Wordpress Themes

اروپا نامه!

شیش روزیه که آلمانم. همین الان ساعت نزدیک دو نصف شبه و من توی لابی مسافرخونه‌ مشغول وبگردی و علافی‌ام. پنج روز گذشته خیلی خوب بود، تقریبن هر دقیقه‌ش؛ از کارای اداری که خیلی سریع جلو رفت و از ولگردی توی مونیخ و نورنبرگ و فوزن در طول روز، و گپ زدن‌های شبانه با پنج‌تا هم اتاقی‌ که هر یکی دوشب عوض می‌شن و فقط من پای ثابت اون اتاق بودم این مدت. منتها از امشب وضعیت فرق کرده و اتاق در شرایط غیر متعارفی به سر می‌بره. یه هم اتاق ترکیه‌ای تشریف آورده که به محض گرم شدن چشماش چنان خرناس‌هایی می‌کشه که پرده‌ی گوش که هیچی، ک.و.ن آدم رو هم به معنای واقعی پاره می‌کنه و ما پنج نفر از ساعت یازده شب که به صورت جمعی تصمیم گرفتیم بخوابیم، تلاشمون صرفن محدود شده به غلتیدن از پهلوی راست به پهلوی چپ (و برعکس)، و گرفتن گوش‌هامون برای چند لحظه و رها کردن مجددش به امید واهی حصول هرگونه تغییر در صدای این دوست عزیز!

این رویه رو برای یه ساعت ادامه دادیم و چون فایده‌ای نداشت بعدش صورت خودجوش وسط اتاق جمع شدیم و نشستیم رو زمین و سعی کردیم مثلن هواسمونو پرت کنیم. به جز استاد خرناس و من، دو تا دختر از کاتالونیای اسپانیا و یه پسر و دختر از کره‌ی جنوبی امشب توی اون اتاق بودن و اول نیم ساعتی تلاش کردیم تو تاریکی اتاق از کره‌ای‌ها رقص «گنگنام استایل»شون رو یاد بگیریم و به خاطر اینکه وسطش زیاد می‌خندیدیم، استاد خرناس بیدار شد و چون از اینکه مزاحم خوابش شده بودیم ناراحت بود(!) تصمیم گرفتیم ادامه‌ی آموزش رقص رو به فردا توی فضای باز موکول کنیم. استاد دوباره خوابید و صدای‌ هواپیماش بلند شد و ما هم هرچقدر تلاش کردیم با حرف زدن راجع به فوتبال و دلایل جدایی طلبی کاتالان‌های اسپانیا و برنامه‌ی هسته‌ای ایران و اتحاد دو کره خودمونو خسته کنیم که خوابمون ببره، فایده نداشت. این شد که من دیگه از جمع عذرخواهی کردم و اومدم پایین توی لابی تا یه کم اینترنت‌گردی کنم بلکه راه حلی پیدا شه. جالبیش اینه که همین الان یه نوشته جلوی پیشخون هتل هست که برام جالبه که تا امروز ندیده بودمش: «هم‌اتاقتون خر و پف می‌کنه؟ با یک یورو، گوش‌گیر بخرید و راحت بخوابید!» حالا وقتی بخوام برگردم تو اتاق احتمالن این یه یورو رو هم سگ‌خورش می‌کنم…

این سفر در نوع خودش جالب‌‌ترین سفر زندگی من بوده. اصلن توی این سفر فهمیدم که من باید فقط تنهایی مسافرت کنم! یادمه مسافرت‌های دست جمعی با چند تا خونواده توی ایران همیشه رو اعصاب من بود چون هرکی می‌خواست یه کاری کنه و بیشتر وقت به ور زدن تلف می‌شد.

مفید‌ترین قسمت این سفر برای من، این بود که یه هفته‌ای منو از پای کامپیوتر بلند کرد. این چند روزی که از صبح تا شب توی مونیخ و شهرای اطراف ولگردی کردم تا بیشترین بازدهی ممکن رو از این خرجی که کردم بگیرم، تازه بعد از مدت‌ها یادم اومد که زندگی حقیقی چه شکلیه. بعد از چندین ماه که روزی نزدیک پونزده ساعت رو پشت کامپیوتر می‌گذروندم این یه هفته دقیقن حس پر از ذوق اینو داشتم که چیزی رو که مدت‌ها گم کرده بودم پیدا کردم. هیجان‌انگیز‌ترین قسمت سفر اما تماشای بازی بایرن‌مونیخ از ورزشگاه آلیانز آرنا بود؛ تیمی که بخش مهمی از کودکی و نوجوونی منو تشکیل می‌داد و شاید سیزده‌چهارده سال پیش وقتی بعد از اون باخت ناباورانه‌شون توی فینال اروپا مقابل تیم نفرت‌انگیز منچستر، یکی دو ساعتی بی صدا زیر پتو اشک ریختم، به تنها چیزی که فکر نمی‌کردم این بود که یه روز «وقتی بزرگ شدم» توی مونیخ از نزدیک ببینمشون و هنوز هم برام همونقدر جذاب باشن.

