Wordpress Themes

…۳

زین بیابان گذری نیست سواران را، لیک
دل ما خوش به فریبی‌ست، غبارا تو بمان…

این سومین نوروزیه که اینجا، توی کانادا هستم. نوروز اول، دو سال و خرده‌ای پیش، فقط چند ماه از مهاجرتم گذشته بود. هنوز همه‌ی چیزهای خوب و بد ایران برام کاملن زنده بود. هیچ چیزی هنوز «خاطره‌» نشده بود. یه دنیای کشف نشده‌ جلوم بود که کمِ کم، میذاشت امیدوارانه راجع به ناامیدی‌ها فکر کرد و نوشت. شاید، شاید بهترین چند ماه زندگیم بود.

نوروز دوم سایه‌روشنی بود از خاطره‌ها. از خاطره‌هایی که دوستشون نداشتم. سایه‌روشنی از نوروزهایی که یکی یکی با خاطره‌های نه چندان خوب گذشتن؛ و شاید صلاح همین بود، که «نوروز» هم مثل خیلی چیز‌های دیگه، هیچ وقت برای من «اتفاق» نیفته؛ تا شاید با نیومدنش، برای همیشه مثل معشوقی که تا همیشه در فکرت هست و هیج وقت نیست، زیبا و معصوم توی ذهنم باقی بمونه. نوروز دوم اما، هنوز میشد به آهنگی که توش ایران ایران می‌کنه گوش داد و به قول اینا Home sick شد.

حالا نوروز سومه، نه دنیای کشف‌نشده‌ای هست برای رفتن رو به جلو، نه خبری از گذشته‌ها. زمان اونقدر در حال گیر کرده که حالمو به هم می‌زنه. یادمه از بچگیم همیشه قبل از عید سبزه می‌کاشتم. یعنی کلن جدای از خونواده من همیشه یه سبزه‌ی کوچولو برای خودم داشتم. عشق می‌کردم با سبزه. حتی تا همین پارسال. سبزه‌های منم همیشه بهترین بود. حتی این دو سال که توی کانادا، عدس‌هایی که تغییرات ژنتیکی توشون داده شده رو می‌کاشتم. عدس‌هایی که انگار اساسن امکان جوونه زدن نداشتن، ولی من می‌کاشتم و درمیومدن! چون منتظرشون بودم. امسال وقتی پونزده روز قبل از نوروز برگشتم کانادا، اصلن حواسم نبود به این چیزا. فقط چون دیدم امید داره سبزه می‌کاره، با بی‌میلی یه مشت عدس رو ریختم تو دوتا ظرف و یه روز در میون هم حتی یادم نمیاد که بهشون آب بدم. دو هفته‌ای گذشته و ای، هفت هشت تا دونه علف یکی دو سانتی اومده بالا. طبیعت شعورش خیلی بالاس، میدونن که امسال کسی منتظرشون نیست.

کلن توی زندگی یه کارایی هست که آدم می‌کنه چون فقط مدت‌ها با عشق انجام می‌داده؛ واسه همین حیفش میاد کنار بذارشون؛ با این امید پوچ که شاید روزی دوباره معنا پیدا کنن، شاید بالاخره «اتفاق» بیفتن. مثل همین سبزه‌ی نوروز کاشتن، مثل همین نوشتن یه پست نوروزی توی نیمه‌مست. مثل صبح دراومدن از رخت خواب و رفتن دنبال «کار و زندگی»…

——

پی‌نوشت: نوروز اول، نوروز دوم

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.3/5 (19 votes cast)

برگشت‌نامه

الان که دارم می‌نویسم از سر عشق و شور نوشتن نیست. از سر اینه که کار دیگه‌ای نمی‌تونم بکنم. امروز غروب رسیدم کانادا و الان نصف شبه، منم خونه‌ی خواهرمم و فردا دوباره یه سفر زمینی مزخرف دارم تا اینکه بالاخره برسم خونه‌ی خودم. خواهرم هم مدتیه که توی یه سوئیت زندگی می‌کنه و اتاق خواب نداره دیگه. فردا باید بره سر کار، منم که هنوز خواب و بیداریم تنظیم نشده اومدم نشستم توی توالت که بتونم برق رو روشن کنم. خلاصه صدای ما رو از مستراحی در جنوب غرب کانادا می‌شنوید. [۱]

