Wordpress Themes

D:

خب! دوستان پست قبلی همینجا باطل اعلام میشه! کارا ظاهرن داره روبراه میشه. بعد از دوسال و یک ماه و یک هفته درس و کار نسبتن سخت یه برنامه‌ی تفریحی کوتاه‌مدت دارم هرچند بعدش به خاطرش تا خرخره می‌رم تو قرض ولی به هر حال دارم یه سر میام ایران. البته به خاطر یه عالمه کاری که رو سرم ریخته مجبورم خیلی زود برگردم و طول سفرم حدود یه ماه میشه. تازه با احتساب اینکه خود رفتن و اومدنش حدود سه شبانه‌روز طول می‌کشه.

خیلی دلم برای همه تنگ شده اما از اونجا که برنامه‌هام طبق پیش‌بینی جلو نرفت و درسم این ترم تموم نشد، نتونستم برنامه‌ی یه سفر طولانی رو برای ایران بریزم. واسه همین، با توجه به اینکه فامیل‌های ما توی سه تا شهر پراکنده‌ هستن و منم به هر حال وظیفه دارم به یه سری‌هاشون سر بزنم، بخش زیادی از زمان مسافرتم هم احتمالن صرف این بازدیدها میشه و واقعن نمیدونم چند روز می‌تونم برای خودم وقت داشته باشم تا به دوستان سر بزنم. همین‌جا از اون دوستانی که به احتمال زیاد نمی‌تونم توی این سفر ببینمشون پوزش می‌خوام. ولی تمام تلاشم رو می‌کنم.

یه نکته‌ی دیگه اینکه به خاطر یه سری مسائلی که اینجا جای توضیحش نیست، چند ماهیه که توی رژیم غذایی خیلی سخت‌گیرانه‌ای هستم. گیاه‌خواری مطلق و البته هزار جور قید و بندهای دیگه که نوشتنشون یه ساعتی وقت می‌بره! این مسئله دو تا پیامد داره: اول اینکه محمود پارسال یه شرط رو به من باخته بود که بر مبنای اون باید هر وقت میومدم ایران یه شام بهم میداد، که متاسفانه دیگه قابل اجرا نیست چون بر مبنای همون رژیم دیگه بیرون از خونه هیچی نمی‌تونم بخورم؛ دوم اینکه از الان موندم که وقتی بیام ایران، با «اینو بخور اونو بخور»های خانواده و فک و فامیل چی کار کنم.

در هر صورت امیدوارم بتونم ببینمتون.

VN:F [1.9.13_1145]
Rating: 4.3/5 (4 votes cast)

کسینوس

یادمه توی ایران، مدل استفاده از وسایل نقلیه‌ی عمومی این طوری بود که می‌رفتی توی ایستگاه اتوبوس وامیستادی، تا هر وقت که اتوبوس دلش خواست پیداش بشه. بعد که اومدیم کانادا، دیدیم که یه سایت هست که توش دقیق نوشته که کدوم اتوبوس، در چه ساعتی از روز توی کدوم ایستگاهه. خب این شد که دیگه هیچ وقت لازم نبود مثلا پنجاه و پنج دقیقه عین دسته‌بیل توی ایستگاه منتظر اتوبوس باشیم. یک دقیقه قبل از زمان مقرر می‌ریم توی ایستگاه وامیستیم و اتوبوس هم معمولن با حاشیه خطای دو تا سه دقیقه میاد. از این لحاظ اون اوایل کلی حال می‌کردیم که بابا این چشم‌آبیا چقدر کارشون درسته. یا مثلن اینکه یادمه توی ایران، کارمندای تمام اداره‌ها و مدرسه‌ها و مسئولین دانشگاه و حتی وزارت‌خونه‌ها، از هشت نه روز مونده به نوروز می‌پیچوندن و گم و گور می‌شدن و تا یه هفته بعد از نوروز هم پیداشون نمی‌شد و اخیرن که شنیدم امسال حتی مسئولین دانشگاه اراک کل ماه رمضون رو رفتن خونه استراحت کردن! روزهایی هم که سر کار هستن نیم ساعت دیر میان و یه ساعت زود میرن و وسطش هم واسه ناهار و نماز یکی دو ساعتی به خودشون حال می‌دن. جدیدن هم که ساعت کار اداری جاهای دولتی رو رسمن دو ساعت کم کردن! بعد که اومدیم کانادا و رفتیم سر کار، دیدیم بابا! اینجا همه راس ساعت توی دفترشونن، هشت ساعتی رو که توی محل کارشونن دقیقه به دقیقه‌شو واقعن کار می‌کنن، بلکه چند دقیقه اضافه هم می‌مونن، ناهارشون فیکس یک ساعته و نمازم که ندارن؛ تازه برای اون زمان ناهار هیچ حقوقی‌ هم دریافت نمی‌کنن.

خلاصه یه مدتی داشتم می‌گفتم که ای بابا، اینا هم مملکت دارن، ما هم مملکت داریم. اما بعدش چند تا چیز جالب‌تر دیدم. مثلن یادمه چند هفته پیش داشتم با یه رفیق ژاپنی که داره برمیگرده ژاپن صحبت می‌کردم، بهش ‌گفتم کلن کانادا رو چطور دیدی؟ برگشت گفت: «خوبه، فقط یه کم بی‌‌نظمن! مثلن اتوبوساشونو دیدی؟ همیشه یکی دو دقیقه تاخیر داره!! چه وضعشه آخه…» منم با نیش باز گفتم آره خب، منم که اون اوایل از ایران اومده بودم تاخیر این اتوبوسا یه کم اذیتم می‌کرد (هاهاها)! بعد رفتم یه کم تحقیق کردم دیدم که توی توکیو، تاخیر اتوبوس‌ها با مقیاس ثانیه اندازه‌گیری می‌شه.

یا مثلن چند وقتیه که توی یه پروژه‌ای با یه پسر آلمانی همکار شدم که خیلی خونگرمه و اومده یه سال کانادا کار کنه تا انگلیسیش خوب شه. درست چهل و هشت ساعت قبل از کریسمس داشتم باهاش حرف می‌زدم، گفتم کلن کانادا رو چطور دیدی؟ گفت:‌ «بد نیست،‌ فقط اینا چرا اینقدر از کار کردن فرار می‌کنن؟! ما توی آلمان دقیقن تا خود روز کریسمس، ساعت دوازده ظهر سر کار هستیم و تمام کلاس‌های دانشگاه و دبیرستان هم برقراره، از ظهر کریسمس یه پنج شیش روزی تعطیل میشه فقط. حالا این کانادایی‌ها رو ببین! هنوز دو روز به کریسمس مونده همه‌شون گذاشتن رفتن! چه وضعشه آخه…» گفتم آره واقعن… می‌بینی؟! بعدم شروع کردم خندیدن! بعد همینطور که از کانادا انتقاد می‌کرد، عصبی‌تر شد و ادامه داد که: «کلن من نمی‌تونم تو کانادا زندگی کنم. اصلن آزادی نیست اینجا! اون روز رفتم استخر، متوجه شدم که اینجا نمی‌ذارن کامل لـخـت باشی! آقاجان من شاید دلم نخواد شورت پام باشه! میری تو سونا می‌شینی شورت خیس اذیت می‌کنه دهن پاهات صاف میشه… نمیذازن آدم راحت باشه اصلن… نه؟!» دیگه داشتم قش‌قش تو روش می‌خندیدم و هی می‌گفتم:‌ آره… آره!

