینجا خونواده‌م هستن، دست کم توی نگه داشتن بچه یه کمکی بهم می‌کنن». یه مکث کوتاه می‌کنه و می‌گه: «در مجموع که… خراب شد… خراب کردم…» و طبق عادت همیشگیش بعد از تموم شدن حرفش شروع می‌کنه به خندیدن. خنده‌ش آروم تبدیل به یه لبخند میشه و لبخندش کم‌کم محو میشه، به میز زل می‌زنه، یه نفس عمیق می‌کشه و می‌گه: «I’m a failure»…

برای اینکه وانمود کنم که درگیر داستانم، می‌پرسم: «اگه برمی‌گشتی به چند سال قبل، چی کار می‌کردی؟» یه نگاه به زمین می‌کنه و جواب میده: «نمی‌دونم. احتمالن تمام پسرایی که بعد از دبیرستان دور و برم پیداشون شد رو نمی‌ذاشتم بهم نزدیک بشن، می‌موندم توی دانشگاه، یه کم «اسمارت»‌تر تصمیم می‌گرفتم. یا بهتر بگم، اساسن یه کم تصمیم‌ می‌گرفتم». دوباره شروع می‌کنه به خندیدن و می‌گه: «خودت چی؟»

 * * * * * * * * *

ساعت یازده و نیم شبه، توی خونه‌م روی کاناپه نشستم و دارم فیفا بازی می‌کنم. این سوال از مخم بیرون نمیره، «اگه برمی‌گشتم به گذشته، چیکار می‌کردم؟». تمام کارهایی که کردم «منطقی» بوده، «نتیجه» داده و من خیلی خوب توی مسیر «درست» زندگی جلو رفتم و قاعدتن الان باید خوشحال باشم. ولی انگار باز هم نیستم و این یعنی احتمالن بعد از اینم همینه. این یعنی هرچتد الان دقیقن می‌دونم که چیزهای بعدی که از زندگی می‌خوام چی‌ان، و حتی میدونم که چطوری می‌شه به دستشون آورد، ولی مثل روز برام روشنه که مثل همه‌ی چیزایه دیگه‌ای که با کلی انگیزه و انرژی به دستشون آوردم و قرار بود بعد از اون دیگه خوشحال باشم و نشدم، اون بعدی‌ها هم آخرش همینه.

همه‌ی آدمایی که توی زندگیم دیدم پشیمونی‌های زیادی دارن، و همه‌‌ی اوناییشون که از نزدیک میشناسم حداقل اینقدر می‌دونن که از چی پشیمونن و اینقدر می‌دونن که اگه یه بار دیگه فلان فرصت برگشت‌ناپذیر بهشون داده می‌شد، چی کار می‌کردن. احساس عقب‌افتادگی ذهنی می‌کنم، از اینکه هرچی فکر می‌کنم حتی همینو نمی‌تونم بفهمم.

ساعت نزدیک دوازدهه و من دارم می‌رم توی رخت خواب. دفتری رو که به سفارش سهراب قراره از امشب فکرهای مهاجم رو بدون سانسور توش بنویسم از روی میز برمی‌دارم، با یه پشتک وارو می‌پرم توی رخت خواب. تنها چیزی که توی زندگیم، همیشه، فارغ از هر اتفاقی و شرایطی برام هیجان انگیز میمونه، تنوع روش‌های پریدنم روی تخت خوابمه. دفتر رو باز می‌کنم، سر خودکارو با دندونم می‌کشم بیرون و پرتش می‌کنم اونور، صفحه‌ی اول رو باز می‌کنم و می‌نویسم: «I’m a failure…»

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 3.9/5 (17 votes cast)