Wordpress Themes

…Say something I’m giving up on you

چند هفته‌ی گذشته سرم خیلی شلوغ بود، هم از نظر مسائل شخصی و هم مسائل شغلی و حرفه‌ای. شغلم رو عوض کردم و البته کل تغییرش اینه که از میز فعلیم به میز روبرویی منتقل میشم ولی به هر حال امتحان و مصاحبه و روال‌های اداریش استرس خودش رو داشت و زندگی‌ شخصیم هم به شدت درگیر یه زلزله‌‌ی احساسی و پس‌لرزه‌هاش بود. این وسط البته الکس توی مکزیک یه حرکت خفن زد و با یه تتوی پارسی کل استادیوم رو به وجد آورد (لینک عکس، بدون شرح!) و حالا از همه‌ی اینا که بگذریم، یه دو سه ساعتیه آرامش به زندگیم برگشته و قبل از این که باز به فنا بره و تمرکزم بپره، تصمیم گرفتم یه حالی به نیمه‌مست بدم، البته راجع به یه موضوعی که توی همین زلزله‌های اخیر به شدت برام پررنگ شد.

یادمه پارسال، چند ماهی بعد از اینکه توی این محل کارم مشغول شده بودم، اگر اشتباه نکنم یه روزی بازی‌ ایران و کره‌ی جنوبی بود که به وقت پرنس‌جورج میفتاد حدود ساعت یازده ظهر. به صورت شوخی-جدی به مدیرمون گفتم اگر اجازه بدی، من به جای اینکه یواشکی بازی رو توی کامپیوترم نگاه کنم، خیلی قشنگ دو ساعتی کار رو تعطیل کنم و با خیال راحت بشینم بازی رو ببینم و از اونور دو ساعت اضافه وایسم. مدیر دپارتمان ما (میشل) هم که خودش هم خیلی فوتبالیه و هم خیلی چیزا راجع به ایران می‌دونه گفت باشه، برو منم لابه‌لاش وقت کنم یه سری می‌زنم. این وسط یکی دیگه از همکارا که اونم یه نمه تو فوتبال و اخبارش هست گفت منم میام و خلاصه سه نفری رفتیم توی یکی از اتاق‌های میتینگ و با تجهیزات اساسی نشستیم به بازی دیدن.

فکر میکنم دور و بر دقیقه هفتاد بود که آندرانیک تیموریان تعویض شد، و در حالی که داشت از زمین بیرون میومد طبق سنت مسیحی‌ها به عنوان شکر علامت صلیب رو با دست روی سر و سینه‌ش رسم کرد و از زمین خارج شد. اینجا بود که اون همکار دیگه‌مون یه دفعه پاپیون کرد، چشماش گرد شد و بعد از اینکه با همون چهره‌ی متعجب چند بار نگاهش بین من و تلویزیون رفت و برگشت کرد، در حالی که مطمئن نبود سوالی که می‌خواد بپرسه احمقانه‌ست یا نه، خیلی آهسته گفت:
«?Is he gonna be in trouble»
من چون خیلی حضور ذهن نداشتم اول متوجه نشدم منظورش چیه ولی خوب خیلی سریع با یکی دو تا سوال جواب کوچیک فهمیدم که با ذهنیتی که این بابا راجع به ایران داشت، فکر می‌کرد احتمالن آندرانیک با نشون دادن علامت مسیحی‌ بودنش براش دردسر درست میشه و میفته زندان و الی آخر!

در خلال ادامه‌ی بازی آروم آروم چیزایی که فکر می‌کردم لازمه در مورد حقوق مسیحی‌ها توی ایران بدونه براش توضیح دادم، اینکه اونا توی مجلس نماینده‌‌های خودشونو دارن، میتونن دانشگاه برن، و … که البته اینجا گفتنش مسخره به نظر میاد، ولی برای آدمی که هیچی از دنیا نمی‌دونست به جز چیزی که تلویزیون خونه‌ش نشون میداد، هر کدوم این موارد اینقدر عجیب و غیر منتظره بود  که هر ده ثانیه یه بار یه «wow» می‌گفت و با تعجب به میشل نگاه می‌کرد، میشل هم (که خیلی با‌سواد و باشعوره و خودش هم در واقع مهاجره) با یه لبخند عاقل اندر سفیه رو گوشه‌ی لبش بهش می‌فهموند که «خاک بر سر بی‌سوادت».