خلاصه که از وقتی که توفیق اجباری گریبانگیرم شده و با جماعت آلمانی و ژاپنی و کانادایی و قبرستون‌های مشابه همکار شدم، دارم فکر می‌کنم با اون وضعی که ما توی مملکتمون درست کردیم، همین که تا الان از صفحه‌ی روزگار محو نشدیم خیلی مرد بودیم. توی این دو سالی که اینجا بودم، چهار دفعه تا به حال برای کارهای مختلف استخدام شدم، فقط یک بارش رو من پیگیری کردم و در واقع دنبال کار گشتم (همین هواشناسی)، سه تای دیگه‌ش اینجوری بود که گوشیم زنگ خورد و یه نفر از اونور خط گفت فلانی، ما فلان پروژه رو داریم، میای برامون کار کنی؟! می‌خوام اینو بگم که اینجا اونقدر کارهای واقعی انجام میشه، که صاحب‌کارها در به در می‌گردن دنبال کارمند، بعد توی ایران به این نتیجه رسیدن که دو ساعت از وقت اداری کلن اضافی بوده این همه سال! یا مثلن ماه رمضون بهتره بشینن خونه استراحت کنن!

حتی اگه این تفاوت‌ها محدود به زندگی حرفه‌ای و شغل و این مسائل بود، بازم خوب بود. بدیش اینه که واقعن اینا همه‌ی کارا رو بیشتر از ما می‌کنن. بیشتر کار می‌کنن، بیشتر درس می‌خونن، بیشتر عشق و حال می‌کنن، حتی بیشتر می‌خوابن. فقط فرقشون اینه که زندگی، از اول براشون توی مسیر طبیعیش بوده. برای ما که مسیر طبیعی رو نرفتیم، اتفاق بدی که میفته اینه که سراغ هرچیزی، موقعی میریم که وقتش نیست. مثلا خودم آدمای زیادی رو توی ایران می‌شناختم که دوره‌ی نوجوونیشون رو به جای عشق و حال کردن و «اشتباه کردن» و انگشت توی هر سوراخی کردن، به هئیت رفتن و عزاداری و گریه کردن گذروندن و بعد وقتی مثلن سی سالشون شده، با یه زن و دو تا بچه، تازه یادشون افتاده که ای بابا مثلن چرا هیچ وقت دختربازی نکردن. بعد تازه شروع کردن به تجربه کردن چیزایی که پونزده سال پیش باید می‌رفتن دنبالش. یا مثلن همه‌ی ماها توی هیجده‌سالگی مون که پرانرژی‌ترین سال زندگیمون بود، به جای لذت بردن از زندگی، یک سال تمام خودمونو توی یه اتاق حبس کردیم که به طبیعی‌ترین حق شهروندی‌مون برسیم: رفتن به دانشگاه! حالا هیجده‌سالگی این دختره هم‌خونه‌م رو که می‌بینم، می‌گم مگه بچه‌های ایران چیشون کمتره…

یادمه چند وقت پیش اینجا با یه دختر آلمانی دوست بودم که اونم خیلی بچه باحالی بود و برخلاف خیلی از دوستای خارجیم که در مورد ایران و زندگی ایرانیا جلوشون حفظ ظاهر می‌کنم، با اون اینقدر ندار شده بودیم که همه چیو واسه هم رو می‌کردیم. یه بار داشت تعریف می‌کرد که چهارده سالشون که بوده، یه دوره‌ی کارگاه عملی آموزش روابط جـنـسـی براشون توی مدرسه گذاشته بودن و خلاصه سیر تا پیاز عملیات رو طی چند جلسه به صورت عملی بهشون آموزش داده بودن. بعد هم تشویقشون کرده بودن که سعی کنن خودشون دیگه شروع کنن و اگه سوالی داشتن با طرفشون بیان از مشاور بپرسن. حالا دقیقن کجا؟ توی یه روستایی که فقط ششصد نفر جمعیت داشت و این دختره اونجا بزرگ شده بود. همینجور که داشت اینو تعریف می‌کرد من یه لحظه یاد پونزده سالگی خودمون افتادم توی ایران، روزی که جناب معلم ریاضی داشت توابع مثلثاتی رو درس می‌داد! یادمه اون لحظه‌ای که برای اولین بار تابع کـسینوس رو معرفی کرد و روی تخته نوشت Cos، اصلن بچه‌ها همه خوشحال بودن!! همه زیر چشمی همدیگه‌ رو نگاه می‌کردن و نیششون هم تا هیپوفیزشون ول شده بود! بله، تابع کسینوس، س’ک’س’ی ترین چیزی بود که در کل دوران تحصیل به ما یاد داده بودن!

حتی یادمه همون سال معلم هندسه که بچه باحالی بود برامون توضیح داد که قبلن تابع کُسِکانت رو هم توی دبیرستان تدریس می‌کردن، ولی چون بچه‌ها مسخره‌بازی در میاوردن که مثلن این «کانت» کی بوده که این «کسکانت» به فلان جاش اشاره می‌کنه، دیگه از کتابا حذفش کردن! خلاصه چهار قدم اونورتر روی نقشه، توی یه روستای ششصد نفری که مردم هنوز با اسب رفت و آمد می‌کنن، جایی که هنوز مین‌های جنگ جهانی دوم کامل پاکسازی نشده، به یه دختربچه‌ی چهارده ساله یه چیزی یاد میدن که قراره به دردش بخوره و حتی به قول خودش موقعی این آموزش رو براش شروع کردن که هنوز هیچ تمایل فیزیکی‌ای نداشته، مبادا که یه وقت دیر بشه؛ بعد چهار قدم اینورتر، توی یه پایتخت ده میلیون نفری، یه روز صبح سر کلاس، معلم سر زنگ ریاضی برای اولین بار روی تخته نوشت Cos و ما تا یه هفته تو ک’و’ن’مون عروسی بود…

یه بنده‌خدایی بود توی خوابگاه سردشت، یادش به خیر. همیشه بعد از غذا می‌گفت: ‍«پروردگارا! برو نماز و روزه‌ رو از همونایی بخواه که عشق و حال رو بهشون عطا فرمودی!»

آمین!

 —

پی‌نوشت: امید بعضی‌وقتا گیر میده که چرا نود درصد کامنت‌های بلاگ من رو دخترا میذارن. خوبی نوشته‌هایی مثل این که حاوی مطالبیه که توی فرهنگ ما بهش می‌گن «بی ادبی»، اینه که معمولن دخترا براش کامنت نمی‌ذارن. یعنی که مثلن نخوندن! یادمه توی دوره‌ی لیسانس، چند تا دی.وی.دی فیلم داشتم که یه بار قرض دادم به یه سری دخترا و بین چندتاشون دست به دست شد. توی یکی از دی.وی.دی‌‌ها، یه فیلم طنز بود به اسم Good Luck Chuck که مسائل آموزشی خیلی زیادی توش داشت! تمام اون دختر‌ها به دفعات، به صورت جداگانه اومدن و هی تاکید کردن که اون یه دونه دی.وی.دی رو اصلن نتونستن استفاده کنن! هرکاری کردن پخش نشده! منم می‌گفتم آ..ر..ه! یه جوری برخورد می‌کردن انگار دیدن اون فیلم معنیش اینه که خودشون توش بازی کردن!

VN:F [1.9.13_1145]
Rating: 4.3/5 (14 votes cast)

هی…

نه از رومم، نه از زنگم،

همان بی‌رنگ‌ِ بی‌رنگم،

بیا بگشای در، بگشای؛ دلتنگم

امشب بر حسب تصادف چشمم به این نوشته افتاد. آخرین چیزی که در ایران نوشته بودم. چند روز دیگر می‌شود دو سال، و من امشب حس تلخ رفیق نیمه‌راهی را دارم که «گذاشت و رفت».

بعد از مدت‌ها، به یاد آن روزها چراغ را خاموش می‌کنم، روی تخت می‌نشینم و در کورسوی ضعیف نور چراغ خواب پیچ‌های سفت سه‌تار را آرام می‌چرخانم؛ دل که کوک نباشد ساز هم کوک نمی‌شود. با نت‌های نه چندان دل‌نشین سازی که این روزها از خودم بی حوصله‌تر است «گل‌پونه‌ها» را می‌زنم و سعی می‌کنم راهی پیدا کنم برای فکر نکردن.  نگاه می‌کنم به قطره‌های سردی که آن طرف پنجره سر می‌خورند و روی لبه‌ی دیوار منهدم می‌شوند؛ طوری که انگار هیچ وقت نبوده‌اند. فلاکت یعنی وقتی به سرنوشت قطره‌های روی شیشه هم حسودی‌ات می‌شود.

