این اواخر یه پروژهی تحقیقاتی بهم پیشنهاد شد که یه سرش توی دانش کامپیوتر و یه سرش توی روانشناسی هستش. این شد که چند وقتیه با یه پروفسور روانشناسی هم نشست و برخاست دارم که یکی از چیزایی بود که همیشه دوست داشتم اتفاق بیفته. به هر حال بگذریم.
این چند وقت گذشته هی دلم میخواست بلاگمو به روز کنم ولی نمیشد. واقعا گیج میشدم وقتی میخواستم بشینم مثل آدم یه مطلب منسجم بنویسم. خلاصه این مدلی بودم تا اینکه همین چند روز پیش با همون جناب پروفسور به طور اتفاقی راجع به همین مسئله صحبت شد و منم گفتم چند وقتیه که مخم بدجوری پراکنده شده و کارای ریز و کوتاه رو خیلی خوب انجام میدم ولی اگه کاری به بیشتر از نیم ساعت فکر کردن یا تمرکز احتیاج داشته باشه اصلا تعطیلم. اونم یه مقالهای رو بهم داد که بخونم. مقاله خیلی جالب بود و راجع به تاثیر اینترنت پر سرعت روی توانایی تمرکز و قدرت حافظه بود. سرتون رو درد نیارم ولی خلاصهی مطلب این بود که چک کردن ایمیل به تعداد زیاد، پرسه زدن توی سایتهایی مثل فیسبوک یا استفاده از سیستمهایی مثل گوگل (تقریبا ابزارهاش!) به شدت به بخشی از مغز که مسئول فعالیتهای دراز مدت هستش ضربه میزنه و توانایی کارهایی مثل کتاب خوندن، مطلب طولانی نوشتن، و حتی برنامهنویسی رو توی شخص تضعیف میکنه. منم به خودم که اومدم دیدم حداقل در مورد گوگل روزی تقریبا سه چهار ساعت مفید وقتم رو دارم صرف میکنم و تقریبا هر نیم ساعت یک بار هم ایمیلمو چک میکنم. این شد که یه لحظه به عینه تاثیر این اینترنت پر سرعت رو روی خودم حس کردم و حالا دارم برنامه ریزی میکنم برای ترک اعتیاد. پس دوباره از نوشتن شروع میکنم…
از فردا قراره با یه پسر کانادایی همخونه بشم برای حدود یک ماه، بعدشم قراره جامو عوض کنم. و از اونجا که از وقتی ماشین خریدم یه مقداری خرج بنزین و پارکینگ و روغن موتور و غیره وارد فهرست مخارجم شده احتمالا یه جای ارزون به درد نخور واسه زندگی پیدا میکنم که یه مقدارش اونطوری جبران شه. ولی خب این بی پولی هم واقعا داستانیه واسه خودش. دو سه ماه پیش که تعمیرکار لپتاپ شدم، چند وقتی هم هست که زدم تو خط مکانیکی. یادمه توی ایران بابام موقعی که با ماشین ور میرفت خودشو میکشت که ده دقیقه برم کمکش کنم، ولی اصلا حسشو نداشتم! ولی از وقتی خودم این بچه رو خریدم(!)، دائم دنبال یه بهانه میگردم که یه جک بزنم بیارمش بالا، برم بخوابم زیرش باهاش ور برم!! این چند وقته روغن و فیلتر روغن و لنت ترمزشو خودم عوض کردم و یه حرکت شاخ هم برای اگزوزش زدم که مثل قضیهی تعمیر لپتاپم خودم تو کفم هنوز!
روزی که ماشینو خریدم اگزوزش داغون بود ولی خب چون اگزوز به جز خفه کردن صدا نقش خاصی نداره منم به جای دیگهم دایورتش کردم و همونجوری ازش استفاده میکردم. اینجا هم چون شهر کوچیکه منم خیلی سوار این ماشین نمیشم پلیس کاری بهم نداره. خلاصه یه روز که رفتم دانشگاه و ماشینو پارک کردم، یه خورده که دور شدم دیدم اگزوزش انگار داره میفته، خیلی به زمین نزدیک شده. وقتی برگشتم خونه کنار ماشین دراز کشیدم و اگزوز رو با دست دادم بالا که ببینم جای اصلیش کجا بوده، بعد که ولش کردم تالاپ افتاد زمین!! یعنی انگار فقط از یه نقطه اتصالش باقی مونده بود که اونم وقتی من تکون دادم قطع شده بود. مونده بودم چیکار کنم که خلاصه یه بنده خدایی بهم گفت که برو ببین میتونی کف ماشین یه سوراخی چیزی پیدا کنی که اگزوز رو بهش ببندی با یه چیزی، یا نه. منم طبق معمول جک رو بردم زدم زیر ماشین و ته ماشین رو بردم بالا و یه مشت کارتون پهن کردم زیرش و رفتم و دو سه تا حلقهی کوچیک شبیه بست گاز اون زیر دیدم. مونده بودم با چی ببندمش. چون اگزوز اولا خیلی خیلی سنگینه و دوما موقع رانندگی به شدت داغ میشه و هر چیزی تحمل نگه داشتنش رو نداره.
