Wordpress Themes

:)

خب! من دوباره حدود سه هفته‌ی پیش خونه‌مو عوض کردم و از خونه‌ی آقا رضا به پنجمین خونه‌م اسباب‌کشی کردم. الان که فکر می‌کنم برای خودم خیلی عجیبه که توی خونه‌ی قبلی حدود یک سال و پونزده روز موندگار شدم. این جای جدیدم هم یه واحد آپارتمانه نزدیک دانشگاه، که توش با یه پسر بیست و یک ساله و یه دختر هیجده ساله‌ی کانادایی زندگی می‌کنم که خیلی نازن، البته زندگی کردن با اینا که خیلی جوونن هم واسه خودش داستانیه (البته داستان شیرین انصافن).

صبح‌ها  گاهی قبل از اینکه برم دانشگاه پسره در اتاقمو می‌زنه و تقاضا می‌کنه که یه کم نینتندو باهاش بازی کنم(!) و بعضی شب‌ها هم که من حال داشته باشم غذای به درد بخور درست کنم، یه شام دور هم می‌خوریم و یه مقدار هم آشپزی به سبک ایرانی یادش می‌دم؛ کلّن غذاهای ما زیاد طرفدار پیدا کرده!

این دوتا حدود یه سالیه که با هم هستن و حدودن چهار ماهه که اومدن مستقل زندگی کنن. زندگیشون درست مثل این داستان‌های قدیمیه که یه پسر فقیر بود و یه دختر پولدار و شایدم برعکس. پسره خیلی ساده‌س و سر میز شام یا موقع نینتندو بازی کردن یا هر وقت دیگه، اساسن سفره دلش رو باز می‌کنه و ریز ریز زندگیشو تعریف می‌کنه، مخصوصن وقتی دختره اون دور و بر نباشه! گاهی وقتا خودم مجبورم با لبخند بهش تذکر بدم که پسرجون فلان چیز رو دیگه نباید برای من تعریف کنی! از بدبختی‌هایی که توش بزرگ شده میگه و از خونه‌ای که ازش فرار کرده و کار سختی که همین الان که توی تعمیرگاه  اتومبیل انجام میده، تا ریز ریز مشکلات ر‌‌‌یلیـشیـن‌‌‌‌شیـپ داشتن با دختری که همین چند روز پیش باباش برای تولد هیجده سالگیش یه ماشین دوازده‌هزار دلاری خریده. پسر خیلی زحمت‌کشیه و جدای از شغلش توی خونه هم تمام کارای خونه‌داری رو خودش انجام میده!

منم که تقریبا اولین باریه که یه جورایی دارم نقش «بزرگ‌تر»(!) رو ایفا می‌کنم، از تجربه‌ش خوشم میاد. راجع به مدیریت هزینه‌ها و رزومه درست کردن واسه شغل و این جور چیزا زیاد ازم سوال می‌پرسه و منم معمولن بعد هر گپی که می‌زنیم فکرم میره این سمت که هیجده سالگی و بیست و یک سالگی من چقدر چقدر چقدر با هیجده سالگی و بیست و یک سالگی اینا متفاوت بود.

مطلب خیلی قابل به عرضی نیست امشب، فقط همین الان که صدای تو سر و کله‌ی هم زدنشون از اتاقشون میاد یه دفعه حس کردم دوس دارم راجع بهشون بنویسم!

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.3/5 (6 votes cast)
VN:F [1.9.17_1161]
Rating: +4 (from 6 votes)

Big Bang

دختر هندی: چرا به پدر مادرت نمیگی ما می‌خوایم با هم ازدواج کنیم؟
پسر آمریکایی:‌ خودت چرا به پدر مادرت نمیگی قراره ازدواج کنیم؟
دختر هندی: تو که می‌دونی من باید یه موقعیت خیلی مناسب پیدا کنم. پدر مادرای هندی خیلی حساسن. خیلی مواظب بچه‌هاشون هستن…
پسر آمریکایی [با طعنه]: آره راست میگی. فقط پدر مادرای هندی مواظب بچه‌هاشونن. یادم نبود پدر مادرای آمریکایی دائم با تفنگ دنبال بچه‌هاشونن  تا تیکه‌تیکه‌شون کنن!

این گفتگوها مال یکی از سریال‌هاییه که من اینجا همیشه نگاه می‌کنم. بعد از حدود یک سال و هشت ماه زندگی توی یه محیط تقریبا دست نخورده‌ی آمریکای شمالی (دست‌نخورده از این لحاظ که تعداد مهاجرین اینجا خیلی کمه و فرهنگ غالب واقعا فرهنگ بومی سفید‌پوستهاییه که از قدیم اینجا بودن)، شنیدن این دیالوگ‌ها توی این سریال خیلی برام جالب بود.

