Wordpress Themes

Needle

این کانادایی‌ها کلن فقط یه دونه غذای سنتی دارن به اسم «پوتین» که خیلی هم بهش افتخار می‌کنن. البته این که این غذا، غذای سنتی کاناداس، معنیش این نیست که تو بقیه‌ی کشورها دیگه گیر نمیاد. مثلن خود ما ایرانی‌ها هم اینو داریمش، فقط بهش می‌گیم سیب‌زمینی سرخ کرده! این غذای سنتی معروف تاریخی، دقیقن همون سیب‌زمینی سرخ کرده‌س که حالا یه خرده سس و آت و آشغال هم روش می‌ریزن و مثل خر هم کیف می‌کنن وقتی اسمشو میارن. دیروز یکی از شاگردهای امید یه پوتین از رستوران دانشگاه گرفته بود و یه مقدار به امید داده بود و با کلی شور و هیجان گفته بود که کسی که این غذا رو اختراع کرده احتمالن یه نابغه‌ی واقعی بوده!

دو سال پیش هم وقتی مامان رضا اومده بود کانادا و یه مدت واسه هم‌خونه‌هاش غذا درست کرده بود و رفته بود، چند وقت بعدش همخونه‌هاش داشتن به ما می‌گفتن که یه غذای ایرانی هست که مامان رضا درست کرده بود خیلیییییییی خوشمزه بود؛ اون اسمش چیه؟! ما هم هی می‌گفتیم خوب کدوم غذا، اینا اسم غذا یادشون نمیومد. تنها نشونه‌ی دقیقی که از غذا داشتن این بود که خیلییییییی خوشمزه بود! بعد از کلی بالا پایین فهمیدیم دارن راجع به کشک بادمجون صحبت می‌کنن!

کلن از نظر خورد و خوراک دلم به حال این ملت می‌سوزه. واقعن از نظر آشپزی ضعیفن. یکی از عمیق‌ترین لذت‌های زندگی که همانا خوردن غذاهای سمی و خوشمزه‌س رو هیچ وقت تجربه نمی‌کنن، البته توی شهرهایی مثل پرنس‌جورج که به غذاهای کشور‌های دیگه به اون صورت دسترسی ندارن. این میشه که فکر می‌کنن اون کسی که سیب‌زمینی سرخ‌کرده با سس فلان رو اختراع کرده احتمالن نابغه بوده.

بعضی وقتا از این که اینا یه چیزایی رو خیلی بزرگ و پیچیده‌ش می‌کنن خنده‌م می‌گیره. مثلن این سفر اخیری که ایران بودم، سر یه مسئله‌ای، یه دکتر ایرانی همین‌طوری توی ایمیل بهم گفته بود که برو آمپول ب کمپلکس رو تا یک ماه، هفته‌ای یه بار تزریق کن. اون هفته‌ی آخر که ایران بودم خیلی ریلکس رفتم داروخونه و بدون هیچ نسخه‌ای آمپول‌ها رو دونه‌ای هشتصد تومن خریدم، بعد بردم درمانگاه روبرو و پونصد تومن دادم به خانوم منشی و ایشون خودش قضیه رو هندل کرد! به همین راحتی!

سه تا آمپول دیگه رو آوردم کانادا و امروز تازه یادم افتاد که باید تزریقشون کنم. رفتم درمانگاه، و یه ساعتی طول کشید تا موفق شدم بالاخره آمپول دوم رو هم بزنم. خانوم پرستار کلید کرده بود که نسخه‌ش کجاس پس؟ الکی گفتم نسخه ایران جا مونده (اگه میگفتم بدون نسخه گرفتم مینداختنم بیرون!). گفت خوب آمپول رو که هیچ جا بدون نسخه نمی‌زنن. گفتم تو کشور ما می‌زنن آبجی! شما بزن با من! با کلی بحث و توضیح، آخر سر یه ورق آورد که من امضا کنم که این کار رو بنا به درخواست خود من انجام میده و همه چیش پای منه و فلان و بیسار. بعد هم یه ورق دیگه راجع به به دلایلی که بر مبنای اونا پزشک ایرانی این آمپول‌ها رو به من داده. منم یه مشت چرت و پرت از خودم درآوردم و تحویلش دادم. بعد از همه‌ی این بحثا، چشمش افتاد به سرنگی که من از ایران آورده بودم و با کلی حیرت گفت این چرا سوزنش اینقدر کلفته؟! گفتم تو کشور ما این چیزا معمولن کلفته! گفت من که با این سوزن نمی‌زنم! پا شد رفت کلی گشت یه سوزن جیگیلی کوچولو پیدا کرد و بعد گفت آستینت رو بزن بالا. گفتم تو کشور ما اینا رو جای دیگه‌مون می‌زنن ها! گفت من اونجا نمی‌زنم! بزن بالا! خلاصه زد عمه‌ی دست چپ ما رو به گاو داد یه جوری که همین الانم هنوز درد می‌کنه. بهش گفتم خو صاحاب مرده من این دستمو امروز واسه هزار تا کار لازم دارم، ولی باسنمو نه. می‌زدی اونجا چی می‌شد مثلن…

