Wordpress Themes

!CUT

این زندگی جدید کارمندی خیلی وقتمو پر کرده و دیگه به ندرت می‌رسم آنلاین شم. هر روز هفت و نیم صبح از خونه ‌می‌زنم بیرون و چهار و نیم برمی‌گردم و تا یه کم استراحت کنم و ناهار فردا رو درست کنم و ظرفا رو بشورم و تر و تمیز کنم می‌بینم شب شده. تازه از هفته‌ی دیگه هم یه شغل پاره‌وقت کوچولو توی روزنامه‌ی دانشگاه می‌گیرم تا وب‌سایتی که خودم براشون ساختم رو مدیریت کنم.

کلن این چند وقت حواسم اینقدر اینور اونور بود که اصلن نمی‌تونستم فکر کنم به این که چی بنویسم تا اینکه چند روز پیش توی محل کارم، موقع ناهار یه بحث خیلی جالبی بین من و چند تا از همکارا پیش اومد که منو برد به حدود بیست و یک سال پیش، روزی که اولین چالش بزرگ زندگیمو تجربه کردم! خاطره‌ای که اصلن نمیدونم چرا هیچ وقت راجع بهش هیچی ننوشته بودم با اینکه اینقدر سوژه بود.

بحث از اینجا شروع شد که یکی از همکارای آلمانی گفت که دولت آلمان داره قانونی رو مورد بررسی قرار میده که اگه تصویب بشه ختنه کردن بچه‌ها ممنوع میشه! این شد که یه بحث جدی راه افتاد که اساسن این مقوله‌ی پیچیده چیه و چرا باید باشه و چرا نباید باشه. یادمه توی ایران هم یه بار توی خوابگاه راجع به این مسئله صحبت شده بود ولی از اونجا که توی اون جمع همه‌مون از این نظر توی شرایط مشابهی قرار داشتیم(!)، خیلی زود به اتفاق آرا به این نتیجه رسیده بودیم که آره بابا خوبه! منتها توی یه محیط چند ملیتی، این مسئله به مراتب پیچیده‌تره! به خصوص اینکه دیگه کار از کار گذشته و نه واسه مایی که این بلا سرمون اومده راه برگشتی هست و نه اونایی که این کارو نکردن الان توی سی سالگی می‌تونن برن این آپشن رو فعال کنن! اینه که هرکسی تلاش می‌کنه با استناد به انواع دلیل و منطق، از شرایط فعلی خودش دفاع کنه! خلاصه سر میز غذا یه بحث خیلی جدی راه افتاده بود و تعداد اعضای هر دو تیم هم تقریبن مساوی بود.

دست آخر هم به علت عمق اختلافات نتونستیم به اجماع برسیم و به علت تموم شدن وقت ناهار مجبور بودیم برگردیم سر کارمون، که یه دفعه یکی از اعضای تیم حریف زد به سیم آخر و گفت که اساسن ارزیابی منصفانه‌ی یه کالا توسط مصرف‌کننده باید انجام بشه، و بعدش با یه لبخند ترول‌گونه به ضلع عرضی میز اشاره کرد که دو تا از همکارای خانوم نشسته بودن و در طول چهل و پنج دقیقه بحث یه کلمه‌ هم حرف نزده بودن! البته باز هم بحث نتیجه‌ای نداد چون اون دوستان هم چند دقیقه‌ای طفره رفتن و دست آخر هم با جمله‌ی «doesn’t really matter» ر‌یــد‌‌‌‌ن به جفت تیم‌ها…

حالا از همه‌ی اینا گذشته، این پست رو به یاد خاطره‌ی روزی که این حرکت رو روی من اجرا کردن دارم می‌نویسم. هنوز یادش که میفتم کلی سوال برام پیش میاد. اون روز اصلن به من نگفته بودن چه خبره، فقط از یکی دو روز قبلش این جمله توی گفتگوهای مامان بابام با فک و فامیل به گوشم می‌خورد که «قراره مسلمونش کنین؟» و چیزایی شبیه این! روز موعود هم که یادش به خیر… ما رو بردن توی یه مطب و تالاپی کوبیدن روی تخت و یه دکتر نکبت هیکلی جلوی چشمم قیچی رو برداشت و دقیقن یادم نیست چقدشو کوتاه کرد!

تا اونجاش باز اوکی بود. چیزی که هنوز هم که هنوزه یکی از بزرگ‌ترین علامت سوالای ذهنمه، اینه که از ظهر که اون دامن کوفتی رو پام کردن و برگشتیم خونه تا نزدیک غروب، خبر بریده‌ شدن بخش مهمی از دارایی‌ من به اقصی نقاط میهن عزیزمون رسیده بود، اون هم توی دوره‌ای که نه تنها اینترنت و موبایل نبود، بلکه ما تا سالها بعدش حتی تلفن هم نداشتیم! قسمت سوال‌برانگیز‌ترش اینه که این خبر موجی از شادی و شعف رو در بین هم‌میهنان عزیز به وجود آورده بود و فک و فامیل‌ و دوست و‌ آشنا و بعضن آدمایی که خدا شاهده من اصلن نمی‌شناختمشون از سراسر ایران اسلامی به گرگان سرازیر شده بودن تا این اتفاق مبارک رو جشن بگیرن. خونه‌ی ما هم اون موقع‌ها اونقدر بزرگ بود که اون جمعیتی رو که فکر می‌کنم دست کم صد یا صد و پنجاه نفر بودن توی خودش جا بده.

یه آقا غلامی داشتیم توی فامیل که دو سه سال پیش فوت کرد، این بنده‌خدا مطرب ایل و تبار ما بود و هر جا که بیشتر از ده نفر آدم حضور داشت، یکیش ایشون بود. کارش هم این بود که میکروفون رو بر می‌داشت و آواز می‌خوند و یکی دو تا از پسراش هم ساز می‌زدن و بقیه می‌رقصیدن! خلاصه به میمنت و مبارکی کوتاه‌سازی آلت تناسلی اینجانب، جمع کثیری از آشناها نزدیک به یک هفته‌ توی خونه‌ی ما زدن و رقصیدن و منم از صبح تا شب یه با یه بار سنگینی از خجالت ناشی از پوشیدن دامن به اضافه‌ی درد حاصل از بریده‌ شدن قسمتی از بدنم که اون موقع‌ها نمی‌دونستم چقدر مهمه، گوشه‌ی خونه کز کرده بودم و هرازگاهی هم یه نفر که از رقصیدن خسته می‌شد، چشمش به من میفتاد و یادش میومد که اساسن بهروزی هم هست و تمام این داستانا به خاطر ایشونه. میومد لپ منو می‌کشید و «آقا داماد» صدام می‌کرد و یه چرت و پرتی می‌گفت و می‌رفت دوباره می‌رقصید.

اون مراسم ظاهرن یکی از شیرین‌ترین اتفاقات تاریخ فامیل ما بوده، من نمیدونم چرا. هنوز هم که هنوزه وقتی بعد از چند سال پیش میاد که پیر و پاتال‌های فامیل دور هم جمع میشن، یه صحبتی پیش میاد و بالاخره یکی پیدا می‌شه که یه فلش‌بک بزنه به خاطره‌ی اون هفته‌ی کذایی و در حالی که یه لبخند کریه از این گوش تا اون گوشش کش اومده، بگه «ختنه‌سوری بهروز، عجب خاطره‌ای بود…»


**** **** ****** **** ****** ************

من از همه‌ی اون آدمایی که توی اون مراسم بودن متنفرم! از همه‌ی آدمایی که منو با دامن دیدن! از همه‌ی اونایی که روز اول دیدن که من نمی‌تونم راه برم و یکی باید منو از توی ماشین بغل کنه و ببره خونه. از اون کــسـخـلایی که حالیشون نبود با هر تکون جزئی چه دردی می‌کشیدم و هی به من می‌گفتن پاشو برقص! از اون آدم‌های ابهلی که تا یه ماه بعد از روز واقعه، با تکرار جمله‌ی مسخره‌ی «دودولتو بریدن؟» منو کلافه کرده بودن. اصلن فکر می‌کنم همین خاطره‌ی کودکیم بود که باعث شد هنوز هم که هنوزه هر جا که جشن و رقص باشه حس بدی پیدا می‌کنم. از عروسی متنفرم. از جشن تولد استفراغم می‌گیره. حتی اینجا توی کانادا هر سال اول تابستون که جشن فارغ‌التحصیلی برقرار می‌شه بی دلیل یه حس بدی پیدا می‌کنم و زود می‌زنم به چاک…

این عکسی که این بغله مربوط به میشه به تنها خاطره‌ی خوب من از اون برنامه، یعنی روزی که همه چی تموم شد و شلوارک پام کردن! البته به نظر میاد وقتی کارشون با پایین‌تنه تموم شد رفتن یه حالی هم به بالاتنه بدن و همونطور که پیداست دستای بی زبون ما رو هم ظاهرن توی حنا پیچیدن اونم یه جوری که هیچ رقمه نشه کشیدشون بیرون! که اینم خودش یکی از اون سوالای بی جوابه که آخه این کارا چیه با یه بچه‌ی چار ساله به خدا… اینو دیگه یادم نیست که بعد از به دست آوردن پاهام، دستام رو برای چه مدتی از دست داده بودم!

خلاصه پیرو بحث مندرج در ابتدای این نوشته که بین من و همکارام اتفاق افتاد، خوشحال میشم نظر کارشناسی شما دوست عزیز رو هم توی کامنت‌ها داشته باشم!


پی‌نوشت: یه چیز مرتبط و بی ربط به این نوشته هم بگم! چند وقت پیش یکی از بچه‌ها می‌گفت خواهرزاده‌شو ختنه کردن، بعد از یه هفته که پانسمان رو باز کردن، زده زیر گریه که «من این مدلی نمی‌خواستم»!

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.4/5 (25 votes cast)

استاد بزرگ!

