<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>نیمه‌مست</title>
	<atom:link href="http://www.dalvandi.ir/blog/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.dalvandi.ir/blog</link>
	<description>یک وب‌نامه‌ی (وبلاگِ) دیگر با وردپرس</description>
	<lastBuildDate>Sun, 06 May 2012 18:54:53 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>اینورا&#8230;!</title>
		<link>http://www.dalvandi.ir/blog/?p=315</link>
		<comments>http://www.dalvandi.ir/blog/?p=315#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 May 2012 18:52:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Behrooz</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.dalvandi.ir/blog/?p=315</guid>
		<description><![CDATA[این روزا درگیر نوشتن آخرین قسمت‌های این تز تموم‌نشدنی هستم و امیدوارم تا کمتر از یک ماه دیگه بتونم همه چی رو جمعش کنم. یکی دوتا پروژه‌ هم از محل کارم دارم که اونا رو هم باید توی همین یکی دو هفته تحویل بدم و خلاصه معمولن از کله‌ی صبح تا بوق شب(!) پشت لپتاپم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">این روزا درگیر نوشتن آخرین قسمت‌های این تز تموم‌نشدنی هستم و امیدوارم تا کمتر از یک ماه دیگه بتونم همه چی رو جمعش کنم. یکی دوتا پروژه‌ هم از محل کارم دارم که اونا رو هم باید توی همین یکی دو هفته تحویل بدم و خلاصه معمولن از کله‌ی صبح تا بوق شب(!) پشت لپتاپم و تق ‌تق‌ تق‌ تق&#8230; وسط این اوضاع، از چند هفته‌ پیش درگیر یه جور ریلیشین‌شیپ برنامه‌ریزی نشده هم شده‌م که اونم پردازش‌های مورد نیاز خودش رو می‌طلبه و البته چیز جالبیه واسه خودش. خلاصه اگه یه ساعتی هم این وسط وقت آزاد گیر بیاد، به طور اتوماتیک نصیب جی‌اف محترم میشه.</p>
<p style="text-align: justify;">خواستم فقط یه سر بزنم اینجا ببینم چه خبره! مواقعی که سرم اینطوری شلوغ میشه فکر می‌کنم بد نیست یه چیزی اینجا بذارم که ملت فقط بدونن من زنده‌ام، و اینکه سکوتم از رضایت نیست، از گشادیه!</p>
<p style="text-align: justify;">قول می‌دم اگه بتونم به موقع تزم رو دفاع کنم، تا چهل روز، روزی یه بار آپ کنم&#8230;</p>
<div name="googleone_share_1" style="position:relative;z-index:5;float: left; margin-left: 10px;"><g:plusone size="medium" count="1" href="http://www.dalvandi.ir/blog/?p=315"></g:plusone></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dalvandi.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=315</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>Needle</title>
		<link>http://www.dalvandi.ir/blog/?p=301</link>
		<comments>http://www.dalvandi.ir/blog/?p=301#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 06 Apr 2012 00:17:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Behrooz</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.dalvandi.ir/blog/?p=301</guid>
		<description><![CDATA[این کانادایی‌ها کلن فقط یه دونه غذای سنتی دارن به اسم «پوتین» که خیلی هم بهش افتخار می‌کنن. البته این که این غذا، غذای سنتی کاناداس، معنیش این نیست که تو بقیه‌ی کشورها دیگه گیر نمیاد. مثلن خود ما ایرانی‌ها هم اینو داریمش، فقط بهش می‌گیم سیب‌زمینی سرخ کرده! این غذای سنتی معروف تاریخی، دقیقن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">این کانادایی‌ها کلن فقط یه دونه غذای سنتی دارن به اسم «پوتین» که خیلی هم بهش افتخار می‌کنن. البته این که این غذا، غذای سنتی کاناداس، معنیش این نیست که تو بقیه‌ی کشورها دیگه گیر نمیاد. مثلن خود ما ایرانی‌ها هم اینو داریمش، فقط بهش می‌گیم سیب‌زمینی سرخ کرده! این غذای سنتی معروف تاریخی، دقیقن همون سیب‌زمینی سرخ کرده‌س که حالا یه خرده سس و آت و آشغال هم روش می‌ریزن و مثل خر هم کیف می‌کنن وقتی اسمشو میارن. دیروز یکی از شاگردهای امید یه پوتین از رستوران دانشگاه گرفته بود و یه مقدار به امید داده بود و با کلی شور و هیجان گفته بود که کسی که این غذا رو اختراع کرده احتمالن یه نابغه‌ی واقعی بوده!</p>
<p style="text-align: justify;">دو سال پیش هم وقتی مامان رضا اومده بود کانادا و یه مدت واسه هم‌خونه‌هاش غذا درست کرده بود و رفته بود، چند وقت بعدش همخونه‌هاش داشتن به ما می‌گفتن که یه غذای ایرانی هست که مامان رضا درست کرده بود خیلیییییییی خوشمزه بود؛ اون اسمش چیه؟! ما هم هی می‌گفتیم خوب کدوم غذا، اینا اسم غذا یادشون نمیومد. تنها نشونه‌ی دقیقی که از غذا داشتن این بود که خیلییییییی خوشمزه بود! بعد از کلی بالا پایین فهمیدیم دارن راجع به کشک بادمجون صحبت می‌کنن!</p>
<p style="text-align: justify;">کلن از نظر خورد و خوراک دلم به حال این ملت می‌سوزه. واقعن از نظر آشپزی ضعیفن. یکی از عمیق‌ترین لذت‌های زندگی که همانا خوردن غذاهای سمی و خوشمزه‌س رو هیچ وقت تجربه نمی‌کنن، البته توی شهرهایی مثل پرنس‌جورج که به غذاهای کشور‌های دیگه به اون صورت دسترسی ندارن. این میشه که فکر می‌کنن اون کسی که سیب‌زمینی سرخ‌کرده با سس فلان رو اختراع کرده احتمالن نابغه بوده.</p>
<p style="text-align: justify;">بعضی وقتا از این که اینا یه چیزایی رو خیلی بزرگ و پیچیده‌ش می‌کنن خنده‌م می‌گیره. مثلن این سفر اخیری که ایران بودم، سر یه مسئله‌ای، یه دکتر ایرانی همین‌طوری توی ایمیل بهم گفته بود که برو آمپول ب کمپلکس رو تا یک ماه، هفته‌ای یه بار تزریق کن. اون هفته‌ی آخر که ایران بودم خیلی ریلکس رفتم داروخونه و بدون هیچ نسخه‌ای آمپول‌ها رو دونه‌ای هشتصد تومن خریدم، بعد بردم درمانگاه روبرو و پونصد تومن دادم به خانوم منشی و ایشون خودش قضیه رو هندل کرد! به همین راحتی!</p>
<p style="text-align: justify;">سه تا آمپول دیگه رو آوردم کانادا و امروز تازه یادم افتاد که باید تزریقشون کنم. رفتم درمانگاه، و یه ساعتی طول کشید تا موفق شدم بالاخره آمپول دوم رو هم بزنم. خانوم پرستار کلید کرده بود که نسخه‌ش کجاس پس؟ الکی گفتم نسخه ایران جا مونده (اگه میگفتم بدون نسخه گرفتم مینداختنم بیرون!). گفت خوب آمپول رو که هیچ جا بدون نسخه نمی‌زنن. گفتم تو کشور ما می‌زنن آبجی! شما بزن با من! با کلی بحث و توضیح، آخر سر یه ورق آورد که من امضا کنم که این کار رو بنا به درخواست خود من انجام میده و همه چیش پای منه و فلان و بیسار. بعد هم یه ورق دیگه راجع به به دلایلی که بر مبنای اونا پزشک ایرانی این آمپول‌ها رو به من داده. منم یه مشت چرت و پرت از خودم درآوردم و تحویلش دادم. بعد از همه‌ی این بحثا، چشمش افتاد به سرنگی که من از ایران آورده بودم و با کلی حیرت گفت این چرا سوزنش اینقدر کلفته؟! گفتم تو کشور ما این چیزا معمولن کلفته! گفت من که با این سوزن نمی‌زنم! پا شد رفت کلی گشت یه سوزن جیگیلی کوچولو پیدا کرد و بعد گفت آستینت رو بزن بالا. گفتم تو کشور ما اینا رو جای دیگه‌مون می‌زنن ها! گفت من اونجا نمی‌زنم! بزن بالا! خلاصه زد عمه‌ی دست چپ ما رو به گاو داد یه جوری که همین الانم هنوز درد می‌کنه. بهش گفتم خو صاحاب مرده من این دستمو امروز واسه هزار تا کار لازم دارم، ولی باسنمو نه. می‌زدی اونجا چی می‌شد مثلن&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">کلن هر وقت سر و کارم به درمانگاه و دکتر و دارو میفته دلم برا ایران تنگ میشه. خدایی این چیزا تو ایران خیلی ریلکس بود! آدم خودش می‌تونست ابتکار عمل رو به دست بگیره. این دفعه بیام ایران حتمن از بابام در حالی که خودش داره یه آمپول رو توی باسن خودش تزریق می‌کنه فیلم می‌گیرم و میارم نشون این پرستار دوزاری‌های کانادایی می‌دم میگم یاد بگیرین خاک به سرا&#8230; نه نسخه داره نه هیچی. تازه پنی‌سیلین هم واست می‌زنه بدون تست!</p>
