Wordpress Themes

Scientists

این سه چهار روز اخیر -بر خلاف اونچه که انتظار می‌رفت- باحال‌ترین روزای یک سال اخیرم بود! دقیقا از پارسال همین موقع‌ها بود که فشار کار یه دفعه زیاد شد و دیگه تقریبا تفریح درست حسابی نداشتم و همش کار کار کار.

قضیه این بود که چند ماه پیش من و استادم یه مقاله نوشتیم برای یه کنفرانس IEEE و مقاله‌مون هم جزو ۲۸ درصد مقاله‌های برتر انتخاب شد و خلاصه دعوت شدیم برای ارائه‌ی مقاله. محل کنفرانس هم از شانس خوب ما امسال توی کانادا بود و البته توی ایالت همسایه، آلبرتا، توی یه شهری به اسم «بنف» که توریستی‌ترین شهر کاناداس و به گفته‌ی خودشون زیباترین. استاد منم که مثل بابام با وجود سن بالا خیلی پایه‌س، برنامه ریخت که با ماشین این مسافرت رو بریم (معمولا بقیه با هواپیما زرتی میان و زرتی میرن). خانومش هم که استاد قاطی شدن توی هر برنامه‌ایه، خودشو به برنامه اضافه کرد (البته در مرحله‌ی قبلی هم موفق شده بود اسمشو به تیم نویسنده‌های این مقاله اضافه کنه!) و بالاخره چهار روز پیش راه افتادیم به سمت بنف.

استاد من اصالتن اروپاییه ولی یه اخلاقش خیلی ایرانیه که باعث میشه خیلی باهاش حال کنم! اونم اینه که همه‌ی کارا رو میذاره برای دقیقه‌ی آخر! کنفرانس سه روزه بود اما تیم ما جزو اونایی بود که باید همون روز اول ارائه می‌داد. خلاصه شب با خستگی و کوفتگی رسیدیم هتل و فرداش مثلا قرار بود ارائه بدیم و هنوز نه میدونستیم چی می‌خوایم بگیم و نه اسلاید داشتیم! با زور قهوه و کافئین هرجوری بود تا صبح مثل خر کار کردیم و حتی یه بار هم فرصت نشد که ارائه‌ رو تمرین کنیم! استادم هم که دید اوضاع خیطه، یه سرماخوردگی کوچیک رو بهونه کرد و گفت بهروز جان کار خودته دیگه! فردا برو یه چیزی بگو فقط مواظب باش نرینی!

خلاصه حدود چهار و نیم صبح رفتم توی رخت‌ خواب و هفت صبح بیدار شدم و رفتیم کنفرانس. از حدود سیزده چهارده تا کشور مختلف پروفسورها و دانشجوها (که بیشترشون دانشجوی PHD بودن) اومده بودن. خلاصه نوبت ما شد و منم که واقعا از وقایع دیشب (منظورم موقع ساختن اسلایدهاس) هیچی یادم نمی‌اومد، رفتم اون بالا و اسلایدهایی رو که عملا برای اولین بار داشتم میدیدیم ارائه دادم! برداشت خودم اینه که واقعا با توجه به اون شرایط اسفناک خیلی خوب تونستم جمعش کنم و تقریبا تنها کسی بودم که دقیقا توی پونزده دقیقه تمومش کردم و مجری مجبور نشد سخنرانیمو قطع کنه!