این چند مدتی که نبودم داشتم به قصد کشت تزم رو می‌نوشتم و بالاخره هر طوری بود جمعش کردم. تقریبن ده روز گذشته، شاید روزی کمتر از پنج ساعت می‌تونستم بخوابم و از صبح تاریک تا بوق سگ تو خونه‌ی استادم، دو نفری روی تز کار می‌کردیم. قبل از این کمپین تز نویسی، مجبور بودم هر روز کلی برنامه‌نویسی برای شرکتی که توش کار می‌کنم انجام بدم و واسه همین وقت نمی‌شد درست حسابی به تزم برسم. ولی یه روز یه دفعه دیدم که یه ایمیل از جناب آقای رئیس اومده و توش نوشته «یه حروم‌زاده‌ای از کره‌ی جنوبی، server اصلیمونو هک کرده و همه چی به هم ریخته. تا یکی دو هفته‌ی آینده که من دوباره همه چی رو به روال عادی برگردونم، کار تطعیله». واقعن همین جا از صمیم قلب از جناب حروم‌زاده‌ی کره‌ای تشکر می‌کنم که فرصت تموم کردن تز رو برای من فراهم کرد، وگرنه واقعن معلوم نبود کی وقت کنم جمعش کنم. ذکر این نکته هم خالی از لطف نیست که هنوز هیچ اتفاق خاصی نیفتاده، اصل کار جلسه‌ی دفاعه که تکلیف رو معلوم می‌کنه…

اما این چند وقت به شدت نمک‌گیر استادم شدم. این مرد داره منو شیفته‌ی خودش می‌کنه. استاد بودنش آخرین چیزیه که توی رابطه‌ش با دانشجوهاش به چشم میاد. یه دوست فوق‌العاده‌س، و گاهی حتی نزدیک‌ترین از نزدیک‌ترین فامیل‌های آدم. توی همین دانشگاه استادایی هستن که دانشجوهاشونو جر میدن واسه اینکه بیشتر کار کنن تا تعداد مقاله‌هایی که اسم اون استادا توشون هست بیشتر بشه، بدون کوچکترین توجهی به جنبه‌های مختلف زندگی اون دانشجوها؛ انگار مثلن با یه مشت ربات سر و کار دارن. ولی استاد جیگر من همیشه تمام جنبه‌های زندگی شخصی دانشجو رو در اولویت اول قرار میده. صرفن بودن در کنار این آدم، یکی از زیبا‌ترین تجربه‌های زندگی من توی کانادا بوده.

یادمه روز اولی که اومده بودم پرنس‌جورج، درست چند روز بعد از سال نوی میلادی بود. ژانویه‌ی ۲۰۱۰، و درست شبی که دمای هوای پرنس‌جورج بیشتر از بیست درجه زیر صفر بود. من از قبل خوابگاه رزرو کرده بودم. نزدیک ظهر استادم اومده بود فرودگاه و با کاغذی که روش بزرگ نوشته بود BEHROOZ، دنبال من می‌گشت. وقتی پیدام کرد چمدون‌هامو گذاشت توی ماشینش و منو رسوند خوابگاه، کمک کرد تا اتاقمو پیدا کنم و چون می‌دونست که توی این شهر کوچیک که تقریبن همه سفید‌پوست‌های کانادایی هستن من حالت کاملن غریبانه و شاید مضطربی دارم، دائما سعی می‌کرد دانشجو‌هایی رو که دور و بر خوابگاه می‌بینه و می‌شناسه، صدا کنه و منو بهشون معرفی کنه تا بتونم دوست پیدا کنم. و از اونجا که می‌دونست ساپورت مالی از دانشگاه ندارم، از همون روز اول سعی می‌کرد منو به آدمایی که دنبال طراح سایت می‌گردن معرفی کنه تا شاید بتونم کار پیدا کنم، که یکی از همون آدما چند ماه بعد منو استخدام کرد و شد همون شغلی که چند روز پیش ماجرای هکر کره‌ای توش اتفاق افتاد. یادمه اون روز غروب وقتی سوئیت خوابگاه رو پیدا کردیم، کثافت از در و دیوارش می‌بارید و سه تا دانشجو رو توش دیدیم که کلن از بدو ورودشون ظرف‌هاشونو نشسته بودن و بوی گند وسایلشون کل واحد رو برداشته بود. من هیچی نگفتم، اما استادم فهمید که «راحت» نیستم و بنده خدا همون روز توی دانشکده به هرکی که می‌شناخت سپرد که اگر کسی اتاقی برای اجاره دادن داره، بهش خبر بده. وقتی از شانس خوبمون یکی از دانشجوها گفت که اتاق اضافی داره، دوباره منو رسوند خوابگاه و کمک کرد تا وسایلم رو بردارم. کلاس اون روزش رو تعطیل کرد و بعدش منو برد توی خونه‌ی اون دانشجو و مطمئن شد که از جام راضی‌ام.

تمام این کارها تقریبا تا ساعت ده و نیم شب طول کشید و این بنده خدا زندگی‌شو گذاشته بود زمین تا من احساس راحتی کنم و استرس نداشته باشم. وقتی وسایلمو گذاشت توی خونه‌ای که اجاره کرده بودم و خداحافظی کرد که بره، دنبالش راه افتادم و از پله‌ها اومدم پایین تا ازش تشکر کنم. شاید قشنگ‌ترین خاطره‌ی من توی کانادا، توی همون شب  برفی سرد رقم خورد؛ در حالی که خیلی سخت و بدون اعتماد به نفس انگلیسی حرف می‌زدم، جمله‌ای رو که چند بار توی ذهنم تمرین کرده بودم گفتم: «امیدوارم یه روزی بتونم جبران کنم». استادم در حالی که داشت در ماشینشو باز می‌کرد، با لبخند گفت: «راه جبرانش اینه که یه روزی همین کارها رو برای یه آدم دیگه انجام بدی…» این، هنوز هم قشنگ‌ترین حرفیه که توی این دوسه سال اخیر از کسی شنیدم…

از چند هفته‌ پیش هم که به خاطر همین وقت گذاشتن روی تز و غیره، یه مقدار به مشکلات مالی خورده بودم و مجبور شدم ماشینمو بفروشم و نصف شب با دوچرخه برم سر کارم توی هواشناسی؛ استادم دلش سوخت و چند روز پیش یه ماشین بهم داد که تا آخر تابستون ازش استفاده کنم! و جالب‌ترش این بود که برای اینکه این ماشین رو که دو سال توی گاراژ خاک خورده بود دوباره راه بندازه و بده دست من، حدود دو هزار دلار پول خرج کرد. از چند روز دیگه هم داره میره اروپا و خونه‌‌ش رو هم داره میده دست من که بتونم یکی دو ماهی اجاره خونه ندم و مجانی زندگی کنم!

خلاصه این چند روز که به خیلی از اتفاق‌های این دو سال و چند ماه فکر می‌کردم، همش احساس می‌کردم که خیلی به این آدم بدهکارم و باید یه جوری جبران کنم، ولی دیروز یه دفعه اون خاطره‌ی شب اول که به طور کامل توی ذهنم گم شده بود، دوباره پیدا شد و یادم اومد که: «راه جبرانش اینه که یه روزی همین کارها رو برای یه آدم دیگه انجام بدم…»

دیشب ساعت دو و نیم نصف شب، وقتی دیگه داشتیم آخرین کلمات تز رو نهایی می‌کردیم و از خستگی نفله شده بودیم، یه لحظه بهش نگاه کردم و ضعف حاصل از سن و سال بالا رو به شکل عمقیقی توی دست‌هاش و صورتش دیدم، یه لحظه خیلی ترسیدم، از چیزی که اصلن دلم نمی‌خواست بهش فکر کنم. حس می‌کنم مدتهاست هیچ آدمی رو اینقدر دوست نداشتم…

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.7/5 (28 votes cast)

Needle

این کانادایی‌ها کلن فقط یه دونه غذای سنتی دارن به اسم «پوتین» که خیلی هم بهش افتخار می‌کنن. البته این که این غذا، غذای سنتی کاناداس، معنیش این نیست که تو بقیه‌ی کشورها دیگه گیر نمیاد. مثلن خود ما ایرانی‌ها هم اینو داریمش، فقط بهش می‌گیم سیب‌زمینی سرخ کرده! این غذای سنتی معروف تاریخی، دقیقن همون سیب‌زمینی سرخ کرده‌س که حالا یه خرده سس و آت و آشغال هم روش می‌ریزن و مثل خر هم کیف می‌کنن وقتی اسمشو میارن. دیروز یکی از شاگردهای امید یه پوتین از رستوران دانشگاه گرفته بود و یه مقدار به امید داده بود و با کلی شور و هیجان گفته بود که کسی که این غذا رو اختراع کرده احتمالن یه نابغه‌ی واقعی بوده!

دو سال پیش هم وقتی مامان رضا اومده بود کانادا و یه مدت واسه هم‌خونه‌هاش غذا درست کرده بود و رفته بود، چند وقت بعدش همخونه‌هاش داشتن به ما می‌گفتن که یه غذای ایرانی هست که مامان رضا درست کرده بود خیلیییییییی خوشمزه بود؛ اون اسمش چیه؟! ما هم هی می‌گفتیم خوب کدوم غذا، اینا اسم غذا یادشون نمیومد. تنها نشونه‌ی دقیقی که از غذا داشتن این بود که خیلییییییی خوشمزه بود! بعد از کلی بالا پایین فهمیدیم دارن راجع به کشک بادمجون صحبت می‌کنن!

کلن از نظر خورد و خوراک دلم به حال این ملت می‌سوزه. واقعن از نظر آشپزی ضعیفن. یکی از عمیق‌ترین لذت‌های زندگی که همانا خوردن غذاهای سمی و خوشمزه‌س رو هیچ وقت تجربه نمی‌کنن، البته توی شهرهایی مثل پرنس‌جورج که به غذاهای کشور‌های دیگه به اون صورت دسترسی ندارن. این میشه که فکر می‌کنن اون کسی که سیب‌زمینی سرخ‌کرده با سس فلان رو اختراع کرده احتمالن نابغه بوده.

بعضی وقتا از این که اینا یه چیزایی رو خیلی بزرگ و پیچیده‌ش می‌کنن خنده‌م می‌گیره. مثلن این سفر اخیری که ایران بودم، سر یه مسئله‌ای، یه دکتر ایرانی همین‌طوری توی ایمیل بهم گفته بود که برو آمپول ب کمپلکس رو تا یک ماه، هفته‌ای یه بار تزریق کن. اون هفته‌ی آخر که ایران بودم خیلی ریلکس رفتم داروخونه و بدون هیچ نسخه‌ای آمپول‌ها رو دونه‌ای هشتصد تومن خریدم، بعد بردم درمانگاه روبرو و پونصد تومن دادم به خانوم منشی و ایشون خودش قضیه رو هندل کرد! به همین راحتی!