این روزها اثر پروانه‌ای را با تمام وجود درک می‌کنم. این روزها خوب می‌فهمم که آخر داستان چه می‌شود، وقتی ابتدایش را درست شروع نکرده‌ای. این روزها احساس می‌کنم که من هم جزو همان اکثریتی هستم که درست به دنیا نیامده‌اند. وقتی درست به دنیا نمی‌آیی، زندگی می‌شود دیوار کج و کوله‌ای که هر لحظه یک جایش را ترمیم می‌کنی و می‌دانی که همین ترمیم کردنت، یک جای دیگرش را خراب می‌کند؛ بین این خرابی‌ها می‌دوی و عرق می‌ریزی و درست می‌کنی و سال‌ها می‌گذرد و تو فقط از این خرابی به آن خرابی دویده‌ای. دست آخر نیز، یک نگاه از دور به آنچه ساخته‌ای کافیست تا حالت را به هم بزند از هرچه که نامش زندگیست.

زندگی برای ما همین حکایت است. ما اشتباه به دنیا آمدیم، جایی افتادیم که نباید می‌افتادیم. سالهای عمر را یکی یکی در ترمیم کردن خرابی‌هایی عرق ریختیم که مسئول خرابی‌شان نبودیم؛ هر بار به این امید که بعد از این یکی، دیگر همه‌چیز درست می‌شود. من امروز بی‌حوصله‌ام. بی انگیزه، بی رمق برای دست و پنجه نرم‌کردن با دیواری که حالم را به هم می‌زند. فکر می‌کنم که این گذاشتن و رفتن هم، جزئی از همان دویدن‌هایی بوده، که کم خرابی نداشته است. «گاه گویم روم و ایران به یک نگاه بفروشم، و باز گویم: وای اگر نخرند…»

چند شب پیش، در یک کافه‌ی قدیمی، استادم از دوران جوانی‌اش می‌گفت؛ از اینکه بعد از مهاجرت به این کشور، تا سال‌های‌ سال نتوانست به کشورش برگردد و سرانجام، وقتی توانست برود که فقط به مراسم خاکسپاری پدرش برسد. من ترسیدم؛ با تمام وجود. سردم شد؛ برای ساعت‌ها، و آن شب اشک ریختم، تا خود صبح… این روزها دیگر شنیدن صدای پدر و مادر پشت تلفن، طاقت‌فرساترین کار زندگیست. هر واژه‌ی محبت‌آمیزشان پتکی می‌شود روی سرم، که مگر چقدر قرار است زنده باشند، که سهمشان از تو بشود صدای گنگی پشت خطوط بی احساس تلفن که مدام قطع و وصل می‌شود، در ساعت‌هایی خیلی سخت هماهنگ می‌شوند. 

دنیا جای جالبی نیست. زندگی، آش دهن‌سوزی نبود. وقتی دیوار از بیخ و بن کج باشد، زندگی، فقط و فقط، فرایند تدریجی مردن است. مرحوم عماد خراسانی می‌گفت:

بر ما گذشت نیک و بد، اما تو روزگار!

فکری به حال خویش کن، این روزگار نیست…


دلم تنگ است. برای همه‌ی آنهایی که زیر آن نوشته‌ی دو سال پیش، چیزی نوشتند. برای همه، حتی شما دوست عزیز…

——–

پ.ن: دیشب خواب می‌دیدم که بسته‌های سیگار، تمام اتاقم را پر کرده‌‌اند، و من حریصانه، سیگارها را یکی یکی دود می‌کنم و می‌روم سراغ بسته‌ی بعدی. 

VN:F [1.9.13_1145]
Rating: 3.8/5 (5 votes cast)

لغزش!

دیروز و پریروز رو به طور کامل باید توی ساختمون هواشناسی کار می‌کردم، هم شیفت شب و هم شیفت عصر. هوا اینجا دیگه سرد شده و امروز زمین کاملن یخ زده بود. رانندگی کردن توی شرایط زمستون اینجا واقعن سخته، منظورم سُر نخوردن و این جور چیزاس. حوصله‌ی قصه‌ نوشتن ندارم فقط اینو بگم که دو شب و دو روز شیفت پشت سر هم توی اون یخبندون، یه چیزی حدود صد و هشتاد دلار واسه ما می‌ساخت، یعنی قرار بود بسازه، که بعد از کم شدن مالیات، صد و هفتاد و یک دلار می‌شد دریافتی‌ من.

از شیفت آخری که بر‌می‌گشتم سر یه کوچه موقع پیچیدن توی خیابون اصلی یه کوچولو ماشینم سُر خورد (لغزید!) و اینجوری به نظر اومد که قبل از ورود از فرعی به اصلی توقف کامل نکردم. یه ماشین پلیس که همون موقع از جلوم رد می‌شد یه دفعه مثل کبرا یازده یه دور در جا زد و افتاد دنبالم و با آژیر و چراغ و کوفت و زهرمارش مار رو زد بغل. دو دقیقه بعد یه خانوم پلیس خوشگل ‌پـفـیـو‌‌‌‌ز‌ اومد و بعد از گرفتن گواهینمه‌م، طبق معمول کانادایی‌ها یکی دو دقیقه‌ای با ما کلنجار رفت که تلفظ اسممون رو یاد بگیره… منم تو دلم می‌گفتم نکبت بنال ببینیم چه خوابی واسمون دیدی اسممو می‌خوای یاد بگیری چی کار…

خلاصه یه جریمه‌ی صد و شصت و هفت دلاری برامون نوشت و حال و روز به گا رفته‌ی ما رو بیش از پیش به گُه کشید و بعدم واسمون «شب خوبی رو آرزو کرد» و گورشو گم کرد… در حال حاضر اونجام به شدت داره می‌سوزه، اعصابم هم در تخمی‌ترین حالت ممکن در در شش سال گذشته به سر می‌بره. به خصوص اینکه واقعن هیچ کاری نکردم و این همه جریمه‌ شدم.

یه حساب و کتاب سرانگشتی نشون میده که این وسط چهار دلار برای من باقی می‌مونه که با حساب دقیق‌تر حدود دو دلارش هم هزینه‌ی بنزینیه که این دو روز مصرف شده برای رفت و آمد به محل کار! دو دلار واسم مونده،که اون رو هم الان دارم می‌رم یه بطری آبجو بخرم شاید حداقل یه کم حواسمو پرت کنه! حمالی می‌دونین یعنی چی؟ این دو روز من الان رسمن به حمالی گذشته…

از همه ‌مهم‌تر فردا دارم می‌رم دادگاه از پلیس مذکور شکایت کنم. تو عمرم کلن از این‌ کارا نکردم و حتی از نزدیک هم ندیدم چجوریه، و نود و نه درصد هم مطمئنم که شکایتم به هیچ جایی نمی‌رسه چون تمام اتمسفر دادگاه به نفع ایشون خواهد بود و اثبات کردن حرف من هم تقریبن غیر ممکنه، ولی خب فکر می‌کنم فرصت خوبیه واسه کسب یه تجربه‌ که احتمالن بعدن به کارم میاد. چون خودمو اصلن مقصر نمی‌دونم می‌خوام تا تهش برم که اگه به حقم نرسیدم، بگم «نشد» نه اینکه خودم گشادبازی در‌آوردم. تازه جدای از اون، از اونجا که خانوم پلیسه ماشالا خیلی خوشگل و خوش استیل بود، ارزش اینو داره که بکشونمش دادگاه حداقل دوباره یه نیگا بهش بندازم! (شوخی کردم بابا…)

گذشته از همه‌ی اینا، تجربه نشون داده که تو دنیای ما یه لغزیدن ساده (یا همون سُر خوردن!) می‌تونه به قیمت از دست رفتن تمام چیزایی تموم بشه که آدم در کل مدت زندگیش به دست آورده، بازم خدا رو شکر که سُر خوردن من فقط به قیمت از دست رفتن ماحصل دو روز زندگیم تموم شد! جدی می‌گم.

