Wordpress Themes

پاییز

این روزا پرنس جورج واقعا زیباست. برای اولین باره که می‌بینم برگ‌ درختا میتونه صدتا رنگ مختلف داشته باشه. بیکاری ما هم اگه با خواب پر نشه، با قدم زدن و دوچرخه‌سواری و ولگردی کنار دریاچه‌ی پشت خونه و جنگل‌ها، و نگاه کردن سنجاب‌ها و بقیه‌ی جک و جونورها پر میشه. هیچ تصویری از گذشته‌ها توی ذهنم نیست،‌ دقیقا حس اینو دارم که مدتی که توی ایران زندگی کردم دوره‌ی طولانی یه «بیماری» بود و حالا بستری شدم تو یه جایی که همه چیز توش خوبه[۱]، و اگه چیزی هم باشه که اذیتم کنه همون چیزاییه که از ایران با خودم آوردم، یا بهتر بگم، چیزایی که باهام اومدن[۲].

زندگی اینجا تجربه‌ی سنگینیه. بین آدمایی که از وقتی به دنیا میان تا وقتی میمیرن هیچ وقت احساس نمی‌کنن که زندگی می‌تونه مزخرف هم باشه، می‌تونه اونقدر گُه باشه که آدم توی بیست سالگیش با تمام وجود احساس کنه که «بابا نخواستیم». هیچ وقت نیاز ندارن برای داشتن ابتدایی‌ترین لذت‌ها توی زندگیشون با همه چیز بجنگن، هیچ وقت مثل دیوونه‌ها گم نمیشن وسط اوهام خودشون که بالاخره خودشون رو، خونوادشون رو، پدر و مادرشون رو، عشقشون رو، فرهنگشون رو، کشورشون رو دوست دارن یا از همه‌شون یه جا متنفرن…‌

خیلی سخته که اینجا زندگی کنی و از خودت نپرسی که مگه ما چه مرگمون بود…

حس این بستری بودن اونقدر برام زنده و واقعیه که حتی حس می‌کنم تاثیر «مسکّن‌»‌های این زندگی آرومه که بعد از چند ماه اثر کرده و قدرت نوشتن رو ازم گرفته، قدرت خلق کردن و یا حتی لذت بردن از هرچیزی که قبلا لذتبخش بود. تنها چیزی که هرازگاهی فکرمو مشغول میکنه -به خصوص وقتی تلاش می‌کنم برای همین «نیمه‌مست» چیزی بنویسم و نمیتونم- همین سواله که آیا واقعا حدود هشت سال همیشه توی خلوت خودم در حال نوشتن بودم فقط به این دلیل که داشتم «درد» می‌کشیدم؟

بگذریم، هرچی بود از نسل ما که گذشت. ریده شد توش رفت پی کارش… گذشته از همه‌ی این حرفا؛ این وبلاگ رو ببندم بهتر نیس؟ حس می‌کنم محتواش واقعا شبیه حرفای بی ربط یه بیمار مسکن‌ خوردس…!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱٫ البته دوری «شما» که همیشه ملال بوده و هست، درست مثل نزدیکی‌تون.

۲٫ مثل همون پنجره لعنتی

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
VN:F [1.9.17_1161]
Rating: +2 (from 2 votes)