خلاصه یه حرکت دانشجویی زدم و ردیفش کردم. یه گشتی توی اینترنت زدم تا دمای حدودی اگزوز ماشین رو موقع رانندگی پیدا کنم و از چند تا از بچههای رشتهی مکانیک ماشین هم یه سوال جوابی کردم و خلاصه با یه سری حساب و کتاب در مورد مدل و سرعتی که معمولا من باهاش میرم و این حرفا، فهمیدم که تقریبا ۱۸۰ درجهی فارنهایت دمای مطمئنیه. رفتم فروشگاه نزدیک خونه و حدود هفت دلار حروم کردم و انواع چسب، باند، ریسمان، طناب و هرچیزی که به قیافش میخورد که میتونه یه کارایی رو بکنه خریدم! اومدم خونه و همشون رو ریختم توی فر، و دما رو گذاشتم روی حدود دویست فارنهایت. یه نیم ساعت بعد اومدم در فر رو باز کردم؛ چنان بوی گند مزخرفی زد خونه رو پر کرد که حالم به هم خورد. خلاصه دود و دمش که خوابید، دیدم فقط یه مدل ریسمان نازک که ترکیب پلیاستر و کتان بود سالم مونده و فقط یه مقدار رنگش عوض شده. بقیشون یا آتیش گرفته بودن، یا ذوب شده بودن یا به جزئی از در و دیوار فر تبدیل شده بودن!
خوشحال شدم و همون ریسمان رو برداشتم و رفتم دوباره باسن مبارک ماشین رو فرستادم هوا و بساط کارتون و روزنامه رو زیر ماشین برپا کردم و خوابیدم اون زیر و با اون ریسمانه چهل دور پیچوندم دورش و بستمش!!! روش رو هم حسابی چسب لاستیکی زدم و یه صلوات بلند! در حین کار هم خیلی برام جالب بود آدمایی که از دور و بر رد میشدن، مثل خر تعجب میکردن! ظاهرا اینجا هیچ کس خودش باچیزی که توی تخصصش نیس ور نمیره! حتی یه لحظه، سرمو که آوردم بیرون دیدم یه مرد حدود چهل ساله با چشمای گرد شده زل زده بهم! بعدش با دستش یه چیزی شبیه بیلاخ خودمون نشون داد (که البته اینجا نماد خیلی خوبی هستش، یه چیزی تو مایههای دمت گرم و اینا!) و سرشو به نشانهی تایید تکون داد و با یه نگاه تحسین آمیز راشو گرفت و رفت!
اینم یه عکس از « فورد » ناز من که فقط دو سال از خودم کوچیکتره و فکر کنم به خاطر همین همنسل بودنمونه که خیلی خوب میتونم درکش کنم و راه حل مشکلاتش رو پیدا کنم!!

خلاصه! این شد که فعلا که حدود ۱۵ روز از اون حرکت میگذره، سیستم ابتکاری ما مثل تراکتور داره کار میکنه و آخ هم نمیگه! نکتهی خیلی جالب اینه که واقعا از وقتی اومدم کانادا ابزاری به نام «فر» داره نقش خیلی حیاتیای توی زندگیم بازی میکنه. فعلا که لپتاپ و ماشینمو تعمیر کرده! اونایی هم که نقش فر رو در تعمیر لپتاپ من نمیدونن، توی این پست، شمارهی یک رو بخونن!

پدر! آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمیکردی،
تو ای مادر! اگر آن شوخ چشمیها نمیکردی،
تو هم ای آتش شهوت! شرر بر پا نمیکردی،
کنون من هم به دنیا بی نشان بودم،
رها از صدهزار اندوه و حرمان و فغان بودم…
پدر! آن شب جنایت کردهای شاید نمیدانی،
به دنیایم هدایت کردهای، شاید نمیدانی…
پینوشت:
پدر! تولدم مبارک…
ارسال شده در مورخ ۲۴ خرداد ۸۹ توسط Behrooz | موضوعات: روزمره | نظرات: ۱۸ نظر
وای سلام وبلاگ جونم! چقدر دلم برات تنگ شده بود…
توضیح: وبلاگ من به علت انقضای کارت اعتباری قبلی که بهش وصل بود مدتی به … رفته بود، ولی از امروز دوباره من اینجام!
ارسال شده در مورخ ۲۲ خرداد ۸۹ توسط Behrooz | موضوعات: خبر | نظرات: ۳ نظر
نزدیک به یک ماهه که میخوام به روز کنم ولی مگه این زندگی امون میده. نفسم برید! امروز بعد از مدتها یه مقدار وضعیتم به حالت آرامش برگشته و یه خورده وقت این وسط خالی شده واسه نوشتن.
هفتهی پیش که بالاخره مهلت سکونت تو اولین خونهی کاناداییم تموم شد، بار و بندیل رو بستیم و با کمک یکی از بر و بچههای با مرام و واقعا «ایرانی» اینجا حرکت کردیم سمت خونهی جدید. حالا داستان این خونهی جدید در نوع خودش خیلی جالبه. این خونه حاصل حدود ۲۰ روز بالا و پایین زدن تو شهر و دیدن خونههای مختلف و سبک سنگین کردن همهی پارامترها از قیمت بگیر، تا نزدیک بودن به دانشگاه، تا همسایههای خوب و … بود!
روز اولی که رفتم اونجا یه خانوم محترم صاحب خونه بود که میخواست یکی از اتاقها رو اجاره بده. در ضمن سن خانومه هم نسبتا بالاس، حواستون به من باشه!! خلاصه من تو خونه همه چیز رو حسابی ور انداز کردم به جز ۳ تا گربهای که اصلا فکر نمیکردم قراره برام دردسر بشن. از اونجا که چند وقت اخیر واقعا سرگرمی خاصی نداشتم و زیادی جدی زندگی کرده بودم و از طرف دیگه رابطهم با حیوونها هم بد نیست، روز اول که صاحب خونه رفته بود بیرون، شروع کردم به کشتی گرفتن با این گربهها و دنبال بازی و از این جور حرفا! بعد که مثلا خسته شدم و اومدم برم طبقهی بالا توی اتاق خوابم کپهی مرگمو بذارم، وسط راه چشمم به آیینه افتاد و یک جونوری توش دیدم که نگو و نپرس. چشمهام به شدت قرمزشده بود، لبم ورم کرده بود و اونم بیش از حد قرمز شده بود. ناخودآگاه به دستهام نگاه انداختم؛ پوست اونا هم کاملا قرمز شده بود. و از همون لحظه چشمهام به شدت شروع به خاریدن کرد و دستهام به همین ترتیب و … .