<p style="text-align: justify;">حرف آمپول شد، یاد یکی از شیرین ‌ترین خاطرات آمپول بازیم افتادم! آخرای ترم پنج توی اراک، بدجوری سرما خورده بودم. چرک و سرفه و درد و بدبختی. خلاصه بعد از چند روز که خوب نشدم رفتم دکتر و ایشون هم دو تا آمپول برام نوشت. زمستون مزخرفی بود. رفتم درمانگاه و آمپول‌ها رو دادم به خانومه و رفتم روی تخت خوابیدم و طبق عرف شلوار رو از یه سمت کمی دادم پایین و چون خیلی حالم بد بود و خسته بودم چشمامم بستم&#8230; بعد از چند لحظه حضور خانوم آمپول‌زن رو حس کردم که شلوار ملوار ما رو یه دفعه تا زانو کشید پایین و کله‌شو از در اتاق برد بیرون و بلند گفت: «بیا ببین!» من گفتم وات دِ فـا‌‌‌ک؟! بعدش فهمیدم که مخاطبش یه خانوم دیگه‌ای بود که قرار بود تازه آمپول زدن رو یاد بگیره و این وسط ماتحت ما نقش وسیله‌ی کمک آموزشی رو ایفا می‌کرده. خلاصه قرار شد اولی رو این بزنه دومی رو اون یکی! بالاخره استاد آمپول اولی رو زد و وقتی نوبت شاگرده شد که سوار شه، تلفن درمانگاه زنگ خورد و بنا به دلیلی هر دوشون از اتاق رفتن بیرون و درم نبستن. منم گفتم الان میان، دو دقیقه دیگه میان، یه نیم ساعتی گذشت و خبری نشد و ملت همینجوری از جلوی اتاق رد می‌شدن و منم جاتون خالی ک.و.ن لخت ولو بودم همونجا.</p>
<p style="text-align: justify;">بعد از نیم ساعت یه خانوم سومی تشریف آورد و کلی عذرخواهی کرد از بابت تاخیر و گفت که خودش اون یکی آمپول رو می‌زنه. بعد ازم پرسید که اولی رو سمت چپ زدن یا سمت راست؟ گفتم سمت چپ. گفت: خب! حالا که اونو زدن سمت چپ پس بذار دومی رو سمت راست بزنیم! تو دلم گفتم خدا رو شکر آمپول سومی در کار نیست، وگرنه طبق این منطق احتمالن می‌خواستی سومی رو بزنی وسط&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">در هر صورت باورش سخته ولی یکی از چیزایی که من به شدت دلم براش تنگ میشه همین قضیه‌ی آمپول و باسن و این ماجراهاس. کلن توی کانادا تا جای ممکن از آمپول زدن اجتناب می‌کنن. نمی‌دونم چرا. شما اگه یه روز خواستین بیاین کانادا، حتمن کلی آمپول توی ایران بزنین که بعدن عقده نشه واستون&#8230;</p>
<p> &#8212;</p>
<p style="text-align: justify; font-size: 8pt;">پی‌نوشت: چند روز پیش من و دوسه نفر دیگه رفتیم رو صفحه‌ی اول یه روزنامه. یه گزارش راجع به زندگی دانشجوهای خارجی توی کانادا بود و مصاحبه با چهار تا از خارجی‌ها از جمله من. مشروح مصاحبه رو می‌تونید توی <a href="http://www.princegeorgecitizen.com/article/20120402/PRINCEGEORGE0101/304029987/-1/princegeorge/it-39-s-a-small-world-after-all-at-unbc" target="_blank">این لینک </a>بخونید اگه حوصله داشتید.  آخرش یه کم ریــد‌‌‌م به سیستم پزشکیشون! روزنامه‌ش رو هم نگه داشتم توی کلکسیون افتخاراتم!</p>
<p style="font-size: 8pt;" dir="ltr"><a href="http://www.dalvandi.ir/blog/wp-content/uploads/2012/04/report.png"><img class="size-medium wp-image-307 aligncenter" title="report" src="http://www.dalvandi.ir/blog/wp-content/uploads/2012/04/report-235x300.png" alt="" width="235" height="300" /></a></p>
<div name="googleone_share_1" style="position:relative;z-index:5;float: left; margin-left: 10px;"><g:plusone size="medium" count="1" href="http://www.dalvandi.ir/blog/?p=301"></g:plusone></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dalvandi.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=301</wfw:commentRss>
		<slash:comments>20</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>Dots</title>
		<link>http://www.dalvandi.ir/blog/?p=291</link>
		<comments>http://www.dalvandi.ir/blog/?p=291#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Mar 2012 14:26:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Behrooz</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[فرهیخته بازی!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.dalvandi.ir/blog/?p=291</guid>
		<description><![CDATA[۱- روزای اولی که اومده بودم پرنس‌جورج، یه چیزی خیلی برام جلب توجه می‌کرد، اونم تعداد آدمایی بود که توی خیابون، خوابگاه، سر کلاس، یا توی پارتی با ویلچر رفت و آمد می‌کنن. یعنی کم‌کم داشتم احساس می‌کردم که ویلچر هم یکی وسایل نقلیه‌ی رسمیه و بعضی‌ها واسه کلاسش سوار میشن. اون اوایل خیلی ساده‌لوحانه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">۱- روزای اولی که اومده بودم پرنس‌جورج، یه چیزی خیلی برام جلب توجه می‌کرد، اونم تعداد آدمایی بود که توی خیابون، خوابگاه، سر کلاس، یا توی پارتی با ویلچر رفت و آمد می‌کنن. یعنی کم‌کم داشتم احساس می‌کردم که ویلچر هم یکی وسایل نقلیه‌ی رسمیه و بعضی‌ها واسه کلاسش سوار میشن. اون اوایل خیلی ساده‌لوحانه با خودم فکر می‌کردم که شاید این وایت‌ها از نظر ژنتیکی نقص خاصی دارن که تعداد آدم‌های فلج توشون خیلی بالاس. حتی توی اینترنت هم راجع به این قضیه تحقیق کردم! اما بعد از یه مدت فهمیدم که نه، دلیل اینکه توی ایران هیچ وقت این آدم‌ها به چشم نمیومدن، این نبود که تعدادشون کمتره. اونا فقط از جامعه «جدا» شده بودن، یا به واسطه‌ی احساس خودشون، یا به واسطه‌ی عدم درک جامعه از شرایطشون. جامعه‌ای که نه تنها اتوبوس‌هاش جایی برای قرار گرفتن ویلچری‌ها نداشت (که یعنی کـــون لق آدم‌هایی که فلان مشکل رو دارن)، بلکه مدارس افراد مشکل‌دارش هم از مدارس آدم‌های «معمولی»ش جدا بود، و ما دوازده سال روی میز و نیمکت‌هاش نشسته بودیم بدون اینکه اساسن بدونیم بچه‌های این شکلی هم بین هم‌سن و سال‌های ما وجود دارن. حالا اینجا، توی هر محیطی، همیشه آدم‌هایی با این مشکلات حضور فعال دارن و خیلی عادی‌تر و خوشحال‌تر از امثال من دارن به تمام جنبه‌های زندگیشون می‌رسن.</p>
<p style="text-align: justify;">۲- ترم اول دوره‌ی دانشجویی توی ایران، یه خانومی بین ما هیجده‌ساله‌ها بود که سی و خرده‌ای سال سن داشت و بعد از به دنیا اومدن بچه‌ش، کنکور قبول شده بود؛ روزانه، دولتی، و رشته‌ی مهندسی. زنی که احتمالن با وجود تمام مسئولیت‌های روزانه‌ی خونه‌داری و بچه‌داری، چنین کار بزرگی کرده بود. الان که یادم میاد بنده خدا مثل یه موجود فضایی بود بین ما. وقتی سر کلاس می‌نشستیم نگرش ما (و حتی استادها) بهش اونقدر متفاوت بود که انگار از یه کهکشان دیگه اومده بود. حالا تمام این تفاوت در واقع چی بود؟ شاید پونزده سال اختلاف سن. ما پسرا با بی‌شعوری تمام اسمش رو گذاشته بودیم مامان‌بزرگ. بنده‌خدا از یه جایی به بعد دیگه پیداش نشد و هیچ کدوم از ما هم از کسی نپرسیدیم که چی شد، چون اصلن عجیب نبود، چون آدمی «با این سن» جاش توی کلاس‌های دانشگاه نبود. وقتی اومدم کانادا، اون اوایل توی هر پارتی دانشجویی که می‌رفتم، ملت یه نگاه به چهره‌ی baby face من می‌کردن و می‌پرسیدن اینجا چیکار می‌کنی، می‌گفتم ارشد می‌خونم، کپ می‌کردن. می‌گفتن چه عجله‌ایه، منم به سبک ایرانی جواب میدادم که بابا باید توی همین سن پایین تا جایی که می‌خوای بری جلو دیگه، سن که بره بالا حسش هم میره. بعدها دیدم که دانشگاه پر از دانشجوهاییه که بالای پنجاه سال سن دارن و با کلی انرژی دارن درس میخونن.</p>
<p style="text-align: justify;">۳- اون اوایل زندگی توی خونه‌ی قبلی با رایان و تری، می‌دیدم که تری، یه دختر نهیف هیجده ساله که تازه داشت ماه‌های آخر دبیرستانش رو تموم می‌کرد، و شاید دختر ثروتمند‌ترین خونواده‌ی ساکن پرنس‌جورج بود و واسه‌ی تولدش ماشین صفر از پدر و مادرش کادو می‌گرفت، باز شنبه و یکشنبه رو به طور کامل می‌رفت توی یه فروشگاه و به عنوان فروشنده کار می‌کرد تا برای دانشگاه پس‌انداز کنه. این تناقض برای ذهن ایرانی من یه علامت سوال بزرگ بود، و جالب اینکه برای خودشون (و بقیه‌ی دوستای کانادایی) یه چیز کاملن طبیعی بود و جزئی از روتین‌های زندگی&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">۴- توی ایران که بودم، بر خلاف میل باطنیم دوستام رو در دو گروه دسته‌بندی کرده بودم! یه دسته‌ی مختلط و یه دسته‌ی تک‌جنسیتی! تمام تلاش‌ها برای میکس این دو دسته و یکی کردن برنامه‌های ولگردی و خوش‌گذرونی بی‌نتیجه موند. روی دسته‌ی دوم واقعن نمی‌شد کار خاصی انجام داد! یادمه دو سال و نیم پیش، برای گودپای پارتی خودم نتونستم تمام اونایی که دلم می‌خواست آخرین خوش‌گذرونی‌ رو باهاشون داشته باشم یه جا جمع کنم، چون اعضای دسته‌ی دوم احتمالن توی اون برنامه «راحت» نبودن. اینجا گاهی اوقات به خودم میام و می‌بینم که دایره‌ی دوستام جدای از تنوع نژادی، تنوع فکری جالبی هم داره و از آتئیست کامل تا مذهبی‌هایی که عمیقن اعتقاد دارن که فقط پیروان فلان فرقه‌ی مسیحیت میرن بهشت رو دربرمی‌گیره، و جالب اینکه تمام این آدم‌ها توی تمام برنامه‌ها، خیلی «راحت» کنار هم حضور دارن.</p>