VN:F [1.9.13_1145]
Rating: 4.9/5 (11 votes cast)

!She is gone

بالاخره بعد از بیست و چهار سال زندگی به یه مثال واقعی برخورد کردم که نشون میده وجود زن جماعت می‌تونه فوایدی هم داشته باشه!

داستان از این قراره که این دو تا کبوتری که من تو این خونه دارم باهاشون زندگی می‌کنم، دیشب داشتن چمدون می‌بستن و اینا. رفتم گفتم دارین میرین ماه عسل؟ «رایان» (اسم پسره‌س) گفتش که نه، «تُری» (اسم دختره‌س!) یه ده روز تور مجانی از شرکت باباش بهش دادن، داره میره عشق و حال، من جایی نمیرم. و البته در حین گفتن جمله‌ی «من جایی نمی‌رم» در حالی که دختره حواسش یه جای دیگه بود، یه لبخند مرموز و یه چشمک به من زد که اون موقع نفهمیدم یعنی چی ولی الان بعد از حدود بیست و چهار ساعت کاملن درک می‌کنم!

این چند ماهی که من با اینا زندگی می‌کردم شاید گاه گداری دور همی یه گپی می‌زدیم ولی بیشتر وقتا روال این بود که غروب میومدیم خونه، من واسه خودم و اونا واسه خودشون شام درست می‌کردن و بعد اونا می‌رفتن ولو می‌شدن جلوی تلویزیون و تقریبن تا فردا شب دیگه خیلی کاری به هم نداشتیم. بر خلاف بیشتر وایت‌ها هم توی خونه‌ی اینا نه مشروب دیده بودم، نه سیگار نه هیچی. تفریحشون این بود که زرت میرفتن می‌چپیدن تو بغل هم و فیلم نگاه می‌کردن تا وقتی خوابشون ببره. منم همش فکر می‌کردم که آخی! اینا چقدر با هم دوستن!

ولی دیشب به محض اینکه تُری پاشو از خونه گذاشت بیرون به مقصد فرودگاه، رایان از اتاق پرید بیرون در حالی که تو ما‌تـحـتـش به شدت عروسی بود و می‌شد پخش زنده‌ی عروسی رو توی چشماش دید، گفت: هی پسر! ده روز وقت داریم!!! گفتم: ها؟! گفت: «تُری تا ده روز دیگه نمی‌یاد! از امروز دوست و رفیقامونو میاریم اینجا عشق و حال به مدت ده روز! چند تا رفیق دارم که حتما باید ببینیشون، خیلی وقته نه مشروب خوردم نه سیگار کشیدم، از دست این دختره…»! منم تازه گوشی اومد دستم که بابا چه خبره!

ظاهرن این رایان بخت برگشته توی دبیرستان دو سه سالی تو کف این دختره بوده؛ رایان از یه خانواده‌ی به شدت کف شهری و داغون و دختره از خانواده‌ی فوق‌العاده تحصیل کرده و شاخ. بالاخره هر طوری که هست طرف بهش پا داده ولی کلن رایان خودش میدونه که اگه یه بار تُری سیگار به دست یا در حال مصرف الکل ببیندش کار تمومه! اینه که رابطه‌ی رایان با تمام دوستاش (که خیلی‌هاشون تو کار تولید و پخش مواد هم هستن!) کلن به شکل زیرزمینی در اومده و تمام دوستاش هم در جریان حساسیت دختره هستن. در هر صورت همینقدر بگم که ظرف کمتر از ده ساعت از خروج این دختره، پیامکی با محتوای: «!Tori is gone» به سرعت در تمام پرنس‌جورج پخش شد و متعاقبش خیل عظیمی از مشتاقان دود و الکل و ایکس‌باکس به صورت خودجوش به خونه‌ی ما سرازیر شدن! خلاصه در حال حاضر بساطی داریم اینجا!

منم که امشب اومدم خونه دیدم دوباره دوستان جمعشون جمعه و یه مشت بچه هیجده نوزده ساله که البته خلافشون به شدت سنگینه مشغول عشق و حالن. منم یه خورده‌ای قاطی‌شون شدم و محض تنوع یه کم باهاشون وقت گذروندم. ولی یه چیزی این وسط برام جالبه. قبلن‌ها توی ایران میدیدم این مردهایی که مثلن پونزده سال از ازدواجشون می‌گذره چه عروسی‌ای تو ک.و.نشون راه میفته وقتی زنشون یه هفته داره میره گم و گور بشه، ولی اصلن فکر نمی‌کردم استارت این داستان از همون اولِ اول کار می‌خوره! اساسن ما مردها استعداد اینو داریم که درست پنج شیش ماه بعد از شروع ریلـیـشن‌‌شیپ، از گم و گور شدن طرف بسیار لذت ببریم! و البته میشه زاویه‌ی دید رو هم عوض کرد، شاید هم زن‌ها پتانسیل اینو دارن که در عرض چند ماه زندگی رو چنان به مردا زهرمار کنن که مردا به گُه خوردن بیفتن و آرزوی یه هفته ندیدن طرف رو بکنن!

یادمه توی تیم بولینگ که بازی می‌کردم، یه خانومی بود که توی تیم ما بازی می‌کرد؛ حدود چهل و پنج سالش بود و دوتا بچه‌ هم داشت و البته از شوهرش جدا شده بود. یه روز موقع بازی یه مَرده رو با خودش آورده بود که ظاهرن داشتن تازه با هم دوست می‌شدن. در حین بازی (که حدود سه ساعت طول می‌کشید) اینا شروع کردن به حرف زدن و کم‌کم کشید به جر و بحث و اعصابشون به ‌گـا‌ رفت و خلاصه مرده بلند شد و به حالت قهر رفت! این خانوم عزیز هم یه توپ بولینگ رو ورداشت محکم کوبید رو میز، زل زد به من و با یه خنده‌ی خیلی عصبی گفت:‌ «اصلن فرق نمی‌کنه چند سالت باشه…. ریلیشین‌شیپ همیشه همون گوهیه که هست…»!

من تا حالا تجربه‌ی اینکه با کسی واقعن توی رابطه‌ی جدی و هدفمند برای آینده باشم رو نداشتم، ولی الان فکر می‌کنم همین حالت واقعن بهتره؛ یعنی اگه قراره آدم یه روزی در آینده به جایی برسه که از نبودن طرف مقابلش لذت ببره، بهتره از همین روزای اول شروع کنه! یعنی به بیان اون خانومه، اگه قراره یه روزی به گُه کشیده بشه، بهتره که از همین اول با گُه شروع بشه، تا اینکه اولش آدم با شیرینی و کلی رویاهای صورتی شروع کنه و خیلی چیزاشو فدا کنه، و مثلا بعد از چند سال تازه بفهمه چه گُهی خورده.

نکته‌ی دیگه‌ای که خیلی برام جالبه اینه که این دختره‌ی نیم وجبی هیجده ساله که با احتساب لباس‌های زمستونیش، وزنش سر جمع به چهل کیلو نمی‌رسه عجب قابلیت‌هایی داشته و من نمی‌دونستم! یعنی الان که لشکر لیانشامپو (دوستای رایان!) رو دارم توی خونه‌مون می‌بینم کفم می‌بره از اینکه کل این جماعت چقدر از این دختره حساب می‌برن و تا وقتی دختره اینجاست اینا ‌تـخـم‌ ندارن اینورا پیداشون بشه و خود رایان هم دود و الکل که بماند، یه قل دو قل هم نمی‌تونه بازی کنه! این بچه‌ها هم هر نیم ساعت یه بار هم از رایان می‌پرسن که:‌ مطمئنی تُری یه وقت سرزده پیداش نمیشه دیگه؟!!!