اما نکته‌ی مهم اینجاس که سمینارهای IEEE اساسن توسط افرادی برگزار می‌شه که کارشون بر مبنای نتایج عددی و آماریه و طبیعتن عادت دارن بقیه رو هم به همون شکل قضاوت کنن. بر خلاف اونا مقاله‌ی ما (از اونجا که مربوط به اضافه کردن یه سری مفاهیم رواشناسی توی هوش مصنوعیه) بیشتر مفهومی و مبحثی بود تا عددی. البته آزمایش‌های عددی هم توی برنامه‌مون بود ولی نتونستیم نتایج رو برای این سمینار آماده کنیم. خلاصه… وقتی ارائه‌ی من تموم شد، یه پروفسور واقعی (واقعی از این لحاظ که ریش پروفسوری داشت و صد و خورده‌ای سالش بود!) بلند شد گفت من یه سوال دارم! مجری میکروفون رو داد بهش و اونم گفت:‌ «مبحث جالبیه، ولی من نمیتونم حرف شما رو بپذیرم تا وقتی نتایج عددی و رقمی بهم نشون ندی.» توی دلم گفتم خوب به چیزم که نمی‌تونی بپذیری! ولی خوب برای حفظ ادب براش توضیح دادم که اساسا یه تحقیق اول باید از لحاظ مفهومی معنی بده به خصوص اگه چیزی راجع به روانشناسی باشه و اینا اما این بابا اصلا به خوردش نرفت که نرفت. بعد از سه چهار بار سوال جواب، این بار با صدای خیلی محکم و کمی عصبی، بلند گفت:‌«آقای محترم! من می‌فهمم شما چی میگی، ولی من میگم نتایجت کو، نمودارت کو، آمارت کو…»

یارو دیگه رفت که خودشو جر بده که دیدم استادم از اون ته دست بلند کرده! به مجری گفتم ظاهرا اون آقا می‌خواد یه چیزی بگه! میکروفون رو دادن به استاد ما و دوباره همون جر و بحث بین استادم و جناب پروفسور یه پنج دقیقه‌ای ادامه پیدا کرد! بگذریم ولی اون روز تموم شد و فرداش سر میز ناهار جناب پروفسور تشریف آورد نشست کنار ما و با جمله Good Luck with your work سر صحبت رو باز کرد و گفت که چون از کارت خوشم اومد باهات بحث کردم و اصلا تو دنیای علم کار خوب باعث انتقاد بیشتر میشه و اراجیفی از این دست!

ولی بعد از اون روز (که واقعا یکی از مهمترین تجربه‌های زندگیم بود) تا همین چند ساعت پیش که رسیدیم پرنس‌جورج، فقط عشق و حال مطلق بود! شب بعدش دور میز شام با چند تا دانشجوی خیلی باحال از اقصی نقاط جهان (آمریکا، مکزیک، آرژانتین، هنگ‌کنگ و چین) سرگرم بگو بخند شدیم و شب هم رفتیم بار. جلوی بار یه پسر داغون بهمون گیر داد که شما از کجا اومدین و چیکارا میکنین و این رفیق آمریکاییمونم زرت گفت ما Scientist هستیم! دیگه پسره ولمون نکرد و داد زد به رفیقش که فروشنده‌ی توی بار بود که این جماعت scientist هستن و حسابی بهشون برس! ما هم که همه‌مون از یه فشار ذهنی خیلی شدید خلاص شده بودیم چنان گندی زدیم به بار که بعد از چند ساعت یه خانوم محترم اومد سمتمون و اول با لبخند پرسید که شما scientist هستین؟ ما هم با افتخار گفتیم آره! ایشون هم خیلی ریلکس پرسید:‌«پس چرا اینقدر بی‌شعورین؟!» و بعد راهشو کشید رفت!

در مجموع یه چیزی رو هم که قبلا خیلی شنیده بودم کاملا توی این سفر مشاهده کردم اونم این بود که میگن اگه می‌خوای کسی رو بشناسی باید باهاش بری مسافرت. خیلی بیشتر از قبل با استادم و خانومش حال می‌کنم و به ویژه‌ از اینکه با این دو تا میشه راحت راحت راجع به همه چی حرف زد واقعا خوشحالم. کلا از آدمایی که لازم نیست جلوشون چیزی رو مخفی کنی خوشم میاد.

ماجراهای باحال زیادی اتفاق افتاد توی همین سه‌چهار روز مسافرت ولی خوب برای نوشتن همه‌شون خیلی خسته‌ام دیگه… برم بخوابم!