کلن هر وقت سر و کارم به درمانگاه و دکتر و دارو میفته دلم برا ایران تنگ میشه. خدایی این چیزا تو ایران خیلی ریلکس بود! آدم خودش می‌تونست ابتکار عمل رو به دست بگیره. این دفعه بیام ایران حتمن از بابام در حالی که خودش داره یه آمپول رو توی باسن خودش تزریق می‌کنه فیلم می‌گیرم و میارم نشون این پرستار دوزاری‌های کانادایی می‌دم میگم یاد بگیرین خاک به سرا… نه نسخه داره نه هیچی. تازه پنی‌سیلین هم واست می‌زنه بدون تست!

حرف آمپول شد، یاد یکی از شیرین ‌ترین خاطرات آمپول بازیم افتادم! آخرای ترم پنج توی اراک، بدجوری سرما خورده بودم. چرک و سرفه و درد و بدبختی. خلاصه بعد از چند روز که خوب نشدم رفتم دکتر و ایشون هم دو تا آمپول برام نوشت. زمستون مزخرفی بود. رفتم درمانگاه و آمپول‌ها رو دادم به خانومه و رفتم روی تخت خوابیدم و طبق عرف شلوار رو از یه سمت کمی دادم پایین و چون خیلی حالم بد بود و خسته بودم چشمامم بستم… بعد از چند لحظه حضور خانوم آمپول‌زن رو حس کردم که شلوار ملوار ما رو یه دفعه تا زانو کشید پایین و کله‌شو از در اتاق برد بیرون و بلند گفت: «بیا ببین!» من گفتم وات دِ فـا‌‌‌ک؟! بعدش فهمیدم که مخاطبش یه خانوم دیگه‌ای بود که قرار بود تازه آمپول زدن رو یاد بگیره و این وسط ماتحت ما نقش وسیله‌ی کمک آموزشی رو ایفا می‌کرده. خلاصه قرار شد اولی رو این بزنه دومی رو اون یکی! بالاخره استاد آمپول اولی رو زد و وقتی نوبت شاگرده شد که سوار شه، تلفن درمانگاه زنگ خورد و بنا به دلیلی هر دوشون از اتاق رفتن بیرون و درم نبستن. منم گفتم الان میان، دو دقیقه دیگه میان، یه نیم ساعتی گذشت و خبری نشد و ملت همینجوری از جلوی اتاق رد می‌شدن و منم جاتون خالی ک.و.ن لخت ولو بودم همونجا.

بعد از نیم ساعت یه خانوم سومی تشریف آورد و کلی عذرخواهی کرد از بابت تاخیر و گفت که خودش اون یکی آمپول رو می‌زنه. بعد ازم پرسید که اولی رو سمت چپ زدن یا سمت راست؟ گفتم سمت چپ. گفت: خب! حالا که اونو زدن سمت چپ پس بذار دومی رو سمت راست بزنیم! تو دلم گفتم خدا رو شکر آمپول سومی در کار نیست، وگرنه طبق این منطق احتمالن می‌خواستی سومی رو بزنی وسط…

در هر صورت باورش سخته ولی یکی از چیزایی که من به شدت دلم براش تنگ میشه همین قضیه‌ی آمپول و باسن و این ماجراهاس. کلن توی کانادا تا جای ممکن از آمپول زدن اجتناب می‌کنن. نمی‌دونم چرا. شما اگه یه روز خواستین بیاین کانادا، حتمن کلی آمپول توی ایران بزنین که بعدن عقده نشه واستون…

 —

پی‌نوشت: چند روز پیش من و دوسه نفر دیگه رفتیم رو صفحه‌ی اول یه روزنامه. یه گزارش راجع به زندگی دانشجوهای خارجی توی کانادا بود و مصاحبه با چهار تا از خارجی‌ها از جمله من. مشروح مصاحبه رو می‌تونید توی این لینک بخونید اگه حوصله داشتید.  آخرش یه کم ریــد‌‌‌م به سیستم پزشکیشون! روزنامه‌ش رو هم نگه داشتم توی کلکسیون افتخاراتم!

