Wordpress Themes

…There is no day like today

پریروز، بعد از چهار ماه و چند روز الکس برگشت مکزیک. با کلی خوردنی‌های ایرانی که از ونکوور خریده بود تا ببره برای خونوادش، و البته گریه‌های توی فرودگاه و تراژدی «همه چی برای همیشه تموم شد»، و فلش‌درایوی که توی فرودگاه بهم گفت «گذاشتم توی یخچال(!) و بعد از پروازم برو بازش کن». روز اولی که اومده بود به طور جدی تصمیم داشت بلافاصله برگرده بره و حالا بعد از چهار ماه کلن ورق برگشته بود.

این مدت من و الکس کلن راجع به خیلی چیزا حرف می‌زدیم و چون هم‌خونه‌ هم بودیم خیلی چیزامون خود به خود مشترک بود. چیزی که بودن الکس رو برای همیشه توی ذهن من به عنوان یه تجربه‌ی خاص نگه می‌داره، اینه که باعث شد من متوجه بشم که دو سه سالیه اساسن با هیچ‌ کس هیچ ارتباطی نداشتم؛ با اینکه همیشه (و به ویژه این اواخر) دور و برم پر دوست و رفیق بوده، اما تازه متوجه شدم طبیعت بیشتر این کانادایی‌ها به صورت زیربنایی با من فرق داره و یه جورایی هیچ وقت نمی‌تونم باهاشون رابطه‌ی عمیق داشته باشم. من با وجود طبع عصبی و احساسیم، توی این سه سال با هیچ کدوم از دوستای کاناداییم وارد جر و بحث و دلخوری و ناراحتی و دعوا و قهر و آشتی نشده بودم و رابطه‌م با همه‌شون، دختر و پسر، همیشه دقیقن مثل یه خط ثابت بود. بعد از اومدن الکس، این روند عوض شد و من بعد از حدود سه سال، حس خوب دعوا کردن و ناراحت شدن و ناز کردن و ناز کشیدن رو تجربه کردم!

این که میگم حس خوب، نه اینکه توی لحظه خوب باشه؛ ولی گاهی وقتا که فکر می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که دلیل اینکه توی رابطه‌م با کانادایی‌ها این اتفاقا خیلی به ندرت پیش میاد، اینه که اساسن رابطه‌ای به اون شکل وجود نداره؛ با اینکه ساعت‌ها با هم وقت می‌گذرونیم، بازی می‌کنیم، می‌خندیم، حرف می‌زنیم، ولی عمق رابطه کمتر از اونه که به مرحله‌ی «دلخوری» برسه. الان کاملن مطمئنم که دلخوری و ر‌یــد‌ن به هم دیگه و این مسائل، بخش خیلی مهمی از یه رابطه‌‌ی دوستانه‌س. یعنی در نگاه اول، این اتفاقا تاییدی هستن بر اینکه اساسن رابطه‌ای وجود داره. توی همین خونه، تمام این مدت ما یه همخونه‌ی دیگه هم داشتیم که یه پسر کانادایی بود و با اینکه باهاش حرف می‌زدیم، اینور اونور می‌رفتیم و …، عملن مرده و زنده‌مون برای همدیگه خیلی فرق نداشت.

این دو روز اخیر از سر کار که برمی‌گردم خونه، فضای خونه برام مثل زهر مار می‌مونه؛ برای منی که همیشه مغرور بودم که دلم برای کسی تنگ نمیشه و به خصوص بعد از تجربه‌ی یه دوره‌ی سخت مریضی و تنهایی مطلق (که اون اوایل کانادا اومدنم برام اتفاق افتاد) خیلی محکم به این نتیجه رسیده بودم که «گور بابای همه، بودن بودن، نبودن به درک…» و خیلی وقت هم بود که داشتم با همین منطق زندگی می‌کردم. حالا دو روزه که درست راس ساعت چهار و نیم که برمی‌گردم خونه، سکوت مزخرف خونه چنان شوکی بهم وارد می‌کنه که بلافاصله می‌زنم بیرون و ول می‌چرخم تو شهر… اون هم به خاطر نبودن آدمی که نه زنم بود، نه ریلیشن‌شیپم، نه هیچی؛ صرفن کسی که توی این خونه زندگی می‌کرد و حرف می‌زد، شوخی می‌کرد، قهر می‌کرد، آشتی می‌کرد؛ و من چهل و هشت ساعت بعد از رفتنش تازه فهمیدم چقدر به همه‌ی این چیزایی که قبلن بهشون می‌گفتم «مسخره‌بازی»، عادت کردم.