<p style="text-align: justify;">۵- دوره‌ی دانشجویی توی ایران، واژه‌ی «استاد»، اساسن کت و شلوار رو برامون تداعی می‌کرد. به فوق لیسانس می‌گفتن «مقاطع بالا» و دکترا هم که یعنی ته پرستیژ و شخصیت. یادمه یه بار یه استاد جوونی که فقط یه ترم قرار بود معادلات درس بده، توی دانشگاه در حالی دیده شده بود که یه کیف کولی رو با هر دوتا بندش انداخته بود پشتش؛ یه بنده‌خدایی هم ازش عکس گرفته بود و شب توی آشپزخونه‌ی خوابگاه دوستان به صف شده بودن تا عکس «استادی که کیفشو با دوتا بند انداخته پشتش»(!)  ببینن و ترترتر بخندن!! اینجا توی پرنس‌جورج، یه استاد دانشگاه هست که همسرش هم ایرانیه و هر دو هم موسیقیدان، چند روز هفته میره سر کلاس درس می‌ده؛ آخر هفته هم شلوارک می‌پوشه، گیتارش رو برمیداره و میره توی یه کافه‌ی قدیمی و گیتار می‌زنه و آواز می‌خونه و گاهی دانشجوهای خودش هم اونجا همراهی می‌کنن، می‌رقصن و فردا دوباره همه‌ی اون آدم‌ها، سر کلاس دانشگاه دور هم جمع می‌شن و کارشونو ادامه میدن، بدون اینکه عکسی از کسی گرفته شده باشه.</p>
<p style="text-align: justify;">۶- امروز یکی از زیباترین صحنه‌های زندگیم رو دیدم. رفته‌ بودیم استادیوم دانشگاه و همینطور که منتظر مربی کلاس یوگا بودیم، داشتیم یه چرخی توی ورزشگاه‌های مختلفش می‌زدیم. توی سالن دوی ساختمون، یه خانوم بیست و چند ساله‌، نوزادش رو توی کالسکه گذاشته بود و همینطوری که خودش با سرعت توی پیست می‌دوید، کالسکه رو هم با خودش هل می‌داد و آیپادش هم به گوشش بود و حالی می‌کرد! یه لحظه واقعن کیف کردم. نمی‌تونستم چشم ازش بردارم. چشمام همزمان باهاش دور پیست دور می‌زد. هم به بچه‌‌ی توی کالسکه حسودیم شد، هم به مادرش. حس می‌کردم فردا روزی اگر اون بچه بزرگ بشه و خوشی بزنه زیر دلش و بخواد بره یه گوشه‌ی دیگه از دنیا دنبال سرنوشتش بگرده، نیازی نیست احساس عذاب وجدان کنه که چرا خونوادش رو «ول کرده» و رفته و اون مادر هم تمام زندگیش رو نمی‌ذاره زمین که به خاطر یکی از طبیعی‌ترین اتفاق‌های زندگی زانوی غم بغل بگیره؛ چون بچه برای اون «همه چیز» زندگی نیست، چیزی رو «فدای» اون بچه نمی‌کنه و تفریح و عشق و حالش با دوران قبل از بچه‌دار شدنش تفاوت خاصی نداره. بیست سال دیگه، اون بچه براش تنها محصول باقی مونده از یه جوونی از دست رفته و یه عمر خونه‌نشینی‌ و حسرت خوردن‌ به آزادی دختر‌های مجرد توی مهمونی نیست و بنابراین، رفتن و نبودن اون بچه هم براش نمیشه آخر دنیا.</p>
<p style="text-align: center;">**************</p>
<p style="text-align: justify;">این لیست مینی‌خاطره‌ها رو می‌تونستم تا سه برابر ادامه بدم. با اینکه احتمالن خیلی بی‌ربط به هم به نظر می‌رسن اما برای من همه‌شون یه محور مشترک دارن: پارامتر‌هایی هست که خیلی از مردم دنیا یاد گرفتن که به عنوان مسائل طبیعی زندگی بشناسنشون؛ مثل بیماری، میزان ثروت، اعتقادات مذهبی، شغل، تحصیلات و موقعیت اجتماعی، مجرد یا متاهل بودن، بچه داشتن یا نداشتن، و &#8230; خیلی از آدم‌ها توی این دنیا یاد گرفتن که هی توی این پارامترها فوت نکنن و بادشون نکنن تا تمام زندگیشون رو پر کنه، که اگه یه روز زد و ترکید، زندگیشون یه دفعه از همه چی خالی باشه. این طور آدم‌ها، روتین‌های زندگیشون رو هیچ وقت از دست نمیدن و واسه همین همیشه از یه میزان آرامش قابل قبولی برخوردارن. فارغ از تمام پارامتر‌هایی که تعریفشون می‌کنه، بلند می‌خندن، بازی می‌کنن، شلوارک می‌پوشن، گیتار می‌زنن، چیزهای جدید رو امتحان می‌کنن، پارتی می‌گیرن، کار می‌کنن، درس می‌خونن و خلاصه زندگی همیشه براشون جریان داره و بودنشون شرایط زندگی بقیه رو هم بهتر می‌کنه.</p>
<p style="text-align: justify;">فکر می‌کنم یکی از ناجوانمردانه‌ترین چیزایی که جامعه‌ی ما کرد توی پاچه‌مون، همین بود که اینو به ما یاد نداد. چه بسا دقیقن برعکس این رو به خوردمون داد. ما توی فرهنگمون یاد گرفته بودیم که بر مبنای هرکدوم از این پارامترها یه سری آدم، یا یه سری رفتارها (همون روتین‌ها) رو باید گذاشت کنار. وقتی می‌بینم که ما توی فرایند بزرگ شدنمون توی اون جامعه، چطور بر مبنای صد تا پارامتر مثل موقعیت خانوادگی‌مون، سن و سال، طرز فکر و اعتقاداتمون، طبقه‌ی اقتصادی‌مون، وضعیت تاهل و تجردمون و امثال اینها، از خیلی چیزا و خیلی آدم‌ها جدا شدیم، واقعن هنگ می‌کنم. تا چند وقت پیش، مثل خیلی از هم‌سن و سال‌هام فکر می‌کردم که جداسازی دختر و پسر توی جامعه‌ی ما خیلی به ما ضربه زد، این روزا دارم حس می‌کنم که این مقوله‌ی «جداسازی» ابعاد خیلی خشن‌تری هم داشته؛ اما ما به همین کم‌اهمیت‌ترین موردش فکر می‌کنیم فقط&#8230; من به شخصه هنوز تو کف پرونده‌ی اون استادی‌ام که کیفشو با دوتا بند انداخته بود پشتش&#8230;!</p>
<div name="googleone_share_1" style="position:relative;z-index:5;float: left; margin-left: 10px;"><g:plusone size="medium" count="1" href="http://www.dalvandi.ir/blog/?p=291"></g:plusone></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dalvandi.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=291</wfw:commentRss>
		<slash:comments>23</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>&#8230;۳</title>
		<link>http://www.dalvandi.ir/blog/?p=278</link>
		<comments>http://www.dalvandi.ir/blog/?p=278#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 18 Mar 2012 03:39:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Behrooz</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.dalvandi.ir/blog/?p=278</guid>
		<description><![CDATA[زین بیابان گذری نیست سواران را، لیک دل ما خوش به فریبی‌ست، غبارا تو بمان&#8230; این سومین نوروزیه که اینجا، توی کانادا هستم. نوروز اول، دو سال و خرده‌ای پیش، فقط چند ماه از مهاجرتم گذشته بود. هنوز همه‌ی چیزهای خوب و بد ایران برام کاملن زنده بود. هیچ چیزی هنوز «خاطره‌» نشده بود. یه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="color: #999999;"><em>زین بیابان گذری نیست سواران را، لیک</em></span><br />
<span style="color: #999999;"> <em>دل ما خوش به فریبی‌ست، غبارا تو بمان&#8230;</em></span></p>
<p style="text-align: justify;">این سومین نوروزیه که اینجا، توی کانادا هستم. نوروز اول، دو سال و خرده‌ای پیش، فقط چند ماه از مهاجرتم گذشته بود. هنوز همه‌ی چیزهای خوب و بد ایران برام کاملن زنده بود. هیچ چیزی هنوز «خاطره‌» نشده بود. یه دنیای کشف نشده‌ جلوم بود که کمِ کم، میذاشت امیدوارانه راجع به ناامیدی‌ها فکر کرد و نوشت. شاید، شاید بهترین چند ماه زندگیم بود.</p>
<p style="text-align: justify;">نوروز دوم سایه‌روشنی بود از خاطره‌ها. از خاطره‌هایی که دوستشون نداشتم. سایه‌روشنی از نوروزهایی که یکی یکی با خاطره‌های نه چندان خوب گذشتن؛ و شاید صلاح همین بود، که «نوروز» هم مثل خیلی چیز‌های دیگه، هیچ وقت برای من «اتفاق» نیفته؛ تا شاید با نیومدنش، برای همیشه مثل معشوقی که تا همیشه در فکرت هست و هیج وقت نیست، زیبا و معصوم توی ذهنم باقی بمونه. نوروز دوم اما، هنوز میشد به آهنگی که توش ایران ایران می‌کنه گوش داد و به قول اینا Home sick شد.</p>
<p style="text-align: justify;">حالا نوروز سومه، نه دنیای کشف‌نشده‌ای هست برای رفتن رو به جلو، نه خبری از گذشته‌ها. زمان اونقدر در حال گیر کرده که حالمو به هم می‌زنه. یادمه از بچگیم همیشه قبل از عید سبزه می‌کاشتم. یعنی کلن جدای از خونواده من همیشه یه سبزه‌ی کوچولو برای خودم داشتم. عشق می‌کردم با سبزه. حتی تا همین پارسال. سبزه‌های منم همیشه بهترین بود. حتی این دو سال که توی کانادا، عدس‌هایی که تغییرات ژنتیکی توشون داده شده رو می‌کاشتم. عدس‌هایی که انگار اساسن امکان جوونه زدن نداشتن، ولی من می‌کاشتم و درمیومدن! چون منتظرشون بودم. امسال وقتی پونزده روز قبل از نوروز برگشتم کانادا، اصلن حواسم نبود به این چیزا. فقط چون دیدم امید داره سبزه می‌کاره، با بی‌میلی یه مشت عدس رو ریختم تو دوتا ظرف و یه روز در میون هم حتی یادم نمیاد که بهشون آب بدم. دو هفته‌ای گذشته و ای، هفت هشت تا دونه علف یکی دو سانتی اومده بالا. طبیعت شعورش خیلی بالاس، میدونن که امسال کسی منتظرشون نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">کلن توی زندگی یه کارایی هست که آدم می‌کنه چون فقط مدت‌ها با عشق انجام می‌داده؛ واسه همین حیفش میاد کنار بذارشون؛ با این امید پوچ که شاید روزی دوباره معنا پیدا کنن، شاید بالاخره «اتفاق» بیفتن. مثل همین سبزه‌ی نوروز کاشتن، مثل همین نوشتن یه پست نوروزی توی نیمه‌مست. مثل صبح دراومدن از رخت خواب و رفتن دنبال «کار و زندگی»&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">&#8212;&#8212;</p>