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.7/5 (28 votes cast)

Dots

۱- روزای اولی که اومده بودم پرنس‌جورج، یه چیزی خیلی برام جلب توجه می‌کرد، اونم تعداد آدمایی بود که توی خیابون، خوابگاه، سر کلاس، یا توی پارتی با ویلچر رفت و آمد می‌کنن. یعنی کم‌کم داشتم احساس می‌کردم که ویلچر هم یکی وسایل نقلیه‌ی رسمیه و بعضی‌ها واسه کلاسش سوار میشن. اون اوایل خیلی ساده‌لوحانه با خودم فکر می‌کردم که شاید این وایت‌ها از نظر ژنتیکی نقص خاصی دارن که تعداد آدم‌های فلج توشون خیلی بالاس. حتی توی اینترنت هم راجع به این قضیه تحقیق کردم! اما بعد از یه مدت فهمیدم که نه، دلیل اینکه توی ایران هیچ وقت این آدم‌ها به چشم نمیومدن، این نبود که تعدادشون کمتره. اونا فقط از جامعه «جدا» شده بودن، یا به واسطه‌ی احساس خودشون، یا به واسطه‌ی عدم درک جامعه از شرایطشون. جامعه‌ای که نه تنها اتوبوس‌هاش جایی برای قرار گرفتن ویلچری‌ها نداشت (که یعنی کـــون لق آدم‌هایی که فلان مشکل رو دارن)، بلکه مدارس افراد مشکل‌دارش هم از مدارس آدم‌های «معمولی»ش جدا بود، و ما دوازده سال روی میز و نیمکت‌هاش نشسته بودیم بدون اینکه اساسن بدونیم بچه‌های این شکلی هم بین هم‌سن و سال‌های ما وجود دارن. حالا اینجا، توی هر محیطی، همیشه آدم‌هایی با این مشکلات حضور فعال دارن و خیلی عادی‌تر و خوشحال‌تر از امثال من دارن به تمام جنبه‌های زندگیشون می‌رسن.

۲- ترم اول دوره‌ی دانشجویی توی ایران، یه خانومی بین ما هیجده‌ساله‌ها بود که سی و خرده‌ای سال سن داشت و بعد از به دنیا اومدن بچه‌ش، کنکور قبول شده بود؛ روزانه، دولتی، و رشته‌ی مهندسی. زنی که احتمالن با وجود تمام مسئولیت‌های روزانه‌ی خونه‌داری و بچه‌داری، چنین کار بزرگی کرده بود. الان که یادم میاد بنده خدا مثل یه موجود فضایی بود بین ما. وقتی سر کلاس می‌نشستیم نگرش ما (و حتی استادها) بهش اونقدر متفاوت بود که انگار از یه کهکشان دیگه اومده بود. حالا تمام این تفاوت در واقع چی بود؟ شاید پونزده سال اختلاف سن. ما پسرا با بی‌شعوری تمام اسمش رو گذاشته بودیم مامان‌بزرگ. بنده‌خدا از یه جایی به بعد دیگه پیداش نشد و هیچ کدوم از ما هم از کسی نپرسیدیم که چی شد، چون اصلن عجیب نبود، چون آدمی «با این سن» جاش توی کلاس‌های دانشگاه نبود. وقتی اومدم کانادا، اون اوایل توی هر پارتی دانشجویی که می‌رفتم، ملت یه نگاه به چهره‌ی baby face من می‌کردن و می‌پرسیدن اینجا چیکار می‌کنی، می‌گفتم ارشد می‌خونم، کپ می‌کردن. می‌گفتن چه عجله‌ایه، منم به سبک ایرانی جواب میدادم که بابا باید توی همین سن پایین تا جایی که می‌خوای بری جلو دیگه، سن که بره بالا حسش هم میره. بعدها دیدم که دانشگاه پر از دانشجوهاییه که بالای پنجاه سال سن دارن و با کلی انرژی دارن درس میخونن.