سه تا آمپول دیگه رو آوردم کانادا و امروز تازه یادم افتاد که باید تزریقشون کنم. رفتم درمانگاه، و یه ساعتی طول کشید تا موفق شدم بالاخره آمپول دوم رو هم بزنم. خانوم پرستار کلید کرده بود که نسخه‌ش کجاس پس؟ الکی گفتم نسخه ایران جا مونده (اگه میگفتم بدون نسخه گرفتم مینداختنم بیرون!). گفت خوب آمپول رو که هیچ جا بدون نسخه نمی‌زنن. گفتم تو کشور ما می‌زنن آبجی! شما بزن با من! با کلی بحث و توضیح، آخر سر یه ورق آورد که من امضا کنم که این کار رو بنا به درخواست خود من انجام میده و همه چیش پای منه و فلان و بیسار. بعد هم یه ورق دیگه راجع به به دلایلی که بر مبنای اونا پزشک ایرانی این آمپول‌ها رو به من داده. منم یه مشت چرت و پرت از خودم درآوردم و تحویلش دادم. بعد از همه‌ی این بحثا، چشمش افتاد به سرنگی که من از ایران آورده بودم و با کلی حیرت گفت این چرا سوزنش اینقدر کلفته؟! گفتم تو کشور ما این چیزا معمولن کلفته! گفت من که با این سوزن نمی‌زنم! پا شد رفت کلی گشت یه سوزن جیگیلی کوچولو پیدا کرد و بعد گفت آستینت رو بزن بالا. گفتم تو کشور ما اینا رو جای دیگه‌مون می‌زنن ها! گفت من اونجا نمی‌زنم! بزن بالا! خلاصه زد عمه‌ی دست چپ ما رو به گاو داد یه جوری که همین الانم هنوز درد می‌کنه. بهش گفتم خو صاحاب مرده من این دستمو امروز واسه هزار تا کار لازم دارم، ولی باسنمو نه. می‌زدی اونجا چی می‌شد مثلن…

کلن هر وقت سر و کارم به درمانگاه و دکتر و دارو میفته دلم برا ایران تنگ میشه. خدایی این چیزا تو ایران خیلی ریلکس بود! آدم خودش می‌تونست ابتکار عمل رو به دست بگیره. این دفعه بیام ایران حتمن از بابام در حالی که خودش داره یه آمپول رو توی باسن خودش تزریق می‌کنه فیلم می‌گیرم و میارم نشون این پرستار دوزاری‌های کانادایی می‌دم میگم یاد بگیرین خاک به سرا… نه نسخه داره نه هیچی. تازه پنی‌سیلین هم واست می‌زنه بدون تست!

حرف آمپول شد، یاد یکی از شیرین ‌ترین خاطرات آمپول بازیم افتادم! آخرای ترم پنج توی اراک، بدجوری سرما خورده بودم. چرک و سرفه و درد و بدبختی. خلاصه بعد از چند روز که خوب نشدم رفتم دکتر و ایشون هم دو تا آمپول برام نوشت. زمستون مزخرفی بود. رفتم درمانگاه و آمپول‌ها رو دادم به خانومه و رفتم روی تخت خوابیدم و طبق عرف شلوار رو از یه سمت کمی دادم پایین و چون خیلی حالم بد بود و خسته بودم چشمامم بستم… بعد از چند لحظه حضور خانوم آمپول‌زن رو حس کردم که شلوار ملوار ما رو یه دفعه تا زانو کشید پایین و کله‌شو از در اتاق برد بیرون و بلند گفت: «بیا ببین!» من گفتم وات دِ فـا‌‌‌ک؟! بعدش فهمیدم که مخاطبش یه خانوم دیگه‌ای بود که قرار بود تازه آمپول زدن رو یاد بگیره و این وسط ماتحت ما نقش وسیله‌ی کمک آموزشی رو ایفا می‌کرده. خلاصه قرار شد اولی رو این بزنه دومی رو اون یکی! بالاخره استاد آمپول اولی رو زد و وقتی نوبت شاگرده شد که سوار شه، تلفن درمانگاه زنگ خورد و بنا به دلیلی هر دوشون از اتاق رفتن بیرون و درم نبستن. منم گفتم الان میان، دو دقیقه دیگه میان، یه نیم ساعتی گذشت و خبری نشد و ملت همینجوری از جلوی اتاق رد می‌شدن و منم جاتون خالی ک.و.ن لخت ولو بودم همونجا.

بعد از نیم ساعت یه خانوم سومی تشریف آورد و کلی عذرخواهی کرد از بابت تاخیر و گفت که خودش اون یکی آمپول رو می‌زنه. بعد ازم پرسید که اولی رو سمت چپ زدن یا سمت راست؟ گفتم سمت چپ. گفت: خب! حالا که اونو زدن سمت چپ پس بذار دومی رو سمت راست بزنیم! تو دلم گفتم خدا رو شکر آمپول سومی در کار نیست، وگرنه طبق این منطق احتمالن می‌خواستی سومی رو بزنی وسط…

در هر صورت باورش سخته ولی یکی از چیزایی که من به شدت دلم براش تنگ میشه همین قضیه‌ی آمپول و باسن و این ماجراهاس. کلن توی کانادا تا جای ممکن از آمپول زدن اجتناب می‌کنن. نمی‌دونم چرا. شما اگه یه روز خواستین بیاین کانادا، حتمن کلی آمپول توی ایران بزنین که بعدن عقده نشه واستون…

 —

پی‌نوشت: چند روز پیش من و دوسه نفر دیگه رفتیم رو صفحه‌ی اول یه روزنامه. یه گزارش راجع به زندگی دانشجوهای خارجی توی کانادا بود و مصاحبه با چهار تا از خارجی‌ها از جمله من. مشروح مصاحبه رو می‌تونید توی این لینک بخونید اگه حوصله داشتید.  آخرش یه کم ریــد‌‌‌م به سیستم پزشکیشون! روزنامه‌ش رو هم نگه داشتم توی کلکسیون افتخاراتم!

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.7/5 (28 votes cast)

Dots

۱- روزای اولی که اومده بودم پرنس‌جورج، یه چیزی خیلی برام جلب توجه می‌کرد، اونم تعداد آدمایی بود که توی خیابون، خوابگاه، سر کلاس، یا توی پارتی با ویلچر رفت و آمد می‌کنن. یعنی کم‌کم داشتم احساس می‌کردم که ویلچر هم یکی وسایل نقلیه‌ی رسمیه و بعضی‌ها واسه کلاسش سوار میشن. اون اوایل خیلی ساده‌لوحانه با خودم فکر می‌کردم که شاید این وایت‌ها از نظر ژنتیکی نقص خاصی دارن که تعداد آدم‌های فلج توشون خیلی بالاس. حتی توی اینترنت هم راجع به این قضیه تحقیق کردم! اما بعد از یه مدت فهمیدم که نه، دلیل اینکه توی ایران هیچ وقت این آدم‌ها به چشم نمیومدن، این نبود که تعدادشون کمتره. اونا فقط از جامعه «جدا» شده بودن، یا به واسطه‌ی احساس خودشون، یا به واسطه‌ی عدم درک جامعه از شرایطشون. جامعه‌ای که نه تنها اتوبوس‌هاش جایی برای قرار گرفتن ویلچری‌ها نداشت (که یعنی کـــون لق آدم‌هایی که فلان مشکل رو دارن)، بلکه مدارس افراد مشکل‌دارش هم از مدارس آدم‌های «معمولی»ش جدا بود، و ما دوازده سال روی میز و نیمکت‌هاش نشسته بودیم بدون اینکه اساسن بدونیم بچه‌های این شکلی هم بین هم‌سن و سال‌های ما وجود دارن. حالا اینجا، توی هر محیطی، همیشه آدم‌هایی با این مشکلات حضور فعال دارن و خیلی عادی‌تر و خوشحال‌تر از امثال من دارن به تمام جنبه‌های زندگیشون می‌رسن.

۲- ترم اول دوره‌ی دانشجویی توی ایران، یه خانومی بین ما هیجده‌ساله‌ها بود که سی و خرده‌ای سال سن داشت و بعد از به دنیا اومدن بچه‌ش، کنکور قبول شده بود؛ روزانه، دولتی، و رشته‌ی مهندسی. زنی که احتمالن با وجود تمام مسئولیت‌های روزانه‌ی خونه‌داری و بچه‌داری، چنین کار بزرگی کرده بود. الان که یادم میاد بنده خدا مثل یه موجود فضایی بود بین ما. وقتی سر کلاس می‌نشستیم نگرش ما (و حتی استادها) بهش اونقدر متفاوت بود که انگار از یه کهکشان دیگه اومده بود. حالا تمام این تفاوت در واقع چی بود؟ شاید پونزده سال اختلاف سن. ما پسرا با بی‌شعوری تمام اسمش رو گذاشته بودیم مامان‌بزرگ. بنده‌خدا از یه جایی به بعد دیگه پیداش نشد و هیچ کدوم از ما هم از کسی نپرسیدیم که چی شد، چون اصلن عجیب نبود، چون آدمی «با این سن» جاش توی کلاس‌های دانشگاه نبود. وقتی اومدم کانادا، اون اوایل توی هر پارتی دانشجویی که می‌رفتم، ملت یه نگاه به چهره‌ی baby face من می‌کردن و می‌پرسیدن اینجا چیکار می‌کنی، می‌گفتم ارشد می‌خونم، کپ می‌کردن. می‌گفتن چه عجله‌ایه، منم به سبک ایرانی جواب میدادم که بابا باید توی همین سن پایین تا جایی که می‌خوای بری جلو دیگه، سن که بره بالا حسش هم میره. بعدها دیدم که دانشگاه پر از دانشجوهاییه که بالای پنجاه سال سن دارن و با کلی انرژی دارن درس میخونن.

۳- اون اوایل زندگی توی خونه‌ی قبلی با رایان و تری، می‌دیدم که تری، یه دختر نهیف هیجده ساله که تازه داشت ماه‌های آخر دبیرستانش رو تموم می‌کرد، و شاید دختر ثروتمند‌ترین خونواده‌ی ساکن پرنس‌جورج بود و واسه‌ی تولدش ماشین صفر از پدر و مادرش کادو می‌گرفت، باز شنبه و یکشنبه رو به طور کامل می‌رفت توی یه فروشگاه و به عنوان فروشنده کار می‌کرد تا برای دانشگاه پس‌انداز کنه. این تناقض برای ذهن ایرانی من یه علامت سوال بزرگ بود، و جالب اینکه برای خودشون (و بقیه‌ی دوستای کانادایی) یه چیز کاملن طبیعی بود و جزئی از روتین‌های زندگی…

۴- توی ایران که بودم، بر خلاف میل باطنیم دوستام رو در دو گروه دسته‌بندی کرده بودم! یه دسته‌ی مختلط و یه دسته‌ی تک‌جنسیتی! تمام تلاش‌ها برای میکس این دو دسته و یکی کردن برنامه‌های ولگردی و خوش‌گذرونی بی‌نتیجه موند. روی دسته‌ی دوم واقعن نمی‌شد کار خاصی انجام داد! یادمه دو سال و نیم پیش، برای گودپای پارتی خودم نتونستم تمام اونایی که دلم می‌خواست آخرین خوش‌گذرونی‌ رو باهاشون داشته باشم یه جا جمع کنم، چون اعضای دسته‌ی دوم احتمالن توی اون برنامه «راحت» نبودن. اینجا گاهی اوقات به خودم میام و می‌بینم که دایره‌ی دوستام جدای از تنوع نژادی، تنوع فکری جالبی هم داره و از آتئیست کامل تا مذهبی‌هایی که عمیقن اعتقاد دارن که فقط پیروان فلان فرقه‌ی مسیحیت میرن بهشت رو دربرمی‌گیره، و جالب اینکه تمام این آدم‌ها توی تمام برنامه‌ها، خیلی «راحت» کنار هم حضور دارن.