پی‌نوشت: اون دوستی که اخیرن زیر پست «بار دیگر؛ مردانه‌ها» کامنت شماره یازده رو گذاشته و اینقدر ناشناس(!) بوده که کاملا تابلوئه، فقط اگه برای من توضیح بده که از کجای اون پست صدای «فریاد درد» شنیده خیلی خوشحال می‌شم. دوم اینکه جواب اون کامنت تو همینه که حتی جرات نکردی اسمتو زیرش بنویسی، کدوم آدمی برای حرفت تره خُرد می‌کنه وقتی حتی اعتماد به نفس اینو نداری که بگی اون حرف مال توئه. به بقیه‌ش جوابی نمی‌دم (هرچند هیچ قسمتیش رو واقعا قبول ندارم) فقط به احترام اینکه فکر می‌کنم حسن نیت عامل نوشتنش بوده.

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.6/5 (7 votes cast)
VN:F [1.9.17_1161]
Rating: +1 (from 3 votes)

{

چند پرسی ز چه لب بسته‌ام از گفت و شنود
راز دل چون نتوان گفت ز گفتار چه سود…

دیگر نه «درد دل» می‌ماند، نه «دردسر»… دل‌درد و سردرد اما، خدا را شکر هنوز هست.

نتیجه را باختم، اخلاق را هم…


…پی‌نوشت: دلم برای علی کریمی می‌سوزد. تیم که ‌ر‌ید‌ه‌ باشد، «ستاره» هرچه بدود فقط خودش را خسته‌تر می‌کند

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 1.0/5 (1 vote cast)
VN:F [1.9.17_1161]
Rating: +2 (from 2 votes)

بار دیگر؛ مردانه‌ها…

یه وقتایی با خودم فکر می‌کنم که این سبک زندگی آدمایی مثل من که هیچ تعریفی از «زمان حال» ندارن چقدر مزخرفه. کلا یادمه از بچگیم همینجوری مزخرف بودم. اون اوایل فقط «آینده» برام معنی داشت معنیش هم فقط نگرانی و دلهره بود. کم‌کم که بزرگ‌تر شدم طبیعتا یه گذشته‌ای هم داشتم که اونم معمولا افسوس و پشیمونی بود (و هست). با خودم که روراست می‌شم می‌بینم بیست و چهار ساله از کل زندگی فقط نگرانی و پشیمونی رو تجربه کردم.

بچه که بودم بابابزرگم خاطرات زندگی‌شو برام تعریف می‌کرد. اینکه چطور وقتی خودش بچه بود به خاطر فرار از قحطی، پای پیاده از روستاهای حوالی سبزوار راه افتاده بود اومد سمت گرگان، دنبال یه آینده‌ی بهتر، با کارگری و بدبختی توی «غربت» زندگی‌شو ساخته بود و حتی یادمه که آخرین روزهای عمرش بعد از یکی دو تا سکته و از دست دادن یکی از چشم‌هاش، وقتی که با عصا هم نهایتا هفت هشت قدم می‌تونست راه بره، به زور خودشو می‌رسوند وسط باغچه‌ی حیاطش و چون نمی‌تونست روی پاهاش بایسته، می‌نشست روی زمین و با دست‌های ضعیفش یه تیکه چوب برمی‌داشت و با خاک باغچه ور می‌رفت، چی بگم؛ خیال می‌کرد داره خاک باغچه رو بیل می‌زنه. همون دو تا اتاق گوشه‌ی حیاط و ده دوازده تا درخت پرتقال تمام زندگیش بود، حاصل یه عمر کارگری… چقدر به ما کلید می‌کرد که درخت‌ها رو واسش آب بدیم چون خودش «نمی‌تونست»ٰ، چقدر تو عالم بچگی ازش بدمون می‌اومد وقتی شب چهارشنبه‌سوری یه جرقه‌ی کوچولو از آتیشمون می‌رفت طرف درخت‌هاش و اونم شروع می‌کرد به سر و صدا کردن…