IMG_0322

گذشته‌ از داستان این وضعیت دپرس فعلیم، آخر هفته‌ی قبلی، که آخرین ویکند الکس توی کانادا هم بود، من و الکس و یکی دیگه از بچه‌ها، به دعوت یکی از دوستامون رفته بودیم توی یه مزرعه که سیصد کیلومتر خارج از شهر بود و دو روز اونجا موندیم (این عکس بالا مال همون جاس). یه خونواده‌ی روستایی اتریشی که دقیقن منو یاد فامیل‌های روستایی خودمون توی ایران مینداختن. مادری که بیست و چهار ساعت مشغول پختن غذا و کیک و اینجور چیزا بود تا از ما پذیرایی کنه، پدری که آهنگر و نجار بود و تمام خونه‌هاشون توی مزرعه رو کاملن خودش ساخته بود، بچه‌های کوچولویی که اسباب‌بازی‌هاشون توله‌سگ و بچه‌گربه بود، و خواهر برادرهای بزرگترشون که هم‌سن و سال ما بودن و در طی سال تحصیلی توی شهرهای مختلف دانشگاه می‌رفتن و توی تابستون برمیگشتن ولایت و همه با هم یه مزرعه‌ی چند هکتاری رو می چرخوندن و از بیشتر از صد تا حیوون نگه داری می‌کردن.

IMG_0474

می‌تونم بگم بهترین تجربه‌ی یک سال اخیرم توی کانادا همین بود؛ دو روز زندگی کنار خونواده‌ای که بدون شک بزرگ‌ترین لذتشون «دیدن همدیگه» بود. روز دوم بود که برادر بزرگشون که ونکوور درس می‌خونه قرار بود برگرده و برای من باور نکردنی بود که اینا از خوشحالی داشتن سکته می‌کردن؛ تمام عمرم ندیده بودم کسی از دیدن کسی اینقدر غرق خوشحالی بشه، حتی اگر اون آدم برادرش باشه. این عکس پایینی، عکس یه تقویمه که پسر کوچولوی هفت ساله‌ی خونه‌شون درست کرده و تنها مناسبت‌هایی که اونقدر براش مهم بودن تا توی تقویمش بذاره، روزاییه که خواهر و برادراش قرار بوده «برگردن»: «Rebecca Comes Home، …، Jimmy Comes Home» و البته تولدشون. یکی از دوست‌داشتنی‌ترین چیزایی بود که دیدم.

100_1339

الان یه خورده مخم قر و قاطیه و ترجیح می‌دم حرف‌های حساب نشده نزنم، ولی یه طوری حس می‌کنم که هردوی این اتفاق‌ها (زندگی توی مزرعه و رفتن الکس)، یه نقطه‌ی عطفی توی زندگی منه. اینا هیچ کدومش از لحاظ تئوری چیز جدیدی برای من نداشت، ولی چیزایی رو دوباره به خاطرم آورد که شاید آخرین باری که واقعن لمسشون کرده بودم رو یادم نمیاد…


پی‌نوشت:
توی اون فلشی که توی یخچال بود الکس یه شعری خونده بود به زبون اسپانیایی، از گابریل گارسیا مارکز. شعر همیشه فقط توی زبون اورجینالش قشنگه؛ ولی خوب برای من چاره‌ای نبود جز اینکه ترجمه‌ی انگلیسی‌شو بخونم (این لینک). اصلن حالم بد شده از وقتی خوندم اینو… لامصب این مقوله‌ی «دفعه‌ی آخر» عجب چیز ویران کننده‌ایه، عجب چیز مزخرفیه… حالا راجع به هرکس و هرچیزی که می‌خواد باشه…

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.2/5 (22 votes cast)