فوری لباسهامو در آوردم و ریختم توی ماشین لباسشویی و خودم رفتم حموم، به این امید که درست بشه، تاثیر داشت اما هنوز با «خوب» خیلی فاصله داشت. خلاصه اون شب تا صبح توی رخت خواب چشمهامو خاروندم و به معنای واقعی دهنم آسفالت شده بود. فرداش قضیه رو برای خانومه تعریف کردم و خیلی ساده گفت که:«طبیعیه، یه آنتی هیستامین بزن حله!»
خود حاج خانوم هم موارد خاص خودشو داشت. دائما توی پذیرایی در حال نگاه کردن فیلم بود، تقریبا ۱۵ ساعت در روز. بعضی وقتها که بالا توی اتاقم بودم، صدای قاه قاه خندههاش میومد، منم که مدتهاست دیگه از اون خندههای خرکی نتونستم بکنم، میومدم پایین که ببینم چی داره میبینه که اینقدر باحاله، بعد مثلا میدیدم داره فیلم «اره ۳» رو نگاه میکنه و از خنده میترکه! خلاصه یه طوری فضای خونه اونجوری که من دوس داشتم نبود. این شد که چشمامو بهانه کردم و بهش گفتم من دارم جمع میکنم میرم! فقط مشکل این بود که باید یه پولی به عنوان جریمهی فسخ قرارداد میدادم که اونم سگخور!
خلاصه دوباره افتادیم به گشت و گذار توی مملکت غریب(!) و بالاخره مثل تمام اتفاقات یک سال گذشته برای من، همه چیز توی دقیقهی آخر جور شد. یه خونه پیدا کردم که صاحابش داشت کل تابستون رو میرفت چین و در به در دنبال یکی میگشت که بذاره توی خونه و بتونه یه پولی از بغلش در بیاره! آخه تابستونا اینجا مستاجر خیلی کم پیدا میشه. منم که دیدم تنور داغه حسابی چسبوندم و بهش گفتم من میام فقط با یه قرارداد ۳ ماهه، تازه کرایهی دو ماه رو هم بیشتر نمیدم! بالاخره بنده خدا یه کم چک و چونه کرد و آخرش قبول کرد و این شد که پولی که توی خونهی حاج خانوم سوخته بود اینور دوباره زنده شد! حالا این شد که فعلا من قراره ۳ ماه تک و تنها توی یه آپارتمان دوخوابه زندگی کنم و احتمالا از تنهایی دیگه جدا بپکم.
دوباره تمام وسایل رو جمع و جور و بستهبندی کردم و باز مزاحم آقا رضا (همون پسر با مرامه!) شدم و یه دور دیگه سمت خونهی جدید. دوباره تمیز کاری خونهی قبل و تمیز کاری خونهی جدید[۱] و بالا و پایین کردن مجدد همهی وسایل… خلاصه هرچی نباشه یه رکورد گینس واسه خودم زدم، دوبار اسباب کشی توی ۴ روز! حالا فکر کردن به اینکه ۳ ماه دیگه دوباره باید اسباب کشی کنم حالمو خراب میکنه! ولی خوب در مجموع بازم یه جوری حال میده. نمیدونم. خیلی خستهام. راستی اینم یکی از اون گربههای دیوسه که این مصیبت رو سر من آورد.

——————————————————————-
۱/ یه چینی رو اگه بهش رو بدی، رو همون میزی که غذا میخوره، همونجا هم میرینه. تمیز کردن خونهای که قبلا یه چینی توش زندگی کرده کار هر کسی نیست!!
ارسال شده در مورخ ۱۲ اردیبهشت ۸۹ توسط Behrooz | موضوعات: روزمره | نظرات: ۲۰ نظر
اینجا که دیگه خیلی حس نوروز و این چیزا باقی نمونده ولی خب خواستم قبل از اینکه نوروز تموم بشه یه چیزی نوشته باشم. اینجا یکی دو روز اول نوروز رو به شدت ترکوندیم و از همهی ابعاد حال کردیم، فرهنگی، تاریخی، جنگولک بازی، خلاصه هرچی بود خیلی متفاوت بود.
همون طور که از پست قبلی مشخصه، بنده سبزه کاشته بودم و خلاصه این پنج-شیش نفر ایرانی که اینجا بودیم هرکی مسئول یکی دوتا از «سین»ها بود تا حداقل روز اول تکمیل باشیم. بساط سال تحویل رو هم توی دانشکده علم کرده بودیم از قبلش. جالبترین قسمتش واسه من این بود که از لحظهای که سبزه رو گرفتم دستم ببرم دانشکده، مجبور شدم تقریبا به ده نفر توضیح بدم که این چیه!

برای سال تحویل هم چند تا مهمون خارجی از آمریکا، کانادا، چین، ارمنستان، و مکزیک داشتیم و خلاصه قبل از سال تحویل، تلاش میکردیم به زبون خودشون به اینا بفهمونیم که فلسفهی هفت سین و این برنامهها چیه. یادمه با اون خانوم آمریکایی داشتم صحبت میکردم راجع به اینکه سال نوی ایرانی، دقیقا منطبق بر زمان نو شدن طبیعت و زنده شدن دوبارهی همه چیزه (بر عکس سال نوی غربی که وسط خواب زمستونی طبیعته) و خلاصه داشتم راجع به این توضیح میدادم که فلسفهی بسیار غنیتر و قویتری نسبت به تقویم غربی داره. بعد یک ربع سخنرانی دیدم که زیادی گند زدم بهشون؛ گفتم بیام جمعش کنم! واسه همین گفتم که البته من راجع به زمینهی فرهنگی تقویم شما چیزی نمیدونم، و It should have a philosophy !! اون بنده خدا هم یه خورده فکر کرد و بعد که چیزی به ذهنش نرسید، گفت: I don’t know! It’s come from Roma, we are not responsible و شروع کرد به خندیدن!