این ماجرا گذشت، تا همین یکی دو ماه پیش که یه بار با همین آقای مدیر توی تنها رستوران ایرانی پرنس‌جورج رو در رو شدم و نشستیم به گپ زدن. همینطور لابه‌لای حرفا بحث خاطرات شغلی شد و نمیدونم چطوری اما بحث رسید به همون روز فوتبال دیدن. میشل گفت: «بعضی مردم خیلی داغونن. توی دنیایی زندگی می‌کنن که با چار تا کلیک می‌تونی یه کمینه‌ی اطلاعاتی رو راجع به هر کشوری و حتی هر شهری پیدا کنی، بعد یه نفری که خیر سرش چار پنج سال دانشگاه هم رفته یه دفعه میاد یه سوالی می‌پرسه که آدم دلش می‌خواد بزنه تو سرس… راستش اون روز خیلی برام جالب بود که تو اینقدر با حوصله داشتی وقت میذاشتی تا جواب یه سوال احمقانه رو بدی».

از همون سال اولی که من اومدم پرنس‌جورج، توی شهری که مردم بومیش خیلی مهاجر ندیدن و خیلی‌هاشون طبیعتن چیز زیادی هم راجع به کشورای دیگه نمی‌دونن، هرازگاهی با سوال‌های خیلی خنده‌دار مواجه شدم. اینکه با توجه به تبلیغات و احاطه‌ی شبکه‌های خبری روی ذهنیت مردم، یه وقتایی سوال‌های دور از واقعیت راجع به کشوری مثل ایران شنیده بشه خیلی غیر منتظره نیست، اما گاهی این سوال‌ها چنان کاریکاتوری بوده که واقعن باور کردنش سخته. اولین بارش رو دقیقن یادمه، چند ماه بعد از اومدنم با یه بنده‌خدایی توی کافه‌ی دانشگاه همبرگر می‌خوردیم، و طرف یه دفعه پرسید: «تو ایران همبرگر هست؟!» من ناخودآگاه زدم زیر خنده و یه هفت هشت ثانیه‌ای قاه قاه خندیدم و بعدش که دوباره فرمون اومد دستم با لحن تمسخرآمیزی گفتم: «نه، فقط تو کانادا هست!» اون طرف از خجالت سرخ شد، زرد شد، سفید شد، چند بار به خاطر مسخره بودن سوالش عذرخواهی کرد و شب که برگشتم خونه دیدم یه ایمیل عذرخواهی هم بهم زده.

اون شب فکرم خیلی مشغول شد. به این فکر کردم که اون آدم شاید به هر دلیلی این تصور رو داشته که مثلن ایران اینقدر عقب‌افتاده‌س که توش حتی همبرگر هم نیست. می‌تونست تا آخر عمرش اون تصور رو نگه داره، راجع به همه چیز ایران قضاوت کنه، به این و اون هم با اطمینان قضاوت‌هاشو بگه و هیچ وقت هم به من ایرانی این فرصت رو نده که واقعیت رو براش توضیح بدم. ولی وقتی اومده و بدون اینکه بی‌احترامی بکنه یا طعنه‌ای بزنه، خیلی ساده این سوالی که توی ذهنش بوده رو به من گفته، یعنی در واقع این «فرصت» رو دو دستی به من تقدیم کرده تا واقعیت رو در اختیارش بذارم و ذهنیتش رو تصحیح کنم. جدای از اینکه پیش‌فرض ذهنش چی بوده و سوالش چقدر احمقانه بوده، به خاطر اینکه به جای نهایی کردن قضاوتش اول ترجیح داده این فرصت رو در اختیار من بذاره باید ازش سپاسگزار باشم. احتمالن ده‌ها آدم دیگه‌ هم توی این محیط هستن که ممکنه هزار جور تصور عجیب و غریب داشته باشن، اما اونقدر پخته نیستن که قبل از نهایی کردن قضاوتشون احتمال این رو هم بدن که شاید واقعیت چیز دیگه‌ای باشه و بنابراین راجع بهش سوالی بپرسن.

من از اون روز تلاش کردم رویه‌م رو کاملن تغییر بدم. تا همین امروز هم (جدای از آدمای خیلی با سواد و دانایی که توی همین شهر باهاشون آشنا شدم و ازشون چیز یاد گرفتم)، هر چند ماه یه بار توی یه موقعیت تصادفی با سوال‌های خنده‌دار یه آدم جدید مواجه شدم و بدون اینکه حتی لبخند بزنم، خیلی جدی بهشون جواب دادم و تا جای ممکن هم اطلاعات جانبی به پاسخم اضافه کردم و همیشه هم آخرش از اینکه طرف اون سوالو پرسیده (به جای اینکه توی ذهنش نگه داره و قضاوت کنه) تشکر کردم. سوال‌هایی مثل «توی ایران اجازه میدن والیبال بازی کنی؟»، «اسمارت‌فون تو ایران هست؟»، «شماها عربین؟»، «زن‌‌ها حق دارن برن مدرسه؟» و حتی «تو ایران برق هست؟» آره، به جون مادرم این سوال آخری هم یه بار ازم پرسیده شده! واکنش من هم همیشه همین بوده و بعد از این هم همینه، با آگاهی از اینکه احتمالن چیزای زیادی توی دنیا هست که من هم ذهنیت دور از واقعیتی راجع بهشون دارم، اون آدما رو به خاطر دادن این فرصت بهم تحسین میکنم و تا جایی که بخوان اطلاعات در اختیارشون می‌ذارم. معمولن هم جبهه نگرفتن در مقابل سوالشون این اعتماد به نفس رو بهشون میده که پشت هم هی ادامه بدن و بپرسن و بعد از نیم ساعت حرف زدن باهات، احساس کنن که انگار یه کتاب خوندن و کلی ازت متشکر باشن و بعد از اون همیشه کنارت احساس «امنیت» کنن.

