Wordpress Themes

یاد ایام…

 

ترم ۷ هم از چند روز دیگه شروع میشه. نه، اصلا هم زود نگذشت…

 

راضیم! شاید از کل زندگیم، فقط از همین سه سال راضیم. برای من دانشگاه، واقعا دانشگاه بود، یعنی ۳ سال فقط یاد گرفتم، توی سه سال هزار دفعه فهمیدم که دفعه‌ی قبلی اشتباه کرده بودم، و هزارتا تصمیم گرفتم و پنج دقیقه بعدش پشیمون شدم. ولی دانشگاه یعنی همین؛ برای ما، که کسی نبود تا خیلی چیزها رو یادمون بده، دانشگاه یعنی جایی که حداقل می‌شد با آزمایش و خطا «یاد گرفت»! برای من سه سال دانشگاه کلکسیون اشتباه‌های ریز و درشتی بود، که ای کاش خیلی زودتر از اینا تجربه‌شون می‌کردم.

 

من عاشق اراکم! شهری که برای من هیچ وقت کوچیک نبود.

من عاشق اون زیرزمینی هستم که توش با امید عرش رو سیر کردیم!

من عاشق سردشتم!  که همیشه می‌شد توش جایی برای تنهایی پیدا کرد.

من عاشق اتاق انجمنم! که توش هر کاری دلمون میخواس کردیم و به هیچ کس هم ربطی نداشت!

من عاشق فولادی‌ام! که مثل خودمون صاف و ساده؛ نه، اصلا مثل خودمون بچه بود!

من عاشق مهمانپذیر بچه‌های اتاق ۳۰۴ ام!

 

ترم ۷ از چند روز دیگه شروع میشه، ترمی که مثلا دیگه نباید زیاد سر و کله‌مون توی دانشکده پیدا بشه، ترمی که خیلی هم جزو دوران دانشگاه نیست.

 

… و من راضیم از زندگی…!

 

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 5.0/5 (1 vote cast)
VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 0 (from 0 votes)

کشکیات!

«… و نقل آورند که نیما ابن عباس را خود معشوقه‌ای بود، نیمه هم‌نام با مهرخی که ذکرش پیش از این رفت در یک هجا، این از اول و آن از آخر؛ چون مرا این خبر حاصل گشت، از ملامت و شماتت وی یاد آمد که چگونه – آن طور که خواندی – روی از من بگردانید و مرا عتاب بکرد. و این حال مصادف بود با عزیمت وی به «شاهی» که اینک قائم‌شهرش نامند. پس فرصت مغتنم شمردم و دست بر قلم ببردم و زبان به نظم سخن بسپردم:

از برم رفتی ولـی یادت به ما سر ‌می‌زنـد . . . دوری‌ات صد ضربه‌ام بر روح و پیکر می‌زند

ما گذشتیم از تو اما فکر آن بیچاره باش . . . رفتی و «…» به یادت باز پرپر می‌زند!

من فروافتادم از تحصیل علم و درس و مشق . . . لیکن آن بپریم ناکس روز و شب خر می‌زند!

بهر تادیبم دگر کـفگیر هم عاجز شــده! . . . مادر اینک ضربه‌ها را با سماور می‌زند!!!

… »

نه صبر کنید؛ این فقط یه trailer از باب دوم «شرح الهلاک، فی کرامات اهل الاراک» بود!

—————————————-

با درود دوباره خدمت همه‌ی دوست‌های باحال خودمون.

خدمت عزیزان عرض کنم که من دیشب حدود ساعت ۱۰ یکباره تصمیم به عزیمت به ولایت گرفتم و ساعت ۶ صبح امروز در گرگان با آقا یحیی – که توی پست قبل باهاشون آشنا شدید – حضور به هم رسوندم.

خلاصه اینکه اول خواستم یک قدردانی اساسی بکنم از همه‌ی دوستانی که زحمت کشیدن کامنت‌های بسیار زیبا برای نوشته‌ی قبلی گذاشتن و ما رو خوشحال کردن، و دوم اینکه عذرخواهی کنم از همه‌ی دوستانی که شاید منتظر ادامه‌ی داستان بودن! به هر حال هرچند مجوز تدوین این مجموعه به طور کلی لغو نشده، اما از مقامات بالا(!) محدودیت‌هایی برای ادامه‌ی این داستان در نظر گرفته شده و در عین حال، خطر بی‌جنبگی افراد سودجو هم قابل تامله!

علاوه بر این‌ها، دیشب خواب «عطار نیشابوری» خدا بیامرز رو دیدم که یه نسخه‌ از «تذکرة الاولیا» رو گرفته بود دستش، و ملتمسانه به من نگاه می‌کرد. شاید نگران این بود که با تکمیل «شرح الهلاک فی کرامات اهل الاراک»، دیگه آثارش به دست فراموشی سپرده بشه! منم که آخر مرام…

از این لحاظ لازم دیدم که فعلا طبق روال سابق، ادامه‌ی خاطرات رو بریزم تو خودم!! و فعلا به سیر و سلوک شخصی ادامه بدم و تنها به ذکر این نکته بسنده کنم که: خداوندا مرا آن ده که آن «به»!