خلاصه از لحاظ جنبهی فرهنگی واقا جالب بود؛ شب بعد از سال تحویل هم که توی یه رستوران یه برنامهی بزرگ با حضور کمتر از ۱۵ تا ایرنی و نزدیک ۶۰ تا کانادایی داشتیم(!)، یکی از بچهها ۱۰ دقیقهای راجع به نوروز و کارایی که ایرانیها توش انجام میدن صحبت کرد و بعضی از این مهمونها واقعا تحت تاثیر قرار گرفته بودن!
از لحاظ بعد جنگولک بازی هم ترجیح میدم حرف نزنم؛ همینقدر بگم که بعد از اینکه هی گفتیم فلان چیز جزو سنت عید نوروزه و فلان چیز این جوریه و اون جوری؛ دیگه این بنده خداها فکر میکردن هرکاری که ما اون شب داشتیم میکردیم جزو مراسم نوروزه! مثلا بعد از جیغهایی که دخترای ایرانی معمولا در حین رقص میکشن(!)، صاحب رستوران واقعا فکر کرده بود که پشت این جیغ کشیدن هم یه تاریخ شش هزار ساله با کلی زمینهی فرهنگی وجود داره!
خلاصه این روزها از لحاظ بعد فرهنگی، دارم واقعا از زندگی اینجا لذت میبرم، با همهی سختیهاش. اینجا آدم فرصت اینو داره که با دید باز به فرهنگ خودش و فرهنگ بیگانه(!) نگاه کنه و اگه چیز خوبی توی فرهنگ خودش میبینه با تمام وجود و جدای از هر گونه شعار به هویت خودش افتخار کنه، و اگه چیزی رو در فرهنگ دیگران بهتر میبینه، بتونه تعصب رو کنار بذاره و یه چیزهایی رو از فرهنگ دیگران بپذیره. به هر حال امیدوارم قسمت همه بشه!
ارسال شده در مورخ ۱۱ فروردین ۸۹ توسط Behrooz | موضوعات: خاطره | نظرات: ۲۷ نظر
حواسم به تقویم نبود، از دلانگیزی نسیم این بار نه خیلی سرد «پرنس جورج»، یادم افتاد که نوروز نزدیک است. یادم افتاد که باید به سبزهی کوچکی که احتمالا تنها «سین» نوروز من خواهد بود، آب بدهم. با عشقی که برای خودم هم قابل درک نیست دوستش دارم، مثل همه چیزهای دیگری که دوست داشتم، جوانههای کوچکش را با حس پدرانهای نگاه میکنم؛ ناخودآگاه در ذهنم جملهای میگذرد: «نوروز امسال، دست کم آرامش دارم…»
آسمان پرنسجورج طبق معمول ابری است و وقت گذرانی من هم - اگر مشغله و درس و تحقیق امان بدهد – نشستن روی صندلی، روبروی پنجرهی بزرگ رو به حیاط و فکر کردن است. این روزها احساس میکنم اینجا زندگی چقدر همان چیزی است که میخواستم؛ اینجا سوال میکنی، جواب میدهند؛ کار میکنی، پول میدهند؛ تحقیق میکنی، بررسی میکنند و میپذیرند؛ باقی ذهنت برای خودت است. نه سوالی که مجبور باشی با لبخند تصنعی یک بار جواب بدهی و صد بار توی دلت بگویی «آخر به تو چه…» ، نه بار سنگین احترام پوشالی به «بزرگترهایی» که اندازهی گاو نمیفهمند، نه هیچچیزی که یادت بیندازد تو از کدام خرابشده آمدهای و هفت جد و آبادت کدام هوسبازهای هرزهی نمازخوانی بودهاند… این روزها احساس میکنم شرایط چقدر برای فرورفتن در خودم مهیاست؛ صدای مزاحمی نیست که بعد از ساعتها به یادم بیاورد که خارج از ذهن من هم دنیایی است.
فکر میکنم، مثل همیشه. ذهن ریاضیگرای مردانهام باز هم مرا به حساب و کتاب میاندازد. فکر میکنم به اینکه با سن و سال نسبتا کم جایگاه خوبی دارم، به اینکه موقعیتی دارم که شاید برای خیلیها آرزو باشد، به این که سالمم، به این که «فکر میکنم»، به اینکه ظاهرا «موفقم»؛ به اینکه انگار «همه چیز خوب است»، و همیشه به همینجا که میرسم، ندایی میآید که «نه، باور نکن».