۵- دوره‌ی دانشجویی توی ایران، واژه‌ی «استاد»، اساسن کت و شلوار رو برامون تداعی می‌کرد. به فوق لیسانس می‌گفتن «مقاطع بالا» و دکترا هم که یعنی ته پرستیژ و شخصیت. یادمه یه بار یه استاد جوونی که فقط یه ترم قرار بود معادلات درس بده، توی دانشگاه در حالی دیده شده بود که یه کیف کولی رو با هر دوتا بندش انداخته بود پشتش؛ یه بنده‌خدایی هم ازش عکس گرفته بود و شب توی آشپزخونه‌ی خوابگاه دوستان به صف شده بودن تا عکس «استادی که کیفشو با دوتا بند انداخته پشتش»(!)  ببینن و ترترتر بخندن!! اینجا توی پرنس‌جورج، یه استاد دانشگاه هست که همسرش هم ایرانیه و هر دو هم موسیقیدان، چند روز هفته میره سر کلاس درس می‌ده؛ آخر هفته هم شلوارک می‌پوشه، گیتارش رو برمیداره و میره توی یه کافه‌ی قدیمی و گیتار می‌زنه و آواز می‌خونه و گاهی دانشجوهای خودش هم اونجا همراهی می‌کنن، می‌رقصن و فردا دوباره همه‌ی اون آدم‌ها، سر کلاس دانشگاه دور هم جمع می‌شن و کارشونو ادامه میدن، بدون اینکه عکسی از کسی گرفته شده باشه.

۶- امروز یکی از زیباترین صحنه‌های زندگیم رو دیدم. رفته‌ بودیم استادیوم دانشگاه و همینطور که منتظر مربی کلاس یوگا بودیم، داشتیم یه چرخی توی ورزشگاه‌های مختلفش می‌زدیم. توی سالن دوی ساختمون، یه خانوم بیست و چند ساله‌، نوزادش رو توی کالسکه گذاشته بود و همینطوری که خودش با سرعت توی پیست می‌دوید، کالسکه رو هم با خودش هل می‌داد و آیپادش هم به گوشش بود و حالی می‌کرد! یه لحظه واقعن کیف کردم. نمی‌تونستم چشم ازش بردارم. چشمام همزمان باهاش دور پیست دور می‌زد. هم به بچه‌‌ی توی کالسکه حسودیم شد، هم به مادرش. حس می‌کردم فردا روزی اگر اون بچه بزرگ بشه و خوشی بزنه زیر دلش و بخواد بره یه گوشه‌ی دیگه از دنیا دنبال سرنوشتش بگرده، نیازی نیست احساس عذاب وجدان کنه که چرا خونوادش رو «ول کرده» و رفته و اون مادر هم تمام زندگیش رو نمی‌ذاره زمین که به خاطر یکی از طبیعی‌ترین اتفاق‌های زندگی زانوی غم بغل بگیره؛ چون بچه برای اون «همه چیز» زندگی نیست، چیزی رو «فدای» اون بچه نمی‌کنه و تفریح و عشق و حالش با دوران قبل از بچه‌دار شدنش تفاوت خاصی نداره. بیست سال دیگه، اون بچه براش تنها محصول باقی مونده از یه جوونی از دست رفته و یه عمر خونه‌نشینی‌ و حسرت خوردن‌ به آزادی دختر‌های مجرد توی مهمونی نیست و بنابراین، رفتن و نبودن اون بچه هم براش نمیشه آخر دنیا.

**************

این لیست مینی‌خاطره‌ها رو می‌تونستم تا سه برابر ادامه بدم. با اینکه احتمالن خیلی بی‌ربط به هم به نظر می‌رسن اما برای من همه‌شون یه محور مشترک دارن: پارامتر‌هایی هست که خیلی از مردم دنیا یاد گرفتن که به عنوان مسائل طبیعی زندگی بشناسنشون؛ مثل بیماری، میزان ثروت، اعتقادات مذهبی، شغل، تحصیلات و موقعیت اجتماعی، مجرد یا متاهل بودن، بچه داشتن یا نداشتن، و … خیلی از آدم‌ها توی این دنیا یاد گرفتن که هی توی این پارامترها فوت نکنن و بادشون نکنن تا تمام زندگیشون رو پر کنه، که اگه یه روز زد و ترکید، زندگیشون یه دفعه از همه چی خالی باشه. این طور آدم‌ها، روتین‌های زندگیشون رو هیچ وقت از دست نمیدن و واسه همین همیشه از یه میزان آرامش قابل قبولی برخوردارن. فارغ از تمام پارامتر‌هایی که تعریفشون می‌کنه، بلند می‌خندن، بازی می‌کنن، شلوارک می‌پوشن، گیتار می‌زنن، چیزهای جدید رو امتحان می‌کنن، پارتی می‌گیرن، کار می‌کنن، درس می‌خونن و خلاصه زندگی همیشه براشون جریان داره و بودنشون شرایط زندگی بقیه رو هم بهتر می‌کنه.

فکر می‌کنم یکی از ناجوانمردانه‌ترین چیزایی که جامعه‌ی ما کرد توی پاچه‌مون، همین بود که اینو به ما یاد نداد. چه بسا دقیقن برعکس این رو به خوردمون داد. ما توی فرهنگمون یاد گرفته بودیم که بر مبنای هرکدوم از این پارامترها یه سری آدم، یا یه سری رفتارها (همون روتین‌ها) رو باید گذاشت کنار. وقتی می‌بینم که ما توی فرایند بزرگ شدنمون توی اون جامعه، چطور بر مبنای صد تا پارامتر مثل موقعیت خانوادگی‌مون، سن و سال، طرز فکر و اعتقاداتمون، طبقه‌ی اقتصادی‌مون، وضعیت تاهل و تجردمون و امثال اینها، از خیلی چیزا و خیلی آدم‌ها جدا شدیم، واقعن هنگ می‌کنم. تا چند وقت پیش، مثل خیلی از هم‌سن و سال‌هام فکر می‌کردم که جداسازی دختر و پسر توی جامعه‌ی ما خیلی به ما ضربه زد، این روزا دارم حس می‌کنم که این مقوله‌ی «جداسازی» ابعاد خیلی خشن‌تری هم داشته؛ اما ما به همین کم‌اهمیت‌ترین موردش فکر می‌کنیم فقط… من به شخصه هنوز تو کف پرونده‌ی اون استادی‌ام که کیفشو با دوتا بند انداخته بود پشتش…!

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.4/5 (31 votes cast)

برگشت‌نامه

الان که دارم می‌نویسم از سر عشق و شور نوشتن نیست. از سر اینه که کار دیگه‌ای نمی‌تونم بکنم. امروز غروب رسیدم کانادا و الان نصف شبه، منم خونه‌ی خواهرمم و فردا دوباره یه سفر زمینی مزخرف دارم تا اینکه بالاخره برسم خونه‌ی خودم. خواهرم هم مدتیه که توی یه سوئیت زندگی می‌کنه و اتاق خواب نداره دیگه. فردا باید بره سر کار، منم که هنوز خواب و بیداریم تنظیم نشده اومدم نشستم توی توالت که بتونم برق رو روشن کنم. خلاصه صدای ما رو از مستراحی در جنوب غرب کانادا می‌شنوید. [۱]

راستش این سفر ایران با اینکه یه ماه بیشتر نبود اما خیلی پربار بود. یه حس غریبی بهم می‌گه چیزایی که دوست دارم راجع به این سفر بنویسم توی یه پست جا نمی‌شه و احتمالن تا مدت‌های مدیدی پست‌های ما یکی در میون هی وصل شه به ایران. البته تجربه به من نشون داده که من هر وقت که حرفای خیلی زیادی برای گفتن دارم، اینقدر سر اینکه «از کجا شروع کنم» گیر می‌کنم که آخرش به این نتیجه می‌رسم که چیز خاصی نگم. حالا محض تنوع یه زور می‌زنم. از اونجا که کلن من آدم کلیشه‌نویسی نیستم سعی می‌کنم فقط چیزایی رو بنویسم که تا جای ممکن تجربه‌های منحصر به فرد باشه. و البته این معنیش این نیست که این سفر نوستالوژی کلیشه‌ای برای من نداشته؛ چرا داشت، زیادم داشت. از سفره‌ای که پنج‌شیش نفر آدم دورش غذا می‌خورن بگیر، تا «امشب شام در خدمت باشیم» و چیزای دوست‌داشتنی دیگه.

از عادت‌های خوب ایرانی‌ها اینه که وقتی بعد از دوسال برمی‌گردی کمی تا قسمتی تحویلت می‌گیرن. فک و فامیل و دوست و آشناهای خانوادگی یه سری به ما می‌زدن و در کل خوش می‌گذشت. طبیعتن سوال‌هایی هم می‌پرسیدن راجع به کانادا که البته همیشه تکراری و سطحی بود و من مونده بودم تو حسرت اینکه یه نفر یه چیز متفاوت بپرسه یا از یه زاویه‌ی متفاوت به زندگی نگاه کنه. و تقریبن تمام این عزیزانی که وارد این بحث‌ها می‌شدن، آخرش به سادگی به خودشون اجازه می‌دادن که فکر کنن صلاح زندگی من رو بهتر از خودم می‌دونن و خیلی قاطعانه یکی از این دوتا جمله رو به صورت کاملن امری می‌گفتن: «برنگردیا… اصلن برنگرد»، یا اینکه «درست تموم شد برگرد همینجا تو مملکت خودت فلان کن و بیسار کن… حتمن برگرد!» جواب من البته به یه «چشم» همراه با یه لبخند عاقل اندر سفیه خلاصه می‌شد، که بعید می‌بینم هیچ کدوم از اون آدم‌ها، «به تو چه‌»ی پشت اون «چشم» رو درک کرده باشن.

بیشترین چیزی که توی این مدت از من پرسیده شد راجع به هزینه‌های زندگی توی کانادا بود. البته سورپرایز نشدم. اما جواب دادن به این سوال خیلی سخت بود. همیشه فکر می‌کردم بچه‌داری کردن خیلی سخته. به خصوص وقتی بچه‌ت میاد ازت یه سوالی می‌کنه، که اصلن در حد و اندازه‌ی سن و سالش نیست و تو باید سعی کنی تمام ابعاد پیچیده‌ی پاسخی رو که توی ذهنت هست، به شکل کودکانه‌ و کوتاهی دربیاری و با چند کلمه‌ ذهن کنجکاوشو ارضا کنی. اما توی این سفر حس کردم آدم‌بزرگ‌داری هم همونقدر سخته. منظور صحبتم بیشتر افراد نسل قبلیه، که دائما سوال‌هایی از من می‌پرسیدن که می‌شد ساعت‌ها راجع بهشون صحبت کرد، اما فقط چند دقیقه وقت لازم بود تا بفهمم اون آدم‌ها در حد و اندازه‌ی سوالی که پرسیدن نبودن؛ و من باید به شکل بچه‌گانه‌ای، یه پاسخ کوتاه پیدا می‌کردم و تحویلشون می‌دادم. سوال‌هایی که معمولن راجع به هزینه‌ی زندگی بود، پیش از اینکه اساسن تعریف مشخصی از این «زندگی» وجود داشته باشه.