 این آلمانیا البته به خوبی کانادایی‌ها نمی‌تونن فیلم بازی کنن. جو کلی آلمان برای من خیلی نزدیک‌تر به جو ایران بوده یه جورایی. سه سال زندگی توی کانادا منو عادت داده بود که وقتی مثلن میرم توی یه مغازه واسه خرید، فروشنده یه پنج دقیقه‌ای قربون‌صدقم بره و بعد وقتی می‌خوام از فروشگاه بیام بیرون «از دیدنم خوشحال شده باشه» و «روز خوبی رو برام آرزو کنه»! ولی این آلمانیا هم مثل خودمونن. خیلی بخوان بهت حال بدن یه سلام می‌کنن و لبخند مجانی و این چیزا هم که یعنی عمرن… همه‌شون در حد الیور کان جدی‌ان…

اما این سفر در نوع خودش عجایبی هم داشت. روز اول سر میز صبحونه‌ توی رستوران هتل یه پسره زارت نشست کنار من و گفت از کجا اومدی؟ گفتم کانادا. گفت کجای کانادا؟ گفتم بریتیش‌کلمبیا. گفت کجای بریتیش کلمبیا؟ گفتم یه شهر کوچیکه، فکر نکنم بشناسی. گفت پرنس‌جورج؟! کپ کردم، گفتم از کجا فهمیدی؟ گفت قیافه‌ت خیلی آشناس، فکر کنم توی دانشگاه دیدمت! این شد که اون یه روز رو آویزون هم‌دیگه شدیم و در نوع خودش خوش گذشت. روز دوم که توی کنسولگری ایران دنبال یه سری کارای اداری بودم، یه دختری اومد توی ساختمون و از همون اول زل زد به من. بعضن یکی دو بار هم دور من چرخید و از پشت سر هم وراندازم کرد و بعد پرسید شما از کجا اومدی؟ خلاصه بعد از چند دقیقه واکاوی معلوم شد ایشون هم از هم‌دوره‌ای های لیسانس ما توی دانشکده‌ی فنی دانشگاه اراک بوده که همین یکی دو ماه پیش از اشتوتگارت پذیرش گرفته! روز دوم رو هم در خدمت ایشون بودیم؛ اما روز سوم دیگه خیلی جالب بود، ملاقات با همکلاسی سوم و چهارم ابتداییم توی گرگان، بعد از پونزده سال، توی مونیخ! دنیا خیلی کوچیکه واقعن…

این چند وقت فرصت کردم جاهایی مثل آلیانز آرنا، سه چهار تا قلعه‌ی تاریخی، بزرگ‌ترین موزه‌ی علم دنیا که اینجا تو مونیخه، موزه و کارخونه‌ی بی.ام.و و یه اردوگاه کار اجباری آلمان نازی رو ببینم، ولی یکی از بهترین جذابیت‌های توریستی اینجا همانا یه رستوران فسقلی ایرانیه که غذاهاش دیوانه‌کننده‌س! یعنی اصلن شاید جمع کنم کلن بیام مونیخ… فردا هم (با فرض اینکه امشب بالاخره می‌تونم برم توی رخت‌ خواب و چند ساعتی استراحت کنم) قراره یه سفر یه روزه برم سالزبورگ اتریش که اونجا رو هم دیده باشم و بازدهی سفر بالا رفته باشه. پس فردا هم، «بک تو کَــنِــدا»!

—–

* صرفن جهت اطلاع‌رسانی! این متن رو دیشب نوشته بودم ولی نرسیدم آپ کنمش. سفر اتریش امروز با موفقیت انجام شد! یه جورایی همین یه روز اتریش از کل پنج‌ شیش روز آلمان بیشتر خوش گذشت. جای همه‌ی دوستای خوب خالی 🙁 نکته‌ی بد اینه که امشب رو هم باید با استاد خرناس بگذرونم. جالبیش این بود که دیشب وقتی برگشتم توی اتاق هر کی یه گوشه خوابش برده بود و هرکدومشون هم یه آت و آشغالی پیدا کرده بودن فرو کرده بودن تو گوششون… استاد خرناس هم همچنان صدای فرودگاه می‌داد…

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.4/5 (16 votes cast)