دوست دارم آرامش حتی بیشتر از این باشد؛ دوست دارم تمام باقیماندهی عمرم را روی همین صندلی، روبروی همین پنجره بگذرانم. دنیا را نمیفهمم. بازیهایش را دوست دارم اما از بازی کردنهایش میترسم. از فکر کردن به وارونگیهایش گیج میشوم… مادرم میخواست ادامه تحصیل بدهد، اما ازدواج کرد و نشد؛ خواهرم میخواست ازدواج کند، اما نشد و ادامه تحصیل داد؛ من آرامش کوچکی میخواستم با پیدا کردن نیمهی گمشدهای و شوق دویدن در راهی که روزی با تمام وجود منتظر همسفری برای پیمودنش بودم؛ حالا انگار هر روز «موفقتر» از دیروز میشوم و دورتر از جایی که قرار بود باشم، نمیدانم که کجای راه را اشتباه رفتهام…

دنیای بیرون تنها به درد کودک درون میخورد؛ برای همین است که سالهاست این کودک را رها کردهام تا هرچه میخواهد بکند و خودم، سالهاست که روی این صندلی، روبروی این پنجره نشستهام و هنوز به یقین نمیدانم که اصلا چنین پنجرهای در خانهی من هست یا نه؛ هنوز نمیدانم که حیاط پشت پنجره مخلوق ذهن من است یا «مثلا» واقعیست؛ هنوز نمیفهمم که آن زوج جوان لعنتی چرا باید هر روز مقابل پنجرهی من دوستداشتن ٍ توام با داشتن را به رخم بکشند؛ هنوز نمیفهمم این پنجرهی لعنتی چطور هزاران فرسنگ را زودتر از من طی کرد و چطور فهمید که باز کجا مرا گیر بیاورد…
حالا هروقت گذری به دنیای بیرون میزنم و آدمهای «معمولی» دور و برم را میبینم که دارند زندگی «معمولی»شان را میکنند، بغض میکنم. کارم از آرزو کردن گذشته است؛ حالا فقط افسوس میخورم و لاشههای آرزو را از گوشهای به گوشهی دیگر میاندازم که جلوی چشم نباشند، هرچند نمیشود. هنوز هم گاهی خواب تو را میبینم، اما سعی میکنم که به روی خودم نیاورم.
«با این همه عمری اگر باقی بود٬ طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان…»
ارسال شده در مورخ ۲۱ اسفند ۸۸ توسط Behrooz | موضوعات: روزمره | نظرات: ۱۶ نظر
درود! امشب (البته برای بیشتر شما امروز!) فقط اومدم پراکنده آپدیت کنم. هفتهی گذشته آبستن حوادث خاصی بود واسه من که امیدوارم روندش ادامه داشته باشه!
۱/ لپتاپ من مجددا سوخت، این بار دیگه تا دسته هم سوخت، خلاصه به طور جدی داشتم به فروش قطعههای سالمش فکر میکردم که یه دفعه زد به سرم و با یکی از احمقانهترین حرکات زندگیم، کلا ورق رو برگردوندم! لپتاپ رو کامل باز کردم، تا ته تهش، MainBoard رو به طور کامل خارج کردم؛ تمام قطعاتی که میشد جداشون کرد رو جدا کردم، بعد Mainboard رو گذاشتم توی فر! با دمای حدود دویست درجهی سانتیگراد، برای ۵ دقیقه، بعد درش آوردم و یه جاهای خاصیشو فشار دادم، و بعد همه چیو دوباره سر هم بندی کردم و از اون روز تا حالا، داره مثل بنز کار میکنه! (بی پولی هم دنیاییه…)
آره میدونم باورش سخته، ولی حقیقت داره؛ البته اینقدرا هم که شما فکر میکنید تخماتیک نبود حرکت، یه سری تحلیلهای تکنیکی پشتش بود که واسه امید توضیح دادم. جهت اطلاع از جزئیات فنی با امید تماس بگیرید. نکتهی مهمتر اینه که سالها بود دلم میخواست یه لپتاپ مفت گیرم بیاد که بتونم تا تهش همهی دل و رودهشو باز کنم ببینم توش چه خبره، جدای از تعمیر شدن لپتاپ، به خاطر به دست اومدن چنین فرصتی تا یکی دو ساعت تو یه منطقهی خاصی از بدنم عروسی بود!
۲/ از طرف یه تیم فوتبال کانادایی داخل دانشگاه که توی سطح Advance (همون شاخ خودمون) بازی میکنه دعوت شدم برم براشون بازی کنم. کلا هرچی نباشه توی فوتبال پیشرفت قابل توجهی داشتم طی این مدت! فکر میکنم دلیلش اینه که اینجا وقتی میری تو زمین، دور و برت چیزای زیادی میبینی که بهت انگیزه میدن!
۳/ جالبترین چیز؛ به تنهایی شدم نمایندهی چهار دپارتمان کامپیوتر، ریاضی، فیزیک، و مهندسی شیمی! یعنی از فردا جلسات بررسی Applicationهای دانشجوها برای این چهار دپارتمان شروع میشه و من به عنوان تنها دانشجوی حاضر در این جلسات؛ در کنار اساتید و مدیر گروهها و کارشناسها، حق رای دارم. اگه در حال حاضر میخواین واسهی یکی از این رشتهها اپلای کنین، بالاخره من تو قلب زمین حریفم، میتونم یه دونه رای براتون بدم؛ البته شیتیل اساسی از ملزوماته! داستان این قضیه هم اینه که اینا گفتن برای بررسی Applicationهای متقاضیهای جدید، یه نفر هم میخوایم که بتونه از دید دانشجو به این مراحل Apply نگاه کنه! منم که کلا تخصصم نگاه کردن به چیزای مختلف از زوایای دید مختلفه، به همراه ده دوازده نفر دیگه رفتم ثبت نام کردم. بعد از اینکه توی مصاحبه از بین این جماعت فقط من انتخاب شدم، فهمیدم که دیگه توی انگلیسی هم به مرحلهی بلبل زبونی رسیدم!
۴/ دو هفته دیگه احتمالا با ماشین این همخونهم دوباره میرم ونکوور! بعد از این مدت که تقریبا ۴۰ روز رو با فقط ۴ مدل غذا گذروندم، به شدت احساس میکنم باید دو سه روز خونهی خواهرم بستری بشم! وااااااااااااای عارفه!
۵/ زندگی کاملا مستقل رو خیلی دوست دارم، حتی اگه به خاطر کمبود وقت روزی دو وعده بیشتر غذا نخورم. بر خلاف همیشه، این روزها دقیقا خودم تصمیم میگیرم که به چی فکر کنم (هرچند عکس قضیه صادق نیست هنوز، یعنی بعضی وقتها یه تصمیم غلط میگیرم و دیگه دست خودم نیست که بهش فکر نکنم!). هنوز پسر خوبیام.
