Wordpress Themes

!Go Sahar, Go

ظاهرن طی چند روز گذشته مشکلی در قسمت‌ کامنت‌ گذاری بلاگ وجود داشته و کسی نمی‌تونسته کامنت بذاره. با عرض پوزش، فکر می‌کنم الان دیگه مشکل حل شده باشه.

داستان سحر، دختر ایرانی‌تبار متولد آمریکا که این اواخر خیلی سر و صدا کرد رو احتمالن می‌دونید. دختری که برای خرید آی‌پد وارد فروشگاه اپل میشه و بعد از اینکه فروشنده‌ متوجه پارسی صحبت کردنش میشه، از فروش محصول بهش خودداری می‌کنه و ازش می‌خواد که فروشگاه رو ترک کنه. همین اتفاق همون روز، توی یه ایالت دیگه برای یه پسر ایرانی هم میفته.

از اون نفر دوم اطلاع زیادی در دست نیست، چون پیگیر این ماجرا نمیشه و شاید تصمیم می‌گیره به جای آی‌پد یه تبلت مثلن اندرویدی بگیره و خلاص شه. ولی سحر جور دیگه‌ای با مسئله برخورد می‌کنه. با خدمات اپل تماس می‌گیره و ازشون توضیح می‌خواد، اونها بهش میگن که میتونه «خیلی راحت» محصول رو آنلاین سفارش بده تا مشکلی براش پیش نیاد؛ ولی سحر این کارو نمی‌کنه، دوباره برمی‌گرده فروشگاه و از مدیر فروشگاه توضیح می‌خواد؛ وقتی باز هم نتیجه نمی‌گیره، پای شبکه‌های خبری تلویزیونی رو به فروشگاه باز می‌کنه تا این خبر منتشر بشه، و بعد از چند روز، پیامی رو مستقیمن خطاب به رئیس‌جمهور آمریکا توی یوتیوب منتشر می‌کنه (ترجمه‌ی این ویدئو رو توی کامنت‌ها گذاشتم برای دوستانی که شاید متوجه نشن).

 

امروز که این ویدئو رو توی یکی از صفحه‌های فیسبوکی دیدم این آدم رو با تمام وجود تحسین کردم. یه لحظه داشتم می‌رفتم که بر خلاف اعتقادم، به ایرانی بودنم افتخار کنم که خوشبختانه چشمم به کامنت‌های زیر ویدئو افتاد و درجا تمام اون حس خوبی رو که داشتم استفراغ کردم.

یه دختری که توی آمریکا متولد شده و من نمی‌دونم که آیا اصلن ایران رو از نزدیک دیده یا نه، و به مراتب بیشتر از اینکه ایرانی باشه آمریکاییه، که می‌تونسته «خیلی راحت» اون آی‌پد رو آنلاین سفارش بده و ککش هم به خاطر من و توی ایرانی نگزه، داره به هر دری می‌زنه تا دنیا از کنار مسئله‌ی بی احترامی به یه ایرانی با بی تفاوتی رد نشه. خبرگزاری‌ها رو به چالش می‌کشه، عکس مصدق رو بالای سرش می‌ذاره و خطاب به کسی که خیر سرش برنده‌ی جایزه‌ی نوبل صلحه راجع به تبعیض ملیتی حرف می‌زنه، راجع به مردم کره‌ی شمالی صحبت می‌کنه که از نظر من و تو «آخه چه ربطی داره» و نگران فشاریه که به خاطر تحریم‌ها به مردم داخل ایران اعمال میشه.

امروز بعد از دیدن ویدئو و کامنت‌های زیرش، تنها چیزی که توی ذهنم اومد این بود که ای کاش این دختر اونقدر به‌ ایرانی بودنش علاقه‌مند نباشه که خوندن نوشته‌های پارسی رو یاد گرفته باشه:

– می‌خواستی نری خوب! بیخود کردی رفتی آمریکا…
– ادم وقتی میدونه همه جا ایرانی رو تحقیر میکنن پس خیلی نباید زور بزنه که بره!
– به جایی که بری آمریکا..بمون اینجا مبارزه کن…!
– خوشی زده زیر دلش… به درک که نمی‌تونی آی‌پد بخری. ما اینجا نمی‌تونیم نفس بکشیم.
– ایرانی‌ها که خوب بلدن فریب بدن. یه همسایه‌ای دوستی چیزی با خودت ببر برات بخره!
ـ تو که قیافه‌ت اصلن شبیه هندی‌هاس.
– این بازی ها کمی قدیمیست…کسی که تابعیت دو گانه دارد نمیتواند تنها از مزایای این هویت دوگانه برخورد شود…
– یک اپل ارزش نداشت که بخوای به اوباما پیام داد!
– حاجی دقت کنی داره از روی کاغذ میخونه!
ـ …

میشه تو تمام پیج‌هایی که این ویدئو رو شیر کردن گشت و کامنت‌های زیرش رو خوند و ساعت‌ها افسوس خورد به حال و روز مردمی که حتی نمی‌دونن فلان آدم کجا به دنیا اومده و با اعتماد به نفس زیرش می‌نویسن:‌ «می‌خواستی نری آمریکا»! آدم‌هایی که تمام درکشون از همچین  مسئله‌ای همینه که یه نفر آی‌پد می‌خواسته و بهش نفروختن، و تنها راه حلی که به مغزشون می‌رسه اینه که بمونن ایران. میشه کلی افسوس خورد به حال کسی که ابعاد خیلی وسیع‌تری از این ماجرا رو می‌بینه و صرفن به عنوان یه شهروند، اون قدری که از دستش بر میاد تلاش می‌کنه تا شرایط رو برای مردم سرزمین مادریش تغییر بده، و در مقابل مردم همون سرزمین نگران اینن که طرف داره از روی کاغذ می‌خونه یا از حفظ، قیافه‌ش شبیه هندی‌هاس یا ایرانی‌ها، و خیلی‌ها هم ازش طلبکارن که اصلن چرا توی آمریکا به دنیا اومده!

مارتین لوتر کینگ، رهبر انقلاب سیاه‌پوستی آمریکا، جمله‌ی زیبایی گفته:‌ «مشکل جامعه انسان‌های بد نیستد؛ مشکل، انسان‌های خوبی هستند که از کنار بدی‌ها بی تفاوت می‌گذرند». بعضی وقتا فکر می‌کنم اگر این شخص توی ایران زندگی می‌کرد، احتمالن می‌گفت: مشکل اصلی جامعه‌، حتی اون انسان‌های بی‌تفاوت هم نیستن، بلکه مشکل آدم‌هایی هستن که هر وقت می‌بینن یه نفر نسبت به بدی‌ها بی تفاوت نیست و داره تلاش می‌کنه تا چیزی رو تغییر بده، تمام عزمشون رو جزم می‌کنن تا گند بزنن به تلاش‌های اون آدم!

وضعیت جامعه‌ی ایران همیشه همین بوده و هست. داستان همون قطاری که تا وقتی ایستاده هیچ کس بهش سنگ پرتاب نمی‌کنه و به محضی که یه تکونی به خودش میده، میشه آماج حملات (مثل اون آقای دیگه‌ای که همین مشکل آی‌پد رو داشت و پیگیرش نشد و دیگه هیچ‌کس هم بهش نگفت که فلانی چرا اعتراض نمی‌کنی)! من نمی‌خوام این دختر خانوم رو با هیچ آدم بزرگی توی تاریخ ایران مقایسه کنم. ایشون صرفن یه شهرونده، یه شهروند متفاوت، شاید یه شهروند نه چندان ایرانی؛ که هنوز عادت نکرده با بی‌تفاوتی از کنار بی‌احترامی‌ها عبور کنه و آی‌پدش رو «خیلی راحت» آنلاین سفارش بده. اما یه نگاه به تاریخ معاصر ایران، نشون میده که از این نمونه‌ها، توی مقیاس‌های خیلی بزرگ‌تر، بسیار داشتیم…

این نوشته رو ختم می‌کنم به حکایتی از عبید زاکانی، که هفتصد سال پیش احتمالن با مشکل مشابهی برخورد داشته:

خواب دیدم قیامت شده است. هر قومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند به جز چاله‏‌ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما ایرانی‌ها اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏‌اند؟» گفت:«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند…» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند، خود ما بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.9/5 (34 votes cast)