<p style="font-size: 8pt; text-align: justify;"><em>پی‌نوشت: <a href="http://www.dalvandi.ir/blog/?p=46" target="_blank">نوروز اول</a>، <a href="http://www.dalvandi.ir/blog/?p=58" target="_blank">نوروز دوم</a>&#8230;</em><br />
<em></em></p>
<div name="googleone_share_1" style="position:relative;z-index:5;float: left; margin-left: 10px;"><g:plusone size="medium" count="1" href="http://www.dalvandi.ir/blog/?p=278"></g:plusone></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dalvandi.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=278</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برگشت‌نامه</title>
		<link>http://www.dalvandi.ir/blog/?p=244</link>
		<comments>http://www.dalvandi.ir/blog/?p=244#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 07 Mar 2012 13:27:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Behrooz</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[فرهیخته بازی!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.dalvandi.ir/blog/?p=244</guid>
		<description><![CDATA[الان که دارم می‌نویسم از سر عشق و شور نوشتن نیست. از سر اینه که کار دیگه‌ای نمی‌تونم بکنم. امروز غروب رسیدم کانادا و الان نصف شبه، منم خونه‌ی خواهرمم و فردا دوباره یه سفر زمینی مزخرف دارم تا اینکه بالاخره برسم خونه‌ی خودم. خواهرم هم مدتیه که توی یه سوئیت زندگی می‌کنه و اتاق [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">الان که دارم می‌نویسم از سر عشق و شور نوشتن نیست. از سر اینه که کار دیگه‌ای نمی‌تونم بکنم. امروز غروب رسیدم کانادا و الان نصف شبه، منم خونه‌ی خواهرمم و فردا دوباره یه سفر زمینی مزخرف دارم تا اینکه بالاخره برسم خونه‌ی خودم. خواهرم هم مدتیه که توی یه سوئیت زندگی می‌کنه و اتاق خواب نداره دیگه. فردا باید بره سر کار، منم که هنوز خواب و بیداریم تنظیم نشده اومدم نشستم توی توالت که بتونم برق رو روشن کنم. خلاصه صدای ما رو از مستراحی در جنوب غرب کانادا می‌شنوید. <span style="color: #339966;">[۱]</span></p>
<p style="text-align: justify;">راستش این سفر ایران با اینکه یه ماه بیشتر نبود اما خیلی پربار بود. یه حس غریبی بهم می‌گه چیزایی که دوست دارم راجع به این سفر بنویسم توی یه پست جا نمی‌شه و احتمالن تا مدت‌های مدیدی پست‌های ما یکی در میون هی وصل شه به ایران. البته تجربه به من نشون داده که من هر وقت که حرفای خیلی زیادی برای گفتن دارم، اینقدر سر اینکه «از کجا شروع کنم» گیر می‌کنم که آخرش به این نتیجه می‌رسم که چیز خاصی نگم. حالا محض تنوع یه زور می‌زنم. از اونجا که کلن من آدم کلیشه‌نویسی نیستم سعی می‌کنم فقط چیزایی رو بنویسم که تا جای ممکن تجربه‌های منحصر به فرد باشه. و البته این معنیش این نیست که این سفر نوستالوژی کلیشه‌ای برای من نداشته؛ چرا داشت، زیادم داشت. از سفره‌ای که پنج‌شیش نفر آدم دورش غذا می‌خورن بگیر، تا «امشب شام در خدمت باشیم» و چیزای دوست‌داشتنی دیگه.</p>
<p style="text-align: justify;">از عادت‌های خوب ایرانی‌ها اینه که وقتی بعد از دوسال برمی‌گردی کمی تا قسمتی تحویلت می‌گیرن. فک و فامیل و دوست و آشناهای خانوادگی یه سری به ما می‌زدن و در کل خوش می‌گذشت. طبیعتن سوال‌هایی هم می‌پرسیدن راجع به کانادا که البته همیشه تکراری و سطحی بود و من مونده بودم تو حسرت اینکه یه نفر یه چیز متفاوت بپرسه یا از یه زاویه‌ی متفاوت به زندگی نگاه کنه. و تقریبن تمام این عزیزانی که وارد این بحث‌ها می‌شدن، آخرش به سادگی به خودشون اجازه می‌دادن که فکر کنن صلاح زندگی من رو بهتر از خودم می‌دونن و خیلی قاطعانه یکی از این دوتا جمله رو به صورت کاملن امری می‌گفتن: «برنگردیا&#8230; اصلن برنگرد»، یا اینکه «درست تموم شد برگرد همینجا تو مملکت خودت فلان کن و بیسار کن&#8230; حتمن برگرد!» جواب من البته به یه «چشم» همراه با یه لبخند عاقل اندر سفیه خلاصه می‌شد، که بعید می‌بینم هیچ کدوم از اون آدم‌ها، «به تو چه‌»ی پشت اون «چشم» رو درک کرده باشن.</p>
<p style="text-align: justify;">بیشترین چیزی که توی این مدت از من پرسیده شد راجع به هزینه‌های زندگی توی کانادا بود. البته سورپرایز نشدم. اما جواب دادن به این سوال خیلی سخت بود. همیشه فکر می‌کردم بچه‌داری کردن خیلی سخته. به خصوص وقتی بچه‌ت میاد ازت یه سوالی می‌کنه، که اصلن در حد و اندازه‌ی سن و سالش نیست و تو باید سعی کنی تمام ابعاد پیچیده‌ی پاسخی رو که توی ذهنت هست، به شکل کودکانه‌ و کوتاهی دربیاری و با چند کلمه‌ ذهن کنجکاوشو ارضا کنی. اما توی این سفر حس کردم آدم‌بزرگ‌داری هم همونقدر سخته. منظور صحبتم بیشتر افراد نسل قبلیه، که دائما سوال‌هایی از من می‌پرسیدن که می‌شد ساعت‌ها راجع بهشون صحبت کرد، اما فقط چند دقیقه وقت لازم بود تا بفهمم اون آدم‌ها در حد و اندازه‌ی سوالی که پرسیدن نبودن؛ و من باید به شکل بچه‌گانه‌ای، یه پاسخ کوتاه پیدا می‌کردم و تحویلشون می‌دادم. سوال‌هایی که معمولن راجع به هزینه‌ی زندگی بود، پیش از اینکه اساسن تعریف مشخصی از این «زندگی» وجود داشته باشه.</p>
<p style="text-align: justify;">کلن جواب چرت دادن برای من خیلی سخته. یعنی فکر می‌کنم فردا روزی اگه یه بچه‌ی چار ساله‌ بیاد از من بپرسه «عمو! من چجوری به وجود اومدم؟»، احتمالن با جزئیات کامل بهش می‌گم که مامان باباش چه کثافت‌کاری‌ای راه انداخته بودن&#8230; سر این سوال «هزینه‌های زندگی» هم قبل از اینکه برم ایران کلی با خودم تمرین کرده بودم که جلوی خودمو بگیرم و سخنرانی راه نندازم. موفق هم شدم. در جواب این سوال از طرف‌ آدم‌های مختلف، یکی در میون با یه کلمه می‌گفتم: «زیاده» یا «کمه». خوشبختانه بابام هم معمولن همون دور و بر بود و دیگه رشته‌ی سخن رو به دست می‌گرفت انگار نه انگار که یارو از من سوال پرسیده نه از ایشون!</p>
<p style="text-align: justify;">حس خوبی نداشتم وقتی می‌دیدم منظور همه از هزینه‌ی «زندگی»، فقط هزینه‌ی نون و گوشت و ماست و بنزین و خونه و امثال ایناس. از دکتر شریعتی خیلی خوشم نمی‌آد، اما یکی از حرف‌هاش رو خیلی دوست دارم:‌ «زندگی چیست؟ نان، آزادی، فرهنگ، ایمان و دوست داشتن». من فکر می‌کنم یه جامعه خیلی باید سقوط کرده باشه، که «زندگی» برای اکثریت مردمش فقط توی اون «نان» اولی خلاصه بشه. مصیبت همین‌جا بود. آدم‌هایی که میومدن و این سوال رو می‌پرسیدن و بعدش قیمت فلان خوراکی رو از دلار به ریال تبدیل می‌کردن و با یه مقایسه به این نتیجه می‌رسیدن که «هزینه‌ی زندگی» توی ایران خیلی پایین‌تره.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی داشتیم می‌رفتیم گرگان تا به فک و فامیل گرگانی یه سری بزنیم، توی راه همش به ویلا‌هایی که ملت لب دریا ساخته بودن نگاه می‌کردم و یه چیزی توی ذهنم میومد. فکر می‌کردم خیلی از این آدم‌ها دوست داشتن که می‌تونستن لب دریا با هر کسی که دوست دارن و به هر مدلی که دوست دارن ول بگردن و چون این آزادی رو ندارن، مجبور شدن صدها میلیون تومن پول خرج کنن، تا مثلا پنجاه متر آزادی بخرن و درحالی که دور تا دورش رو دیوار می‌کشن، یه نمونه‌ی تقلبی از اون آزادی رو توی یه قفس تجربه کنن، شاید فقط برای یه هفته در سال. یا آدم‌هایی که هر سال چند میلیون تومن خرج مسافرت به ترکیه و دوبی و امثالهم می‌کنن و بعید می‌دونم به جز تجربه‌ی چند هفته‌ آزادی دنبال چیز دیگه‌ای باشن. برام عجیب بود که نمونه‌ای از همین آدم‌ها، قیمت بادمجون روی توی ایران و فلان کشور مقایسه می‌کرد و بعد خوشحال می‌شد از اینکه هزینه‌ی «زندگی» توی ایران کمتره. بدون این که یادش بیاد که اون آزادی‌ای رو که برای پنجاه متر و یک هفتش سیصد میلیون خرج کرده، برای کارتون‌خواب‌های همون فلان کشور، دو میلیارد هکتار و سیصد و شست و پنج روزش حتی یه ریال هم آب نمی‌خوره.</p>