کلن جواب چرت دادن برای من خیلی سخته. یعنی فکر می‌کنم فردا روزی اگه یه بچه‌ی چار ساله‌ بیاد از من بپرسه «عمو! من چجوری به وجود اومدم؟»، احتمالن با جزئیات کامل بهش می‌گم که مامان باباش چه کثافت‌کاری‌ای راه انداخته بودن… سر این سوال «هزینه‌های زندگی» هم قبل از اینکه برم ایران کلی با خودم تمرین کرده بودم که جلوی خودمو بگیرم و سخنرانی راه نندازم. موفق هم شدم. در جواب این سوال از طرف‌ آدم‌های مختلف، یکی در میون با یه کلمه می‌گفتم: «زیاده» یا «کمه». خوشبختانه بابام هم معمولن همون دور و بر بود و دیگه رشته‌ی سخن رو به دست می‌گرفت انگار نه انگار که یارو از من سوال پرسیده نه از ایشون!

حس خوبی نداشتم وقتی می‌دیدم منظور همه از هزینه‌ی «زندگی»، فقط هزینه‌ی نون و گوشت و ماست و بنزین و خونه و امثال ایناس. از دکتر شریعتی خیلی خوشم نمی‌آد، اما یکی از حرف‌هاش رو خیلی دوست دارم:‌ «زندگی چیست؟ نان، آزادی، فرهنگ، ایمان و دوست داشتن». من فکر می‌کنم یه جامعه خیلی باید سقوط کرده باشه، که «زندگی» برای اکثریت مردمش فقط توی اون «نان» اولی خلاصه بشه. مصیبت همین‌جا بود. آدم‌هایی که میومدن و این سوال رو می‌پرسیدن و بعدش قیمت فلان خوراکی رو از دلار به ریال تبدیل می‌کردن و با یه مقایسه به این نتیجه می‌رسیدن که «هزینه‌ی زندگی» توی ایران خیلی پایین‌تره.

وقتی داشتیم می‌رفتیم گرگان تا به فک و فامیل گرگانی یه سری بزنیم، توی راه همش به ویلا‌هایی که ملت لب دریا ساخته بودن نگاه می‌کردم و یه چیزی توی ذهنم میومد. فکر می‌کردم خیلی از این آدم‌ها دوست داشتن که می‌تونستن لب دریا با هر کسی که دوست دارن و به هر مدلی که دوست دارن ول بگردن و چون این آزادی رو ندارن، مجبور شدن صدها میلیون تومن پول خرج کنن، تا مثلا پنجاه متر آزادی بخرن و درحالی که دور تا دورش رو دیوار می‌کشن، یه نمونه‌ی تقلبی از اون آزادی رو توی یه قفس تجربه کنن، شاید فقط برای یه هفته در سال. یا آدم‌هایی که هر سال چند میلیون تومن خرج مسافرت به ترکیه و دوبی و امثالهم می‌کنن و بعید می‌دونم به جز تجربه‌ی چند هفته‌ آزادی دنبال چیز دیگه‌ای باشن. برام عجیب بود که نمونه‌ای از همین آدم‌ها، قیمت بادمجون روی توی ایران و فلان کشور مقایسه می‌کرد و بعد خوشحال می‌شد از اینکه هزینه‌ی «زندگی» توی ایران کمتره. بدون این که یادش بیاد که اون آزادی‌ای رو که برای پنجاه متر و یک هفتش سیصد میلیون خرج کرده، برای کارتون‌خواب‌های همون فلان کشور، دو میلیارد هکتار و سیصد و شست و پنج روزش حتی یه ریال هم آب نمی‌خوره.

تو این یه ماه مطمئن شدم که صحبت کردن از مفاهیمی مثل آزادی، احترام متقابل، سطح اعتماد در جامعه، برابری حقوق اقلیت و اکثریت، برابری حقوق زن و مرد، آرامش اعصاب و امنیت ذهنی، و چیزهایی از این قبیل با بیشتر هم‌وطن‌های عزیز، مثل تخمه شکستن می‌مونه. وقتی تموم میشه فقط باید بریزیش سطل آشغال. قصد توهین به کسی رو ندارم، اما احساس می‌کنم که پارامترهایی که یه گوسفند، کیفیت زندگی رو بر مبنای اونها می‌سنجه، با پارامتر‌هایی که اکثریت ما ایرانی‌ها برای سنجش کیفیت زندگی داریم فرق زیادی نمی‌کنه. «زندگی» برای ما یعنی آب و علف و هزینه‌ی زندگی هم یعنی فقط هزینه‌ی آب و علف (اولیش هم خود من). فکر می‌کنم ما، صرف نظر از اینکه چقدر موفق باشیم همیشه فقیر و بدبخت باقی خواهیم موند، چون موفق‌ترین‌هامون هم نهایتن دارن توی همون اولین مولفه‌ی زندگی، «نان»، دست و پا می‌زنن…

الان واقعن خسته‌ام. می‌دونم که خیلی خوب هم ننوشتم. تلاش می‌کنم به زودی دوباره بیام اینورا. Stay Tuned!

——

۱. از مزایای توالت‌های این فرنگیا اینه که میشه ساعت‌ها روش نشست، تازه با لپتاپ.

* از دو دوست عزیز، جناب آقایون امیر محضرنیا و امیر توانایی به شدت عذرخواهی می‌کنم. قول می‌دم سفر بعدی جبران کنم. خیلی خیلی شرمنده. واقعن نتونستم درست زمان رو مدیریت کنم.

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.7/5 (22 votes cast)

ته‌دیگ، مو، شجریان…

۱-  روزای اولی که اومده بودم اینجا هم‌خونه‌م یه پسر بنگلادشی بیست و هفت ساله بود. اون موقع‌ها که هنوز آشپزیم به خوبی الان هم نبود، یه شب کل انداختیم سر غذا درست کردن. منم یه جور قاطی پلو (!) درست کردم که اون شب به اذن خدا خیلی خوشمزه شد! آخرشم به سبک مامانم یه سینی روی قابلمه گذاشتم و در جا کل مجموعه رو سر و ته کردم و یعنی ته دیگ بود که می‌زد تو چشم!

همخونه‌م که اومد و مثل خر خورد، ازش پرسیدم که شما هم «ته دیگ» درست می‌کنین؟ گفت: «آره، ولی می‌دیم زن‌ها بخورن. ما نمی‌خوریم. البته من یکی دو  سالیه دیگه می‌خورم. خیلی سخت نمی‌گیرم!» اولش فکر کردم که بابا! ای بنگلادشی‌ها بافرهنگ که بهترین قسمت غذا رو تقدیم زناتون می‌کنین. ولی بعدش یه سری تحقیق نظرمو عوض کرد: در بنگلادش باستان جمعیت بسیار زیاد و غذا بسیار کم بوده. زن‌ها اجازه نداشتند سر سفره کنار مرد‌ها بشینن، باید غذا رو درست می‌کردن و گورشون رو گم می‌کردن، مردا میومدن و مثل یه مرد واقعی غذا رو از توی دیگ می‌خوردن، و کاملن مردونه سیر می‌شدن و بعد مثل یه مرد واقعی آروغی می‌زدن که گندش تا سفره‌ی همسایه می‌رفت و بعد لش‌شون رو می‌بردن کنار و تازه بعدش زن‌ها اجازه داشتن که بیان ببینن آیا چیزی برای خوردن مونده یا نه. از اونجا که غذا به نسبت کم بوده و مردا هم خیلی مرد بودن، معمولا برنجی توی دیگ نبوده و شاید اون پایینا، چند تا تیگه آشغال به تهِ دیگ چسبیده بوده که زن‌ها مجبور بودن خودشونو با اون سیر که نه، زنده نگه دارن. این طوری بوده که طبق اونچه که این دوست عزیز برای ما تعریف کردن تا قرن‌ها به زن‌ها لقب تحقیرآمیزی داده میشه که اگه بخوام به پارسی ترجمه‌ش کنم، میشه یه چیزی تو مایه‌های «ته‌دیگ خور» مثلن.

و از اونجا که به قول یه ضرب‌المثلی در فرهنگ عامه‌ی مردم ایران‌زمین، «میمون هرچی زشت‌تر، اداش بیشتر»، مرد‌ان غیور و سلحشور این کشور هنوز هم که هنوزه به سنت پدارن خیلی مرد خودشون پایبند هستن و با اینکه خیلی‌هاشون دیگه از مردونگی افتادن و عرضه ندارن زن‌هاشون رو با گرسنگی زجر بدن، ولی هنوز هم اون قدر مرد هستن که ته‌دیگ رو فقط بذارن جلوی زن‌ها و بعضن به شوخی آمیخته به تحقیر صداشون کنن «هی ته‌دیگ‌خور»!  هرچند زندگی توی غرب به قول مرد‌های شرقی، آدم رو بی‌غیرت می‌کنه و باعث می‌شه که یه مرددددد بالاخره بعد از دو دقیقه کلنجار رفتن با خودش، اعتراف کنه که یکی دو سالیه که ته‌دیگ می‌خوره.

×××××××

۲- توی شهر بازی ونکوور خانواده‌ی هندی‌ای رو دیدیم که اومده بودن پسربچه‌ی پنج ساله‌شون رو سوار وسایل بازی کنن. معتقد به فلان مذهبی بودن که بر مبنای اون مذهب باید حتمن موهاشونو بالای سرشون جمع می‌کردن و مثل یه گولّه می‌بستن! طبق قوانین فلان وسیله‌ی بازی هم، همه باید یه کلاه ایمنی فلزی روی سرشون می‌ذاشتن و با بند کاملن کیپش می‌کردن. به علت وجود گلوله‌ی مذهبی روی سر پسربچه، کلاه ایمنی درست سر جاش قرار نمی‌گرفت! اینجا بین «مذهب» و «ایمنی» تناقض وجود داشت؛ یا باید گولّه‌ی مو باز می‌شد، یا کلاه ایمنی. درست حدث زدید، این کلاه ایمنی بود که باز شد. پدر و مادر با سری بالا، به دنیای فانی پشت کردن و آخرتشون رو تضمین کردن، دست بچه رو گرفتن و کشون کشون از پارک بردنش بیرون، و احتمالن به چیزشون هم نبود اشک‌هایی که دونه‌دونه از صورت پسرک می‌ریخت وقتی به «بچه‌های مردم» نگاه می‌کرد که سوار شده بودن.