راستش این سفر ایران با اینکه یه ماه بیشتر نبود اما خیلی پربار بود. یه حس غریبی بهم می‌گه چیزایی که دوست دارم راجع به این سفر بنویسم توی یه پست جا نمی‌شه و احتمالن تا مدت‌های مدیدی پست‌های ما یکی در میون هی وصل شه به ایران. البته تجربه به من نشون داده که من هر وقت که حرفای خیلی زیادی برای گفتن دارم، اینقدر سر اینکه «از کجا شروع کنم» گیر می‌کنم که آخرش به این نتیجه می‌رسم که چیز خاصی نگم. حالا محض تنوع یه زور می‌زنم. از اونجا که کلن من آدم کلیشه‌نویسی نیستم سعی می‌کنم فقط چیزایی رو بنویسم که تا جای ممکن تجربه‌های منحصر به فرد باشه. و البته این معنیش این نیست که این سفر نوستالوژی کلیشه‌ای برای من نداشته؛ چرا داشت، زیادم داشت. از سفره‌ای که پنج‌شیش نفر آدم دورش غذا می‌خورن بگیر، تا «امشب شام در خدمت باشیم» و چیزای دوست‌داشتنی دیگه.

از عادت‌های خوب ایرانی‌ها اینه که وقتی بعد از دوسال برمی‌گردی کمی تا قسمتی تحویلت می‌گیرن. فک و فامیل و دوست و آشناهای خانوادگی یه سری به ما می‌زدن و در کل خوش می‌گذشت. طبیعتن سوال‌هایی هم می‌پرسیدن راجع به کانادا که البته همیشه تکراری و سطحی بود و من مونده بودم تو حسرت اینکه یه نفر یه چیز متفاوت بپرسه یا از یه زاویه‌ی متفاوت به زندگی نگاه کنه. و تقریبن تمام این عزیزانی که وارد این بحث‌ها می‌شدن، آخرش به سادگی به خودشون اجازه می‌دادن که فکر کنن صلاح زندگی من رو بهتر از خودم می‌دونن و خیلی قاطعانه یکی از این دوتا جمله رو به صورت کاملن امری می‌گفتن: «برنگردیا… اصلن برنگرد»، یا اینکه «درست تموم شد برگرد همینجا تو مملکت خودت فلان کن و بیسار کن… حتمن برگرد!» جواب من البته به یه «چشم» همراه با یه لبخند عاقل اندر سفیه خلاصه می‌شد، که بعید می‌بینم هیچ کدوم از اون آدم‌ها، «به تو چه‌»ی پشت اون «چشم» رو درک کرده باشن.

بیشترین چیزی که توی این مدت از من پرسیده شد راجع به هزینه‌های زندگی توی کانادا بود. البته سورپرایز نشدم. اما جواب دادن به این سوال خیلی سخت بود. همیشه فکر می‌کردم بچه‌داری کردن خیلی سخته. به خصوص وقتی بچه‌ت میاد ازت یه سوالی می‌کنه، که اصلن در حد و اندازه‌ی سن و سالش نیست و تو باید سعی کنی تمام ابعاد پیچیده‌ی پاسخی رو که توی ذهنت هست، به شکل کودکانه‌ و کوتاهی دربیاری و با چند کلمه‌ ذهن کنجکاوشو ارضا کنی. اما توی این سفر حس کردم آدم‌بزرگ‌داری هم همونقدر سخته. منظور صحبتم بیشتر افراد نسل قبلیه، که دائما سوال‌هایی از من می‌پرسیدن که می‌شد ساعت‌ها راجع بهشون صحبت کرد، اما فقط چند دقیقه وقت لازم بود تا بفهمم اون آدم‌ها در حد و اندازه‌ی سوالی که پرسیدن نبودن؛ و من باید به شکل بچه‌گانه‌ای، یه پاسخ کوتاه پیدا می‌کردم و تحویلشون می‌دادم. سوال‌هایی که معمولن راجع به هزینه‌ی زندگی بود، پیش از اینکه اساسن تعریف مشخصی از این «زندگی» وجود داشته باشه.

کلن جواب چرت دادن برای من خیلی سخته. یعنی فکر می‌کنم فردا روزی اگه یه بچه‌ی چار ساله‌ بیاد از من بپرسه «عمو! من چجوری به وجود اومدم؟»، احتمالن با جزئیات کامل بهش می‌گم که مامان باباش چه کثافت‌کاری‌ای راه انداخته بودن… سر این سوال «هزینه‌های زندگی» هم قبل از اینکه برم ایران کلی با خودم تمرین کرده بودم که جلوی خودمو بگیرم و سخنرانی راه نندازم. موفق هم شدم. در جواب این سوال از طرف‌ آدم‌های مختلف، یکی در میون با یه کلمه می‌گفتم: «زیاده» یا «کمه». خوشبختانه بابام هم معمولن همون دور و بر بود و دیگه رشته‌ی سخن رو به دست می‌گرفت انگار نه انگار که یارو از من سوال پرسیده نه از ایشون!