۳- اون اوایل زندگی توی خونه‌ی قبلی با رایان و تری، می‌دیدم که تری، یه دختر نهیف هیجده ساله که تازه داشت ماه‌های آخر دبیرستانش رو تموم می‌کرد، و شاید دختر ثروتمند‌ترین خونواده‌ی ساکن پرنس‌جورج بود و واسه‌ی تولدش ماشین صفر از پدر و مادرش کادو می‌گرفت، باز شنبه و یکشنبه رو به طور کامل می‌رفت توی یه فروشگاه و به عنوان فروشنده کار می‌کرد تا برای دانشگاه پس‌انداز کنه. این تناقض برای ذهن ایرانی من یه علامت سوال بزرگ بود، و جالب اینکه برای خودشون (و بقیه‌ی دوستای کانادایی) یه چیز کاملن طبیعی بود و جزئی از روتین‌های زندگی…

۴- توی ایران که بودم، بر خلاف میل باطنیم دوستام رو در دو گروه دسته‌بندی کرده بودم! یه دسته‌ی مختلط و یه دسته‌ی تک‌جنسیتی! تمام تلاش‌ها برای میکس این دو دسته و یکی کردن برنامه‌های ولگردی و خوش‌گذرونی بی‌نتیجه موند. روی دسته‌ی دوم واقعن نمی‌شد کار خاصی انجام داد! یادمه دو سال و نیم پیش، برای گودپای پارتی خودم نتونستم تمام اونایی که دلم می‌خواست آخرین خوش‌گذرونی‌ رو باهاشون داشته باشم یه جا جمع کنم، چون اعضای دسته‌ی دوم احتمالن توی اون برنامه «راحت» نبودن. اینجا گاهی اوقات به خودم میام و می‌بینم که دایره‌ی دوستام جدای از تنوع نژادی، تنوع فکری جالبی هم داره و از آتئیست کامل تا مذهبی‌هایی که عمیقن اعتقاد دارن که فقط پیروان فلان فرقه‌ی مسیحیت میرن بهشت رو دربرمی‌گیره، و جالب اینکه تمام این آدم‌ها توی تمام برنامه‌ها، خیلی «راحت» کنار هم حضور دارن.

۵- دوره‌ی دانشجویی توی ایران، واژه‌ی «استاد»، اساسن کت و شلوار رو برامون تداعی می‌کرد. به فوق لیسانس می‌گفتن «مقاطع بالا» و دکترا هم که یعنی ته پرستیژ و شخصیت. یادمه یه بار یه استاد جوونی که فقط یه ترم قرار بود معادلات درس بده، توی دانشگاه در حالی دیده شده بود که یه کیف کولی رو با هر دوتا بندش انداخته بود پشتش؛ یه بنده‌خدایی هم ازش عکس گرفته بود و شب توی آشپزخونه‌ی خوابگاه دوستان به صف شده بودن تا عکس «استادی که کیفشو با دوتا بند انداخته پشتش»(!)  ببینن و ترترتر بخندن!! اینجا توی پرنس‌جورج، یه استاد دانشگاه هست که همسرش هم ایرانیه و هر دو هم موسیقیدان، چند روز هفته میره سر کلاس درس می‌ده؛ آخر هفته هم شلوارک می‌پوشه، گیتارش رو برمیداره و میره توی یه کافه‌ی قدیمی و گیتار می‌زنه و آواز می‌خونه و گاهی دانشجوهای خودش هم اونجا همراهی می‌کنن، می‌رقصن و فردا دوباره همه‌ی اون آدم‌ها، سر کلاس دانشگاه دور هم جمع می‌شن و کارشونو ادامه میدن، بدون اینکه عکسی از کسی گرفته شده باشه.