بنابراین برای اینکه شما هم که زحمت کشیدین و تا اینجا تشریف آوردین دست خالی برنگردین، سرودی رو در اتاق کنترل براتون آماده کردیم که تقدیمتون می‌کنیم تا حوصله‌تون سر نره، فقط یه زحمت بکشین با آهنگ خودش بخونین:

آهویی دارم خوشگله فرار کرده ز دستم! . . . دوریش برایم مشکله کاشکی اونو می‌بستم!

ای خدا چی کار کنم؟ آهومو پیدا کنم! (۲ مرتبه!)

راستی یک نکته؛ امروز تقریبا سالگرد رفتن عارفه بود. یادش به خیر؛ آدم باحالی بود!

باز هم سپاس، باز هم عذرخواهی؛

در پناه اهورامزدا باشید.

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 5.0/5 (1 vote cast)
VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 0 (from 0 votes)

پیش درآمد

دوستان ظاهرا این کلمه‌ی «جنجالی» توی پست قبل کمی جنجال به پا کرده! حداقل در مورد پی.ام‌هایی کع بعضا بعضی‌ها برای ما میذارن! بنابراین قبل از هر چیز لازم دونستم توضیح بدم که اصلا اون واژه‌ی جنجالی یک مقدار زیاده‌روی بوده؛ ما فقط خواستیم کمی خاطره تعریف کنیم و کمی بگیم بخندیم. بعضی از دوستانی که جزو خاطرات ما بودن لطف کردن و این اجازه رو به ما دادن که طنزمون رو بنویسیم، بعضیاهم نه. به هر حال با اینکه احتمالا با نزدیکی به شروع ترم بعد و یک دوره‌ی پرکار، دیگه وقت چندانی برای نوشتن نیست، ولی خب اگه فرصتی شد به تراوشات ادامه میدیم. فعلا بریم ببینیم چی میشه…

شرح الهلاک، فی کرامات اهل الاراک!

باب اول: کلیات!

چه زیبا سرود آن اسوه‌ی عشق‌بازی، آن استاد سخن‌سازی، خواجه حافظ شیرازی، که:

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند . . . جــوانـان سعادتـمـنـد، پند پــیـر دانــا را

حال ای جوان سعادتمند! گوش دل بدین داستان بسپار و سهم خویش از پند بردار!

قصه چنین است که این بنده‌ی حقیر و این جوان روشن‌ضمیر، از بدو ورود به خراب‌آباد دانشگاه اراک از نهایت سادگی و غایت افتادگی، به مرداب عشق صاحب‌جمالی فرو غلطیده و جام‌ زهر عاشقی نوشیده و درد عشقی کشیده‌ام که مپرس. روزگار چنین می‌گذشت و این دل مجروح را مرحمی و این قلب مشروح را همدمی نبود که تا شرح درد اشتیاق از وی گوید و رنگ زرد افتراق از رخ شوید، تا اینکه:

سپیده دمی در شب کائنات . . . سیاهی نشینی چو آب حیات

از مجاورت بحر خزر برخاست؛ مرا بدید که در قعر ظلمت بشکسته و در کنج عزلت بنشسته‌ام. آن سلطان دنیا و دین، آن سیمرغ قاف یقین، آن تاج دین و دیانت، آن شمع زهد و هدایت، آن شاه بی همتایی و بی مثالی، نیما ابن عباس جمالی(!)، تاب نیاورد و مرا خطاب بکرد که ای دوست! گرسنه‌ای؟ گفتم نه. بفرمود تشنه‌ای؟ گفتم خیر. گفت از منزل رانده‌ای و در راه مانده؟ عرض کردم نچ! آهی سرد از عمق دل برکشید که از ظلمت چو قلب ظالمان و چهره‌ی زندانیان تاریک و مبهم بود، سر به زیر افکند با افسوسی گرم بگفت: «پس تو هم آره!» گفتم آری، اما تو را چگونه کشف این سر مکتوم میسر گشت؟ خنده‌ی مستانه‌ای بزد و فرمود: کسی را که نه نانش کم است و نه آبش، و نه آرام و راحت و خوابش، و نه لذت عهد شبابش، پس تنها چنین مرضیست که تواند وی را بدین روز افکند. و هم در حال، ابیاتی از اوحدی را شاهدی بر صدق گفتار خویش نمود:

پیداست حال مردم رند آنچنان که هست . . . خرم دلی که فاش کند هر نهان که هست

آشـفـتــه را گــواه نـبـاشــد بــه عاشقـی . . . رنگ رخش ز دور ببین و بدان که هست…

گفتمش آری چنین است، و چه گویم از آن مایه‌ی رشک اختران سپهر، آن مهرخ خورشید چهر، و آن سست عهد سرد مهر؛ آن پایه‌ی همیشه در چت(!)، آن مایه‌ی شادی و بهجت، که:

مه‌رخی شیرین‌تر از هر کس که ما دیدیم بود . . . نام، نتوان گفتن اما کنیه‌اش «بپریم» بود!