از اولی که اومده بودم اینجا چیزی که همیشه برام سوال بود (و اون اوایل جوابشو نمی‌دونستم) این توهم خیلی از مردم کشورهای شرقی به خصوص کشورهای خاور‌میانه‌ای و باز به ویژه کشورهای اسلامی بود که فکر می‌کنن غربی‌ها نه احساس دارن، نه ارزش‌های خانوادگی براشون مهمه و نه اصلا با اخلاق رابطه‌ای دارن. خوشبختانه من از اون اول هم اینطوری فکر نکردم و حتی هنوز بعد از نزدیک دو سال زندگی توی این جامعه، یکی از سخت‌ترین سوال‌هایی که بعضن از طرف دوستام باهاش مواجه می‌شم همین مدل سوال‌ها راجع به مردم اینجاس. ولی چیزی که توی همین مدت و با توجه به همین جامعه‌ی محدود ایرانی‌های مهاجر توی این شهر دیدم اینه که متاسفانه کم نیستن آدمایی که با تحصیلات عالی و مثلا سواد بالا و تسلط به یکی دو تا زبان مختلف و دسترسی به انواع منابع، میان اینجا، اما هنوز باسنشون رو نذاشتن زمین و مثلا حتی هنوز یه دوست غیر ایرانی پیدا نکردن، شروع می‌کنن راجع به سیر تا پیاز زندگی «غربی»‌ها قضاوت می‌کنن و نظریه میدن و تحلیل می‌کنن و همه‌شون هم آخرش به این نتیجه می‌رسن که «انصافا خود ماها خیلی از اینا بهتریم…»

یکی از جالب‌ترین چیزایی که من راجع به مردم این کشور دوست دارم همینه که چنین اخلاق گندی رو ندارن. مدت‌ها به عنوان یه «خارجی» کنارشون زندگی می‌کنی، باهاشون رفت و آمد می‌کنی، تفریح می‌کنی، و هرگز حس نمی‌کنی که یه ترازو گرفتن دستشون و دارن ریز ریز رفتارهات رو بررسی می‌کنن تا تعیین کنن که کدوماش «خوبه» و کدوماش «بد»، و بعد بهت نمره بدن و آخرش به این نتیجه برسن که تو «بهتر»ی یا اونا. اینجا همه چیز تحت عنوان «تفاوت» پوشش داده می‌شه و هیچ سیستمی برای امتیازدهی وجود نداره.

من ایرانی‌ها (و غیر ایرانی‌های خاورمیانه‌ای) زیادی رو دیدم که از بودن توی محیط کانادا لذت نمی‌برن. آدمایی که اینجا پول دارن، کار خوب دارن، ولی دائم غر می‌زنن. توی کشور خودشون مثل سگ باهاشون رفتار می‌شده  و حالا اینجا تمام احترام انسانی رو تجربه می‌کنن، ولی چنان از دم از «خاک وطن» می‌زنن که انگار به زور تبعید شدن اینجا؛ بماند که به اندازه‌ی ده سال از تاریخ کشورشون رو هم درست بلد نیستن. این مدت‌ها برام سوال بود که چرا وقتی یه نفر آزادی داره، حقوق شهروندی داره، احترام داره، امنیت داره، آرامش داره و دست کم توی محیط بیرون هیچ چیز آزاردهنده‌ای براش وجود نداره، باز می‌تونه غرغر کنه. الان مدتیه که جواب این سوالو می‌دونم.

چند وقت پیش یکی از دوستای خوبم که داشت برای تحصیل توی کانادا برنامه‌ریزی می‌کرد از من سوال کرد که «احیانا اونجا با ایرانی‌ها مثل شهروند درجه دو برخورد نمیشه؟» من فقط به گفتن «نه» بسنده کردم، ولی اگه روم بازتر بود حتما می‌گفتم مطمئن باش احترامی رو که از مردم کوچه و خیابون اینجا می‌بینی، حتی از اعضای خونوادت ندیدی. من این سوال رو بعضن زیاد می‌شنوم؛ و هرچند جوابم فقط یه «نه» ساده‌س، همیشه تو دلم می‌گم آخه بنده‌ی خدا، فکر می‌کنی توی مملکت خودت درجه‌ چند محسوب میشی که نگران اینی که اینجا درجه دو باشی… حتی دیدم آدمایی رو که اومدن و اینجا موندن و بعد احساس کردن که باهاشون مثل افراد درجه دو برخورد شده، و بعد کاسه کوزه‌شون رو جمع کردن و برگشتن «وطن»! این مسئله برام سوال بود تا مدتی. ولی جواب سوال همینه که توی جامعه‌ای که اگه نه همه چیزش، ولی بیشتر چیز‌ها سر جای واقعیشون قرار گرفته، خیلی افراد میفهمن که این صرفن جامعه نیست که به اونا به چشم افراد درجه دو نگاه می‌کنه، حقیقت اینه که اونا «اساسن آدم‌های درجه‌ دویی هستن».

