خسته و کوفته و پر از امید و ناامیدی توام، برگههای ترجمه شده رو برداشتم و گذاشتم توی کیفم.
- آقا فرشید کاری نداری؟ دارم میرم.
- نه داش بهروز، به سلامت. اینقدر هم نگران نباش! اگه شد که چه بهتر، اگه نشد هم مهم نیست؛ همین جا عشق کن!
خستهتر از اون بودم که براش توضیح بدم «عشق»، «کردنی» نیست…
ارسال شده در مورخ ۱۲ آبان ۸۸ توسط Behrooz | موضوعات: روزمره | نظرات: ۲۳ نظر
این روزا به شدت درگیر طی مراحل اداری و سازمانی لازم برای گرفتن معافیت تحصیلی واسه اعزام به خارج هستم. تقریبا همه جور مشکل سر راهم به وجود امده تا اینجا.
حالا بگذریم؛ امروز نیما جمالی خودمون بعد از مدتها از تبریز اومده بود تهران. مثل همیشه رفتیم جلوی همون مسجد «کذایی» و بعدش هم یه ذره گلگشت! لابهلای همین ولگردیها رسیدیم به یه پارک؛ از این پارکها که کلی وسیلهی ورزشی و بدنسازی توش گذاشتن. آقا نیما هم که مدتیه به ناچار توی تبریز زندگی میکنه و ظاهرا اونجا همه چیز فرق داره و به خاطر پارسی زبون بودنش محل سگ بهش نمیذارن، با دیدن وسیلهی شکل زیر که حتما توی پارکها دیدید، کف کرد! با حالت التماس آمیزی گفت که توی تبریز چند بار توی پارکها این وسیله رو دیده ولی هر وقت پرسیده این به چه درد میخوره، بهش گفتن که هر وقت ترکی یاد گرفتی بیا بپرس! البته این توضیح رو اضافه کنم که عکس کاملا منطبق بر اون وسیله رو پیدا نکردم، ولی خب یه چیزی شبیه همین بود، با این تفاوت که ارتفاعش خیلی بیشتر بود و دایرههاش هم مثل این عکس مایل نبود، بلکه کاملا عمودی بود!!!

خلاصه منم حقیقش نمیدونستم دقیقا به چه درد میخوره، فقط ته ذهنم یه صحنهای بود از یه انیمیشن، که توش یه بچهی کوچولویی رفته بود روی دایرهی این وسیله، چهار دست و پاش رو محکم گذاشته بود روی پرههای این دایره و با این دایره به صورت عمودی میچرخید! خلاصه صاف و ساده همینی که میدونستم رو گذاشتم کف دستش و البته چند بار تاکید کردم که اون بچه خیلی کوچیک بود و احتمالا این کار با هیکل خرسگونهی شما امکانپذیر نیست! نیما هم کلید کرد که نه، این مال ورزش کتف هستش و باید بگیری هی به چپ و راست بچرخونی تا زورت زیاد بشه! منم دیدم انصافا حرف نیما منطقیتره ولی خوب از طرفی کمکم وسوسهی رقم زدن یه خاطرهی باحال بهم سیخ میزد که روی نظریهی خودم پافشاری کنم!
خلاصه این بندهخدا پذیرفت و چون خودشم معمولا خیلی میخاره، تصمیم گرفت حداقل یه دور بچرخه! دست راست رو گذاشت روی پرهی اول، دست چپ رو گذاشت روی پرهی دوم، پای راست رو گذاشت روی پرهی سوم، و اینجا بود که اون دو مثقال شعورش یه خورده تلاش کرد که منصرفش کنه، ولی خوب حریف نشد! خلاصه پای چپ رو هم با یه حرکت سریع روی پرهی چهارم گذاشت؛ اینجا بود که یه با توجه به وزن سنگین آقا نیما این دایره یه دفعه با سرعت زیاد شروع به چرخیدن کرد و دقیقا وقتی هنوز فقط ۱۸۰ درجه چرخیده بود، یعنی وقتی نیما سرش سمت زمین و [عذر میخوام] ماتحت مبارکش رو به خورشید قرار گرفته بود، ناخودآگاه ترسید و دایره رو ول کرد!!! دیگه خودتون میتونین پیشبینی کنین که چه بلایی سرش اومد! خیلی شرمنده که یه ذره بی ادب شدم ولی خوب واقعا بهترین توصیفی که میشه کرد اینه مثل ان پخش شد رو زمین!!! بنده خدا اگه دستاشو محکم نذاشته بود زمین، الان مغز بی خاصیتش ولو شده بود. ولی خب دست راستش به شدت ضربه خورد و ناجور درد گرفت جوری که تا یک ساعت همش میکردش تو دهنش تا آروم بشه!
خلاصه من هم که این صحنه رو دیدم، مجبور شدم بیشتر از قبل رو نظریهی خودم پافشاری کنم. اونم ما رو کشوند تو خیابونا تا یه پارک دیگه پیدا کنه که روی وسیلههاش نوشته باشه باید چجوری ازش استفاده کرد! بالاخره توی پارک فدک موفق شد نظر خودشو اثبات کنه و هرچند این کار در مورد درد دستش تاثیری نداشت، ولی خب حداقل دلش خنک شد! به خصوص وقتی که مجبور شدم در ازای باختن شرط براش بستنی بخرم!
خلاصه، کل اون صحنهی افتادنش چند ثانیه بیشتر طول نکشید، ولی خب هرچی بود باعث شد بعد از مدتها هفت هشت دقیقه از ته دل بخندم! الان که دارم این متن رو مینویسم، نیما احتمالا توی اتوبوس تهران-تبریزه و امیدوارم دستش حالاحالاها خوب نشه تا بفهمه با این شعور اندکش لیاقت ارشد خوندن نداره!!
* اگه میتونین برام دعا کنین…