بچه بودم که مُرد. نمی‌دونم چقدر قبل از فوتش، ولی آخرین جمله‌ای که ازش یادمه این بود: «من پدربزرگ خوبی نبودم…». انگار اونم داش یه جورایی «افسوس» می‌خورد…

بابام مثل خودم ته‌تغاری بود. خوبی ته‌تغاری بودن اینه که میتونی ببینی و عبرت بگیری. شانس اینو داری که بفهمی که یه وقتایی «باید زد بیرون». پدرم می‌گفت که بابابزرگ همیشه بهش می‌گفته بی‌خود خودتو علاف درس خوندن نکن؛ بچه‌ی کارگر، کارگر میشه… بابام کارگر نشد، هرچند کودکی و نوجوونیش رو با زحمت توی اون خونه‌ی کارگری کار کرد، اما درس خوند، خودشو از اون روستا به تهران رسوند، دانشگاه رفت، دوره‌ی نظامی دید، و کارمند دولت شد (که اون روزها کارمند دولت بودن خیلی کلاس داشت).

فکر می‌کنم اون روزی که پدربزرگم پای پیاده «زد بیرون»، داشت با غرور به این فکر می‌کرد که اگه خودشو برسونه به فلان جا، خیلی چیزا درست میشه و هرچند شاید عمر خودش فقط صرف جمع و جور کردن زندگی بشه و وقتی برای لذت بردن ازشون نداشته باشه، اما دست کم بچه‌اش در آینده راحته… بچه‌ای که بعدها اون راحتی رو احساس نکرد و دوباره زد بیرون، سختی کشید و شاید اون لحظه‌ای که از روستا به تهران رسید و سردر دانشگاه رو دید، مغرورانه به این فکر کرد که «هرچند خودش مجبوره تمام زندگیش رو صرف ساختن و جمع و جور کردن بکنه، ولی حداقل بچه‌هاش راحت خواهند بود»، و شاید بلافاصله اشک‌هاش رو پاک کرد، نمی‌دونم. بچه‌هایی که اون راحتی رو احساس نکردن و «زدن بیرون»، و شاید اون لحظه‌ای که داشتن اون‌ور دنیا توی کانادا فرود میومدن،… بگذریم…

پدربزرگم از گرسنگی فرار کرد، و خونواده‌اش هیچ وقت احساس گرسنگی نکرد. پدرم از بی‌سوادی فرار کرد، و خونواده‌ای ساخت که از لحاظ تحصیلات حداقل بین بستگان خودش سرآمد بود. من هم، …. بگذریم…

نمی‌دونم فرداهای دور آیا به بچه‌ای که حتی نمی‌تونم تصور بکنم که چرا احساس راحتی نمی‌کنه، چی می‌گم. نمی‌دونم آیا باید بهش گفت که اگه با شکم گرسنه نمی‌خوابه، اگه با سواد بودن براش یه آرزوی دست‌نیافتنی نیست، اگه شب‌ها یه جایی که هیچ کس ازش خبر نداره با بغض تا صبح بیدار نمی‌مونه، باید سپاس‌گزار باشه، اول برای خدا و بعد برای سه نسلی که شاید اگه هر کدومشون فقط یه کم تنبلی می‌کردن، حالا وضعیت کاملن متفاوت می‌بود.

فقط دلم می‌خواد آخرین جمله‌ی زندگی من، پر از اندوه نباشه…

****************

از نوشته‌هایی که همینجوری میان تو ذهنم و خودشون مسیرشونو بهتر از من تشخیص می‌دن خیلی خوشم میاد. الان که پاراگراف اول این نوشته رو نگاه کردم یادم اومد که هدفم این بود که چیز دیگه‌ای بنویسم و در واقع همون پاراگراف رو بسط بدم، ولی خود به خود رفت یه سمت دیگه. خوشحالم!

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.1/5 (7 votes cast)
VN:F [1.9.17_1161]
Rating: +7 (from 9 votes)