Wordpress Themes

دلگیر

امروز از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت و گفتم که یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم، دیدن چراغ روشن نیما توی مسنجر هم مزید بر علت شد که لپتاپ و دفتر و کار و زندگی رو بندازم کنار و بعد از حدود یک سال و نیم زور بزنم یه چیزی تراوش کنم و «مناظرات» رو با نیما از سر بگیرم. وای که چقدر سخت بود بدون هیچ سوژه‌ی خاصی شر و ور تراوش کردن. اینجاس که می‌فهمم مولانا چی میگه: «گر ننوشتم سخنی بعد از این … هست از آن رو که نگاریم نیست».

واقعا نوشتن، سرودن، یا هر طور تراوش کردنی، یه انگیزه‌ای می‌خواد که یه سرش درون آدمه و یه سرش بیرون. وقتی اون انگیزه هست، همه چی خودش میزنه بیرون و حتی گاهی باید زور بزنی جلوشو بگیری؛ ولی وقتی که نیست باید زور بزنی تا همون یه ذره آت و آشغالی که تو اعماق تهت مونده رو بریزی بیرون. به قول صائب:‌ «غنچه را باد صبا از پوست می‌آرد برون … بی نسیم شوق، پیراهن دریدن مشکل است».

انگار دوباره ادبیاتم عود کرده! امیدوارم نزنه به جای دیگه‌م…

این اواخر زیاد پیش اومده که بهم میگن تو خیلی عوض شدی. دوستا، همکلاسی‌ها، فامیل.یه جورایی منظورشون هم بیشتر اینه که تو خیلی عوضی شدی! منم چی بگم خب. یه صبحی توی ایران نشستم توی هواپیما و نصف شب توی کانادا پیاده شدم، توی بیست و چهار ساعت چنان تغییری توی زندگیم پیش اومد که فقط یک سال گرم بودم و حالیم نبود. به خدا! دقیقا یک سال گرم بودم و حالیم نشد. فقط دلم می‌خواس اون دوستایی که صبح هر وقت عشق می‌کنن بیدار میشن و شاید میرن سمت دانشگاهی یا سر یه کاری، ظهر برمی‌گردن خونه‌ای که قبلا بقیه تر و تمیزش کردن و غذای داغ Made in khoone می‌خورن و غروب هم با رفیقاشون میرن یه چرخی می‌زنن و شب دوباره چند نفر منتظرن که اون بیاد و شام رو با هم بزنن و بعدم اگه نه مثل من دو ماه متوالی، که فقط دو روز مریض شن و بیفتن توی رخت‌خواب یکی هست که در اتاقشون رو باز کنه و بگه عزیزم چه مرگته، بفهمن که اگه یه شبه همه‌ی اینا سر و ته بشه و مجبور بشن سه جا کار کنن تا خرجشون در بیاد و شاید هفته‌ای یه بار وقت براشون پیش بیاد که ناهار یه چیز به درد بخور کوفت کنن و زمان کار کردن روی تز ارشدشون توی اتوبوس مسیر دانشگاه باشه و دو ماه کامل با یه مریضی مزخرف شیفت شب رو توی منفی بیست و پنج درجه تا صبح کار کنن، و بعدشم منتظر این باشن که ده دقیقه اون درد لامصب آروم بشه تا زنگ بزنن به خونه و بتونن با صدای نرمال بگن «همه چی خوبه، منم خوبم»، بفهمن که خب «عوض شدن» هم خیلی جنایت نیست.

هرچند، این چیزا رو وقتی می‌نویسی سنگین‌تر از اون چیزی که هست به نظر میاد، وقتی توش هستی سخت که نیست هیچی، حال هم میده؛ بازم به قول صائب: «با کمال احتیاج از خلق استغنا خوش است … با دهان خشک مردن بر لب دریا خوش است»، اما وقتی همه چی دور و برت عوض میشه خب تو هم عوض می‌شی دیگه.

