Alienation
بر خلاف همیشه، توی این چند ماه اخیر، یعنی از اول تابستون تا همین الان تقریبا هیچ فرصتی برای تفریح یا انجام دادن کارهایی که دوست دارم نداشتم. برعکس همیشه که الاف میگشتم تا یه کاری پیش بیاد، الان همش بدو بدو میکنم و بازم عقبم. و بر خلاف همیشه اونقدر پر رو شدم که هیچ پیشنهاد کاری جدیدی رو رد نمیکنم.
روزا به اون اندازهای که از قبل مشخص کردم زبان میخونم و تست میزنم. اگه حال داشته باشیم با امیر جون شر و ورهای روزانهمونو به انگلیسی میگیم و از اونجا که دو تا دوست عزیز دیگهمون هم به زبان شیرین ترکی دُرفِشانی میکنن، نگرانم از اینکه انگلیسی رو یاد نگیرم و پارسی رو هم سوتش کنم.
بعدش در حالی که شبها تا جای ممکن بیدار میمونم و کارهایی که دیشب لیست شده رو انجام میدم و یکی یکی جلوشون تیک میزنم، با کلی احساس خوب «مفید بودن» مثل جنازه میافتم تو رخت و خواب دوباره از فردا روز از نو، روزی از نو.
وقتایی هم که قراره چهار قدم از خوابگاه دور بشیم، این mp3 توی گوشم انگلیسی ویز ویز میکنه. میگن تاثیر داره!
چند روز پیش به خاطر اینکه خیلی «کار» داشتم، تو یه مکالمهی تلفنی زدم به تیپ یه دوست خیلی عزیزی تا زودتر راشو بکشه و بره و منم به «کارم» برسم. و چون این روزا خیلی «کار» دارم هنوز «وقت» نکردم فکر کنم که رفتارم درست بوده یا نه، پس مطمئنا حالا حالاها «وقت» برای عذرخواهی ندارم.
دیروز بارون اومد… هوا خیلی شبیه هوای بیشتر وقتای گرگان بود. این هوا را رو خیلی دوست دارم؛ وقتی بارون تموم شده اما همه جا خیسه، خود هوا هم خیسه. معمولا این جور وقتا میرفتم توی خیابونا ول میگشتم و بیهدف فکر میکردم… همهی اون چیزایی که برام لذت بخش بودن رو توی همین فکرای بی هدف به دست آورده بودم. دیروز هم رفتم، اما با همون mp3 لامصب. وقتی وسطهای خیابون عباسآباد باتریش تموم شد؛ کلی خوشحال شدم، اما به روی خودم نیاوردم.
همه چیم بدجوری غاطی شده… توی هواشناسی که بودیم، امید میگفت: اگه الان نتونیم، بعدا هم نمیتونیم. منظورش جدا کردن زمان کار و درس از مسائل شخصی بود. اون موقع نتونستیم… اما الان خودمم نمیخوام که بتونم.
خیلی وقته هیچ چیزی برام جذاب نیست. خیلی وقته دیدن هیچ کسی خوشحالم نمیکنه، حتی از دیدن آدمایی که ازشون خوشم نمیاومد حس خاصی پیدا نمیکنم. خیلی وقته به قول بابام، «مثل گاو نخندیدم»! خیلی وقته با نیما مناظره نکردیم. خیلی وقته که آخر شب، موقع خوندن مثنوی معنوی خوابم نبرده.
بی حوصلهام… فقط آپ کردم، چون نیما و سارا گفته بودن. خوابم میاد…