<p style="text-align: justify;">تو این یه ماه مطمئن شدم که صحبت کردن از مفاهیمی مثل آزادی، احترام متقابل، سطح اعتماد در جامعه، برابری حقوق اقلیت و اکثریت، برابری حقوق زن و مرد، آرامش اعصاب و امنیت ذهنی، و چیزهایی از این قبیل با بیشتر هم‌وطن‌های عزیز، مثل تخمه شکستن می‌مونه. وقتی تموم میشه فقط باید بریزیش سطل آشغال. قصد توهین به کسی رو ندارم، اما احساس می‌کنم که پارامترهایی که یه گوسفند، کیفیت زندگی رو بر مبنای اونها می‌سنجه، با پارامتر‌هایی که اکثریت ما ایرانی‌ها برای سنجش کیفیت زندگی داریم فرق زیادی نمی‌کنه. «زندگی» برای ما یعنی آب و علف و هزینه‌ی زندگی هم یعنی فقط هزینه‌ی آب و علف (اولیش هم خود من). فکر می‌کنم ما، صرف نظر از اینکه چقدر موفق باشیم همیشه فقیر و بدبخت باقی خواهیم موند، چون موفق‌ترین‌هامون هم نهایتن دارن توی همون اولین مولفه‌ی زندگی، «نان»، دست و پا می‌زنن&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">الان واقعن خسته‌ام. می‌دونم که خیلی خوب هم ننوشتم. تلاش می‌کنم به زودی دوباره بیام اینورا. Stay Tuned!</p>
<p style="text-align: justify;">&#8212;&#8212;</p>
<p style="font-size: 8pt; text-align: justify;">1<em>. از مزایای توالت‌های این فرنگیا اینه که میشه ساعت‌ها روش نشست، تازه با لپتاپ.</em></p>
<p style="font-size: 8pt; text-align: justify;"><em>* از دو دوست عزیز، جناب آقایون امیر محضرنیا و امیر توانایی به شدت عذرخواهی می‌کنم. قول می‌دم سفر بعدی جبران کنم. خیلی خیلی شرمنده. واقعن نتونستم درست زمان رو مدیریت کنم.<br />
</em></p>
<div name="googleone_share_1" style="position:relative;z-index:5;float: left; margin-left: 10px;"><g:plusone size="medium" count="1" href="http://www.dalvandi.ir/blog/?p=244"></g:plusone></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dalvandi.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=244</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>D:</title>
		<link>http://www.dalvandi.ir/blog/?p=228</link>
		<comments>http://www.dalvandi.ir/blog/?p=228#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Jan 2012 03:45:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Behrooz</dc:creator>
				<category><![CDATA[خبر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.dalvandi.ir/blog/?p=228</guid>
		<description><![CDATA[خب! دوستان پست قبلی همینجا باطل اعلام میشه! کارا ظاهرن داره روبراه میشه. بعد از دوسال و یک ماه و یک هفته درس و کار نسبتن سخت یه برنامه‌ی تفریحی کوتاه‌مدت دارم هرچند بعدش به خاطرش تا خرخره می‌رم تو قرض ولی به هر حال دارم یه سر میام ایران. البته به خاطر یه عالمه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">خب! دوستان پست قبلی همینجا باطل اعلام میشه! کارا ظاهرن داره روبراه میشه. بعد از دوسال و یک ماه و یک هفته درس و کار نسبتن سخت یه برنامه‌ی تفریحی کوتاه‌مدت دارم هرچند بعدش به خاطرش تا خرخره می‌رم تو قرض ولی به هر حال دارم یه سر میام ایران. البته به خاطر یه عالمه کاری که رو سرم ریخته مجبورم خیلی زود برگردم و طول سفرم حدود یه ماه میشه. تازه با احتساب اینکه خود رفتن و اومدنش حدود سه شبانه‌روز طول می‌کشه.</p>
<p style="text-align: justify;">خیلی دلم برای همه تنگ شده اما از اونجا که برنامه‌هام طبق پیش‌بینی جلو نرفت و درسم این ترم تموم نشد، نتونستم برنامه‌ی یه سفر طولانی رو برای ایران بریزم. واسه همین، با توجه به اینکه فامیل‌های ما توی سه تا شهر پراکنده‌ هستن و منم به هر حال وظیفه دارم به یه سری‌هاشون سر بزنم، بخش زیادی از زمان مسافرتم هم احتمالن صرف این بازدیدها میشه و واقعن نمیدونم چند روز می‌تونم برای خودم وقت داشته باشم تا به دوستان سر بزنم. همین‌جا از اون دوستانی که به احتمال زیاد نمی‌تونم توی این سفر ببینمشون پوزش می‌خوام. ولی تمام تلاشم رو می‌کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">یه نکته‌ی دیگه اینکه به خاطر یه سری مسائلی که اینجا جای توضیحش نیست، چند ماهیه که توی رژیم غذایی خیلی سخت‌گیرانه‌ای هستم. گیاه‌خواری مطلق و البته هزار جور قید و بندهای دیگه که نوشتنشون یه ساعتی وقت می‌بره! این مسئله دو تا پیامد داره: اول اینکه محمود پارسال یه شرط رو به من باخته بود که بر مبنای اون باید هر وقت میومدم ایران یه شام بهم میداد، که متاسفانه دیگه قابل اجرا نیست چون بر مبنای همون رژیم دیگه بیرون از خونه هیچی نمی‌تونم بخورم؛ دوم اینکه از الان موندم که وقتی بیام ایران، با «اینو بخور اونو بخور»های خانواده و فک و فامیل چی کار کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">در هر صورت امیدوارم بتونم ببینمتون.</p>
<div name="googleone_share_1" style="position:relative;z-index:5;float: left; margin-left: 10px;"><g:plusone size="medium" count="1" href="http://www.dalvandi.ir/blog/?p=228"></g:plusone></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dalvandi.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=228</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کسینوس</title>
		<link>http://www.dalvandi.ir/blog/?p=195</link>
		<comments>http://www.dalvandi.ir/blog/?p=195#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Dec 2011 02:13:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Behrooz</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[فرهیخته بازی!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.dalvandi.ir/blog/?p=195</guid>
		<description><![CDATA[یادمه توی ایران، مدل استفاده از وسایل نقلیه‌ی عمومی این طوری بود که می‌رفتی توی ایستگاه اتوبوس وامیستادی، تا هر وقت که اتوبوس دلش خواست پیداش بشه. بعد که اومدیم کانادا، دیدیم که یه سایت هست که توش دقیق نوشته که کدوم اتوبوس، در چه ساعتی از روز توی کدوم ایستگاهه. خب این شد که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">یادمه توی ایران، مدل استفاده از وسایل نقلیه‌ی عمومی این طوری بود که می‌رفتی توی ایستگاه اتوبوس وامیستادی، تا هر وقت که اتوبوس دلش خواست پیداش بشه. بعد که اومدیم کانادا، دیدیم که یه سایت هست که توش دقیق نوشته که کدوم اتوبوس، در چه ساعتی از روز توی کدوم ایستگاهه. خب این شد که دیگه هیچ وقت لازم نبود مثلا پنجاه و پنج دقیقه عین دسته‌بیل توی ایستگاه منتظر اتوبوس باشیم. یک دقیقه قبل از زمان مقرر می‌ریم توی ایستگاه وامیستیم و اتوبوس هم معمولن با حاشیه خطای دو تا سه دقیقه میاد. از این لحاظ اون اوایل کلی حال می‌کردیم که بابا این چشم‌آبیا چقدر کارشون درسته. یا مثلن اینکه یادمه توی ایران، کارمندای تمام اداره‌ها و مدرسه‌ها و مسئولین دانشگاه و حتی وزارت‌خونه‌ها، از هشت نه روز مونده به نوروز می‌پیچوندن و گم و گور می‌شدن و تا یه هفته بعد از نوروز هم پیداشون نمی‌شد و اخیرن که شنیدم امسال حتی مسئولین دانشگاه اراک کل ماه رمضون رو رفتن خونه استراحت کردن! روزهایی هم که سر کار هستن نیم ساعت دیر میان و یه ساعت زود میرن و وسطش هم واسه ناهار و نماز یکی دو ساعتی به خودشون حال می‌دن. جدیدن هم که ساعت کار اداری جاهای دولتی رو رسمن دو ساعت کم کردن! بعد که اومدیم کانادا و رفتیم سر کار، دیدیم بابا! اینجا همه راس ساعت توی دفترشونن، هشت ساعتی رو که توی محل کارشونن دقیقه به دقیقه‌شو واقعن کار می‌کنن، بلکه چند دقیقه اضافه هم می‌مونن، ناهارشون فیکس یک ساعته و نمازم که ندارن؛ تازه برای اون زمان ناهار هیچ حقوقی‌ هم دریافت نمی‌کنن.</p>
<p style="text-align: justify;">خلاصه یه مدتی داشتم می‌گفتم که ای بابا، اینا هم مملکت دارن، ما هم مملکت داریم. اما بعدش چند تا چیز جالب‌تر دیدم. مثلن یادمه چند هفته پیش داشتم با یه رفیق ژاپنی که داره برمیگرده ژاپن صحبت می‌کردم، بهش ‌گفتم کلن کانادا رو چطور دیدی؟ برگشت گفت: «خوبه، فقط یه کم بی‌‌نظمن! مثلن اتوبوساشونو دیدی؟ همیشه یکی دو دقیقه تاخیر داره!! چه وضعشه آخه&#8230;» منم با نیش باز گفتم آره خب، منم که اون اوایل از ایران اومده بودم تاخیر این اتوبوسا یه کم اذیتم می‌کرد (هاهاها)! بعد رفتم یه کم تحقیق کردم دیدم که توی توکیو، تاخیر اتوبوس‌ها با مقیاس ثانیه اندازه‌گیری می‌شه.</p>
