Wordpress Themes

نوروز بهروز!

این مدت که نبودم، جاتون خالی مثل خر داشتم کار می‌کردم. شغلم رو (داخل همون سازمان) عوض کردم و کار جدیدم که اولش فکر میکردم خیلی آسون‌تره و دیگه از این به بعد یه دستی کار می‌کنم، چنان بلایی سرم آورده که دیگه شب و روزمو گم کردم. کار قبلیم بیشترش برنامه‌نویسی و طراحی سیستم بود و طبیعتش این طوری بود که پروژه رو به من میدادن و منم وقتی آماده میشد بهشون برمی‌گردوندم، بدون اینکه نیاز باشه خیلی با بقیه‌ی کارمندا تعامل داشته باشم. توی این شغل جدید، کنترل سیستم مدیریت غذای یه تعداد زیادی از بیمارستان‌های ایالت رو دادن دست تیم ما (که متشکل از من و دو تا داغون‌تر از منه) و دائم باید پشت تلفن با این و اون ور بزنم و عیب یابی کنم. دو هفته‌ی گذشته حتی یه روز تعطیل هم نداشتم و تقریبن هر روز از شیش و نیم صبح تا ده و نیم شب مثل خر کار کردم و احتمالن تا چند هفته‌ی آینده هم به همین منوال باید ادامه بدم.

نکته‌ی بدترش اینه که تلفن‌هایی که بهم میشه همه‌شون به خاطر اینه که یه چیزی یه جا خراب شده و اگر تا ده دقیقه‌ی دیگه درست نشه دهن مریض‌ها سرویسه. واسه همین همیشه یه سری آدم عصبانی و مضطرب و روان‌پریش پشت تلفنن و من هم «وظیفه دارم» در مقابل دری‌وری‌هایی که میگن با آرامش و احترام برخورد کنم و این اون قسمت از این شغله که من اصلن براش ساخته نشدم. من وقتایی که همه چی خوب و خوشه و دور و بر رفیقامم نمی‌تونم بدون دری‌وری پنج دقیقه حرف بزنم؛ واقعن الان که اجازه ندارم این مشتری‌های پشت تلفن رو ببندم به فحش به شدت دارم زجر می‌کشم!

این مدت به اضافه‌ی یکی دو تا کامنت، چند تا ایمیل هم از دوستای قدیمی نیمه‌مست داشتم که طبق نوشته‌ی نوروز پارسالم، می‌پرسیدن «امسالم عید رو فراموش کردی؟» نه! امسال اتفاقن نوروز خیلی خوب و دوست داشتنی بود. اومدن سه چهار تا زوج جوون ایرانی جدید به پرنس‌جورج کلن فضای زندگی منو خیلی ایرانی‌تر کرده و نوروز امسال جدای از سبزه و هفت سین و مخلفاتش، تمام مراسم دید و بازدید و از خونه‌ی این دراومدن و دوییدن تو خونه‌ی نفر بعدی رو داشت و واقعن خوب بود. سبزه‌هایی هم کاشتم چنان در اومدن که هنوز با تمام قدرت دارن بلند میشن و منم حیفم میاد بندازمشون بیرون، البته امسال برای اولین بار از ته ته ته دلم دو سه تا گره‌ی اساسی زدم بهشون بلکه دیگه این روشای سنتی جواب بده و سال دیگه منم دو نفر باشم!

P_20140404_080554

لابه‌لای این چند تا ایمیل، یه ایمیلی از یه آشنای قدیمی دانشگاه اراک بهم رسید که مو رو به تنم سیخ کرد. نمی‌خوام هیچ توضیح بیشتری بدم فقط اول اینو بگم که این ایمیل بهترین و تنها عیدی‌ای بود که امسال گرفتم، و دوم هم اینکه بدون هیچ توضیح اضافه صرفن میخوام یه خاطره‌ای تعریف کنم برای این دوست عزیز:

کلاس دوم راهنمایی که بودم، هر چهار واحد آپارتمانمون پسرای همسن و سال من داشتن و کار و زندگی ما هر روز غروب فوتبال بازی کردن توی پارکینگ بود. با همسایه‌ی طبقه‌ی بالایی روابط خانوادگی هم داشتیم و همیشه در حال رفت و آمد بودیم. یه شب یه تعدادی از فامیل‌ها اومده بودن و خانواده‌ی ما و طبقه بالایی و تمام این فامیل‌ها خونه‌ی ما جمع شده بودن. من و پسرا هم طبق معمول داشتیم به شدت فوتبال بازی می‌کردیم و توی یه صحنه، وقتی من داشتم خیلی تند می‌دویدم تعادلم رو از دست دادم و برای اینکه نیفتم، دستم رو محکم زدم به دیوار؛ یه صدای «تق» اومد و بازوی چپم در جا شکست. در حالی که شوکه شده بودم، وایسادم و آروم دست چپم رو تاب دادم، و با چشم خودم دیدم که انگار که بین کتف و آرنج یه مفصل سومی وجود داشته باشه، دستم از اونجا خم میشه!