۶/ امروز سر کلاس، برای اولین بار یه تیکه به زبون انگلیسی انداختم و بیست و چهار پنج نفر کلی خندیدن. فرقش با ایران اینه که اینجا استاد خودش کلی استقبال میکنه. راستی یه دوربین عکاسی هم توی مزایده بردم! البته ۱۰ روز دیگه میرسه دستم…
جمعبندی: حال من خوب است؛ اما تو باور نکن…
ارسال شده در مورخ ۱۱ اسفند ۸۸ توسط Behrooz | موضوعات: روزمره | نظرات: ۲۷ نظر
توی کشوری مثل ایران که تقریبا هیچ جور آزادی وجود نداره، معمولا تصور بر و بچ اینه که اگه آدم بره یه کشور کاملا آزاد که کسی نباشه بهش گیر بده، مکانش هم کاملا فراهم باشه، کسی هم فیلمت رو پخش نکنه(!)، دیگه شروع میکنه ترکوندن و هر کاری که تا حالا نکرده، اونجا میکنه! البته من تا همین چند دقیقه پیش با این نظر مخالف بودم ولی خب الان که از یک تجربهی جدید و شیرین و تووووپ برمیگردم (که بعد از ۲۲ سال و خوردهای بالاخره انجامش دادم!)، میخوام بگم که دقیقا همینطوره! آدم اینجا هر کار نکردهای رو میکنه!!! خیلی راحتتر از اون چیزی که قبلا فکرش رو میکرد!
میدونم که همین اول بسمالله همهتون حدث زدین این تجربهی جدید چی بوده ولی خب باید بگم که شرمنده، اشتباه کردین! دلیل اینکه خودم هم هنوز گوزپیچ این قضیهام و برای خودم اینقدر بامزه بوده که زرتی بیام توی وبلاگم بنویسمش، فقط همینه که جاتون خالی چند دقیقه پیش به اتفاق برادران همکیش از نماز جمعه برگشتیم!!! قبلنها توی ایران، وقتی با بر و بچ توی خوابگاه سردشت میفتادیم به چرت و پرت گفتن، همش محض شوخی میگفتیم که ای بابا، ما مثلا ۲۲ سالمونه هنوز فلان برنامه(!) رو نداشتیم ولی حالا میفهمم که ای دل غافل! خیلی کارای دیگه هم هست که ما نکردیم! تازه جالبترش اینه که نماز جمعه رو توی کلیسا به جا بیاری!
خلاصه داستان مربوط به چند روز قبله که این همخونهی به شدت مسلمان ما[۱] پیشنهاد داد که این جمعه باهاش بریم نماز جمعه، منم چند بار گفتم حاجی بکش بیرون ولی بعدش دیدم این بنده خدا که اینقدر هوای ما رو داره کلی بهمون حال میده، حالا دلشو نشکنیم، بریم شاید ۴ تا رفیق هم پیدا کردیم. توی این شهر کلا حدود شصت هفتاد نفر مسلمون زندگی میکنن که اکثرشون هم از کشورهایی مثل بنگلادش، موناکو، لبنان، هند و از این قبیل هستن. بالاخره من که به عمرم از این غلطهای زیادی نکرده بودم موندم تو رودرواسی این برادر ارزشی و بر خلاف اعتقادات، بدو سمت کلیسا!
من نمیدونم این مسلمونا چی تو همدیگه میبینن که تا یکی مثل خودشون پیدا میکنن فوری تو ماتحتشون عروسی میشه! هنوز پامو از در کلیسا نذاشته بودم تو که دیدم جماعت همکیش بدو بدو دارن میان سمت ما که ببینن این «مسلمون جدیده که اومده» کیه! محض رضای خدا یه قیافهی درستحسابی هم توشون پیدا نمیشد؛ خوشگلشون خودم بودم فقط(!)؛ واقعا از وقتی اومدم اینجا دارم مطمئن میشم که اسلام برای قیافه ضرر داره! تازه جالبیش اینه که ماشالله اگه مثلا شصت نفر اونجا بودن، از شصت تا فرقهی مختلف اسلام بودن و طبیعتا اولین سوالشونم این بود که من از کدوم تریپم! حالا فکر کن چند نفر که زبان انگلیسیشون مثل خودم داغون بود کلید کرده بودن جزئیات مذهب تشیع رو ازم بپرسن و منم که این روزا همون قدر زبانی رو که توی ایران بلد بودم هم فراموش کردم، باید راجع به چیزی توضیح میدادم که نه خیلی راجع بهش میدونستم و نه علاقهای داشتم که دربارهش صحبت یا حتی فکر کنم، اونم به انگلیسی!
حتی استیل نماز خوندن این صف متحد هم دیدنی بود! با توجه به تفاوت فرقهها، هرکی یه استیلی داشت؛ یکی دستهاشو به هم گره کرده بود، یکی گذاشته بود رو شکمش، یکی یه خورده بالاتر نزدیک سینهش؛ اون وسط من فقط مونده بودم که باید دستامو به کجام بگیرم! خلاصه هرجوری بود ظاهر رو حفظ کرده بودم و دیگه داشت تموم میشد که این آخرا یاد ایران افتادم که ملت وقتی نمازشون تموم میشد، به هم میگفتن:«قبول باشه!»[۲] این شد که در همون حین فکرم معطوف این شد که الان وقتی تموم شد، من باید چی بگم به اینا؟! بعد به ذهنم رسید که اینا احتمالا به هم دست میدن میگن:« Acceptable! » خلاصه این همه دووم آورده بودم ۱۰ ثانیه مونده بود تموم شه سر همین فکرا خندمگرفت! البته خوشبختانه فقط بغل دستیم فهمید…
بالاخره اینو گفتم به بچههایی که ظاهرا بعضیاشون دارن شروع میکنن به اپلای کردن، اینجا اینقدر آزادی هست که ممکنه وسوسه بشید و کارایی که همیشه طبق اعتقاداتتون از انجام دادنشون خودداری میکردین، از زیر دستتون در بره و انجام بدین! پس با توجه به شخصیت خودتون، تمام وسایلی که حتی فکرش رو هم نمیکنید که به دردتون بخوره با خودتون بیارین، مثل خاک پاک برای تیمم، سجاده، تسبیح، وسایل پیشگیری از بارداری(!)، و …!