من اخیرن تازه یادم افتاده که می‌تونم از اونور قضیه هم همینطوری باشم. یعنی وقتی خودم هم نسبت به کسی ذهنیت بدی دارم، یا دلخوری، یا نگرانی، یا هر چیز دیگه، برم و مودبانه ولی خیلی مستقیم اون ذهنیت رو در اختیارش بذارم. چیزی که در تعامل با کانادایی‌ها واقعن خوب نتیجه میده و متاسفانه در تعامل با ایرانی‌ها نه زیاد. چون معمولن مخاطب ایرانی از خود این نکته که «تو چرا اساسن باید فلان فکر رو بکنی» شاکیه و (مثل رفتار خود من سر قضیه‌ی همبرگر)، این رک بودن رو یه حمله تلقی می‌کنه.

من تازه دارم به عمق این قضیه پی می‌برم که سر همین نکته‌ی ساده که ما توی فرهنگمون رک و مستقیم و (و البته محترمانه) راجع به خیلی چیزا حرف نمی‌زنیم و علاقه‌ای به شنیدنش هم نداریم، باعث میشه چقدر به طرز ناجوری کنار هم احساس ناامنی کنیم؛ اما اینقدر سال‌های سال اینطوری زندگی کردیم که دیگه متوجهش نیستیم. خود من تازه شاید چند ماهیه که می‌فهمم کنار گذاشتن همین یه عادت چقدر می‌تونه ابعاد مختلف زندگی آدم رو تحت تاثیر قرار بده؛ توی همین چند ماه جدای از زندگی شخصی، تاثیرشو توی محیط کارم هم احساس کردم و میدونم که توی هر موقعیت دیگه‌ای هم این نگرش میتونه تغییرات زیادی ایجاد کنه. الان متوجه میشم چرا تو فرهنگ ما اینقدر متلک و تیکه و کنایه و زخم زبون و «رفتار غیر مستقیم» هست و انتقاد مستقیم و منطقی نیست. اینکه چرا توی تمام دوران زندگیم توی ایران، واضح‌ترین نشونه‌ی اینکه خانواده الان داره با یه بحران دست و پنجه نرم می‌کنه این نبود که چند نفر آدم نگران نشستن و منطقی بحث می‌کنن، بلکه این بود که درهای اتاق‌ها زارت کوبیده میشدن به هم و ظرفا شلق شلق پرت میشدن توی سینک آشپزخونه… اعصاب‌های خردی که بعضن همه‌شون میدونن از چی ناراحت و نگرانن ولی نه کسی توانش رو داره که راجع به موضوع حرف بزنه و نه اگر بزنه طرف مقابلش درست استقبال میکنه.

از همون روزای اولی که توی این محل کارم استخدام شده بودم، میشل که خودش پونزده سال پیش به عنوان مهاجر اومده بود کانادا و تمام این مسیر پیش روی من رو قبلن طی کرده بود، همیشه روی ریزه‌کاری‌های رفتارام خیلی حساسیت نشون میداد و سعی می‌کرد دوستانه بهم بفهمونه که یه سری از عادت‌هایی که ما از فرهنگ‌های شرقی با خودمون میاریم چقدر خطرناکه. بعضن که تردیدهای ناخودآگاه من رو توی مطرح کردن مشکلات فنی پروژه‌ها می‌دید و از اون طرف می‌دید که دارم شدید زور می‌زنم که مشکل رو «یه جور دیگه» حل کنم، از هر فرصتی استفاده می‌کرد تا از سال‌های اول مهاجرت خودش و رفتار‌های مشابهش و تبعات منفیش به من بگه و یه بار هم علنن گفت که «برای من ده سال طول کشید تا همین یه دونه عادت رو تغییر بدم. تو باهوش‌تر از منی، سعی کن برات ده سال طول نکشه». راجع به جزییات این اتفاق‌ها خیلی دوست داشتم بیشتر بنویسم ولی دیگه مطلب خیلی طولانی شد. حالا شاید بعدن شماره دوی این مطلب رو بنویسم چون واقعن یکی دو تا نکته‌ی اساسیش جا نشد.

هیچی دیگه همین! خدافظ D:

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.7/5 (15 votes cast)