<p style="text-align: justify;">یا مثلن چند وقتیه که توی یه پروژه‌ای با یه پسر آلمانی همکار شدم که خیلی خونگرمه و اومده یه سال کانادا کار کنه تا انگلیسیش خوب شه. درست چهل و هشت ساعت قبل از کریسمس داشتم باهاش حرف می‌زدم، گفتم کلن کانادا رو چطور دیدی؟ گفت:‌ «بد نیست،‌ فقط اینا چرا اینقدر از کار کردن فرار می‌کنن؟! ما توی آلمان دقیقن تا خود روز کریسمس، ساعت دوازده ظهر سر کار هستیم و تمام کلاس‌های دانشگاه و دبیرستان هم برقراره، از ظهر کریسمس یه پنج شیش روزی تعطیل میشه فقط. حالا این کانادایی‌ها رو ببین! هنوز دو روز به کریسمس مونده همه‌شون گذاشتن رفتن! چه وضعشه آخه&#8230;» گفتم آره واقعن&#8230; می‌بینی؟! بعدم شروع کردم خندیدن! بعد همینطور که از کانادا انتقاد می‌کرد، عصبی‌تر شد و ادامه داد که: «کلن من نمی‌تونم تو کانادا زندگی کنم. اصلن آزادی نیست اینجا! اون روز رفتم استخر، متوجه شدم که اینجا نمی‌ذارن کامل لـخـت باشی! آقاجان من شاید دلم نخواد شورت پام باشه! میری تو سونا می‌شینی شورت خیس اذیت می‌کنه دهن پاهات صاف میشه&#8230; نمیذازن آدم راحت باشه اصلن&#8230; نه؟!» دیگه داشتم قش‌قش تو روش می‌خندیدم و هی می‌گفتم:‌ آره&#8230; آره!</p>
<p style="text-align: justify;">خلاصه که از وقتی که توفیق اجباری گریبانگیرم شده و با جماعت آلمانی و ژاپنی و کانادایی و قبرستون‌های مشابه همکار شدم، دارم فکر می‌کنم با اون وضعی که ما توی مملکتمون درست کردیم، همین که تا الان از صفحه‌ی روزگار محو نشدیم خیلی مرد بودیم. توی این دو سالی که اینجا بودم، چهار دفعه تا به حال برای کارهای مختلف استخدام شدم، فقط یک بارش رو من پیگیری کردم و در واقع دنبال کار گشتم (همین هواشناسی)، سه تای دیگه‌ش اینجوری بود که گوشیم زنگ خورد و یه نفر از اونور خط گفت فلانی، ما فلان پروژه رو داریم، میای برامون کار کنی؟! می‌خوام اینو بگم که اینجا اونقدر کارهای واقعی انجام میشه، که صاحب‌کارها در به در می‌گردن دنبال کارمند، بعد توی ایران به این نتیجه رسیدن که دو ساعت از وقت اداری کلن اضافی بوده این همه سال! یا مثلن ماه رمضون بهتره بشینن خونه استراحت کنن!</p>
<p style="text-align: justify;">حتی اگه این تفاوت‌ها محدود به زندگی حرفه‌ای و شغل و این مسائل بود، بازم خوب بود. بدیش اینه که واقعن اینا همه‌ی کارا رو بیشتر از ما می‌کنن. بیشتر کار می‌کنن، بیشتر درس می‌خونن، بیشتر عشق و حال می‌کنن، حتی بیشتر می‌خوابن. فقط فرقشون اینه که زندگی، از اول براشون توی مسیر طبیعیش بوده. برای ما که مسیر طبیعی رو نرفتیم، اتفاق بدی که میفته اینه که سراغ هرچیزی، موقعی میریم که وقتش نیست. مثلا خودم آدمای زیادی رو توی ایران می‌شناختم که دوره‌ی نوجوونیشون رو به جای عشق و حال کردن و «اشتباه کردن» و انگشت توی هر سوراخی کردن، به هئیت رفتن و عزاداری و گریه کردن گذروندن و بعد وقتی مثلن سی سالشون شده، با یه زن و دو تا بچه، تازه یادشون افتاده که ای بابا مثلن چرا هیچ وقت دختربازی نکردن. بعد تازه شروع کردن به تجربه کردن چیزایی که پونزده سال پیش باید می‌رفتن دنبالش. یا مثلن همه‌ی ماها توی هیجده‌سالگی مون که پرانرژی‌ترین سال زندگیمون بود، به جای لذت بردن از زندگی، یک سال تمام خودمونو توی یه اتاق حبس کردیم که به طبیعی‌ترین حق شهروندی‌مون برسیم: رفتن به دانشگاه! حالا هیجده‌سالگی این دختره هم‌خونه‌م رو که می‌بینم، می‌گم مگه بچه‌های ایران چیشون کمتره&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">یادمه چند وقت پیش اینجا با یه دختر آلمانی دوست بودم که اونم خیلی بچه باحالی بود و برخلاف خیلی از دوستای خارجیم که در مورد ایران و زندگی ایرانیا جلوشون حفظ ظاهر می‌کنم، با اون اینقدر ندار شده بودیم که همه چیو واسه هم رو می‌کردیم. یه بار داشت تعریف می‌کرد که چهارده سالشون که بوده، یه دوره‌ی کارگاه عملی آموزش روابط جـنـسـی براشون توی مدرسه گذاشته بودن و خلاصه سیر تا پیاز عملیات رو طی چند جلسه به صورت عملی بهشون آموزش داده بودن. بعد هم تشویقشون کرده بودن که سعی کنن خودشون دیگه شروع کنن و اگه سوالی داشتن با طرفشون بیان از مشاور بپرسن. حالا دقیقن کجا؟ توی یه روستایی که فقط ششصد نفر جمعیت داشت و این دختره اونجا بزرگ شده بود. همینجور که داشت اینو تعریف می‌کرد من یه لحظه یاد پونزده سالگی خودمون افتادم توی ایران، روزی که جناب معلم ریاضی داشت توابع مثلثاتی رو درس می‌داد! یادمه اون لحظه‌ای که برای اولین بار تابع کـسینوس رو معرفی کرد و روی تخته نوشت Cos، اصلن بچه‌ها همه خوشحال بودن!! همه زیر چشمی همدیگه‌ رو نگاه می‌کردن و نیششون هم تا هیپوفیزشون ول شده بود! بله، تابع کسینوس، س&#8217;ک&#8217;س&#8217;ی ترین چیزی بود که در کل دوران تحصیل به ما یاد داده بودن!</p>
<p style="text-align: justify;">حتی یادمه همون سال معلم هندسه که بچه باحالی بود برامون توضیح داد که قبلن تابع کُسِکانت رو هم توی دبیرستان تدریس می‌کردن، ولی چون بچه‌ها مسخره‌بازی در میاوردن که مثلن این «کانت» کی بوده که این «کسکانت» به فلان جاش اشاره می‌کنه، دیگه از کتابا حذفش کردن! خلاصه چهار قدم اونورتر روی نقشه، توی یه روستای ششصد نفری که مردم هنوز با اسب رفت و آمد می‌کنن، جایی که هنوز مین‌های جنگ جهانی دوم کامل پاکسازی نشده، به یه دختربچه‌ی چهارده ساله یه چیزی یاد میدن که قراره به دردش بخوره و حتی به قول خودش موقعی این آموزش رو براش شروع کردن که هنوز هیچ تمایل فیزیکی‌ای نداشته، مبادا که یه وقت دیر بشه؛ بعد چهار قدم اینورتر، توی یه پایتخت ده میلیون نفری، یه روز صبح سر کلاس، معلم سر زنگ ریاضی برای اولین بار روی تخته نوشت Cos و ما تا یه هفته تو ک&#8217;و&#8217;ن&#8217;مون عروسی بود&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">یه بنده‌خدایی بود توی خوابگاه سردشت، یادش به خیر. همیشه بعد از غذا می‌گفت: ‍«پروردگارا! برو نماز و روزه‌ رو از همونایی بخواه که عشق و حال رو بهشون عطا فرمودی!»</p>
<p style="text-align: justify;">آمین!</p>
<p style="text-align: justify;"> &#8212;</p>
<p style="text-align: justify; font-size: 7pt;">پی‌نوشت: امید بعضی‌وقتا گیر میده که چرا نود درصد کامنت‌های بلاگ من رو دخترا میذارن. خوبی نوشته‌هایی مثل این که حاوی مطالبیه که توی فرهنگ ما بهش می‌گن «بی ادبی»، اینه که معمولن دخترا براش کامنت نمی‌ذارن. یعنی که مثلن نخوندن! یادمه توی دوره‌ی لیسانس، چند تا دی.وی.دی فیلم داشتم که یه بار قرض دادم به یه سری دخترا و بین چندتاشون دست به دست شد. توی یکی از دی.وی.دی‌‌ها، یه فیلم طنز بود به اسم Good Luck Chuck که مسائل آموزشی خیلی زیادی توش داشت! تمام اون دختر‌ها به دفعات، به صورت جداگانه اومدن و هی تاکید کردن که اون یه دونه دی.وی.دی رو اصلن نتونستن استفاده کنن! هرکاری کردن پخش نشده! منم می‌گفتم آ..ر..ه! یه جوری برخورد می‌کردن انگار دیدن اون فیلم معنیش اینه که خودشون توش بازی کردن!</p>
<div name="googleone_share_1" style="position:relative;z-index:5;float: left; margin-left: 10px;"><g:plusone size="medium" count="1" href="http://www.dalvandi.ir/blog/?p=195"></g:plusone></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dalvandi.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=195</wfw:commentRss>
		<slash:comments>35</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هی&#8230;</title>
		<link>http://www.dalvandi.ir/blog/?p=182</link>
		<comments>http://www.dalvandi.ir/blog/?p=182#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Dec 2011 02:19:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Behrooz</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.dalvandi.ir/blog/?p=182</guid>