حقیقتی که سالهای سال ازشون پنهان بود چون توی جامعه‌ی به هم ریخته‌ای زندگی می‌کردن که خوب و بد از هم جدا نمی‌شد. جامعه‌ای که توش اگه سر کسی رو کلاه می‌ذاشتن دور و بری‌هاشون واسه‌شون کف و سوت می‌زدن، جامعه‌ای که اگه حق کسی رو می‌خوردن «زرنگ» محسوب می‌شدن، جامعه‌ای که توش توی پنج سالگی از پدر و مادرشون شنیدن که «بچه‌جون، گرگ باش»، جامعه‌ای که توش به لا‌‌‌‌شــی‌‌ بودنشون افتخار می‌کردن… جامعه‌ای که توش آدم سالم  باید بیاد اینو بخوره، جامعه‌ای که توش اگه آدم بعد از پنج دقیقه «مِنّ و مِن» کردن جلوی فلانی باز آخرش صادقانه حرف راست رو بگه، باید جمله‌ی «خاک بر سرت» رو از همه حتی از پدر و مادرش بشنوه.

من یه روزی به این آدما نگاه می‌کردم و وقتی می‌دیدم بعد از چند ماه مثل لشگر شکست خورده آت و آشغالشون رو جمع کردن که برگردن، دلم براشون می‌سوخت، فکر می‌کردم واقعا دوری از وطن و خانواده و فامیل بود که اذیتشون می‌کرد. اون موقع‌ها متوجه نمی‌شدم که خیلی از این آدما از چیزای به مراتب پیچیده‌تری زجر می‌کشن! از اینکه هیچ کس بهشون حتی لبخند هم نمی‌زنه وقتی با افتخار دروغ‌هایی رو که تحویل فلان آدم دادن تعریف می‌کنن؛ از اینکه نه باهوش و بلکه بی‌شعور محسوب می‌شن وقتی سوار مترو می‌شن و بلیط نمی‌خرن، از اینکه هیچ کس علاقه‌ای به شنیدن اراجیفشون نداره وقتی توی مهمونی راجع به خصوصی‌ترین مسائل زندگی فلان آدم بدبخت قضاوت می‌کنن، از اینکه نمی‌تونن از ساعت هشت صبح تا چهار بعد از ظهر توی محل کار لنگاشونو بندازن رو هم و جدول حل کنن و قارچ‌خور بازی کنن و آخرش سه هزار دلار حقوق بگیرن، از اینکه بهشون فشار میاد وقتی موقع رانندگی باید ابو‌طیاره‌شون رو به خاطر رد شدن یه عابر پیاده چند ثانیه‌ای نگه دارن. از اینکه نمیتونن سه چهار تا اسم رو حفظ کنن و هر مشکلی رو با چهارتا فحش خواهر و مادر ارجاع بدن به اون چند تا اسم، از اینکه جامعه‌ی دور و برشون اونقدر تمیز هست که بفهمن اون یه تیکه‌ای هم که کثیف شده همون جایی بوده که خودشون قبلن ر‌‌‌یــد‌‌‌‌ن‌. از اینکه دیگه باید پاشونو توی گلیم خودشون نگه دارن، از اینکه نمی‌تونن بعد یه روز ولگردی لش‌شون رو بیارن خونه و با یه عربده همه رو ساکت کنن و احساس کنن که چقدر مَردن…

من امروز دقیقن می‌بینم آدم‌هایی رو که یه بند غر می‌زنن، چون جامعه‌ی نسبتا سالم اینجا، «درجه دو بودنشون» رو به رخشون می‌کشه. خوشحالم از اینکه می‌بینم توی این جامعه دارم راحت زندگی می‌کنم، وقتی حتی «تحمل یه جامعه‌ی سالم» هم برای خیلی‌ها سخته. حقیقتش این متن رو نوشتم برای یکی دوتا از دوستای خیلی خوبم که چند وقتی بود سوال‌هایی از این قبیل می‌پرسیدن. تمام اون چیزی رو که گفتم، مولانا خیلی خلاصه و زیبا میگه:

آنکه سر تا پا گل است و سوسن است
پس بهار او را دو چشم روشن است
خار بی معنی خزان خواهد، خزان!
تا زند پهلوی خود بر گلستان
تا بپوشد حسن آن و ننگ این
تا نبینی رنگ آن و زنگ این
پس خزان او را بهارست و حیات
یک نماید سنگ و یاقوت زکات

من امروز، دیگه خجالت نمی‌کشم از اینکه بگم هفده سال درس خوندم و حتی یه بار توی امتحان از روی برگه‌ی بغل‌‌دستیم نگاه نکردم…

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.6/5 (13 votes cast)
VN:F [1.9.17_1161]
Rating: +25 (from 25 votes)