من که خودم با اینکه چیزکلک بازی و اینا خیلی دوس دارم، ولی واقعن اون مدل آرامش‌مند خونه‌مون رو خیلی بیشتر ترجیح میدم. از الان دارم لحظه‌شماری می‌کنم تُری برگرده! شاید این شنبه بیاید…

VN:F [1.9.13_1145]
Rating: 4.5/5 (6 votes cast)
VN:F [1.9.13_1145]
Rating: +2 (from 2 votes)

!Good Morning

یه درسی بود تو کتاب ادبیات پارسی پیش دانشگاهی به اسم «قصه‌ی عینکم» که خیلی باحال بود. یارو مادرزادی چشماش ضعیف بود و چون از اول همونطوری بزرگ شده بود، فکر می‌کرد که همه‌ی مردم همه چیز رو تار می‌بینن و کلن همینه که هست. تا روزی که خیلی تصادفی عینک یه بخت‌برگشته‌ای رو برای مسخره‌بازی میذاره روی چشمش و بعد از بیست و خرده‌ای سال می‌فهمه که ای بابا! ر‌یــد‌ه!

کلن برای اینکه درد و ناراحتی و کمبود به چیز عادی بشه واسه آدم حتی لازم نیست که آدم مادرزادی به فاک رفته باشه. همین که چند وقت شرایط ناجور باشه آدم قشنگ عادت می‌کنه و بعد یه دفعه یه جایی مثل همین یارو عینکیه، کاملن تصادفی می‌فهمه که بابا ر‌یــد‌ه با این زندگیش. یادمه خودم حدود یه سال پیش که شدیدن مریض بودم، همین وضعیت رو پیدا کرده بودم. روزای اول وقتی دلم اونقدر درد می‌گرفت که هرجا بودم باید همه چیزو میذاشتم زمین و یه ده دقیقه‌ای یه گوشه ولو می‌شدم و درد می‌کشیدم، خب برام سنگین بود. بعد از یه ماه دیگه ضمیر ناخودآگاهم به این نتیجه رسیده بود که اساسن زندگی روزمره یه بخش جدایی ناپذیرش هم دل‌دردهای شدیده که هر دو سه ساعت یه بار اتفاق میفته و کاملن طبیعیه که آدم مثلن پشت فرمون یه دفعه دلش درد بگیره، بزنه کنار و ده دقیقه‌ای ناله سر بده و بعد دوباره راه بیفته. حالا الان که حال فیزیکیم رو به راهه، کفم می‌بره وقتی یاد پارسال همین موقع‌ها میفتم. بعضی وقتا بلند میشم به احترام خودم وامیستم! اصلن تصورش هم برام سخته که تو اون وضعیت غیر قابل توصیف چجوری داشتم همه کارا رو خیلی نرمال پیش می‌بردم.

غرض از این بازآوری خاطرات این بود که تازگیا به یه مشکل با نمک برخورد کردم. مستقل از این که چه شب چه ساعتی برم توی رخت خواب، راس ساعت پنج صبح با یه خواب عجیب بیدار می‌شم و دیگه به هیچ صورتی نمی‌تونم بخوابم. امروز که تقریبن روز دهم هستش که داره این اتفاق میفته، دیگه مقاومت نکردم و بلند شدم حداقل وبلاگمو آپدیت کنم. بعد از اینکه صد جور تئوری اومد توی ذهنم راجع به اینکه اساسن چرا باید یه همچین اتفاقی بیفته[۱]، یه سری جست و جو توی اینترنت کردم و آدمای زیادی رو پیدا کردم که همین مشکل رو داشتن. با توجه به چیزایی که بعضیاشون از دکترهاشون شنیده بودن، اتفاق آرا بر این بود که مشکل از استرس و افسردگیه.

حالا با توجه به اون نکته‌ای که اول این نوشته گفتم، همین الان اگه کسی بیاد از من بپرسه آقا شما استرس داری یا مثلن افسرده‌ای، میگم برو بینیم بابا، نه که بخوام کتمان کنم ها، نه؛ نکته‌ش همینه که احتمالن مثل چشمای یارو و دل‌درد سابق خودم، اینقدر این وضع بد روحی در من نهادینه شده اصلن حالیم نیست که احتمالن با یه آدمیزاد طبیعی فاصله‌ی اساسی دارم.

عمق فاجعه رو می‌تونم اینطوری توضیح بدم: معمولن یه آدم وقتی ناراحته خب خودش میدونه که ناراحته، یا وقتی عصبانیه طبیعتن خودش اولین نفریه که اینو میدونه. من اینقدر از حالت طبیعی خارج شدم که دیگه حتی خودم متوجه اینا نمیشم! چند وقتیه برای اینکه ببینم حالم چطوره(!) به روش مهندسی معکوس متوسل شدم. یه نظریه‌ی روانشناسی هست که میگه وضعیت روحی آدم با تمایلش به غذاهای مختلف رابطه‌ی مستقیم داره. منم دیگه مجبور شدم یه گزارش دائمی از غذاها و چیزایی که می‌خورم نگه دارم و بعد هر دو سه روز یه بار این گزارش رو بررسی کنم و آخرش مثلن بگم:‌ در دو روز گذشته فلان چیز و فلان چیز رو خودم، اوه اوه، مثل اینکه اعصابم الان خیلی داغونه… اینی که میگم جوک نیست‌ها، واقعیه این داستان ما!

خلاصه زندگی ادامه داره، درس هست، دانشگاه و تزی که هرگقدر روش کار می‌کنم هیچ پیشرفت خاصی توش حاصل نمیشه، دو تا شغل که دیگه تا آخرین سوراخ‌های وقت‌های اضافه‌م رو پر می‌کنند و پول خاصی هم ازشون در نمیاد، و تفریح هم که مدتیه به طور کل  از دستور کار خارج شده و کم‌کم احتمالن اینم برام عادی می‌شه. این وسط دلمون‌ هم برای خیلی‌ها از جمله خونواده و دوستان به شدت تنگ شده و بعضی وقتا هم همون ته مونده‌ی احساساتمون هم سر این مسائل به بازی‌ گرفته میشه…

اینم از تراوشات حاصل از بیداری ناخواسته در ساعت پنج صبح روز دهم…

یه شاعری که نمیدونم کیه میگه:

در خدمت خلق، بندگی ما را کشت
وز بهر دو نان دوندگی ما را کشت
هم محنت روزگار و هم منت خلق
ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت…

——–

۱٫ یادش به خیر، چهار پنج سال پیش اگه همچین اتفاقی میفتاد که مثلا ده روز پشت سر هم ساعت پنج صبح بیدار شم، تفکرات عرفانی می‌زد به سرم که مثلن حتمن دلیلی وجود داره و من الان باید بلند شم و بگردم دنبال نشونه‌هایی که منو به سمت یه «اصل» هدایت می‌کنه! خدابیامرزه عجب پسر دوست‌داشتنی‌ای بودیم یه زمانی…

VN:F [1.9.13_1145]
Rating: 4.6/5 (7 votes cast)
VN:F [1.9.13_1145]
Rating: +2 (from 2 votes)

Null

این پست صرفن بیانگر زنده‌ بودن صاحب این بلاگ و برخورداری وی از صحت و سلامت کامل بوده، و هیچ ارزش دیگری ندارد.