×××××××

۳- استاد شجریان یه بار توی یه مصاحبه‌ای، وقتی طرف ازش سوال کرده بود راجع به این که آیا نو‌آوری‌هاش باعث فاصله گرفتن از موسیقی «سنتی» میشه یا نه، جواب داده بود که بر خلاف اونچه که بیشتر مردم فکر می‌کنن، من اساسن میونه‌ای با «سنت» ندارم. من به «اصالت» پایبندم، نه سنت. سنت، چه خوب چه بد، چیزیه که در یه دوره‌ای، به عنوان یه راه حل برای رفع یه مشکلی به وجود اومده (مثل بنگلادشی‌های احمق که خیر سرشون مشکل کمبود غذا رو با گرسنه نگه‌ داشتن زن‌ها حل می‌کردن)، و به محض اینکه اون مشکل حل میشه و دیگه وجود نداره، هیچ دلیلی برای پایبندی به چیزی که دیگه مشکلی رو حل نمی‌کنه وجود نداره. اما در طرف مقابل، «اصالت» چیزیه که باعث میشه تصمیم‌های آدم بر مبنای اصول عقل و منطق باشه و منجر به تولید راه حل، یا همون سنت‌های خوب بشه. با این طرز فکر شجریان بسیار حال نموده‌ایم مدت‌هاست.

۴- ما ایرانی‌ها بیشتر از یک قرن زن‌ها رو «ضعیفه» صدا می‌کردیم. هنوز هم در بین جوان‌ترین، تحصیل‌کرده‌ترین و به‌روز ترین قشر مردم ایران طرز فکری به این شکل وجود داره:‌ «دختری که توی خیابون براش مزاحمت ایجاد میشه، تقصیر خودشه»! ما خیلی ته‌دیگ و گولّه‌ی مو توی رفتارهامون هست. رفتارهامون سنتیه، نه اصیل. یکی دو تا هم نیست که بخوام بنویسم.

۵- پیش از نوروز امسال، هم‌خونه‌م پاهاش قارچ زد. پوست خودم هم خارش گرفته بود. دکتر گفت احتمالا خونه‌تون قدیمیه و سالهاست که سوراخ سبمه‌هاش ضد عفونی نشده. نوروز فرصتی شد تا به سبک ایرانی خونه‌تکونی کردیم و هر سوراخ سمبه‌ای رو شستیم.  از کمردرد مردم اما واقعن لازم بود. در حین نوروز دلم گرفته بود و تنها بودم، منتظر بودم یکی در خونه‌مو بزنه، حتی فقط یه فحش بده و بره…

وسط نوشت: من با تقویم ایرانی، نوروز و خونه‌تکونی و دید و بازدیدش، شب یلدا و اصالتی که امسال توی این‌ها کشف کردم بسیار حال می‌کنم. بقیه‌ی سنت‌ها رو به حالت تعلیق درآوردم تا روزی که به طور کامل حذفشون کنم یا دلیلی پیدا کنم برای اینکه با افتخار بهشون پایبند باشم.

۶- دیروز توی یکی از میلیاردها کوئسشن مسخره فیسبوکی، دیدم که چهارده هزار نفر اعلام کرده بودن که به ایرانی بودنشون افتخار می‌کنن، در مقابل حدود هفتصد نفر که گفته بودن نمی‌کنن. هم‌خونه‌ی من هم به بنگلادشی بودنش افتخار می‌کرد. یه کارگر پمپ بنزین هم اینجا بود که به آمریکایی بودنش افتخار می‌کرد. قصد جسارت ندارم اما احساس می‌کنم بیشتر آدمایی که به چیزایی افتخار می‌کنن که برای به دست‌ آوردنش هیچ کار خاصی انجام ندادن، همون آدمایی هستن که روز تولدشونو جشن می‌گیرن. (آره، دقیقن توهین کردم الان!)

۷- ‌ر‌یــد‌م‌ با این مدل نوشتنم. مولانا می‌فرماید:‌ این سخن ناقص بماند و بی قرار …  دل ندارم، بی دلم، معذور دار… منم همون. نوشته رو هم بدون خوندن و ویرایش کردن، با تمام ایرادهای احتمالیش پست می‌کنم به سبک جناب محمود قلی‌پور که خیلی دوسش دارم.

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.5/5 (19 votes cast)
VN:F [1.9.17_1161]
Rating: +13 (from 15 votes)

داستان اسباب‌بازی

این مدت اونقدر سرم شلوغه که شب‌ها رسما مثل جنازه می‌رسم خونه و همیشه هم از کارام عقبم. ولی تو این یکی دو سال اخیر اگه هیچ چیز به درد بخوری یاد نگرفته باشم دست کم اینو یاد گرفتم که برخلاف گذشته دیگه تک‌بعدی زندگی نمی‌کنم. با جیب خالی تلاش می‌کنم کیفیت زندگی رو نسبتا بالا نگه دارم و تو اوج فشار درس و پروژه‌ و کارهایی که باید تا تاریخ فلان تموم بشن، سعی میکنم همیشه وقتی برای بازی کردن کنار بذارم. چقدر بد بود که سال‌های سال نمی‌دونستم این «بازی» لا‌مـصـب چقدر مهمه، حالا با هرچیزی که حال بده!

حدود دو هفته پیش بود، آخر یکی از همین شب‌هایی که مثل جنازه اومده بودم خونه، لپتاپم رو روشن کردم و بی هدف شروع کردم به چرخ زدن توی یه سایتی که مردم اینجا وسایل دسته دومشونو آگهی می‌کنن. دیدم یه نفر یه پلی‌استیشن ۲ گذاشته واسه فروش، پنجاه دلار. همین جوری ندیده، ز‌ر‌‌ت بهش ایمیل زدم که اگه چهل دلار میدی همین الان آدرس بده بیام در خونه‌ت! یارو هم پنج دقیقه بعد ایمیل زد که بدو! با همون زیر شلوار پریدم پشت فرمون و تخته‌گاز رفتم پلی‌استیشن رو برداشتم آوردم.

اینجا بود که تازه داستان شروع شد! من که کلن از بچگی آرزوی داشتن کنسول اینقدر برام برآورده نشد که آخرش در وجودم سرکوب شد، هیچ اطلاعات فنی‌ای راجع به این دم و دستگاه نداشتم و وقتی آوردمش خونه، تازه فهمیدم که اینجا کاناداس! منظورم اینه که بعد از یه سری جست و جو فهمیدم که این کنسول‌ها رو توی ایران دست‌کاری می‌کنن یه جوری که دی.وی.دی‌های کپی شده رو هم اجرا کنن؛ بعضی تعمیرکارهای خیلی حرفه‌ای با حدود سی‌هزار تومن این کارو انجام میدن و با باز کردن دستگاه و تقریبا نیم ساعت لحیم‌کاری و دستکاری بورد سیستم، پلی‌استیشن رو اصطلاحن «کپی‌خور» می‌کنن! اما اینجا به ویژه تو شهری مثل پرنس‌جورج معمولن از این خبرا نیست و سیستم کلن اوریجیناله و مجبوری بری بازی‌ها رو اوریجینال بخری تا بتونی اجراشون کنی.

خلاصه من موندم با پلی‌استیشینی که کلن چهل دلار پاش پول داده بودم؛ و حالا باید برای هر یه دونه بازی هم حدود همون سی چهل دلار هزینه می‌کردم! ما رو می‌گی، یه پنج دقیقه‌ای کله‌مون رو خاروندیم و بعد از مقابله با وسوسه‌ی فروختن پلی‌استیشین، تصمیم کبری رو گرفتیم! تصمیم کبری هم این بود که من باید خودم، این پلی‌استیشن رو همین‌جا، تو خاک پرنس‌جورج، کپی‌خورش کنم! تجربه‌ی تعمیر لپتاپ قبلیم توی فر هم هرچند بی ربط بود ولی انگیزه‌مو بیشتر کرد! نمی‌دونم چرا!

از اون شب تا همین الان، تمام زندگی‌مو گذاشتم زمین و هرچی اطلاعات توی اینترنت راجع به ریز ریز نحوه‌ی کارکرد این صاحاب‌مرده هست خوندم و نقشه‌ی بوردش رو دیگه حفظ شدم! دو سه شب بعدش هزینه‌ای که براش متقبل شده بودم رو ریسک کردم و تمام دل و روده‌ی پلی‌استیشین رو ریختم بیرون و حتی تا مرز سفارش دادن یکی دو تا قطعه‌ی الکترونیکی که باید روی بورد لحیم می‌شد هم پیش رفتم اما لحظه‌ی آخر یه ندایی اومد که یه همچین دیالوگی گفت: «الاغ! می‌زنی می‌‌رینـی‌ توش! در ضمن تو خیر سرت مهندس نرم‌افزاری، باید مسئله رو از طریق نرم‌افزاری حل کنی!» نمی‌دونم حالا این وجدانم بود، خدا بود، کی بود، ولی هرکی بود دیدم راس میگه انصافن! این شد که با بدبختی دوباره سر همش کردم و بستمش و شروع کردم به کار کردن روی روش‌های نرم‌افزاری.

روزای بعدش توی دانشگاه هرکسی، دقیقن هرکسی رو که فکر می‌کردم میتونه سر نخی از این کار داشته باشه ردیابی می‌کردم و سوال می‌پرسیدم و بازم هیچی. حتی یه پسر چینی بود که همه می‌گفتن خیلی شاخه و خود خدا رو هم دستکاری کرده، ولی اونم هیچی! خلاصه از اینترنت بگیر تا دانشگاه تا ولگردی توی محله‌های داغون پرنس‌جورج واسه پیدا کردن آدمایی که ممکن بود بتونن این کارو انجام بدن، تمام زندگی‌مو گذاشته بودم زمین و روزی دوازده سیزده ساعت از وقتمو افتاده بودم دنبال راه حل این قضیه، مثل مولانا که افتاده بود دنبال شمس (هاهاها)!

*****

چند روز پبش که توی اتاقم توی دانشگاه داشتم به تلاشم ادامه می‌دادم، امید که این مدت شاهد بیشتر حواشی این قضیه بود اومد تو اتاق و یه نیگا به من کرد و با یه حس پر شوری گفت‌: «یعنی داری به هر دری می‌زنی‌ها!!!» بعدش اون لحظه بعد از مدت‌ها، بعد از مدت‌های خیلی زیاد، یه دفعه یه احساس خوبی کردم… یه دفعه حس کردم که انگار اون چیزی که مدت‌هاس جاش خالی بوده و من پیداش نمی‌کردم، همون «به هر دری زدنه». اینکه چقدر یه آدم باحال میشه وقتی یه چیزی داره که به خاطرش به هر دری می‌زنه، حتی که اگه همیشه به در اشتباه بزنه، حتی اگه چیز بی اهمیتی مثل یه پلی‌استیشن ۲ باشه. که وقتی اونو داره چقدر آدم حواسش نیست که تو زندگی ممکنه به جایی برسه که بعد از یه شیفت شب از محل کارش در بیاد، مثل مجسمه بشینه پشت فرمون و بدون اینکه به روی خودش بیاره هزار بار از خودش بپرسه که «خب حالا برم خونه که چی» و بعد از بیست دقیقه به خودش بیاد و ببینه که حتی اینقدر انگیزه نداشته که استارت ماشینو بزنه…

یه لحظه فهمیدم که چرا من مثل دیوونه‌ها این مدت افتادم به جون این پلی‌استیشن بخت‌برگشته، منی که خودم می‌دونستم حتی که اگه اینو کپی‌خورش کنم هم بعد یه هفته دیگه اصلن نمیرم سراغش. من اساسن با این مدل «به هر دری زدن» بزرگ شدم، انگار این مدت نبودن این حس خمارم کرده بود! زندگی روال عادی داشت و هیچ چیزی نبود که شب و روز فکرمو یه جا مشغول و متمرکز کنه. این مدت همش سعی می‌کردم از این حس خماری که قبلن نمی‌دونستم چی بود دربیام، با انگشت کردن تو چیزای مختلف، از قاطی شدن تو گروه‌هایی که علاقه‌ای بهشون نداشتم تا دیت کردن دوسه تا دختر که باهاشون به نتیجه‌ای نرسیدم؛ ولی خیلی برای خودم جالبه، بعد این دو هفته خرکی بازی روی این دستگاه، اصلن حالم بهتره! یه جور خوبی حالم بهتره! دقیقن مثل معتادی که مواد زده باشه!