در ضمن، اگه روزی روزگاری هم گذرتون به شهر مشهد افتاد یه ندا به مادربزرگ ما بدین که حاج خانوم! نوهت بالاخره تو کانادا نمازخون شد! حالا بازم بگو اونجا سرزمین کفره!
1. موندم این پسره یا همهی اسلام مداریش، شب اول وقتی داشتیم راجع به اجاره کردن خونه بحث میکردیم، چطوری با اطمینان کامل گفت:«Girl Friend is OK!»
۲/ البته توی قزوین به هم میگن:«خیلی حال دادی!»
با درود.
چند روزیه که توی شهر خودم ساکن شدم ولی خوب نه وقت داشتم برای نوشتن چیزی، نه حوصله. شرایطم واقعاً به هم ریخته بود. حدود یک هفته پیش بالاخره دورهی عشق و حال توی ونکوور و خونهی آبجی تموم شد و ما بار سفر رو بستیم سمت «پرنس جورج». وقتی فرود اومدیم، توی فرودگاه منتظر بودم که استادم طبق قرار بیاد دنبالم. پنج دقیقهای ول معطل بودم تا اینکه بالاخره یه نفر با یه کاغذ بزرگ که روش نوشته بود «Behrooz»اومد سمتم. من تا اون لحظه، طبق اطلاعات و عکسهایی که توی سایت دانشگاه دیده بودم، فکر میکردم استادم یه مرد جوون سیهچردهی هندیه. اما کسی که کاغذ دستش بود، پیرمرد خندونی بود با پوست سفید و موهای سفیدتر و چشمهای آبی (اهل یوگوسلاوی)! و این شد که بیاختیار قبل از سلام علیک پرسیدم شما سوپروایزر منی؟! طرف هم گفت آره و البته طی یکی دو ساعت بعد متوجه شدم که عکسهای سایت اون موفعها اشتباه گذاشته شده بوده!
خلاصه این بندهخدا چمدونای ما رو برداشت و گذاشت تو ماشینش و ما رو برد سمت خوابگاه. خیال هردومون هم راحت بود که دیگه من مشکل اِسکان ندارم و از قبل خوابگاه ردیف شده! این شد که رفتیم پیش مسئول خوابگاه و کلید سوئیتم رو گرفتیم. چشمتون روز بد نبینه، وارد سوئیت که شدم دیدم این جماعت ساکن که قرار بود همسوئیتیهای من باشن، انگار ۳ سه ساله نه هیچ ظرفی رو شستن، نه هیچ چیزی رو از رو زمین برداشتن؛ خلاصه چنان بوی گند و کثافتی از در و دیوار میخورد تو صورتم که بلافاصله یاد اتاق مجید رادفر اینا توی خوابگاه سردشت افتادم!
اینجا بود که مطمئن شدم که قرار نیست تو این اتاق زندگی کنم و بلافاصله رفتم توی اینترنت و شروع کردم به گشتن دنبال خونه. خوبی کانادا اینه که آدم واقعاً توی دو سه روز میتونه خونه پیدا کنه والبته چون من خوش شانس بودم، توی ۱ ساعت پیدا کردم! و دوباره این پیرمرد بندهخدا اومد چمدونای ما رو انداخت پشت ماشینش و بگاز طرف خونه!
حالا فعلاً از لحاظ اِسکان وضعیتم خوبه؛ یک آپارتمان دو خوابه داریم که دو نفریم توش. همخونهی من هم اهل بنگلادشه(!) و داره دکترا میخونه. خوبی همخونه بودن با یه بنگلادشی اینه که وقتی ازت میپرسه از کجایی و تو میگی از ایران، چشماش گرد میشه و میگه:«!wow! Great Country» این بندهخدا هم کلی خوشحاله که من مسلمونم(!) چون انگار همخونهی قبلیش که اروپایی بوده، خیلی توی خونه الکل و گوشت خوک مصرف میکرده و این بندهخدا همش در عذاب الیم بوده! البته این هم از شانس منه که بعد عمری که تونستم از دست سؤال و جواب کردن مامانبزرگم راجع به علت نماز نخوندم فرار کنم بیام این سر دنیا، باز باید روز سوم سکونت در خونه با این سؤال مواجه بشم که «?behrooz! Do you pray» خلاصه این هم زندگی باحالیه. دلم هم برای این همخونه یه کم میسوزه. ۴ ماه پیش بچهاش به دنیا اومده ولی بلافاصه زنش توی کلگری پذیرش گرفته و از حدود ۲۰ روز بعد از تولد بچهش، دیگه نه زنشو دیده نه بچشو! (آخی!)
ولی خب اینجا، جاییه که برای اولین بار به آدم نشون میده «زندگی سخته»! باید حساب ریزترین چیز تا بزرگترین چیزهای زندگی رو یه تنه داشته باشی. تازه آدم میفهمه که حداقل هزار تا چیز ضروری و خیلی کوچیک توی زندگی هست که وقتی در قالب خانواده یا حتی در شعاع هزار کیلومتری خانواده زندگی میکنی اصلاً متوجهشون نمیشی ولی وقتی «واقعا» باید تنهایی همه چیو اداره کنی، هی از گوشه و کنار زندگیت سر در میارن. ولی در کل خیلی خوبه، بیاین اینورا!