همه ساکت بودن و زل زده بودن به صحنه، آروم دستم رو بغل گرفتم و از پله‌ها اومدم بالا و خودمو رسوندم پشت در و چون نمیتونستم دستمو ول کنم که در بزنم، داد کشیدم که «درو باز کنین». رفتم تو و در حالی که چهل نفر آدم دور تا دور خونه نشسته بودن به بابام نگاه کردم و گفتم: «دستم شکسته…». بعد از یه لحظه نگرانی، یه بنده خدایی گفت: «انگشتاتو باز و بسته کن»، و من هم آروم این کارو کردم. ظاهرن آدمی که دستش شکسته نباید بتونه این کارو بکنه اما برای من شد(!)، و همون جا اولین کامنت اومد که «نه بابا نشکسته، وگرنه نمیتونستی انگشتتو تکون بدی»، نفر دوم پشت بندش گفت «اصلن اگه شکسته بود تو اینجوری میومدی اینقدر ریلکس بگی شکسته؟! الان ساختمونو رو سرت گذاشته بودی!» و نفر سوم فرمود که «من فلان کسم دستش شکسته بود، مرد گنده داشت گریه میکرد، تو هم نمیتونستی اینطوری طاقت بیاری اگر شکسته بود» و خلاصه هرکی یه زری زد در جهت رفع توهم شکستگی و بعد از پنج دقیقه هم جمیعن به این نتیجه رسیدن که فقط یه کم درد گرفته، بگیر بشین یه پرتقال بخور خوب میشی!

دو سه ساعتی گذشت و مهمونا رفتن، من دوباره گفتم بابا جماعت این دست شکسته، من دارم از درد می‌میرم؛ ولی مثال نقض این بود که «اگه از درد می‌مردی که اینقدر ساکت نبودی». بعد از این سال‌ها وقتی این خاطره یادم میاد، هنوز باورم نمیشه که اون شب من با دست شکسته خوابیدم. بابام هم مثلن پیشم خوابید که مواظبم باشه(!) و هر نیم ساعت هم یه تکونی میخورد و میرفت رو دستم و من دادم میرفت آسمون… صبح بیدار شدیم، زندگی طبق روال طبیعیش ادامه پیدا کرد، بابام رفت سر کار، هر کی رفت دنبال زندگیش و منم چون تا نزدیک ظهر «غر می‌زدم» که این دست شکسته، دیگه بلند شدم برم خودم یه خاکی تو سرم کنم. راه افتادم پای پیاده، به سمت درمانگاهی که حدود نیم ساعت پیاده‌روی از خونه‌مون داشت؛ توی شرق تهران، منطقه‌ی شلوغی که اگه پنج دقیقه راه بری به دو سه نفر برخورد فیزیکی می‌کنی. خلاصه هر دو دقیقه اهالی محل رو با یه داد کوچولو مستفید کردم تا رسیدم درمانگاه. نوبتم که شد، عکس از بازوم گرفتن و گفتن «دستت شکسته!». عکس رو گرفتم بغلم، با همون وضع نیم ساعت پیاده برگشتم تا رسیدم خونه و بالاخره بعد از حدود هیجده ساعت و با ارائه‌ی مدارک کافی به خانواده، تصویب شد که دستم شکسته! زجری که توی اون بازه‌ی زمانی از شکسته شدن دستم تا بالاخره رفتن به بیمارستان و گچ گرفتنش کشیدم، انصافن برای یه بچه‌ی سیزده ساله زیاد بود. 

این خاطره رو خواستم بگم به عنوان یه نمونه؛ از اینکه دیگرانی که دور و برت هستن، حتی اونایی که واقعن دوستت دارن و بهت فکر می‌کنن، معمولن اونقدر عمیق نیستن که «اگر گریه نکنی» دردت رو بفهمن و به رسمیت بشناسن. برای اینکه بفهمن داری «درد» می‌کشی، باید داد بزنی، چـ‌س‌ناله کنی،  التماس کنی، اشک بریزی و سلیته‌بازی در بیاری؛ وگرنه همیشه محکومی به این که «اگر فلان بودی که بهمان می‌کردی…» هدف از گفتن این خاطره نه مظلوم نمایی بود نه سگ‌جون نمایی و نه حتی انتقاد از کم‌توجهی خانواده؛ فقط این بود که به دوست عزیزی که اون ایمیل عیدی رو برای من فرستاد بگم که خوشحالم که می‌بینم تو یکی از اون آدمای معمولی نیستی :-‌‌)

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.2/5 (14 votes cast)