چه نقش بنگارم از معصومیت چشمان همچون آهو، و چه شکر گزارم از بابت خلقت «یاهو»!

باری ابن عباس چون علت ملال رفیق دیرین دریافت، لبخندی تلخ بزد و روی بتافت و چونان که ره در پیش می‌گرفت و دور می‌گشت، این غزل همی‌خواند:

از دیـار سـبـــز «گــرگــان» نـاگـهـان آمــــد پـدیــد . . . یک ابـر اسطـوره‌ی عـاشق در ایـن عـصـر جـدیـــد

نـام، بـهـروزش نـهادنــــد و از او حـیــــران شـدنـد . . . جـمـلگی مــردم که در کـوی و خـیابـانـش بـدیــد!

سال‌ها بـگـذشــت و ایـن بـهـروز ما مـردی بـشـد . . . لیــک، او دخــتی به فـضـل و حـد خـود هرگز ندید

عاقبت یک دختری بر زیـن قـلبش خوش نشسـت . . کان سرایش در کــرج، نزدیـک آن یارم «امیــد»!!!

رسم عاشق‌پیشگی در عـشق پرپر گشتن است . . پس برو ای «به»! بشو در راه آن عشقت شهـید!

و گویند که آن روز، هجده ربیع‌الاول یک هزار و چهارصد و بیست و هشت هجری قمری بود…

×××

امید بن محمود عالمی کرجی چنین روایت کند که اگر کسی این داستان بخواند و عبرت گیرد و لکن از گذاردن کامنتی دریغ ورزد، خدواند در دنیا وی را قرین محنت نماید و در روز محشر روی از وی بگرداند.

شرح الهلاک، فی کرامات اهل الاراک

به اهتمام بهروز بن یحیی

قرن بیست و یکم!

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.5/5 (2 votes cast)
VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 0 (from 0 votes)

هزار و یک سال

«… حاکم‌ها از اینکه شاعر‌ها برایشان شعر بگویند خیلی خوششان می‌آید. هرچه که شاعر توی شعرش از حاکم بیشتر تعریف دروغی کرده باشد، حاکم بیشتر به او پول می‌دهد. به این پول‌ها یا جواهرهایی که حاکم‌ها به شاعرها می‌دهند، می‌گویند:«صله»! وقتی که توی درس ادبیات مجبور شویم تاریخ زندگی شاعرهایی را بخوانیم که مرده‌اند و فراموش شده‌اند، می‌فهمیم که چقدر تعداد شاعرهایی که صله می‌گرفته‌اند زیاد است! و تازه از روی تعداد این‌ها می‌فهمیم که چقدر تعداد آدم‌هایی که دوست داشته‌اند دروغ بشوند زیاد است…» (۱)

بچه که بودم (البته ظاهرا هنوز هم هستم) فکر می‌کردم دلیل اینکه آدما خیلی دروغ می‌گن، اینه که برای راه افتادن کارشون به دروغ نیاز دارن. ولی الان مطمئنم که گناه‌کارتر از دروغ‌گو‌ها، اونایی هستن که دوست دارن دروغ بشنون.

شاید مشکل منم همین بود که هیچ وقت کسی درست حسابی بهم یاد نداد یه جوری دروغ بگم که تابلو نشه! واسه همین هیچ وقت هم کارم اونجوری که باید، راه نیفتاد! واسه همین هیچ وقت کسی باور نکرد…

بگذریم…

یک مقدار بازدید کننده‌های اینجا مثل وبلاگ قبلیم زیاد بشه، میخوام یه مقدار جنجالی کار کنم! البته اگه یه مجوز خاصی رو از یه نفری بتونم بگیرم…!

منتظر اطلاعیه‌های بعدی ما باشید!

———————————

۱٫ قسمتی از کتاب زیبای هزار و یک سال (نوشته‌ی شهریار مندنی‌پور)

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 5.0/5 (1 vote cast)
VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 0 (from 0 votes)

ظرفت رو خالی کن!

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت. نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ ایستاده‌ بود. مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی.

کاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست .

مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت. و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ که‌ باید.

مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود.

هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.

– سلام مسافر! در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم .

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نکردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!

درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست…

ای کاش منبعش یادم بود!

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 5.0/5 (2 votes cast)
VN:F [1.9.17_1161]
Rating: +1 (from 1 vote)