بگذریم؛ فقط یه کم دلم گرفته بود. ظهر کلی وقت رو پروندم که به قول نیما یه شعر به رزومم اضافه کنم(!)، امشب هم یه خورده وقت گذاشتم واسه درد دل با خودم، چرا که نه. به قول اون شاعر کتابای دوره ابتدایی: «دلم گرفته، از این و از آن…» آره، به همین سادگی، به همین بچگانگی… دلم گرفته، اونقدر که دیگه کشیدن سیفون هم جواب نمیده…

دل تنگ و دست تنگ و جهان تنگ و کار تنگ
از چارسو گرفته مرا روزگار تنگ…

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 5.0/5 (1 vote cast)
VN:F [1.9.17_1161]
Rating: +1 (from 1 vote)

سگ ‌کشی

هوا هنوز سرده. درست مثل خودم؛ سرد سرد. کار، کار، کار، اگه وقتی بشه دوزار درس و بعدشم جنازه‌ای که میرسه خونه و تازه باید فکر شام درست کردن و ظرف شستن و خونه داری باشه. مدتیه وقتی واسه کار کردن روی تز ارشدم ندارم، فقط وقتایی که پشت فرمون ماشین از این کارم میرم دنبال اون کار، سعی می‌کنم بهش فکر کنم!

دلم می‌خواس میتونستم یکی دو هفته‌ای بیام ایران؛ بسوزه پدر بی پولی. بی خیال.

چند هفته پیش رفتم ونکوور دیدن خواهرم، یه هفته غذای خواهرونه خوردم و کلی حال داد. البته ونکوور دیگه واسه خودش شده یه پا ایران، از آفتابه تا کله‌پاچه توش گیر میاد. راستی چقدر دلم برای اون کله‌پزی خیابون ملک اراک تنگ شده، پاتوق دو تا ترم آخرم.

از همه این حرفا گذشته نمیدونم اون ایران خراب‌شده چی داشت که من تا وقتی اونجا بودم مثل بنز می‌نوشتم و بلاگ آپ می‌کردم. از وقتی اومدم اینور ریده شده توی این قضیه! همش دلم میخواد این وبلاگ بسته نشه، آخه اصلا هدف باز شدنش این بود که یه روزی، حالا هر وقت که باشه، یه مطلب خاصی که از اول توی ذهنم بود اینجا قرار بگیره و بعدش اگه خواستم ببندمش و اگه نخواستم بازم نبندم. ولی ظاهرا کار به اونجاها نمیکشه دیگه. شایدم باید همین جوری ولش کنم برم.

دیروز توی اخبار میگفت که یه بنده خدایی اینجا کار و کاسبی «سورتمه سگی» داشته و تقریبا ۱۵۰ تا سگ رو نگه میداشته. چند وقت پیش که دیده این تفریح دیگه مشتری نداره، بساطشو جمع کرده و مونده که با این همه سگ چی کار کنه، چجوری خرجشونو بده و این حرفا. بعدش کلی به خودش فشار آورده و آخرش به این نتیجه رسیده که قتل عامشون کنه! حالا به چه روشی نمیدونم، ولی ۱۵۰ تا سگ رو کشته و حالا جدای از این که دچار مشکل روحی شده به خاطر عذاب وجدان، کارش به دادگاه کشیده. غرض از بازخونی اخبار این بود که بگم بلاگ منم یه همچین وضعیتی داره. یه هاست پشتش هست که به جز این بلاگ ازش هیچ استفاده‌ی دیگه‌ای نمیکنم و دارم ماهی ۱۰ دلار بابتش پول میدم؛ از اون طرف این بلاگ هم دیگه حسش نیس! حالا میترسم اگه ببندمش و هاست رو کنسل کنم بعدش مثل اون یارو عذاب وجدان بگیرم! اگه نبندمش هم که مثل همین الان باید بیام توش یه قل‌دوقل بازی کنم.

یکی حداقل بیاد به ما بگه قبلا چی مینوشتیم!!

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 5.0/5 (2 votes cast)
VN:F [1.9.17_1161]
Rating: +1 (from 1 vote)