حالا، همین چند دقیقه‌ی پیش سرانجام من موفق شدم و پلی‌استیشن رو کپی‌خورش کردم، اونم نرم‌افزاری؛ بدون اینکه هیچ دست‌کاری‌ای توی سخت‌افزارش انجام بدم. احتمالن یه مدت باهاش بازی کنم و بعدش با امکاناتی که بهش اضافه کردم(!) گرون‌تر بفروشمش (اگه دلم بیاد!). ولی خوب این تجربه‌ با همه‌ی سادگیش خیلی قشنگ بود برام؛ یادم آورد که گاهی اوقات چیزایی مثل «ندونستن راه حل» چقدر برای ری‌استارت کردن حس «زندگی» لازمه. توضیحش یه کم برام سخته، به ویژه ربط دادن یه اسباب‌بازی به یه سری مفاهیمی که میان یه تلنگری می‌زنن به مخت و میرن…! درک عمق مفهوم رو واگذار می‌کنم به ریزبینی مخاطب.

با اینکه یه جورایی ذهنم خسته‌س و حس می‌کنم حالا این مدل یکنواختی زندگی هم شاید واسه یه مدتی خوبه، باز یه جورایی دوست دارم دوباره سر و کله‌ی یه چیزی، یا شاید یه کسی توی زندگیم پیدا بشه، که یه اردنگی اساسی بهم بزنه و من شروع کنم به هر دری بزنم، حتی اگه فقط توی ذهن خودم… این بار ولی با لبخند…

مولانا میگه:

مردِ غرقه‌گشته جانی می‌کَند
دست را در هر گیاهی می‌زند
تا کدامش دست گیرد در خطر
دست و پایی می‌زند از بیم سر
دوست دارد یار، این آشفتگی
کوشش بیهوده به از خفتگی

ببین باز نصف شبی یه پلی‌استیشن ما رو تا کجا برد… بی‌خیال، ما بریم پلی‌استیشین بازی کنیم تا دوباره مولانا نزده به جای دیگه‌مون…
فعلن.

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.8/5 (16 votes cast)
VN:F [1.9.17_1161]
Rating: +26 (from 28 votes)

Scientists

این سه چهار روز اخیر -بر خلاف اونچه که انتظار می‌رفت- باحال‌ترین روزای یک سال اخیرم بود! دقیقا از پارسال همین موقع‌ها بود که فشار کار یه دفعه زیاد شد و دیگه تقریبا تفریح درست حسابی نداشتم و همش کار کار کار.

قضیه این بود که چند ماه پیش من و استادم یه مقاله نوشتیم برای یه کنفرانس IEEE و مقاله‌مون هم جزو ۲۸ درصد مقاله‌های برتر انتخاب شد و خلاصه دعوت شدیم برای ارائه‌ی مقاله. محل کنفرانس هم از شانس خوب ما امسال توی کانادا بود و البته توی ایالت همسایه، آلبرتا، توی یه شهری به اسم «بنف» که توریستی‌ترین شهر کاناداس و به گفته‌ی خودشون زیباترین. استاد منم که مثل بابام با وجود سن بالا خیلی پایه‌س، برنامه ریخت که با ماشین این مسافرت رو بریم (معمولا بقیه با هواپیما زرتی میان و زرتی میرن). خانومش هم که استاد قاطی شدن توی هر برنامه‌ایه، خودشو به برنامه اضافه کرد (البته در مرحله‌ی قبلی هم موفق شده بود اسمشو به تیم نویسنده‌های این مقاله اضافه کنه!) و بالاخره چهار روز پیش راه افتادیم به سمت بنف.

استاد من اصالتن اروپاییه ولی یه اخلاقش خیلی ایرانیه که باعث میشه خیلی باهاش حال کنم! اونم اینه که همه‌ی کارا رو میذاره برای دقیقه‌ی آخر! کنفرانس سه روزه بود اما تیم ما جزو اونایی بود که باید همون روز اول ارائه می‌داد. خلاصه شب با خستگی و کوفتگی رسیدیم هتل و فرداش مثلا قرار بود ارائه بدیم و هنوز نه میدونستیم چی می‌خوایم بگیم و نه اسلاید داشتیم! با زور قهوه و کافئین هرجوری بود تا صبح مثل خر کار کردیم و حتی یه بار هم فرصت نشد که ارائه‌ رو تمرین کنیم! استادم هم که دید اوضاع خیطه، یه سرماخوردگی کوچیک رو بهونه کرد و گفت بهروز جان کار خودته دیگه! فردا برو یه چیزی بگو فقط مواظب باش نرینی!

خلاصه حدود چهار و نیم صبح رفتم توی رخت‌ خواب و هفت صبح بیدار شدم و رفتیم کنفرانس. از حدود سیزده چهارده تا کشور مختلف پروفسورها و دانشجوها (که بیشترشون دانشجوی PHD بودن) اومده بودن. خلاصه نوبت ما شد و منم که واقعا از وقایع دیشب (منظورم موقع ساختن اسلایدهاس) هیچی یادم نمی‌اومد، رفتم اون بالا و اسلایدهایی رو که عملا برای اولین بار داشتم میدیدیم ارائه دادم! برداشت خودم اینه که واقعا با توجه به اون شرایط اسفناک خیلی خوب تونستم جمعش کنم و تقریبا تنها کسی بودم که دقیقا توی پونزده دقیقه تمومش کردم و مجری مجبور نشد سخنرانیمو قطع کنه!

اما نکته‌ی مهم اینجاس که سمینارهای IEEE اساسن توسط افرادی برگزار می‌شه که کارشون بر مبنای نتایج عددی و آماریه و طبیعتن عادت دارن بقیه رو هم به همون شکل قضاوت کنن. بر خلاف اونا مقاله‌ی ما (از اونجا که مربوط به اضافه کردن یه سری مفاهیم رواشناسی توی هوش مصنوعیه) بیشتر مفهومی و مبحثی بود تا عددی. البته آزمایش‌های عددی هم توی برنامه‌مون بود ولی نتونستیم نتایج رو برای این سمینار آماده کنیم. خلاصه… وقتی ارائه‌ی من تموم شد، یه پروفسور واقعی (واقعی از این لحاظ که ریش پروفسوری داشت و صد و خورده‌ای سالش بود!) بلند شد گفت من یه سوال دارم! مجری میکروفون رو داد بهش و اونم گفت:‌ «مبحث جالبیه، ولی من نمیتونم حرف شما رو بپذیرم تا وقتی نتایج عددی و رقمی بهم نشون ندی.» توی دلم گفتم خوب به چیزم که نمی‌تونی بپذیری! ولی خوب برای حفظ ادب براش توضیح دادم که اساسا یه تحقیق اول باید از لحاظ مفهومی معنی بده به خصوص اگه چیزی راجع به روانشناسی باشه و اینا اما این بابا اصلا به خوردش نرفت که نرفت. بعد از سه چهار بار سوال جواب، این بار با صدای خیلی محکم و کمی عصبی، بلند گفت:‌«آقای محترم! من می‌فهمم شما چی میگی، ولی من میگم نتایجت کو، نمودارت کو، آمارت کو…»

یارو دیگه رفت که خودشو جر بده که دیدم استادم از اون ته دست بلند کرده! به مجری گفتم ظاهرا اون آقا می‌خواد یه چیزی بگه! میکروفون رو دادن به استاد ما و دوباره همون جر و بحث بین استادم و جناب پروفسور یه پنج دقیقه‌ای ادامه پیدا کرد! بگذریم ولی اون روز تموم شد و فرداش سر میز ناهار جناب پروفسور تشریف آورد نشست کنار ما و با جمله Good Luck with your work سر صحبت رو باز کرد و گفت که چون از کارت خوشم اومد باهات بحث کردم و اصلا تو دنیای علم کار خوب باعث انتقاد بیشتر میشه و اراجیفی از این دست!

ولی بعد از اون روز (که واقعا یکی از مهمترین تجربه‌های زندگیم بود) تا همین چند ساعت پیش که رسیدیم پرنس‌جورج، فقط عشق و حال مطلق بود! شب بعدش دور میز شام با چند تا دانشجوی خیلی باحال از اقصی نقاط جهان (آمریکا، مکزیک، آرژانتین، هنگ‌کنگ و چین) سرگرم بگو بخند شدیم و شب هم رفتیم بار. جلوی بار یه پسر داغون بهمون گیر داد که شما از کجا اومدین و چیکارا میکنین و این رفیق آمریکاییمونم زرت گفت ما Scientist هستیم! دیگه پسره ولمون نکرد و داد زد به رفیقش که فروشنده‌ی توی بار بود که این جماعت scientist هستن و حسابی بهشون برس! ما هم که همه‌مون از یه فشار ذهنی خیلی شدید خلاص شده بودیم چنان گندی زدیم به بار که بعد از چند ساعت یه خانوم محترم اومد سمتمون و اول با لبخند پرسید که شما scientist هستین؟ ما هم با افتخار گفتیم آره! ایشون هم خیلی ریلکس پرسید:‌«پس چرا اینقدر بی‌شعورین؟!» و بعد راهشو کشید رفت!

در مجموع یه چیزی رو هم که قبلا خیلی شنیده بودم کاملا توی این سفر مشاهده کردم اونم این بود که میگن اگه می‌خوای کسی رو بشناسی باید باهاش بری مسافرت. خیلی بیشتر از قبل با استادم و خانومش حال می‌کنم و به ویژه‌ از اینکه با این دو تا میشه راحت راحت راجع به همه چی حرف زد واقعا خوشحالم. کلا از آدمایی که لازم نیست جلوشون چیزی رو مخفی کنی خوشم میاد.