ممنون از دوستانی که پیغام می‌فرستن. واقعن نوشتنم نیومده این چند وقت…

VN:F [1.9.13_1145]
Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
VN:F [1.9.13_1145]
Rating: 0 (from 0 votes)

ته‌دیگ، مو، شجریان…

۱-  روزای اولی که اومده بودم اینجا هم‌خونه‌م یه پسر بنگلادشی بیست و هفت ساله بود. اون موقع‌ها که هنوز آشپزیم به خوبی الان هم نبود، یه شب کل انداختیم سر غذا درست کردن. منم یه جور قاطی پلو (!) درست کردم که اون شب به اذن خدا خیلی خوشمزه شد! آخرشم به سبک مامانم یه سینی روی قابلمه گذاشتم و در جا کل مجموعه رو سر و ته کردم و یعنی ته دیگ بود که می‌زد تو چشم!

همخونه‌م که اومد و مثل خر خورد، ازش پرسیدم که شما هم «ته دیگ» درست می‌کنین؟ گفت: «آره، ولی می‌دیم زن‌ها بخورن. ما نمی‌خوریم. البته من یکی دو  سالیه دیگه می‌خورم. خیلی سخت نمی‌گیرم!» اولش فکر کردم که بابا! ای بنگلادشی‌ها بافرهنگ که بهترین قسمت غذا رو تقدیم زناتون می‌کنین. ولی بعدش یه سری تحقیق نظرمو عوض کرد: در بنگلادش باستان جمعیت بسیار زیاد و غذا بسیار کم بوده. زن‌ها اجازه نداشتند سر سفره کنار مرد‌ها بشینن، باید غذا رو درست می‌کردن و گورشون رو گم می‌کردن، مردا میومدن و مثل یه مرد واقعی غذا رو از توی دیگ می‌خوردن، و کاملن مردونه سیر می‌شدن و بعد مثل یه مرد واقعی آروغی می‌زدن که گندش تا سفره‌ی همسایه می‌رفت و بعد لش‌شون رو می‌بردن کنار و تازه بعدش زن‌ها اجازه داشتن که بیان ببینن آیا چیزی برای خوردن مونده یا نه. از اونجا که غذا به نسبت کم بوده و مردا هم خیلی مرد بودن، معمولا برنجی توی دیگ نبوده و شاید اون پایینا، چند تا تیگه آشغال به تهِ دیگ چسبیده بوده که زن‌ها مجبور بودن خودشونو با اون سیر که نه، زنده نگه دارن. این طوری بوده که طبق اونچه که این دوست عزیز برای ما تعریف کردن تا قرن‌ها به زن‌ها لقب تحقیرآمیزی داده میشه که اگه بخوام به پارسی ترجمه‌ش کنم، میشه یه چیزی تو مایه‌های «ته‌دیگ خور» مثلن.

و از اونجا که به قول یه ضرب‌المثلی در فرهنگ عامه‌ی مردم ایران‌زمین، «میمون هرچی زشت‌تر، اداش بیشتر»، مرد‌ان غیور و سلحشور این کشور هنوز هم که هنوزه به سنت پدارن خیلی مرد خودشون پایبند هستن و با اینکه خیلی‌هاشون دیگه از مردونگی افتادن و عرضه ندارن زن‌هاشون رو با گرسنگی زجر بدن، ولی هنوز هم اون قدر مرد هستن که ته‌دیگ رو فقط بذارن جلوی زن‌ها و بعضن به شوخی آمیخته به تحقیر صداشون کنن «هی ته‌دیگ‌خور»!  هرچند زندگی توی غرب به قول مرد‌های شرقی، آدم رو بی‌غیرت می‌کنه و باعث می‌شه که یه مرددددد بالاخره بعد از دو دقیقه کلنجار رفتن با خودش، اعتراف کنه که یکی دو سالیه که ته‌دیگ می‌خوره.

×××××××

۲- توی شهر بازی ونکوور خانواده‌ی هندی‌ای رو دیدیم که اومده بودن پسربچه‌ی پنج ساله‌شون رو سوار وسایل بازی کنن. معتقد به فلان مذهبی بودن که بر مبنای اون مذهب باید حتمن موهاشونو بالای سرشون جمع می‌کردن و مثل یه گولّه می‌بستن! طبق قوانین فلان وسیله‌ی بازی هم، همه باید یه کلاه ایمنی فلزی روی سرشون می‌ذاشتن و با بند کاملن کیپش می‌کردن. به علت وجود گلوله‌ی مذهبی روی سر پسربچه، کلاه ایمنی درست سر جاش قرار نمی‌گرفت! اینجا بین «مذهب» و «ایمنی» تناقض وجود داشت؛ یا باید گولّه‌ی مو باز می‌شد، یا کلاه ایمنی. درست حدث زدید، این کلاه ایمنی بود که باز شد. پدر و مادر با سری بالا، به دنیای فانی پشت کردن و آخرتشون رو تضمین کردن، دست بچه رو گرفتن و کشون کشون از پارک بردنش بیرون، و احتمالن به چیزشون هم نبود اشک‌هایی که دونه‌دونه از صورت پسرک می‌ریخت وقتی به «بچه‌های مردم» نگاه می‌کرد که سوار شده بودن.

×××××××

۳- استاد شجریان یه بار توی یه مصاحبه‌ای، وقتی طرف ازش سوال کرده بود راجع به این که آیا نو‌آوری‌هاش باعث فاصله گرفتن از موسیقی «سنتی» میشه یا نه، جواب داده بود که بر خلاف اونچه که بیشتر مردم فکر می‌کنن، من اساسن میونه‌ای با «سنت» ندارم. من به «اصالت» پایبندم، نه سنت. سنت، چه خوب چه بد، چیزیه که در یه دوره‌ای، به عنوان یه راه حل برای رفع یه مشکلی به وجود اومده (مثل بنگلادشی‌های احمق که خیر سرشون مشکل کمبود غذا رو با گرسنه نگه‌ داشتن زن‌ها حل می‌کردن)، و به محض اینکه اون مشکل حل میشه و دیگه وجود نداره، هیچ دلیلی برای پایبندی به چیزی که دیگه مشکلی رو حل نمی‌کنه وجود نداره. اما در طرف مقابل، «اصالت» چیزیه که باعث میشه تصمیم‌های آدم بر مبنای اصول عقل و منطق باشه و منجر به تولید راه حل، یا همون سنت‌های خوب بشه. با این طرز فکر شجریان بسیار حال نموده‌ایم مدت‌هاست.

۴- ما ایرانی‌ها بیشتر از یک قرن زن‌ها رو «ضعیفه» صدا می‌کردیم. هنوز هم در بین جوان‌ترین، تحصیل‌کرده‌ترین و به‌روز ترین قشر مردم ایران طرز فکری به این شکل وجود داره:‌ «دختری که توی خیابون براش مزاحمت ایجاد میشه، تقصیر خودشه»! ما خیلی ته‌دیگ و گولّه‌ی مو توی رفتارهامون هست. رفتارهامون سنتیه، نه اصیل. یکی دو تا هم نیست که بخوام بنویسم.

۵- پیش از نوروز امسال، هم‌خونه‌م پاهاش قارچ زد. پوست خودم هم خارش گرفته بود. دکتر گفت احتمالا خونه‌تون قدیمیه و سالهاست که سوراخ سبمه‌هاش ضد عفونی نشده. نوروز فرصتی شد تا به سبک ایرانی خونه‌تکونی کردیم و هر سوراخ سمبه‌ای رو شستیم.  از کمردرد مردم اما واقعن لازم بود. در حین نوروز دلم گرفته بود و تنها بودم، منتظر بودم یکی در خونه‌مو بزنه، حتی فقط یه فحش بده و بره…

وسط نوشت: من با تقویم ایرانی، نوروز و خونه‌تکونی و دید و بازدیدش، شب یلدا و اصالتی که امسال توی این‌ها کشف کردم بسیار حال می‌کنم. بقیه‌ی سنت‌ها رو به حالت تعلیق درآوردم تا روزی که به طور کامل حذفشون کنم یا دلیلی پیدا کنم برای اینکه با افتخار بهشون پایبند باشم.