۶- امروز یکی از زیباترین صحنه‌های زندگیم رو دیدم. رفته‌ بودیم استادیوم دانشگاه و همینطور که منتظر مربی کلاس یوگا بودیم، داشتیم یه چرخی توی ورزشگاه‌های مختلفش می‌زدیم. توی سالن دوی ساختمون، یه خانوم بیست و چند ساله‌، نوزادش رو توی کالسکه گذاشته بود و همینطوری که خودش با سرعت توی پیست می‌دوید، کالسکه رو هم با خودش هل می‌داد و آیپادش هم به گوشش بود و حالی می‌کرد! یه لحظه واقعن کیف کردم. نمی‌تونستم چشم ازش بردارم. چشمام همزمان باهاش دور پیست دور می‌زد. هم به بچه‌‌ی توی کالسکه حسودیم شد، هم به مادرش. حس می‌کردم فردا روزی اگر اون بچه بزرگ بشه و خوشی بزنه زیر دلش و بخواد بره یه گوشه‌ی دیگه از دنیا دنبال سرنوشتش بگرده، نیازی نیست احساس عذاب وجدان کنه که چرا خونوادش رو «ول کرده» و رفته و اون مادر هم تمام زندگیش رو نمی‌ذاره زمین که به خاطر یکی از طبیعی‌ترین اتفاق‌های زندگی زانوی غم بغل بگیره؛ چون بچه برای اون «همه چیز» زندگی نیست، چیزی رو «فدای» اون بچه نمی‌کنه و تفریح و عشق و حالش با دوران قبل از بچه‌دار شدنش تفاوت خاصی نداره. بیست سال دیگه، اون بچه براش تنها محصول باقی مونده از یه جوونی از دست رفته و یه عمر خونه‌نشینی‌ و حسرت خوردن‌ به آزادی دختر‌های مجرد توی مهمونی نیست و بنابراین، رفتن و نبودن اون بچه هم براش نمیشه آخر دنیا.

**************

این لیست مینی‌خاطره‌ها رو می‌تونستم تا سه برابر ادامه بدم. با اینکه احتمالن خیلی بی‌ربط به هم به نظر می‌رسن اما برای من همه‌شون یه محور مشترک دارن: پارامتر‌هایی هست که خیلی از مردم دنیا یاد گرفتن که به عنوان مسائل طبیعی زندگی بشناسنشون؛ مثل بیماری، میزان ثروت، اعتقادات مذهبی، شغل، تحصیلات و موقعیت اجتماعی، مجرد یا متاهل بودن، بچه داشتن یا نداشتن، و … خیلی از آدم‌ها توی این دنیا یاد گرفتن که هی توی این پارامترها فوت نکنن و بادشون نکنن تا تمام زندگیشون رو پر کنه، که اگه یه روز زد و ترکید، زندگیشون یه دفعه از همه چی خالی باشه. این طور آدم‌ها، روتین‌های زندگیشون رو هیچ وقت از دست نمیدن و واسه همین همیشه از یه میزان آرامش قابل قبولی برخوردارن. فارغ از تمام پارامتر‌هایی که تعریفشون می‌کنه، بلند می‌خندن، بازی می‌کنن، شلوارک می‌پوشن، گیتار می‌زنن، چیزهای جدید رو امتحان می‌کنن، پارتی می‌گیرن، کار می‌کنن، درس می‌خونن و خلاصه زندگی همیشه براشون جریان داره و بودنشون شرایط زندگی بقیه رو هم بهتر می‌کنه.

فکر می‌کنم یکی از ناجوانمردانه‌ترین چیزایی که جامعه‌ی ما کرد توی پاچه‌مون، همین بود که اینو به ما یاد نداد. چه بسا دقیقن برعکس این رو به خوردمون داد. ما توی فرهنگمون یاد گرفته بودیم که بر مبنای هرکدوم از این پارامترها یه سری آدم، یا یه سری رفتارها (همون روتین‌ها) رو باید گذاشت کنار. وقتی می‌بینم که ما توی فرایند بزرگ شدنمون توی اون جامعه، چطور بر مبنای صد تا پارامتر مثل موقعیت خانوادگی‌مون، سن و سال، طرز فکر و اعتقاداتمون، طبقه‌ی اقتصادی‌مون، وضعیت تاهل و تجردمون و امثال اینها، از خیلی چیزا و خیلی آدم‌ها جدا شدیم، واقعن هنگ می‌کنم. تا چند وقت پیش، مثل خیلی از هم‌سن و سال‌هام فکر می‌کردم که جداسازی دختر و پسر توی جامعه‌ی ما خیلی به ما ضربه زد، این روزا دارم حس می‌کنم که این مقوله‌ی «جداسازی» ابعاد خیلی خشن‌تری هم داشته؛ اما ما به همین کم‌اهمیت‌ترین موردش فکر می‌کنیم فقط… من به شخصه هنوز تو کف پرونده‌ی اون استادی‌ام که کیفشو با دوتا بند انداخته بود پشتش…!

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.4/5 (31 votes cast)