ما بریم فعلا، بدرود…
این روزا به طور کلی حواسم خیلی به اینجا نیست. بیشتر ذهنم درگیر ایرانه؛ دائما توی سایتها اخبار و فیلمهای ارسالی از ایران رو مرور میکنم و تلاش میکنم تا صحنهی رد شدن ماشین پلیس از روی مردم رو اگه شده برای چند دقیقه فراموش کنم…
دیشب اینجا سال نو بود و ملت از سر شب تا خود صبح، توی خیابونای منتهی به «ساعت» ونکوور ول میگشتن و سعی میکردن شاد باشن. دیشب متوجه شدم که این خارجیها(!) با همهی آزادی و شرایط مهیایی که دارن، واقعا شادی کردن بلد نیستن! تقریبا برنامهی همهشون اینه که اولا خانوما دامن کوتاه میپوشن با کفش پاشنهدار(!)، بعد همهی مردم جمع میشن توی یه منطقه توی شهر، و به ساعت نگاه میکنن، ساعت ۱۲ شب که میشه یه کم سوت میزنن و بعد میرن توی بار میشینن و تقریبا تا صبح مشروب میخورن!
خلاصه منم که فعلا بیکار، با حدود هشت - نه نفر از بچههای ایرانی دیگه که اینجا بودن و تقریبا هیچ کدومشونو نمیشناختم حوالی ۱۲ شب رفتیم خیابون «ساعت» ببینیم چه خبره. خلاصه یه نیم ساعتی مثل دسته بیل رو زمین میخ شده بودیم تا ساعت بشه ۱۲! و البته اینجا یه خورده هم به تقویم ایرانی (جلالی) خودمون افتخار کردیم که میتونه با دقت بسیار بالا حتی تا صدم ثانیهی زمان تحویل سال رو هم محاسبه کنه؛ چون ظاهرا تقویم اینا حتی ساعتش رو هم به صورت قابل اتکایی حساب نمیکنه و بنابراین رسم شده که همیشه ساعت ۱۲ شب رو به عنوان پایان سال در نظر میگیرن. خلاصه ساعت شد ۱۲ و ملتی که یکی دو ساعت داشتن همدیگه رو نگاه میکردن، دو سه دقیقهای کف زدن و سوت کشیدن و چند تا «happy new year» به هم گفتن و باز ساکت شدن و شروع کردن به نگاه کردن در و دیوار!
اینجا بود که ما دیدیم این حجم انرژی رو که از ایران ورداشتیم آوردیم اینقدر راحت خالی نمیشه و تصمیم گرفتیم خودمون به سبک ایرانی خودمون مسخره بازی در بیاریم. این شد که توی همون شلوغی یه حلقه زدیم و همدیگه رو از بغل گرفتیم و شروع کردیم به چرخیدن و بالا پایین پریدن و «هوووووووووو کشیدن» و اینا! دو تا پسر ایرانی دیگه هم که اونور تر بودن و اونا هم منتظر بهانه، پریدن وسط حلقهی ما و شروع کردن به رقصیدن! پنج دقیقهای این ماجرا رو ادامه دادیم و بعدش دیدیم که جمعیت بسیار زیادی از این خارجکیها دارن با تعجب به این حرکت ما نگاه میکنن و طولی نکشید که توی خیابون، ده دوازده تا دیگه از این گروههای هفت هشت نفری تشکیل شده بود که داشتن همین حرکت رو تکرار میکردن و از اولین تجربهی مسخره بازیشون به این سبک لذت میبردن! وقتی که یه سری از مسنترها رفتن و خیابون کمی خلوتتر شد، باز ما ده نفری دست همو میگرفتیم و کنار هم مثل وحشیها میدویدیم و چون به هم وصل بودیم(!) هرکی وسط خیابون بود یه جیغ همراه با خنده میزد و از خیابون میدوید تو پیادهرو، و آخر خیابون که که میرسیدیم و پشت سرمونو نگاه میکردیم، میدیدیم دوباره چند تا تیم خارجی هم در همین زمینه تشکیل شده و داره یه سمت دیگه از خیابونو خالی میکنه!
خلاصه تازه فهمیدم که اینجا چقدر فضا برای شکوفایی استعدادها فراهمه و در واقع باید بگم این کانادا چقدر دیر ما رو پیدا کرده! در کل هرچی توی خیابون نگاه میکردی، ایرانیها بودن که داشتن مراسم سال نوی اینا رو گرم میکردن وگرنه از خودشون بخاری بلند نمیشد! سوالی که ذهن ما رو مشغول کرده بود این بود که قبل از اینکه ایرانیها بیان اینجا، واقعا اینا چیکار میکردن؟

خیلی برام جالب بود که اینا با این همه شرایط توپ واسه ترکوندن چرا اینقدر نسبت به ایرانیها آرومن. البته یه تعداد معدودی هنرمند هم داشتن که سبک اونا دیگه خیلی خاص بود. حالا بماند..! چیزی هم که اصلا برام حل نشده اینه که واقعا سه ساعت نشستن توی بار و پشت هم آبجو خوردن میتونه جدی جدی کیف داشته باشه؟! حداقل برای من که اصلا نداشت. ولی خلاصه بچهها هروقت که اینجا فرصتی میشه که بریم و یه کم شیطنت بازی دربیاریم، یادم میفته جای شما خیلی خالیه…
ارسال شده در مورخ ۱۲ دی ۸۸ توسط Behrooz | موضوعات: خاطره | نظرات: ۱۵ نظر