۶- دیروز توی یکی از میلیاردها کوئسشن مسخره فیسبوکی، دیدم که چهارده هزار نفر اعلام کرده بودن که به ایرانی بودنشون افتخار می‌کنن، در مقابل حدود هفتصد نفر که گفته بودن نمی‌کنن. هم‌خونه‌ی من هم به بنگلادشی بودنش افتخار می‌کرد. یه کارگر پمپ بنزین هم اینجا بود که به آمریکایی بودنش افتخار می‌کرد. قصد جسارت ندارم اما احساس می‌کنم بیشتر آدمایی که به چیزایی افتخار می‌کنن که برای به دست‌ آوردنش هیچ کار خاصی انجام ندادن، همون آدمایی هستن که روز تولدشونو جشن می‌گیرن. (آره، دقیقن توهین کردم الان!)

۷- ‌ر‌یــد‌م‌ با این مدل نوشتنم. مولانا می‌فرماید:‌ این سخن ناقص بماند و بی قرار …  دل ندارم، بی دلم، معذور دار… منم همون. نوشته رو هم بدون خوندن و ویرایش کردن، با تمام ایرادهای احتمالیش پست می‌کنم به سبک جناب محمود قلی‌پور که خیلی دوسش دارم.

VN:F [1.9.13_1145]
Rating: 4.2/5 (11 votes cast)
VN:F [1.9.13_1145]
Rating: +10 (from 10 votes)

داستان اسباب‌بازی

این مدت اونقدر سرم شلوغه که شب‌ها رسما مثل جنازه می‌رسم خونه و همیشه هم از کارام عقبم. ولی تو این یکی دو سال اخیر اگه هیچ چیز به درد بخوری یاد نگرفته باشم دست کم اینو یاد گرفتم که برخلاف گذشته دیگه تک‌بعدی زندگی نمی‌کنم. با جیب خالی تلاش می‌کنم کیفیت زندگی رو نسبتا بالا نگه دارم و تو اوج فشار درس و پروژه‌ و کارهایی که باید تا تاریخ فلان تموم بشن، سعی میکنم همیشه وقتی برای بازی کردن کنار بذارم. چقدر بد بود که سال‌های سال نمی‌دونستم این «بازی» لا‌مـصـب چقدر مهمه، حالا با هرچیزی که حال بده!

حدود دو هفته پیش بود، آخر یکی از همین شب‌هایی که مثل جنازه اومده بودم خونه، لپتاپم رو روشن کردم و بی هدف شروع کردم به چرخ زدن توی یه سایتی که مردم اینجا وسایل دسته دومشونو آگهی می‌کنن. دیدم یه نفر یه پلی‌استیشن ۲ گذاشته واسه فروش، پنجاه دلار. همین جوری ندیده، ز‌ر‌‌ت بهش ایمیل زدم که اگه چهل دلار میدی همین الان آدرس بده بیام در خونه‌ت! یارو هم پنج دقیقه بعد ایمیل زد که بدو! با همون زیر شلوار پریدم پشت فرمون و تخته‌گاز رفتم پلی‌استیشن رو برداشتم آوردم.

اینجا بود که تازه داستان شروع شد! من که کلن از بچگی آرزوی داشتن کنسول اینقدر برام برآورده نشد که آخرش در وجودم سرکوب شد، هیچ اطلاعات فنی‌ای راجع به این دم و دستگاه نداشتم و وقتی آوردمش خونه، تازه فهمیدم که اینجا کاناداس! منظورم اینه که بعد از یه سری جست و جو فهمیدم که این کنسول‌ها رو توی ایران دست‌کاری می‌کنن یه جوری که دی.وی.دی‌های کپی شده رو هم اجرا کنن؛ بعضی تعمیرکارهای خیلی حرفه‌ای با حدود سی‌هزار تومن این کارو انجام میدن و با باز کردن دستگاه و تقریبا نیم ساعت لحیم‌کاری و دستکاری بورد سیستم، پلی‌استیشن رو اصطلاحن «کپی‌خور» می‌کنن! اما اینجا به ویژه تو شهری مثل پرنس‌جورج معمولن از این خبرا نیست و سیستم کلن اوریجیناله و مجبوری بری بازی‌ها رو اوریجینال بخری تا بتونی اجراشون کنی.

خلاصه من موندم با پلی‌استیشینی که کلن چهل دلار پاش پول داده بودم؛ و حالا باید برای هر یه دونه بازی هم حدود همون سی چهل دلار هزینه می‌کردم! ما رو می‌گی، یه پنج دقیقه‌ای کله‌مون رو خاروندیم و بعد از مقابله با وسوسه‌ی فروختن پلی‌استیشین، تصمیم کبری رو گرفتیم! تصمیم کبری هم این بود که من باید خودم، این پلی‌استیشن رو همین‌جا، تو خاک پرنس‌جورج، کپی‌خورش کنم! تجربه‌ی تعمیر لپتاپ قبلیم توی فر هم هرچند بی ربط بود ولی انگیزه‌مو بیشتر کرد! نمی‌دونم چرا!

از اون شب تا همین الان، تمام زندگی‌مو گذاشتم زمین و هرچی اطلاعات توی اینترنت راجع به ریز ریز نحوه‌ی کارکرد این صاحاب‌مرده هست خوندم و نقشه‌ی بوردش رو دیگه حفظ شدم! دو سه شب بعدش هزینه‌ای که براش متقبل شده بودم رو ریسک کردم و تمام دل و روده‌ی پلی‌استیشین رو ریختم بیرون و حتی تا مرز سفارش دادن یکی دو تا قطعه‌ی الکترونیکی که باید روی بورد لحیم می‌شد هم پیش رفتم اما لحظه‌ی آخر یه ندایی اومد که یه همچین دیالوگی گفت: «الاغ! می‌زنی می‌‌رینـی‌ توش! در ضمن تو خیر سرت مهندس نرم‌افزاری، باید مسئله رو از طریق نرم‌افزاری حل کنی!» نمی‌دونم حالا این وجدانم بود، خدا بود، کی بود، ولی هرکی بود دیدم راس میگه انصافن! این شد که با بدبختی دوباره سر همش کردم و بستمش و شروع کردم به کار کردن روی روش‌های نرم‌افزاری.

روزای بعدش توی دانشگاه هرکسی، دقیقن هرکسی رو که فکر می‌کردم میتونه سر نخی از این کار داشته باشه ردیابی می‌کردم و سوال می‌پرسیدم و بازم هیچی. حتی یه پسر چینی بود که همه می‌گفتن خیلی شاخه و خود خدا رو هم دستکاری کرده، ولی اونم هیچی! خلاصه از اینترنت بگیر تا دانشگاه تا ولگردی توی محله‌های داغون پرنس‌جورج واسه پیدا کردن آدمایی که ممکن بود بتونن این کارو انجام بدن، تمام زندگی‌مو گذاشته بودم زمین و روزی دوازده سیزده ساعت از وقتمو افتاده بودم دنبال راه حل این قضیه، مثل مولانا که افتاده بود دنبال شمس (هاهاها)!