حس خوبی نداشتم وقتی می‌دیدم منظور همه از هزینه‌ی «زندگی»، فقط هزینه‌ی نون و گوشت و ماست و بنزین و خونه و امثال ایناس. از دکتر شریعتی خیلی خوشم نمی‌آد، اما یکی از حرف‌هاش رو خیلی دوست دارم:‌ «زندگی چیست؟ نان، آزادی، فرهنگ، ایمان و دوست داشتن». من فکر می‌کنم یه جامعه خیلی باید سقوط کرده باشه، که «زندگی» برای اکثریت مردمش فقط توی اون «نان» اولی خلاصه بشه. مصیبت همین‌جا بود. آدم‌هایی که میومدن و این سوال رو می‌پرسیدن و بعدش قیمت فلان خوراکی رو از دلار به ریال تبدیل می‌کردن و با یه مقایسه به این نتیجه می‌رسیدن که «هزینه‌ی زندگی» توی ایران خیلی پایین‌تره.

وقتی داشتیم می‌رفتیم گرگان تا به فک و فامیل گرگانی یه سری بزنیم، توی راه همش به ویلا‌هایی که ملت لب دریا ساخته بودن نگاه می‌کردم و یه چیزی توی ذهنم میومد. فکر می‌کردم خیلی از این آدم‌ها دوست داشتن که می‌تونستن لب دریا با هر کسی که دوست دارن و به هر مدلی که دوست دارن ول بگردن و چون این آزادی رو ندارن، مجبور شدن صدها میلیون تومن پول خرج کنن، تا مثلا پنجاه متر آزادی بخرن و درحالی که دور تا دورش رو دیوار می‌کشن، یه نمونه‌ی تقلبی از اون آزادی رو توی یه قفس تجربه کنن، شاید فقط برای یه هفته در سال. یا آدم‌هایی که هر سال چند میلیون تومن خرج مسافرت به ترکیه و دوبی و امثالهم می‌کنن و بعید می‌دونم به جز تجربه‌ی چند هفته‌ آزادی دنبال چیز دیگه‌ای باشن. برام عجیب بود که نمونه‌ای از همین آدم‌ها، قیمت بادمجون روی توی ایران و فلان کشور مقایسه می‌کرد و بعد خوشحال می‌شد از اینکه هزینه‌ی «زندگی» توی ایران کمتره. بدون این که یادش بیاد که اون آزادی‌ای رو که برای پنجاه متر و یک هفتش سیصد میلیون خرج کرده، برای کارتون‌خواب‌های همون فلان کشور، دو میلیارد هکتار و سیصد و شست و پنج روزش حتی یه ریال هم آب نمی‌خوره.

تو این یه ماه مطمئن شدم که صحبت کردن از مفاهیمی مثل آزادی، احترام متقابل، سطح اعتماد در جامعه، برابری حقوق اقلیت و اکثریت، برابری حقوق زن و مرد، آرامش اعصاب و امنیت ذهنی، و چیزهایی از این قبیل با بیشتر هم‌وطن‌های عزیز، مثل تخمه شکستن می‌مونه. وقتی تموم میشه فقط باید بریزیش سطل آشغال. قصد توهین به کسی رو ندارم، اما احساس می‌کنم که پارامترهایی که یه گوسفند، کیفیت زندگی رو بر مبنای اونها می‌سنجه، با پارامتر‌هایی که اکثریت ما ایرانی‌ها برای سنجش کیفیت زندگی داریم فرق زیادی نمی‌کنه. «زندگی» برای ما یعنی آب و علف و هزینه‌ی زندگی هم یعنی فقط هزینه‌ی آب و علف (اولیش هم خود من). فکر می‌کنم ما، صرف نظر از اینکه چقدر موفق باشیم همیشه فقیر و بدبخت باقی خواهیم موند، چون موفق‌ترین‌هامون هم نهایتن دارن توی همون اولین مولفه‌ی زندگی، «نان»، دست و پا می‌زنن…

الان واقعن خسته‌ام. می‌دونم که خیلی خوب هم ننوشتم. تلاش می‌کنم به زودی دوباره بیام اینورا. Stay Tuned!

——

1. از مزایای توالت‌های این فرنگیا اینه که میشه ساعت‌ها روش نشست، تازه با لپتاپ.

* از دو دوست عزیز، جناب آقایون امیر محضرنیا و امیر توانایی به شدت عذرخواهی می‌کنم. قول می‌دم سفر بعدی جبران کنم. خیلی خیلی شرمنده. واقعن نتونستم درست زمان رو مدیریت کنم.

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.7/5 (22 votes cast)