ماجراهای باحال زیادی اتفاق افتاد توی همین سه‌چهار روز مسافرت ولی خوب برای نوشتن همه‌شون خیلی خسته‌ام دیگه… برم بخوابم!


پی‌نوشت: اون دوستی که اخیرن زیر پست «بار دیگر؛ مردانه‌ها» کامنت شماره یازده رو گذاشته و اینقدر ناشناس(!) بوده که کاملا تابلوئه، فقط اگه برای من توضیح بده که از کجای اون پست صدای «فریاد درد» شنیده خیلی خوشحال می‌شم. دوم اینکه جواب اون کامنت تو همینه که حتی جرات نکردی اسمتو زیرش بنویسی، کدوم آدمی برای حرفت تره خُرد می‌کنه وقتی حتی اعتماد به نفس اینو نداری که بگی اون حرف مال توئه. به بقیه‌ش جوابی نمی‌دم (هرچند هیچ قسمتیش رو واقعا قبول ندارم) فقط به احترام اینکه فکر می‌کنم حسن نیت عامل نوشتنش بوده.

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.6/5 (7 votes cast)
VN:F [1.9.17_1161]
Rating: +1 (from 3 votes)

سالگرد

یه سال شد. الکی نیست واقعا، یک سال گذشت از وقتی اومدم کانادا. پارسال مثل امشب، درست شب کریسمس بعد از یک شبانه‌روز پرواز تو خاک کانادا فرود اومدم، با کلی امید، ترس، کنجکاوی. الان دقیقا یک سال گذشته و حالا شب کریسمس، ساعت سه و نیم نصفه شب توی ایستگاه هواشناسی پرنس‌جورج دارم شیفت شبم رو انجام میدم؛ یه چشمم به رادارهاس و یه چشمم به این چیزی که دارم می‌نویسم.

یه سال گذشت، خیلی آروم. زندگی، درس، کار، عشق و حال؛ هر چیزی درست سر جای خودش. زندگی تو خونه‌ای که میشه واقعا توش آرامش داشت، نه سر و صدا، نه عرعر بیست و چهار ساعته‌ی تلویزیون، نه دعوا، نه جنگ اعصاب. خلاص شدن از شر کلی از اون شک و ترس‌ها، حتی لذت برآورده شدن آرزوی کوچیکی مثل داشتن یه ماشین برای خودم! خلاصه حتی اگرم گاهی از اون‌ور دنیا چیزی میرسه که یه کم به هم میریزه این آرامش‌ رو، باز هم همین چیزی که هست جای شکرش باقیه.

یه ساله که خونوادم رو ندیدم. یه ساله دوستام رو هم ندیدم. امروز غروب داشتم فیلم‌ها و عکس‌های گودپارتیم توی اون باغ کرج رو می‌دیدم؛ دوستان که جای خود؛ دلم واسه خودم تنگ شد… واسه همه‌ی چیزایی که اون روز بهشون فکر می‌کردم، همه‌ی کارایی که نشد. حتی دلم تنگ شد واسه اونایی که توی فیلم‌ها نبودن؛ واسه نیما که همون یه هفته‌ی آخر یادش افتاد که از دست ما دلخوره، واسه سینا که دوستیمون برای مدت طولانی به هم خورد چون «همیشه پای یک مشت زن در میان است». واسه یه کسای دیگه که خنده‌م می‌گیره وقتی یادم میاد چرا بهشون نگفتم بیان…!

پارسال همین موقع‌ها، بعد از جمع کردن چمدون با بغض توی همین بلاگ نوشتم که «من اهل رفتن نبودم»؛ و امسال فقط احساس می‌کنم که اهل برگشتن نیستم.

اوضاع زندگی که آروم میشه حس و حال جنگیدن هم دیگه نیست. آرزوهات کم‌کم گم و گور میشن. حتی بعضی وقتا باید کلی بگردی تا پیداشون کنی. خلاصه زندگی ما که اینجا به کار و درس و مدیریت زندگی می‌گذره. تفریح میشه خوردن الکل و شاید ولنگاری توی نایت‌کلاب، شب‌بیداری هم اگه هست برای کار شیفت شب هواشناسیه نه شعر خوندن و سرودن و سه‌تار زدن و غرق شدن تو رویاهای آبی. همه‌چی اونقدر آرومه که همه‌چی خود به خود فراموش میشه. دارم مثنوی معنوی رو دوباره‌ از اول می‌خونم، شاید یه چیزایی برام برگرده. بگذریم؛ دلمون هم واسه «یک‌یکی‌تون» تنگ شده! امیدوارم به شمایی هم که اونورین خوش بگذره؛ چه وقتی هدفمند می‌کننتون، چه وقتی بی هدف می‌کنن.

*****

راستی حالا از همه‌ی اینا گذشته، این چند هفته‌ی اخیر رو شدید مریض بودم. چند تا درد دائمی خفن توی نواحی مختلف بدن به خصوص شکمم داشتم تا جایی که حدود ۱۰ روز اخیر همیشه یکی دو ساعت بعد از خواب از شدت درد بیدار می‌شدم و می‌خواستم داد بزنم. حتی یه بار که بیدار شدم به خاطر درد زیاد نمیتونستم حتی روی پام وایسم و برای خوردن یه لیوان آب (که کمی درد رو آروم می‌کرد) تا‌ آشپزخونه سینه‌خیز رفتم. یکی دو تا دستگاه دیگه‌ام هم دچار مشکل شده بودن و خلاصه حدود بیست روزی تقریبا نرفتم دانشگاه. هرچی رفتم دکتر و آزمایش‌های مختلف دادم هیچ خبری نبود که نبود. طبق آزمایشات همه چی داشت مثل ساعت کار می‌کرد! منم میذاشتم رو حساب بی سوادی دکترای کانادایی، ولی آخرش دیدم راست میگن. تهش این شد که تمام مشکل و این درد‌ها و اختلالات دستگاه‌ها(!) ریشه‌ش روحی و عصبیه و هیچ مشکل فیزیکی توی بدنم وجود نداره. خودم که حس نمی‌کردم ولی وقتی دقت کردم دیدم واقعا فشار روانی که دارم این روزا تحمل می‌کنم خیلی زیاده.

خلاصه چند روز پیش استادم و همسرش که استاد دوم منه داشتن راجع به همین عصبی بودن و مضطرب بودن من کلی باهام حرف می‌زدن. استادم می‌گفت که این بیماری مخصوص دانشجو‌های فوق لیسانسه که توی یه کشور خیلی دورتر از کشور خودشون درس می‌خونن!! تقریبا همه‌ی این دانشجوها یه مقداری دچار این بیماری میشن! و ادامه داد که خودش وقتی داشته فوق میخونده توی آمریکا دقیقا همین بیماری رو برای یه مدت خیلی طولانی داشته و دکترش فقط ازش پرسیده که «شما دانشجوی فوق لیسانسی؟» و بعد بدون هیچ معاینه‌ای بهش گفته که تنها راه حلش اینه که هیچ چیزی رو به تخمت هم حساب نکنی و فقط عشق و حال کنی. بنده خدا خانومش هم که خاطراتش داشت براش زنده می‌شد گفت:«آره خلاصه اون روزا من عقده‌ای شده بودم. همه‌ی پسرا با دوست دخترشون می‌رفتن اینور اونور حرفای عشقولانه و باحال می‌زدن، این آقا هر وقت ما رو می‌دید راجع به اسهال و معده‌درد و بوی بد و این مسائلش واسه ما توضیح می‌داد!».

خلاصه این روزها رو دارم به زور به عشق و حال می‌گذرونم، تاثیرش رو هم کم و بیش حس می‌کنم. سه شبه که از درد بیدار نشدم… در این لحظه‌ی خاص تنها مشکلم اینه که نمی‌دونم دقیقا این نوشته رو چطوری تموم کنم! زارپ بگم خدافظ ضایس؟

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 4.6/5 (5 votes cast)
VN:F [1.9.17_1161]
Rating: +1 (from 1 vote)

دوباره…

راستش دیگه اینقدر از خونه عوض کردن و اسباب‌کشی کردن خسته شدم که دیگه حالم به هم می‌خوره بخوام راجع بش بنویسم. ولی خب همینقدر باید بگم که دوباره چند روز پیش جامو عوض کردم و رفتم یه جای دووور! ولی خب امیدوارم دیگه حداقل یه شیش ماه مثل آدم بتونم سر جام بند شم.

البته این دفعه  داستان اسباب‌کشی یه مقدار متفاوت بود و چون با یکی از بر و بچه‌های گل ایرونی اینجا تصمیم گرفتیم یه زندگی مشترک رو شروع کنیم(!)، این شد که اسباب‌کشی‌مون هم مشترک شد. اول صبح یه کامیون گنده اجاره کردیم و خلاصه پنج درصد وسایل مال من بود و نود و پنج درصدش مال برادر رضا که پدر ایرانیان مقیم پرنس‌جورج هستش با حدود ۶ سال سابقه‌ی درخشان زندگی در این منطقه. به یکی از مناطقی هم کوچ کردیم که احتمالا تنها دانشجو‌های ساکن در این منطقه خودمون دوتا هستیم!

واقعا میدونم شست و شو و تر و تمیز کردن دو تا آپارتمان و جا به جا کردن شونصدتا جعبه و مبل و تخت هیچ چیز خاطره‌انگیزی نداره که من بخوام بنویسم ولی خب تنها قسمت خیلی باحالش واسه من رانندگی کامیون بود (در حالی که گواهینامه‌ی مخصوصشو نداشتم!) که خیلی حال داد. در کل این روزا انواع فسق و فجور و قانون‌شکنی رو در عبور و مرور دارم توی خاک کانادا تجربه می‌کنم؛ رانندگی در حین مستی، رانندگی در حین خواب‌آلودگی اساسی (بعد از نوشیدن ۲ لیتر دوغ کالیفرنیا!)، رانندگی کامیون بدون گواهینامه، رانندگی در حال صبحونه خوردن‌ (اونم صبحونه‌ی کامل!)، آواز خوندن و …! جدای اینا دست به برداشتن یه سری لقمه‌های گنده‌تر از دهن (فارسیش میشه گنده‌گوزی!) هم زدم که حالا اگه نتیجه داد میام اینجا می‌نویسم اگه هم نداد که هیچی.

آپارتمان جدید ما هم که به علت شغل شریف داداش رضا که کارمند با شرافت کارخونه‌ی مشروب‌سازی تشریف دارند،  قراره به زودی بیشتر شبیه بار باشه تا محل زندگی دو تا دانشجو. خلاصه احتمالا در آینده‌ی نزدیک مجبور شم عنوان وبلاگ رو به «تمام مست» تغییر بدم.

پی‌نوشت: امید مدتیه که خونه‌ی ما چتر شده. لامصب خونه هم پیدا نمیشه واسش زودتر ردش کنیم بره…

VN:F [1.9.17_1161]
Rating: 5.0/5 (3 votes cast)
VN:F [1.9.17_1161]
Rating: +1 (from 1 vote)