*****

چند روز پبش که توی اتاقم توی دانشگاه داشتم به تلاشم ادامه می‌دادم، امید که این مدت شاهد بیشتر حواشی این قضیه بود اومد تو اتاق و یه نیگا به من کرد و با یه حس پر شوری گفت‌: «یعنی داری به هر دری می‌زنی‌ها!!!» بعدش اون لحظه بعد از مدت‌ها، بعد از مدت‌های خیلی زیاد، یه دفعه یه احساس خوبی کردم… یه دفعه حس کردم که انگار اون چیزی که مدت‌هاس جاش خالی بوده و من پیداش نمی‌کردم، همون «به هر دری زدنه». اینکه چقدر یه آدم باحال میشه وقتی یه چیزی داره که به خاطرش به هر دری می‌زنه، حتی که اگه همیشه به در اشتباه بزنه، حتی اگه چیز بی اهمیتی مثل یه پلی‌استیشن ۲ باشه. که وقتی اونو داره چقدر آدم حواسش نیست که تو زندگی ممکنه به جایی برسه که بعد از یه شیفت شب از محل کارش در بیاد، مثل مجسمه بشینه پشت فرمون و بدون اینکه به روی خودش بیاره هزار بار از خودش بپرسه که «خب حالا برم خونه که چی» و بعد از بیست دقیقه به خودش بیاد و ببینه که حتی اینقدر انگیزه نداشته که استارت ماشینو بزنه…

یه لحظه فهمیدم که چرا من مثل دیوونه‌ها این مدت افتادم به جون این پلی‌استیشن بخت‌برگشته، منی که خودم می‌دونستم حتی که اگه اینو کپی‌خورش کنم هم بعد یه هفته دیگه اصلن نمیرم سراغش. من اساسن با این مدل «به هر دری زدن» بزرگ شدم، انگار این مدت نبودن این حس خمارم کرده بود! زندگی روال عادی داشت و هیچ چیزی نبود که شب و روز فکرمو یه جا مشغول و متمرکز کنه. این مدت همش سعی می‌کردم از این حس خماری که قبلن نمی‌دونستم چی بود دربیام، با انگشت کردن تو چیزای مختلف، از قاطی شدن تو گروه‌هایی که علاقه‌ای بهشون نداشتم تا دیت کردن دوسه تا دختر که باهاشون به نتیجه‌ای نرسیدم؛ ولی خیلی برای خودم جالبه، بعد این دو هفته خرکی بازی روی این دستگاه، اصلن حالم بهتره! یه جور خوبی حالم بهتره! دقیقن مثل معتادی که مواد زده باشه!

حالا، همین چند دقیقه‌ی پیش سرانجام من موفق شدم و پلی‌استیشن رو کپی‌خورش کردم، اونم نرم‌افزاری؛ بدون اینکه هیچ دست‌کاری‌ای توی سخت‌افزارش انجام بدم. احتمالن یه مدت باهاش بازی کنم و بعدش با امکاناتی که بهش اضافه کردم(!) گرون‌تر بفروشمش (اگه دلم بیاد!). ولی خوب این تجربه‌ با همه‌ی سادگیش خیلی قشنگ بود برام؛ یادم آورد که گاهی اوقات چیزایی مثل «ندونستن راه حل» چقدر برای ری‌استارت کردن حس «زندگی» لازمه. توضیحش یه کم برام سخته، به ویژه ربط دادن یه اسباب‌بازی به یه سری مفاهیمی که میان یه تلنگری می‌زنن به مخت و میرن…! درک عمق مفهوم رو واگذار می‌کنم به ریزبینی مخاطب.

با اینکه یه جورایی ذهنم خسته‌س و حس می‌کنم حالا این مدل یکنواختی زندگی هم شاید واسه یه مدتی خوبه، باز یه جورایی دوست دارم دوباره سر و کله‌ی یه چیزی، یا شاید یه کسی توی زندگیم پیدا بشه، که یه اردنگی اساسی بهم بزنه و من شروع کنم به هر دری بزنم، حتی اگه فقط توی ذهن خودم… این بار ولی با لبخند…

مولانا میگه:

مردِ غرقه‌گشته جانی می‌کَند
دست را در هر گیاهی می‌زند
تا کدامش دست گیرد در خطر
دست و پایی می‌زند از بیم سر
دوست دارد یار، این آشفتگی
کوشش بیهوده به از خفتگی

ببین باز نصف شبی یه پلی‌استیشن ما رو تا کجا برد… بی‌خیال، ما بریم پلی‌استیشین بازی کنیم تا دوباره مولانا نزده به جای دیگه‌مون…
فعلن.

VN:F [1.9.13_1145]
Rating: 4.6/5 (8 votes cast)
VN:F [1.9.13_1145]
Rating: +13 (from 15 votes)

خونه تکونی

چند روز پیش بالاخره بعد از بیشتر از سه سال که از عمر این «نیمه‌مست» می‌گذره، تونستم یه وقتی بذارم و یه دستی به سیستم پشتیبانی وبلاگم بکشم و سیستمش رو ارتقا بدم. امیدوارم با یه سری تغییراتی که اعمال کردم بالاخره از شر این spam‌های نکبـت‌ راحت بشم و دیگه مجبور نباشم هر روز برم دونه‌دونه از لابه‌لای کامنت‌ها پاکشون کنم.

البته تغییرات اصلی در خود سیستم داده شده و شما دوستان در ظاهر بلاگ چیز خیلی جدیدی مشاهده نمی‌کنید، به جز دوتا چیز که هرچند نیاز به توضیح نداره ولی در هر صورت توضیح میدم که اگه احیانن دوستانی با آی‌کیوی جلبک اینجا حضور داشتن قوزفیش نشن!

از اونجا که این اواخر متوجه شدم که تعداد نسبتا زیادی آدم هستن که اینجا سرک می‌کشن ولی حالشو ندارن کامنت بدن، یه چند تا ستاره اون پایین اضافه کردم که برای امتیازدهی به مطلب استفاده می‌شه، و مورد استفادش بیشتر برای دوستانیه که کمی گشاد تشریف دارن و حوصله‌ی نوشتن ندارن! زیر ستاره‌ها هم دو تا علامت به قول خودمون «بـیـلا‌‌‌خ‌» هست، یکی رو به بالا یکی رو به پایین! اگه خوشتون اومد از مطلب، روی اونی که رو به بالاس کلیک کنید، اگرم نه، روی اون یکی! این دوتا علامت زیر کامنت‌هایی که شما می‌ذارید هم میان و بقیه میتونن به کامنت‌ها امتیاز بدن. (البته اینا رو آزمایشی گذاشتم فعلا و شاید برشون دارم).

دومین چیزی که اضافه شده مخصوص اوناییه که تنگ‌ترن و کامنت میذارن. برای راحت شدن از دست spamها مجبور شدم این کد امنیتی رو بذارم با اینکه ازش بدم میاد. موقع کامنت گذاشتن یه فیلد به اسم «کد کپچا» اون پایین می‌بینید و بالاش یه عکس کوچولو که یه کد چهار حرفی داره و باید اون کد رو از توی عکس بخونید و بنویسید توی کادر. همین! (این کد کپچا رو بعد از کامنت آقا مهدی مشتاقی عزیز حذفش کردم و مشکل اسپم‌ها با یه پلاگین حل شد). و دیگه لازم نیست برای تایید کامنت توسط من صبر کنید.

یه نکته هم بگم راجع به محتوا، اخیرن (منظورم بیشتر بعد از این‌ پست و پست‌های مشابه)، یکی از دوستام توی چت بهم گفت که بابا هرچی به دهنت میرسه اینجا ننویس، من خاله‌ام وبلاگ تو رو می‌خونه، زشته! این قضیه رو به عنوان یه جوک واسه یکی دیگه از دوستام توی چت تعریف کردم و ایشون هم خیلی جدی گفت خب مگه چیه، اتفاقن منم عمه‌ام خیلی وبلاگتو دوست داره!! بعد از یه سری تحقیق کاشف به عمل اومد که این اواخر وبلاگ ما پر شده از عمه و خاله و گونه‌های مشابه زیست محیطی! دوستان عزیز، رک بگم! عمّه‌ ممّه‌ هاتونو از اینجا جمع کنین، من اساسن از آدمای بالای چهل پنجاه سال خوشم نمیاد. وجودشون کلّن دست و پا گیره!

در آخر دوستانی که لطف می‌کنن و به ما سر می‌زنن، اگه خودشونم وبلاگ یا وب‌سایت دارن بگن تا ما لینکشونو بذاریم این بغل. خوشحال می‌شیم تراوشات شخصی ملت رو بخونیم

زود برمی‌گردم، فعلن…

VN:F [1.9.13_1145]
Rating: 3.4/5 (7 votes cast)
VN:F [1.9.13_1145]
Rating: +3 (from 5 votes)