		<description><![CDATA[&#8230; نه از رومم، نه از زنگم، همان بی‌رنگ‌ِ بی‌رنگم، بیا بگشای در، بگشای؛ دلتنگم&#8230; امشب بر حسب تصادف چشمم به این نوشته افتاد. آخرین چیزی که در ایران نوشته بودم. چند روز دیگر می‌شود دو سال، و من امشب حس تلخ رفیق نیمه‌راهی را دارم که «گذاشت و رفت». بعد از مدت‌ها، به یاد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="direction: rtl; text-align: justify;"><span style="color: #808080;"><em>&#8230;</em></span></p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;"><span style="color: #808080;"><em>نه از رومم، نه از زنگم،</em></span></p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;"><span style="color: #808080;"><em></em><em style="color: #808080;">همان بی‌رنگ‌ِ بی‌رنگم،</em></span></p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;"><span style="color: #808080;"><em style="color: #808080;"></em><em style="color: #808080;">بیا بگشای در، بگشای؛ <strong>دلتنگم</strong>&#8230;</em></span></p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;"><em>امشب بر حسب تصادف چشمم به<a href="http://www.dalvandi.ir/blog/?p=40"> این نوشته</a> افتاد. آخرین چیزی که در ایران نوشته بودم. چند روز دیگر می‌شود دو سال، و من امشب حس تلخ رفیق نیمه‌راهی را دارم که</em> <em>«گذاشت و رفت».</em></p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;"><em>بعد از مدت‌ها، به یاد آن روزها چراغ را خاموش می‌کنم، روی تخت می‌نشینم و در کورسوی ضعیف نور چراغ خواب پیچ‌های سفت سه‌تار را آرام می‌چرخانم؛ دل که کوک نباشد ساز هم کوک نمی‌شود. با نت‌های نه چندان دل‌نشین سازی که این روزها از خودم بی حوصله‌تر است «گل‌پونه‌ها» را می‌زنم و سعی می‌کنم راهی پیدا کنم برای فکر نکردن.  نگاه می‌کنم به قطره‌های سردی که آن طرف پنجره سر می‌خورند و روی لبه‌ی دیوار منهدم می‌شوند؛ طوری که انگار هیچ وقت نبوده‌اند. فلاکت یعنی وقتی به سرنوشت قطره‌های روی شیشه هم حسودی‌ات می‌شود.</em></p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;"><em>این روزها اثر پروانه‌ای را با تمام وجود درک می‌کنم. این روزها خوب می‌فهمم که آخر داستان چه می‌شود، وقتی ابتدایش را درست شروع نکرده‌ای. این روزها احساس می‌کنم که من هم جزو همان اکثریتی هستم که درست به دنیا نیامده‌اند. وقتی درست به دنیا نمی‌آیی، زندگی می‌شود دیوار کج و کوله‌ای که هر لحظه یک جایش را ترمیم می‌کنی و می‌دانی که همین ترمیم کردنت، یک جای دیگرش را خراب می‌کند؛ بین این خرابی‌ها می‌دوی و عرق می‌ریزی و درست می‌کنی و سال‌ها می‌گذرد و تو فقط از این خرابی به آن خرابی دویده‌ای. دست آخر نیز، یک نگاه از دور به آنچه ساخته‌ای کافیست تا حالت را به هم بزند از هرچه که نامش زندگیست.</em></p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;"><em>زندگی برای ما همین حکایت است. ما اشتباه به دنیا آمدیم، جایی افتادیم که نباید می‌افتادیم. سالهای عمر را یکی یکی در ترمیم کردن خرابی‌هایی عرق ریختیم که مسئول خرابی‌شان نبودیم؛ هر بار به این امید که بعد از این یکی، دیگر همه‌چیز درست می‌شود. </em><em>من امروز بی‌حوصله‌ام. بی انگیزه، بی رمق برای دست و پنجه نرم‌کردن با دیواری که حالم را به هم می‌زند. فکر می‌کنم که این گذاشتن و رفتن هم، جزئی از همان دویدن‌هایی بوده، که کم خرابی نداشته است. «گاه گویم روم و ایران به یک نگاه بفروشم، و باز گویم: وای اگر نخرند&#8230;»</em></p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;"><em>چند شب پیش، در یک کافه‌ی قدیمی، استادم از دوران جوانی‌اش می‌گفت؛ از اینکه بعد از مهاجرت به این کشور، تا سال‌های‌ سال نتوانست به کشورش برگردد و سرانجام، وقتی توانست برود که فقط به مراسم خاکسپاری پدرش برسد. من ترسیدم؛ با تمام وجود. سردم شد؛ برای ساعت‌ها، و آن شب اشک ریختم، تا خود صبح&#8230;</em><em> </em><em>این روزها دیگر شنیدن صدای پدر و مادر پشت تلفن، طاقت‌فرساترین کار زندگیست. هر واژه‌ی محبت‌آمیزشان پتکی می‌شود روی سرم، که مگر چقدر قرار است زنده باشند، که سهمشان از تو بشود صدای گنگی پشت خطوط بی احساس تلفن که مدام قطع و وصل می‌شود، در ساعت‌هایی خیلی سخت هماهنگ می‌شوند. </em></p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;"><em>دنیا جای جالبی نیست. زندگی، آش دهن‌سوزی نبود. وقتی دیوار از بیخ و بن کج باشد، زندگی، فقط و فقط، فرایند تدریجی مردن است. مرحوم عماد خراسانی می‌گفت:</em></p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;"><em>بر ما گذشت نیک و بد، اما تو روزگار!</em></p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;"><em>فکری به حال خویش کن، این روزگار نیست&#8230;</em></p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;"><em><br />
دلم تنگ است. برای همه‌ی آنهایی که زیر <a href="http://www.dalvandi.ir/blog/?p=40">آن نوشته‌ی دو سال پیش</a>، چیزی نوشتند. برای همه، حتی شما دوست عزیز&#8230;</em></p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify; font-size: 7pt;"><em>پ.ن: دیشب خواب می‌دیدم که بسته‌های سیگار، تمام اتاقم را پر کرده‌‌اند، و من حریصانه، سیگارها را یکی یکی دود می‌کنم و می‌روم سراغ بسته‌ی بعدی. </em></p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify; font-size: 7pt;">
<div name="googleone_share_1" style="position:relative;z-index:5;float: left; margin-left: 10px;"><g:plusone size="medium" count="1" href="http://www.dalvandi.ir/blog/?p=182"></g:plusone></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dalvandi.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=182</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لغزش!</title>
		<link>http://www.dalvandi.ir/blog/?p=145</link>
		<comments>http://www.dalvandi.ir/blog/?p=145#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Nov 2011 07:25:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Behrooz</dc:creator>
				<category><![CDATA[خبر]]></category>
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.dalvandi.ir/blog/?p=145</guid>
		<description><![CDATA[دیروز و پریروز رو به طور کامل باید توی ساختمون هواشناسی کار می‌کردم، هم شیفت شب و هم شیفت عصر. هوا اینجا دیگه سرد شده و امروز زمین کاملن یخ زده بود. رانندگی کردن توی شرایط زمستون اینجا واقعن سخته، منظورم سُر نخوردن و این جور چیزاس. حوصله‌ی قصه‌ نوشتن ندارم فقط اینو بگم که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دیروز و پریروز رو به طور کامل باید توی ساختمون هواشناسی کار می‌کردم، هم شیفت شب و هم شیفت عصر. هوا اینجا دیگه سرد شده و امروز زمین کاملن یخ زده بود. رانندگی کردن توی شرایط زمستون اینجا واقعن سخته، منظورم سُر نخوردن و این جور چیزاس. حوصله‌ی قصه‌ نوشتن ندارم فقط اینو بگم که دو شب و دو روز شیفت پشت سر هم توی اون یخبندون، یه چیزی حدود صد و هشتاد دلار واسه ما می‌ساخت، یعنی قرار بود بسازه، که بعد از کم شدن مالیات، صد و هفتاد و یک دلار می‌شد دریافتی‌ من.</p>
<p style="text-align: justify;">از شیفت آخری که بر‌می‌گشتم سر یه کوچه موقع پیچیدن توی خیابون اصلی یه کوچولو ماشینم سُر خورد (لغزید!) و اینجوری به نظر اومد که قبل از ورود از فرعی به اصلی توقف کامل نکردم. یه ماشین پلیس که همون موقع از جلوم رد می‌شد یه دفعه مثل کبرا یازده یه دور در جا زد و افتاد دنبالم و با آژیر و چراغ و کوفت و زهرمارش مار رو زد بغل. دو دقیقه بعد یه خانوم پلیس خوشگل ‌پـفـیـو‌‌‌‌ز‌ اومد و بعد از گرفتن گواهینمه‌م، طبق معمول کانادایی‌ها یکی دو دقیقه‌ای با ما کلنجار رفت که تلفظ اسممون رو یاد بگیره&#8230; منم تو دلم می‌گفتم نکبت بنال ببینیم چه خوابی واسمون دیدی اسممو می‌خوای یاد بگیری چی کار&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">خلاصه یه جریمه‌ی صد و شصت و هفت دلاری برامون نوشت و حال و روز به گا رفته‌ی ما رو بیش از پیش به گُه کشید و بعدم واسمون «شب خوبی رو آرزو کرد» و گورشو گم کرد&#8230; در حال حاضر اونجام به شدت داره می‌سوزه، اعصابم هم در تخمی‌ترین حالت ممکن در در شش سال گذشته به سر می‌بره. به خصوص اینکه واقعن هیچ کاری نکردم و این همه جریمه‌ شدم.</p>
<p style="text-align: justify;">یه حساب و کتاب سرانگشتی نشون میده که این وسط چهار دلار برای من باقی می‌مونه که با حساب دقیق‌تر حدود دو دلارش هم هزینه‌ی بنزینیه که این دو روز مصرف شده برای رفت و آمد به محل کار! دو دلار واسم مونده،که اون رو هم الان دارم می‌رم یه بطری آبجو بخرم شاید حداقل یه کم حواسمو پرت کنه! حمالی می‌دونین یعنی چی؟ این دو روز من الان رسمن به حمالی گذشته&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">از همه ‌مهم‌تر فردا دارم می‌رم دادگاه از پلیس مذکور شکایت کنم. تو عمرم کلن از این‌ کارا نکردم و حتی از نزدیک هم ندیدم چجوریه، و نود و نه درصد هم مطمئنم که شکایتم به هیچ جایی نمی‌رسه چون تمام اتمسفر دادگاه به نفع ایشون خواهد بود و اثبات کردن حرف من هم تقریبن غیر ممکنه، ولی خب فکر می‌کنم فرصت خوبیه واسه کسب یه تجربه‌ که احتمالن بعدن به کارم میاد. چون خودمو اصلن مقصر نمی‌دونم می‌خوام تا تهش برم که اگه به حقم نرسیدم، بگم «نشد» نه اینکه خودم گشادبازی در‌آوردم. تازه جدای از اون، از اونجا که خانوم پلیسه ماشالا خیلی خوشگل و خوش استیل بود، ارزش اینو داره که بکشونمش دادگاه حداقل دوباره یه نیگا بهش بندازم! (شوخی کردم بابا&#8230;)</p>
<p style="text-align: justify;">گذشته از همه‌ی اینا، تجربه نشون داده که تو دنیای ما یه لغزیدن ساده (یا همون سُر خوردن!) می‌تونه به قیمت از دست رفتن تمام چیزایی تموم بشه که آدم در کل مدت زندگیش به دست آورده، بازم خدا رو شکر که سُر خوردن من فقط به قیمت از دست رفتن ماحصل دو روز زندگیم تموم شد! جدی می‌گم.</p>
<div name="googleone_share_1" style="position:relative;z-index:5;float: left; margin-left: 10px;"><g:plusone size="medium" count="1" href="http://www.dalvandi.ir/blog/?p=145"></g:plusone></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dalvandi.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=145</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>!She is gone</title>
		<link>http://www.dalvandi.ir/blog/?p=130</link>
		<comments>http://www.dalvandi.ir/blog/?p=130#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Nov 2011 04:19:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Behrooz</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[ریلیشین شیپ، ریلیشین‌شیپ، بولینگ، دوست دختر، دوست پسر]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا، پرنس جورج، پرینس جورج، هم خونه، نینتندو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.dalvandi.ir/blog/?p=130</guid>
		<description><![CDATA[بالاخره بعد از بیست و چهار سال زندگی به یه مثال واقعی برخورد کردم که نشون میده وجود زن جماعت می‌تونه فوایدی هم داشته باشه! داستان از این قراره که این دو تا کبوتری که من تو این خونه دارم باهاشون زندگی می‌کنم، دیشب داشتن چمدون می‌بستن و اینا. رفتم گفتم دارین میرین ماه عسل؟ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">بالاخره بعد از بیست و چهار سال زندگی به یه مثال واقعی برخورد کردم که نشون میده وجود زن جماعت می‌تونه فوایدی هم داشته باشه!</p>
<p style="text-align: justify;">داستان از این قراره که این دو تا کبوتری که من تو این خونه دارم باهاشون زندگی می‌کنم، دیشب داشتن چمدون می‌بستن و اینا. رفتم گفتم دارین میرین ماه عسل؟ «رایان» (اسم پسره‌س) گفتش که نه، «تُری» (اسم دختره‌س!) یه ده روز تور مجانی از شرکت باباش بهش دادن، داره میره عشق و حال، من جایی نمیرم. و البته در حین گفتن جمله‌ی «من جایی نمی‌رم» در حالی که دختره حواسش یه جای دیگه بود، یه لبخند مرموز و یه چشمک به من زد که اون موقع نفهمیدم یعنی چی ولی الان بعد از حدود بیست و چهار ساعت کاملن درک می‌کنم!</p>
<p style="text-align: justify;">این چند ماهی که من با اینا زندگی می‌کردم شاید گاه گداری دور همی یه گپی می‌زدیم ولی بیشتر وقتا روال این بود که غروب میومدیم خونه، من واسه خودم و اونا واسه خودشون شام درست می‌کردن و بعد اونا می‌رفتن ولو می‌شدن جلوی تلویزیون و تقریبن تا فردا شب دیگه خیلی کاری به هم نداشتیم. بر خلاف بیشتر وایت‌ها هم توی خونه‌ی اینا نه مشروب دیده بودم، نه سیگار نه هیچی. تفریحشون این بود که زرت میرفتن می‌چپیدن تو بغل هم و فیلم نگاه می‌کردن تا وقتی خوابشون ببره. منم همش فکر می‌کردم که آخی! اینا چقدر با هم دوستن!</p>
<p style="text-align: justify;">ولی دیشب به محض اینکه تُری پاشو از خونه گذاشت بیرون به مقصد فرودگاه، رایان از اتاق پرید بیرون در حالی که تو ما‌تـحـتـش به شدت عروسی بود و می‌شد پخش زنده‌ی عروسی رو توی چشماش دید، گفت: هی پسر! ده روز وقت داریم!!! گفتم: ها؟! گفت: «تُری تا ده روز دیگه نمی‌یاد! از امروز دوست و رفیقامونو میاریم اینجا عشق و حال به مدت ده روز! چند تا رفیق دارم که حتما باید ببینیشون، خیلی وقته نه مشروب خوردم نه سیگار کشیدم، از دست این دختره&#8230;»! منم تازه گوشی اومد دستم که بابا چه خبره!</p>
<p style="text-align: justify;">ظاهرن این رایان بخت برگشته توی دبیرستان دو سه سالی تو کف این دختره بوده؛ رایان از یه خانواده‌ی به شدت کف شهری و داغون و دختره از خانواده‌ی فوق‌العاده تحصیل کرده و شاخ. بالاخره هر طوری که هست طرف بهش پا داده ولی کلن رایان خودش میدونه که اگه یه بار تُری سیگار به دست یا در حال مصرف الکل ببیندش کار تمومه! اینه که رابطه‌ی رایان با تمام دوستاش (که خیلی‌هاشون تو کار تولید و پخش مواد هم هستن!) کلن به شکل زیرزمینی در اومده و تمام دوستاش هم در جریان حساسیت دختره هستن. در هر صورت همینقدر بگم که ظرف کمتر از ده ساعت از خروج این دختره، پیامکی با محتوای: «!Tori is gone» به سرعت در تمام پرنس‌جورج پخش شد و متعاقبش خیل عظیمی از مشتاقان دود و الکل و ایکس‌باکس به صورت خودجوش به خونه‌ی ما سرازیر شدن! خلاصه در حال حاضر بساطی داریم اینجا!</p>
<p style="text-align: justify;">منم که امشب اومدم خونه دیدم دوباره دوستان جمعشون جمعه و یه مشت بچه هیجده نوزده ساله که البته خلافشون به شدت سنگینه مشغول عشق و حالن. منم یه خورده‌ای قاطی‌شون شدم و محض تنوع یه کم باهاشون وقت گذروندم. ولی یه چیزی این وسط برام جالبه. قبلن‌ها توی ایران میدیدم این مردهایی که مثلن پونزده سال از ازدواجشون می‌گذره چه عروسی‌ای تو ک.و.نشون راه میفته وقتی زنشون یه هفته داره میره گم و گور بشه، ولی اصلن فکر نمی‌کردم استارت این داستان از همون اولِ اول کار می‌خوره! اساسن ما مردها استعداد اینو داریم که درست پنج شیش ماه بعد از شروع ریلـیـشن‌‌شیپ، از گم و گور شدن طرف بسیار لذت ببریم! و البته میشه زاویه‌ی دید رو هم عوض کرد، شاید هم زن‌ها پتانسیل اینو دارن که در عرض چند ماه زندگی رو چنان به مردا زهرمار کنن که مردا به گُه خوردن بیفتن و آرزوی یه هفته ندیدن طرف رو بکنن!</p>
<p style="text-align: justify;">یادمه توی تیم بولینگ که بازی می‌کردم، یه خانومی بود که توی تیم ما بازی می‌کرد؛ حدود چهل و پنج سالش بود و دوتا بچه‌ هم داشت و البته از شوهرش جدا شده بود. یه روز موقع بازی یه مَرده رو با خودش آورده بود که ظاهرن داشتن تازه با هم دوست می‌شدن. در حین بازی (که حدود سه ساعت طول می‌کشید) اینا شروع کردن به حرف زدن و کم‌کم کشید به جر و بحث و اعصابشون به ‌گـا‌ رفت و خلاصه مرده بلند شد و به حالت قهر رفت! این خانوم عزیز هم یه توپ بولینگ رو ورداشت محکم کوبید رو میز، زل زد به من و با یه خنده‌ی خیلی عصبی گفت:‌ «اصلن فرق نمی‌کنه چند سالت باشه&#8230;. ریلیشین‌شیپ همیشه همون گوهیه که هست&#8230;»!</p>
<p style="text-align: justify;">من تا حالا تجربه‌ی اینکه با کسی واقعن توی رابطه‌ی جدی و هدفمند برای آینده باشم رو نداشتم، ولی الان فکر می‌کنم همین حالت واقعن بهتره؛ یعنی اگه قراره آدم یه روزی در آینده به جایی برسه که از نبودن طرف مقابلش لذت ببره، بهتره از همین روزای اول شروع کنه! یعنی به بیان اون خانومه، اگه قراره یه روزی به گُه کشیده بشه، بهتره که از همین اول با گُه شروع بشه، تا اینکه اولش آدم با شیرینی و کلی رویاهای صورتی شروع کنه و خیلی چیزاشو فدا کنه، و مثلا بعد از چند سال تازه بفهمه چه گُهی خورده.</p>
<p style="text-align: justify;">نکته‌ی دیگه‌ای که خیلی برام جالبه اینه که این دختره‌ی نیم وجبی هیجده ساله که با احتساب لباس‌های زمستونیش، وزنش سر جمع به چهل کیلو نمی‌رسه عجب قابلیت‌هایی داشته و من نمی‌دونستم! یعنی الان که لشکر لیانشامپو (دوستای رایان!) رو دارم توی خونه‌مون می‌بینم کفم می‌بره از اینکه کل این جماعت چقدر از این دختره حساب می‌برن و تا وقتی دختره اینجاست اینا ‌تـخـم‌ ندارن اینورا پیداشون بشه و خود رایان هم دود و الکل که بماند، یه قل دو قل هم نمی‌تونه بازی کنه! این بچه‌ها هم هر نیم ساعت یه بار هم از رایان می‌پرسن که:‌ مطمئنی تُری یه وقت سرزده پیداش نمیشه دیگه؟!!!</p>
<p style="text-align: justify;">من که خودم با اینکه چیزکلک بازی و اینا خیلی دوس دارم، ولی واقعن اون مدل آرامش‌مند خونه‌مون رو خیلی بیشتر ترجیح میدم. از الان دارم لحظه‌شماری می‌کنم تُری برگرده! شاید این شنبه بیاید&#8230;</p>
<div name="googleone_share_1" style="position:relative;z-index:5;float: left; margin-left: 10px;"><g:plusone size="medium" count="1" href="http://www.dalvandi.ir/blog/?p=130"></g:plusone></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dalvandi.ir/blog/?feed=rss2&#038;p=130</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

